گنجور

 
فلکی شروانی

ای لطف تو یار با برحم

در وصف تو هر گروه پی گم

از هیبت تو فلک سبک پای

وز قوت تو زمین گران سم

آن را که به مهر گوئی اجلس

ایام به کین نگویدش قم

فرمان تو رات قضا پیاپی

رایات تو را قدر دمادم

در گرد و سم سمند تو شب

چون مردمه نور چشم مردم

آباد بدان سمند کز وی

در خود کشد اژدها دم و دم

در زیر سمش زمن گه سیر

گوئی که در آسیاست گندم

یک ساعت سیر او به میدان

صد ساله سیر چرخ و انجم

زد چرخ به دور با تعجب

زو باد به سیر با تبسم

چون پای به پشت او درآری

سر بر فلک آرد از تنعم