گنجور

حاشیه‌ها

امین در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۶:

اگر کشور خدای کامران است
وگر درویش حاجتمند نان است
در آن ساعت که خواهند این و آن مرد
نخواهند از جهان بیش از کفن برد
چو رخت از مملکت بر بست خواهی
گدایی بهتر است از پادشاهی
ظاهرِ درویشی جامه ژنده است و موی سِترده و حقیقتِ آن دلِ زنده و نفس مرده.
نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی
و گر خلاف کنندش به جنگ برخیزد
اگر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگی
نه عارف است که از راه سنگ برخیزد
طریق درویشان ذکرست و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل.
هر که بدین صفتها که گفتم موصوفست به حقیقت درویشست و گر در قباست
اما هرزه گردی بی نماز هوا پرست هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید رندست و گر در عباست
ای درونت برهنه از تقوی
کز برون جامه ریا داری
پرده هفت رنگ در مگذار
تو که در خانه بوریا داری

رامین در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:

دوست عزیز عبدالمنان فطرت از افغانستان,شخصا از هرگونه صحبت تفرقه انگیز دوری میکنم,ولی خواهشم این است لطفا مطالبرا با سندیت مطرح کنید,موارد بسیاری وجود دارد که درستی حدیث عشره مبشره را رد میکند,از جمله در کتاب صحیح بخاری و مسلم این حدیث ذکر نشده,ولی دلیل عقلانی هم این است که چگونه 2نفر اهل بهشت باشند و خون یکدیگر را بریزند و بجنگند(علی و طلحه و زبیر در جمل) و دلایل بسیاری وجود دارد که ازین فرصت خارج است,با تشکر از سایت عالیتون

علی والی پور در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵:

این بیت از قلم افتاده
بگرد در همه اسباب ملک و هستی او
که هیچ چیز نبینی حلال ، جز خونش

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵:

این بیت از قلم افتاده
بگرد در همه اسباب ملک و هستی او
که هیچ چیز نبینی حلال ، جز خونش

شکیب shakib.falaki@gmail.com در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » تصنیفها » باد صبا (در دستگاه شوشتری):

خدمت همه ی عزیزان عرض احترام
این تصنیف در مایه شوشتری که از متعلقات دستگاه همایون است توسط شاعر و تصنیف سرای گرانقدر عارف قزوینی بر روی شعری از ملک الشعرای بهار ساخته شد.
البته در تصنیف دیگری به نام بهار دلکش هم اختلاف نظر در باره سازنده تصنیف وجود دارد که عده ای آن را متعلق به بهار و عده ای دیگر این تصنیف را به عارف قزوینی نسبت میدهند.

ayyar در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:

ﺧﻴﺎﻡ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﺗﺸﺒﻴﻪ ﻛﺮﺩﻩ ﻭﻳﺎ ﺍﻳﻬﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﺘﻮﺍﻧﻴﻢ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻢ ﻋﻤﺮ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻧﺎﻙ ﺍﺳﺖ .ﻣﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻠﺨﻲ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﻛﻲ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ:

کمال در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۳:

دارم روی دوییتیهای شاعرفوق کارمیکنم،تاچه بخواهدخدا‌.

کمال در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۱۳:

دارم روی دوبیتی های شاعرفوق کارمیکتم شاید بتوان گفت جمع دوبیتی حاضربه ابجدحاصل میشود(4332)

سید محمد میرخانی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۳ - تاریخ وفات ایرج میرزا:

احسنت به ملک الشعرا بهار ،بابت این قدر شناسی اش.
خواهشمند است در صورت امکان ،اشعار ایرج میرزا را نیز ،به مجموعه گنجور اضافه فرمایید

محمدامین مروتی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد:

فرار از واقعیت و انکار آن
محمدامین مروتی
amin-mo.blogfa.com
مولوی در دفتر سوم و حکایت مسجد مهمان کش قصةشخصی را نقل می کند که به شهر غریبی رسید و خواست در مسجد شهر بیتوته کند. اما این مسجد، مسجدی معمولی نبود. هرکس شب در آن می خوابید، صبح جنازه اش را بیرون می آوردند و از این رو به مسجد مهمان کش معروف شده بود:

یک حکایت گوش کن ای نیک‌پی مسجدی بد بر کنار شهر ری
هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم
هر کس در باب علت این اتفاقات را چیزی می دانست و راه حلی می داد که تابلویی بر در مسجد بزنیم یا قفلی بر درش بنهیم تا کسی اینجا نخوابد:
هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان کشان با تیغ کند
آن دگر گفتی که سحرست و طلسم کین رصد باشد عدو جان و خصم
آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش بر درش کای میهمان اینجا مباش
شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت
وان یکی گفتی که شب قفلی نهید غافلی کاید شما کم ره دهید
روزی مهمانی به آن شهر رسید که از جانش سیر بود و پروای جان نداشت و آماده بود تا پی به طلسم این مسجد ببرد:
تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب
از برای آزمون می‌آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود
قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ
که غریبی و نمی‌دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال
هر که آن مسجد شبی مسکن شدش نیم‌شب مرگ هلاهل آمدش
گفت او ای ناصحان من بی ندم از جهان زندگی سیر آمدم
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا چون قفس هشتن پریدن مرغ را
نصیحتش کردند که:
هین برو کوتاه کن این قیل و قال خویش و ما را در میفکن در وبال
اما عزم مهمان جزم بود:
گفت می‌خسپم درین مسجد بشب مسجدا گر کربلای من شوی
نصف شب صداهای هولناکی پنج نوبت به ارعاب و تهدید برخاست:
نیمشب آواز با هولی رسید کایم آیم بر سرت ای مستفید
پنج کرّت این چنین آواز سخت می‌رسید و دل همی‌شد لخت‌لخت
اما مسافر غریب سینه سپر کرد که آماده ام تا جانم را بستانی و با این کلام، طلسم مسجد شکسته شد و طلا و جواهر بود که بر سر مرد ریخت و او را به ثروت رساند:
بشنو اکنون قصه آن بانگ سخت که نرفت از جا بدان، آن نیکبخت
گفت با خود هین ملرزان دل، کزین مُرد جانِ بددلانِ بی‌یقین
وقت آن آمد که حیدروار من ملک گیرم یا بپردازم بدن
بر جهید و بانگ بر زد کای کیا حاضرم اینک اگر مردی بیا
در زمان بشکست ز آواز آن طلسم زر همی‌ریزید هر سو قسم قسم
اما مولانا می گوید در خاطر اهل دنیا، زرِ ظاهر می آید ولی منظور من از این ثروت و زر، غنای دل و جان است .زرِ ضرب شده در درگاه ایزدی است که کاهش ندارد و تنها نصیب سالک از جان گذشته می شود:
این زرِ ظاهر به خاطر آمدست در دل هر کورِ دورِ زرپرست
بل زرِ مضروب ضرب ایزدی کو نگردد کاسد آمد سرمدی
آن زری که دل ازو گردد غنی غالب آید بر قمر در روشنی
همچو موسی بود آن مسعودبخت کاتشی دید او به سوی آن درخت
چون عنایت ها برو موفور بود نار می‌پنداشت و خود آن نور بود
در واقع قدرت هیولای مهمان کش ناشی از ترس مهمان هابود. آنچه از وی می گریزی، گریبانت را رها نمی کند و در پی تو می آید. هر چه تندتر از او بگریزی، سریع تر به دنبال تو می آید.
در روانکاوی نیز می گویند قدرت ضمیر ناخودآگاه که خانه و لانة ترس ها و عقده های وازدة انسان است، در انکار این ترس ها و نادیده گرفتن و سانسورشان و در فرار از آن هاست. به محض آن که شجاعتِ روبرو شدن با واقعیت را به دست آوری، بایستی و چشم در چشم آن بدوزی، مشکلات روحی آب می شوند و طلسمشان می شکند. برعکس، فرار از واقعیت و راندن آن به ناخودآگاه بر توش و توان هیولای نفس می افزاید.
در تحلیل نهایی، مولانا هم در حکایت مسجد مهمان کش، از مسائل روحی و روانی و نحوة مقابله با آن ها سخن می گوید که انسان باید شجاعانه با ترس ها و ناکامی ها و عقده های خود رو در رو گردد تا نشانی از آن ها باقی نماند.

alma در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

با سلام به مدیریت سایت..
سایت بسیار عالی هست ولی ای کاش معانی شعر ها هم نیز درج می شد زیرا که نسل ما توانای درک و فهم این آثار را ندارد.با تشکر...

ادب دوست در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

غنودن ، خفتن و به خواب رفتن است، و می نغنوم به خواب اندر نمی روم، نمی خوابم، خواب به چشمم نمی آید.

سید محمد میرخانی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۲۲ - تاریخ وفات مرحوم سید محمد طباطبایی:

در بیت دوم ،حرف ر کلمه تاریخ جا افتاده است

زینب در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

می نغنوم به چه معناست؟؟
تو لغت نامه هم نشد معنیشو پیداکنم

هنگامه حیدری در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵:

در بیت سوم می فرماید:
تو گویی: خانه ی خاقان بود، دلهای مشتاقان
مرا دل نیست ای جانم ترا خانه کجا باشد؟
ناظر است به این حدیث قدسی که خداوند فرمود: لم یسعنی ارضی و لا سمائی و وسعنی قلب عبدی المومن
آسمانها و زمین گنجایش مرا ندارند اما من در دل بنده ی مومن خود می گنجم.

هنگامه حیدری در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶:

استاد مرحوم فروزانفر در ذیل این غزل ص 24 جلد دوم دیوان شمس آورده است:
مولانا در قافیه این غزل اقتفا به شعرای عربی زبان کرده است که میان "واو" و "یا" فرقی نمی گذارند و در قوافی قصاید آنها را با هم می آورند از قبیل:
انا بنی نهشل لا تدعی لأب
عنه و لا هو بالابناء بشرینا
انی لمن معشر افنی اوائلهم
قیل الکمات الا این المحامونا
شرح حماسه از خطیب تبریزی طبع بولاق ص 51،54

صالح در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۹ - ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها:

خداوندا!اگر تو را از بیم دوزخ می‌پرستم در دوزخم بسوز، و اگر به امید بهشت می‌پرستم، بر من حرام گردان. و اگر برای تو تو را می‌پرستیم، جمال باقی دریغ مدار.

عاطفه در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

بسیار زیبا و پرمفهوم،خدایش بیامرزد

هنگامه حیدری در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴:

در بیت ششم می فرماید:
شهی که کان و دریاها، زکات از وی همی خواهند
به گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد.
اشاره به ذات مقدس بارییتعالی که همه ی جهان وامدار و رهین لطف اویند و خود در قرآن کریم می فرماید:
من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا (245/2)
کسی که به خداوند قرض نیکو دهد

خلیل رجایی در ‫۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۳۶ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵:

حسن تعلیل بسیار زیبا در بیت هفتم جالب است

۱
۴۶۶۸
۴۶۶۹
۴۶۷۰
۴۶۷۱
۴۶۷۲
۵۸۱۰