محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:
و این هم خود مولانا گفته که:
ای مسلمان خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هر بیادب
هر که را بینی شکایت میکند
که فلان کس راست طبع و خوی بد
این شکایتگر بدان که بدخو است
که مر آن بدخوی را او بدگو است
زانک خوشخو آن بود کو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست
نه پی خشم و ممارات و هواست
آن شکایت نیست هست اصلاح جان
چون شکایت کردن پیغامبران
ناحمولی انبیا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را کشتند در حمل بدی
ناحمولی گر بود هست ایزدی
ای سلیمان در میان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
ای دو صد بلقیس حلمت را زبون
که اهد قومی انهم لا یعلمون
این ابیات خود پاسخگوی شما خواهند بود...
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:
مرا گوید یکی مشفق بَدَت گویند بدگویان
نــکــو گــو را و بــد گــو را نمـــیدانــــم نمــیدانــــم
مسعودزارعی در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمیگشایم هیچ کس را از یاران نمیشناسم کی او من باشد برو:
سلام: در بیت اول ، رفت در یاری بزد، بجای آمد ،صحیح است
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید:
و ضمن توضیح مطلب بالا خانم/ آقای م.طاهر عزیز:
شما که میگین مولانا از اخلاق پسندیده و نیکو بهره مند نبوده و دلیل و مدرک هم میارین، لطفاً نگاهتون فقط به همون ابیاتِ دارای کلمات رکیک نباشه و یه نگاهی هم به پس و پیش این ابیات بندازین... با تشکر
که در ادامه همون دو بیتی که شما آوردین اومده:
آن یکی نایی خوش نی میزدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که ز من
گر تو بهتر میزنی بستان بزن
ای مسلمان خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هر بیادب
هر که را بینی شکایت میکند
که فلان کس راست طبع و خوی بد
این شکایتگر بدان که بدخو است
که مر آن بدخوی را او بدگو است
زانک خوشخو آن بود کو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست
نه پی خشم و ممارات و هواست
آن شکایت نیست هست اصلاح جان
چون شکایت کردن پیغامبران
ناحمولی انبیا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را کشتند در حمل بدی
ناحمولی گر بود هست ایزدی
ای سلیمان در میان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
ای دو صد بلقیس حلمت را زبون
که اهد قومی انهم لا یعلمون
این ابیات خود پاسخگوی شما خواهند بود...
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد:
( ترویج از بایزید و خرقانی و مولانا، ترویج از کفر، بدعت، تحریف، فساد، بی بند و باری، بی دینی، و بی غیرتی است.)
( مولوی منحرف است و معتقد به امامت نوعی...)
( در اینکه ایشان ’مولوی' مطالبی بسیار بد و زننده دارند، حرفی نیست.)
( برخی از آثار مولوی، از اندیشه های انحرافی سرچشمه گرفته است.)
اینا همه سخنانین که عده ای از بزرگان کشورمون زدن (بعضاً در جایگاه مرجعیت!)؛ انصافاً باید بیان این شعرو هم بخونن...
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد:
اونایی که میگن مولانا منحرفه، بیان این شعرم بخونن...
تماشاگه راز در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت:
بیت:(میازار موری که دانه کش است ـ که جان دارد و جان شیرین خوش است)، در شاهنامه به تصحیح ژول مل 7 جلدی - در جلد اول صفحه 80 بیت 525 آمده است :
این بیت از زبان ایرج به برادرانش سلم و تور است که قصد کشتن او را داشتند.
داستان در صفحه زیر در همین سایت آمده ولی متاسفانه از نسخه ای استفاده شده که این بیت را ندارد.
فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۰/
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید:
م. طاهر عزیز:
هر کی تو اشعارش از کلمات زننده استفاده کرد، دلیل نمیشه که از اخلاق پسندیده و نیکو بهره نبرده باشه، در مورد مولانا و تفکرشم نمیشه به همین راحتی اظهار نظر کرد، عجولانه سخن بگیم و سرسری قضاوت کنیم...
از شما و بقیه کسایی که یه همچین تفکری دارن، میخوام با دقت به این حرف امام (ره) توجه کنن:
« مرحوم حاجی (مراد امام، حکیم ملا هادی سبزواری است) نیز در شرح خود بر مثنوی نتوانسته در شرح و تفسیر، مرام مولوی را برساند؛ زیرا حکیمی قول عارفی را بیان نموده، بدون اینکه حظ وافر از قریحه عرفانی داشته باشد و بلاتشبیه مثل این است که ملحدی، مرام نبی مرسلی را شرح کرده باشد. بیان مرام شخصی قریب الافق بودن با اعتقاد او را لازم دارد، برای شرح قول عارف رومی، مردی صوفی که یک نحوه کشف ذوقی داشته باشد لازم است که آن هم نه با نثر بلکه با نظمی که از روی ذوق عرفانی برخاسته باشد مانند نسیمی که از سطح آبی برمیخیزد، به شرح آن بپردازد.»
حالا منو شما هم در درجه ای نیستیم که همینطوری( صرفاً به خاطر وجود یه همچین ادبیاتی که مولانا داره،) عجولانه قضاوت کنیم...
سعید در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
ممنون خانم مرسده از همراهی شما بزرگوار.
بنظر حقیر پیر مغان رو اگر مستقیما لفظ خداوند رو براش در نظر نگیریم، لیکن با کنایه میشود آنرا اشاره ای به معلم آموزشی ای کرد مانند "خضر نبی"
و یا در یک عبارت کلی اشاره دانست به "افسر آموزش بدون حضور فیزیکی و از ساکنان عالم ملکوت"
همانطور که مطلع هستید بخشی از سلوک توسط معلمین غیر زمینی بصورت نامحسوس (طی شرایط خاص مثل بین خواب و بیداری و عالم رویا) آموزش داده میشود. به همین خاطر سالک عارف بعضا میداند بدون آنکه بداند و جایی خوانده باشد. انگار وصل است به یک دائره المعارف. واسه
همین است که حضرت حافظ اشاره دارد:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
حامد زارعی در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۴۰:
وحید جان شما کاملا صحیح میفرمایید،اشکال در خوانش بنده بوده،و همان "کین" صحیح است
کامران خرم در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
قصب پارچه نازکی است که ار کتان بافته میشود.
پارسا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
با سلام خدمت اساتید بزرگوار ادبیات
اساتید من نوجوان 15 ساله ای هستم که سال بعد میخواهم در المپیاد ادبی شرکت کنم. در این زمینه و معانی شعر ها و متن ها علی الخصوص شعر های عربی سوالاتی دارم. اگر میشود آدرس ایمیلی به من بدهید که سوالاتم را از شما بپرسم و از علم شما بهرهمند شوم.
با تشکر
merce در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
ناشناس عزیز
سعید گرامی مفصل توضیح دادند ولی در یک کلمه بگویم که اشتباه شما آنجاست که سالک را از پیر مغان جدا میدانید . پیر مغان همان سالکی ست که سالها منزل ها را طی کرده و باخبر است
با ادای احترام
مرسده
داکتر ق. مصلح بدخشانی در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:
قابل توجه جناب حسین بابامیر، آهنگ مرحوم بنان را اگر به دقت کامل بشنوید، جز بیت آخر، همه بیتهای دیگر غزل مکمل خوانده شده، از هشت بیت غزل، هفت بیت آن در این آهنگ خوانده شده، درود بر روان شاعر و خواننده هردو!
سعید در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
ناشناس@
"که سالک بی خبر نبود" صجیج است و سالک خبر داره از زاه و رسم منزلها. یعنی یک شناخت کلی مبنی بر چگونگی امتحانات در هر مرحله دارد و تحلیلی متفاوت از شرایط سخت -و ضاحب واکنش مناسب طی شرایط ناگوار- نه اینکه بداند ساکنان کوی رندی چه فتنه ای و خوابی برای او دیدند. او بعنوان سالک مبارز میداند که وقتی تیر قضا باریدن گرفت- شرط بر گذر از آن وادی و مرجله است. در واقع طی هر مرحله با عنایت به شرایطی که درون آن هولش میدهند، تثبیت صفات خاصی منظور نظر است که سالک یک شناخت کلی دارد از وضعیت و "می بیند"- ولی از جزییات بی خبره.
merce در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:
با درود
از جناب کیخا که همیشه مشکل گشا هستند ممنونم
از ابن سینا غزلی به جا مانده که همین لغت بغ یا بق را به عنوان قورباغه و یا پشه آورده : بسیار زیباست بد نیست که یکبار دیگر مرور کنیم:
غذای روح بود باده رحیق الحق
که رنگ و بوش کند رنگ و بوی گل را دق
به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین
همای گردد اگر جرعهای بنوشد بق
به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید
به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق
میاز جهالت جهال شد به شرع حرام
چو مه که از سبب منکران دین شد شق
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا
حرام گشته به احکام شرع بر احمق
شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد
زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق
حلال بر عقلا و حرام بر جهال
که میمحک بود وخیرو شر از او مشتق
غلام آن میصافم کزو رخ خوبان
به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق
چو بوعلی میناب ار خوری حکیمان
به حق حق که وجودت شود به حق ملحق
به نظر می رسد منظور مولانا از لغت بک همان قورباغه یا پشه باشد که با حیوانات دیگر یکجا آورده
ولی بیک ترکی را شک دارم ، اللهُ اعلم
باادای احترام
مرسده
”
شبرو در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
بسیار لذت بردم لیام عزیز. سپاس از شما و هم از دوستتان نیا. هماره دوستکام باشید.
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۷:
حیف این شعر نیس که براش حاشیه ننوشتین؟!!!!
محمد رضا در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:
تا اونجا که من خوندم، بک ینی «قورباغه»
اینجام همون قورباغه میتونه معنی بده:
( بعضی وقتا این محمد ( خود شاعر ) مثل غورباغه میشه ( ینی تو لجنزاره)، بعضی وقتام مثل پلنگ و سگ عصبی میشه... -البته این از فروتنیه مولاناست - )
محمد امین مروتی در ۱۰ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی: