گنجور

حاشیه‌ها

بهمن عمرانی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان:

با درود و سپاس بسیار از زحمات شما
اشکالات زیر به نظر حقیر رسید
به خارا پر از گرد وکوپال بود (بخارا پر از گرد و کوپال بود)
که لشکرگه شاه هیتال بود
نشستست خاقان بدان روی چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج (سرافراز با لشگر و گنج و تاج)
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
جز از مرز ایران نبینند به خواب (جز از مرز ایران نبینند خواب)
هنرگرد نمودی به ما شهریار (هنر گر نمودی به ما شهریار)
ازو داشتی هر یکی یادگار
فرستاده گویا زبان برگشاد
همه دیدها پیش او کرد یاد ( همه دیده ها پیش او کرد یاد )
رسید این فرستادهٔ به آفرین ( رسید این فرستادهٔ بافرین =بآفرین)
ابا گرم گفتار خاقان چین
تو آن را با فر و زیبست و رای (تو آن را که با فر و زیبست و رای )
دل فروز گشته رسیده به جای (دل افروز گشته رسیده به جای )
میانجی بپذرفت خاقان به داد ( میانجی بپذرفت خاقان بداد )
همان راکه دارد ز خاتون نژاد
یکی سرو دین از برش گرد ماه ( یکی سرو دید از برش گرد ماه )
نهاده به مه بر ز عنبر کلاه
بخارا وخوارزم وآموی و زم
بسی یاد دارمی با درد و غم ( بسی یاد داریم با درد و غم )
فرستاد یکسر سوی طیسفون ( تیسفون )
شبستان چینی به پیش اندرون
سوی طیسفون رفت گنج و بنه ( تیسفون )
سپاهی نماند از یلان یک تنه
و زانجا بیامد سوی طیسفون (تیسفون)
زمین شد ز لشکر که بیستون
چو بگشاد روشن دل شهریار
فروان سخن کرد زو خواستار ( فراوان سخن کرد زو خواستار )
ازین هر دو چیزی ندارد دریغ
که به هر نیامست گر به هر تیغ (که بهر نیامست گر بهر تیغ)
به گیتی کدامست بامن بگوی
که بفزاید از دانش آبروی ( که بفزاید از دانشی آبروی)

محمد رصا شکیلی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۷:

لازم به ذکر است که اعراف مکانی ما بین دوزخ و بهشت است که نه خواصیت بهشت را داراست و نه دوزخ اما برزخ فاصله ای ( پلی ) مابین عالم دنیوی و عالم اخروی میباشد

ش. خسروی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

کچلی کو ز ره میکده باز مانده بود
بگرفتند و سرش را برس و شانه زدند

اقبال پژوهان فر در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانهٔ کعبه:

سلام.
این شعرو تقدیم میکنم به کسی که تمام وجودم شاید بخون و بدون چقدر دلتنگشم.منو ببخش من عوض شدم

اشوان در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

این غزل را استاد تاج اصفهانی در مایه ی ابوعطا به غایت زیبا خوانده اند... روحشان شاد و در جوار بهترین ها...

فرّخ در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۱۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۰:

لطفا مصرع آخر شعر به:
قصهٔ کثرت مخوان، بیدل ما وحدتی‌ست
تصحیح گردد.

فرّخ در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵:

لطفا بیت دوم مصرع اول به:
نی آه در جگر، نه رخ یار در نظر
اصلاح گردد.

محمد در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

با سلام . با عنایت به معنای مصرع دوم بیت هفتم باید {بهر} به { به هر } بدل گردد

محمد حنیفه نژاد در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل

آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست
آقای احمد ضرغام ، معنی این بیت رو خواسته بودند :
یعنی آن عشقی که خدا در دل آدمی نهاده است نه آسمان ها آن ودیعه را دارند و نه ملک آن عشق را دارد و آن مخصوص انسان است
سویدا : نقطه سیاه دل که در اثر عشق ایجاد شود ، سر سویدا : سرعشق
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند

ایمان مصدق در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲:

گوشه دامن فراهم گرفتن یعنی کنج عافیت گرفتن و گوشه ٔ امن اختیار کردن است. منظور خیام این است که بهتر است از نیک و بد زمانه بگسلیم و شاد زندگی کنیم

شادی احمدی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۷۰ - تاریخچه انقلاب مشروطه:

به جای یکی از مصراعها نوشته شده:
سلام چطوری
!!!

صابر در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

سیامک به دست خروزان دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو
«خروزان» ممکن است نام دیو باشد شاید هم صفتی برای دیو باشد.
واژه «خرورا» در اوستا بعنوان صفتی برای دیو بکار رفته است. به معنی «خونریز» و «سنگدل».
قسمت اول آن «خرو» احتمالا با «خون» همریشه است. در سایر زبان های هند و اروپایی نیز می توان این ریشه را ردیابی کرد: درسانسکریت «کرورا» یعنی خونین. در لاتین crudus یعنی خونین و بیرحم. در روسی krov یعنی خون در انگلیسی cruel یعنی بیرحم.
احتمال دارد در این بیت «خرورا» صفت دیو باشد به معنای خونریز. همانطور که در بیت زیر برای دیو صفت بکار رفته:
سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه دیو پلید
شاید اصل بیت به این شکل بوده:
سیامک به دست خرورای دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو
که کلمه «خرورای» در نسخه نویسی کاتبان به «خروزان»، «خزوران»، «خزروان» و ... بدل گشته است.

مریم در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
به یاد نامزدم که یه ساله منو عقد کرده و الان میگه نمیخوام و هیچ دلیلی ندارم
کاش یه روز بفهمه که با زندگیو آبرو و آیندم چیکار کرده

اسماعیل در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

فکر میکنم منظور از تن، نفس ماست. یعنی هواهای نفسانی من جلوی معنویات من رو میگیره، راه اصلی ما رو کج میکنه راهزنی دل ما که مسیر رسیدن به کمالات هست رو میزنه. در زمانی دل من در مسیر خودش قرار میگیره که سکوت درونی اختیار کنم .از درون خودم آگاه بشم حق چیزهائی که باید ببینم رو به من نشون میده و آگاه میشم.

مسعود رضایی بیاره در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۴۸ دربارهٔ عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شکایت:

اچار بشکند همه ناموس جادوان
در موضعی که در کف موسی بود عصا
همان جادوان صحیح است . غرض این است که سحر و جادوی با معجزه نمی تواند برابری کند.
حافظ می فرماید :
سحر با معجزه پهلو نزند ، دل خوش دار
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

مسعود رضایی بیاره در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۳۱ دربارهٔ عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شکایت:

در بیت زیر ممیز درست است
وآن کس که گوید از ره دعوی کنون همی
کاندر میان خلق ممیر چو من کجا

فرخ در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۴۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸۳:

لطفا در بیت 5، مصرع 2:
کلید با به غارتگر خزان چه دهی؟
به
کلید باغ به غارتگر خزان چه دهی؟
تصحیح گردد.

منوچهر پور جواهری در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی:

در سطر بیستم نیاز است که واژه ی « تخت افکندن » با « تخم افکندن» به معنای بذر پاشیدن عوض شود همچنان که در سطر آخرهم این واژه بکار رفته. ( تخم حکمت کم دهش ای پند گو )

بهمن عمرانی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱:

با درود - تمام سروده ی بیژن و منیژه را خواندم و اغلاط زیر به نظرم رسید -
زمانه چنان شد که بود از نخست
بب وفا روی خسرو بشست (به آب وفا روی خسرو بشست)
نشسته بگاه اندرون می بچنگ
دل و گوش داده بوای چنگ (به آوای چنگ )
چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور هم میوه‌دار (درخت برآور - همه میوه دار)
که جوید بزرم من رنج خویش (که جوید به آزرم من رنج خویش )
ازان پس کند گنج من گنج خویش
کسی را کجا چون تو کهتر بود
ز دشمن بترسید سبکسر بود (ز دشمن بترسد سبکسر بود)
تو با او برو تا سر آب بند
همیش راهبر باش و هم یار مند (هم اش = همش راهبر باش و هم یار مند)
بیاورد گرگین میلاد را
همواز ره را و فریاد را (هم آواز ره را و فریاد را)
چو خوردن زان سرخ می اندکی (چو خوردند زان سرخ می اندکی)
بگرگین نگه کرد بیژن یکی
بیژن چنین گفت پس پهلوان (به بیژن چنین گفت پس پهلوان)
که ای نامور گرد روشن‌روان
ازین پس کنون تا نه بس روزگار
شد چون بهشت آن در و مرغزار (شود چون بهشت آن درو مرغزار)
منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب (درخشان کند باغ چون آفتاب)
که من سالیان اندرین مرغزار
همی جشن سازم بهر نوبهار (همی جشن سازم به هر نوبهار)
نه من بزرو جستم این جشنگاه ( نه من بارزو جستم این جشنگاه)
نبود اندرین کار کس را گناه
سوران پراگنده بر گرد دشت ( سواران پراگنده بر گرد دشت)
چه مایه عماری بمن برگذشت
اگر شاه خواهد که بنید ز من (اگر شاه خواهد که بیند ز من )
دلیری نمودن بدین انجمن
اگر زر خواهی و گر گوهرا (اگر زر بخواهی و گر گوهرا)
و گر پادشاهی هر کشورا
برام بر کینه جویی همی (بر آرام بر کینه جویی همی )
گل زهر خیره ببویی همی
همه جای گشته کنام گراز
همه شهر ارمان از آن در کزاز (همه شهر ارمان از آن در گداز)
بفرمودمی تا سرت را ز تن
بکنید بکردار مرغ اهرمن ( بکندی بکردار مرغ اهرمن )
بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بساند نوند (همی رفت پویان بسان نوند)
چو رستم دل گیو را خسته دید
بب مژه روی او نشسته دید (به آب مژه روی او شسته دید )
برستم چنین گفت کای بفرین (برستم چنین گفت کای با فرین )
گزین همه خسروان زمین
ز بس آفرید جهاندار شاه ( ز بس آفرین جهاندار شاه )
بد آن نامه بر پهلوان سپاه
نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دید بپیمان تو (دلش بسته دیدم به پیمان تو)
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپشش نوان ( کجا پهلوانان به پیشش نوان )
مرامادر از بهر رنج تو زاد
تو باید که باشی برام و شاد ( تو باید که باشی به آرام و شاد )
خردمند کرد هوا را بزیر (خردمند کآرد=که آرد هوا را بزیر )
بود داستانش چو شیر دلیر
بدو گفت رو برزو گیر جای (بدو گفت رو بآرزو گیر جای )
کنم رهنمایی بپیشت بپای
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی بستین خون مژگان برفت (همی باستین = به آستین خون مژگان برفت )
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیدی رخم آفتاب ( برهنه ندیدی تنم آفتاب ) {ایرانیان تن را میپوشاندند - نه رخ را}
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دوان گردگرد ( کنون دیده پر خون و دل پر ز درد )
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته بهن بکردار موی ( نبشته بآهن بکردار موی )
تو با داغ دل چون پویی همی ( تو با داغ دل چند پویی همی )
که رخرا بخوناب شویی همی ( که رخ را بخوناب شویی همی )
ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست ( بزد دست و آن سنگ برداشت راست )
چو از کار کردن بپردخت شاه
برام بنشست بر پیشگاه ( به آرام بنشست بر پیشگاه )
با سپاس - بهمن

علی - ا- ک در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۵ - این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام:

سلام خدا بیامرزد پروین نازنین ادبیات ایران را که شعرهایی عالی دارد. توصیه می کنم شعر مادر موسی ایشان را هم بخوانید. با خواندن این شعرها می بینیم که هرچه جز دوست داشتن و محبت کردن باخت محض است و بهترین کار دنیا دوست داشتن و محبت کردن و داشتن قلبی سرشار از محبت و عشق و خالی از هر نوع کینه و بدخواهی است. آنان که دل به کینه و بدخواهی می دهند دیر متوجه می شوند که همه چیز را باخته اند.

۱
۴۷۵۶
۴۷۵۷
۴۷۵۸
۴۷۵۹
۴۷۶۰
۵۷۰۸