گنجور

حاشیه‌ها

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

ز مــــــهر آن پری رویــــم دل دیوانـــــه روشـــن شد
سراسر مشعلی شد دل ، تمام این خانه روشن شد
.
شــــراری بر دل آن آشنا ننشست از آهــم
وزین مشعل دل تاریک هر بیگانه روشن شد
.
شبی آمد بدین ویرانـــه گفتا : ای فلان چونی ؟
کشیدم آهی از دل سقف این ویرانه روشن شد
.
فروغ آهم از دل ، دل زمهرش روشنی دارد
ز درّ شبچراغ عشق این کاشانه روشن شد
.
چو آبـــم برد این آتش ، ز اشکم دیده شـــد دریا
چو روزم تیره شد از غم ، ز آهم خانه روشن شد
.
چو آه آتش افشانم زسوز دل به گردون شد
کواکب از شــــرار این دل دیوانه روشن شد
.
چو روی این غزل را فیض در طور حقیقت کرد
ز فیض آن دل هر عاقل و دیوانه روشن شد
از روی نسخه دکتر پیمان تصحیح شده .جهت گنجور عزیز

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷:

چه بنشینم چه برخیزم ، قعودی لک قیامی لک
تو را ام نیستم خود را ، شخوصی لک مقامی لک
.
اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم
به تو وز توست ، بهر تو ، سکوتی لک کلامی لک
.
شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبودیت
بلا خواهم که جان بازم شفائی لک سقامی لک
.
ثیاب از بهر آن پوشم شوم شایستهٔ طاعت
غذا از بهر آن نوشم ، لباسی لک قوامی لک
.
کنم از بهر آن طاعت که قربان رهت گردم
صلاتی لک زکاتی لک جهادی لک صیامی لک
.
اگر بیدار و هشـــــیارم ، نظـــر بر روی تــــو دارم
و گر در خواب و در مستی ، فسکری لک منامی لک
.
دوائی منک دائی لک ، رجائی منک شغلی بک
سماعی منک و جدی منک ، سکری فی کلامی لک
.
کشیدم جرعه ای از بادهٔ عشقت ز خود رفتم
تیقنت دوامی بک و انی فی دوامی لک
.
به دنیا تا زیم ، عشق جمال تو به جان ورزم
کنم چون روی در جنت بود آنجا مقامی لک
.
وجود فیض شد در ذات تو مستهلک و فانی
فلست منه فی شیء تمامی لک تمامی لک
.
ز خود فانی بتو باقی بتو وز تو کنم مستی
شدی چون بنده را ساقی تکرر فی کلامی لک
از روی نسخه دکتر پیمان

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۳:

شهریارم آرزو شد در دیار درد یار
درد یارم برد آخر تا دیار شــــهریار
.
بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یار
در طریق عشقبازی هستم اما هوشــــیار
.
آر ، زو بوئی صبا سویم که جانم آرزوست
هم بیار از من خبر بر هم خبر از وی بیار
.
گفت آن مه رو که :هر مه رو نمایم همچو بدر
روی بنمود و هــــــــلالی گشتم اندر انتظار
.
بارها گفتم که: بارت میکشم باری بده
بر درت یک بار ، بارت داردم در زیر بار
.
چون از آن گل زار گشتم ، سوی گلزار آمدم
چون هزاران صد هزاران ناله کردم زار زار
.
روزگار من گذشت و روز کار من گذشت
حـــــالیا در ماتم خود میگـــذارم روزگار
.
راح روحی فی هواه راح قلبی من هموم
مرحبا بالموت راحاً لیس فیها من خمار
.
فاض قلب الفیض من فیض الحکم فیضوضه
کالسحاب الماطر الفیاض او فیض البحار
نسخه دکتر پیمان
گنجور عزیز به پاس زحمات شما اصلاح شده از روی نسخه دکتر پیمان .

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹:

پیوند به وبگاه بیرونی
این نیز آدرس صفحه فیس بوک که هر غزلی که خود میخواهید از آنجا برداشت کنید ، البته تمامی غزلها تصحیح شده است .

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹:

به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتن
ولی به نظم بود خوش نما سخن گفتن
.
لباس حرف چو پوشید شاهد معنی
بود چو موزون خوشتر بود پذیرفتن
.
اگر چه نثر گره می گشاید از دل نیز
غبار غم به غزل می توان ز دل رفتن
.
گل از صفا شکفد غنچهٔ دل از اشعار
ز شعر گفتن و خواندن طلب کن اشکفتن
.
چو در لباس مجاز آوری حقیقت را
بکوش تا که نگفتن بود نه به نهفتن
.
بهوش باش که حرف نگفتنی نجهد
نه هر سخن که بخاطر رسد توان گفتن
.
یکی زبان و دو گوش است اهل معنی را
اشارتی به یکی گفتن و دو بشنفتن
.
سخن چو سود ندارد نگفتنش اولی است
که بهتر است ز بیداری عبث خفتن
.
دچار چون شودت هرزه گو ، تغافل کن
علاج بیهده گو نیست غیر نشنفتن
.
به هرزه صرف مکن عمر بی بدل ای فیض
ببین چه حاصل توست از صباح تا خفتن
نسخه دکتر پیمان
گنجور عزیز با توجه به اشتباهات تایپی بسیار در اشعار فیض به مرور سعی در درج اشعار تصحیح شده از روی نسخه دکتر پیمان که البته با نسخه خطی نیز مقابل شده برایتان برای هر غزلی که از اینجا بر می دارم ارسال خواهم کرد که جبران محبتهای شما باشد .

احمد رحمت بر در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - د‌ر مدح محمد شاه غازی رحمه‌الله فرماید:

شکل صحیح بیت 33 مصراع اول:
چون نعره‌ کشدکوسش در «وقعه» ز بیمش

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹:

نسخه دکتر پیمان :
به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتن
ولی به نظم بود خوش نما سخن گفتن
.
لباس حرف چو پوشید شاهد معنی
بود چو موزون خوشتر بود پذیرفتن
.
اگر چه نثر گره می گشاید از دل نیز
غبار غم به غزل می توان ز دل رفتن
.
گل از صفا شکفد غنچهٔ دل از اشعار
ز شعر گفتن و خواندن طلب کن اشکفتن
.
چو در لباس مجاز آوری حقیقت را
بکوش تا که نگفتن بود نه به نهفتن
.
بهوش باش که حرف نگفتنی نجهد
نه هر سخن که بخاطر رسد توان گفتن
.
یکی زبان و دو گوش است اهل معنی را
اشارتی به یکی گفتن و دو بشنفتن
.
سخن چو سود ندارد نگفتنش اولی است
که بهتر است ز بیداری عبث خفتن
.
دچار چون شودت هرزه گو ، تغافل کن
علاج بیهده گو نیست غیر نشنفتن
.
به هرزه صرف مکن عمر بی بدل ای فیض
ببین چه حاصل توست از صباح تا خفتن

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹:

به نثر اگر چه توان گوهر سخن سفتن
ولی به نظم بود خوش نما سخن گفتن
.
لباس حرف چو پوشید شاهد معنی
بود چو موزون خوشتر بود پذیرفتن
.
اگر چه نثر گره می گشاید از دل نیز
غبار غم به غزل می توان ز دل رفتن
.
گل از صفا شکفد غنچهٔ دل از اشعار
ز شعر گفتن و خواندن طلب کن اشکفتن
.
چو در لباس مجاز آوری حقیقت را
بکوش تا که نگفتن بود نه به نهفتن
.
بهوش باش که حرف نگفتنی نجهد
نه هر سخن که بخاطر رسد توان گفتن
.
یکی زبان و دو گوش است اهل معنی را
اشارتی به یکی گفتن و دو بشنفتن
.
سخن چو سود ندارد نگفتنش اولی است
که بهتر است ز بیداری عبث خفتن
.
دچار چون شودت هرزه گو ، تغافل کن
علاج بیهده گو نیست غیر نشنفتن
.
به هرزه صرف مکن عمر بی بدل ای فیض
ببین چه حاصل توست از صباح تا خفتن

احمد رحمت بر در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - د‌ر مدح محمد شاه غازی رحمه‌الله فرماید:

بیت 18 مصرع دوم چنین درست است:
از «راه» نظر ما را تا جوشن جان رفت

احمد رحمت بر در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - د‌ر مدح محمد شاه غازی رحمه‌الله فرماید:

بیت 16 چند اشتباه دارد، شکل درست آن (از نظر بنده)، چنین است:
یاقوت روان خیز مرا قوت روان داد / روزی نگری ورنه ز جسمم که روان رفت

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:

من در میان جمع و دلم جای دیگرست...
خوشا آن جمعی که تو سعدی بزرگوار در آن بوده باشی...
شمع مجلس گر تو باشی از هوا پروانه بارد
گر گل گلشن تو باشی از زمین بلبل بروید
درود بر حضرت عشق... سعدی بزرگ

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

هیچکس به خوبی سعدی نمیتونه از جمال و کمال طرف... شعری چنان پر معنی و خوش آهنگ بگه... لقب استاد سخن براستی که برازنده ی اوست...

شایق در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

با سلام و سلام خدمت دکتراینهم یک شوخی بیش نبود از بردباری شما تشکر

امیررضا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

بسیار غزل زیبایی است. اتفاقا طوطی در پایتخت 4 هم مدام این شعر را تکرار می کرد.

دکتر ترابی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

.........
تنگ است براو، هر هفت فلک
چون می رود او ، در پیرهنم؟
می گفت که تو چنگ منی
من ساختمت، چونت نزنم؟
.......
من چنگ توام، بر هر رگ من
زخمه بزنی، زخمه نزنی، من تن تننم.
روزگار وصل بوده است، شوریدگی و شیدایی و شمس رگ جان بلخی را چنان بر سرطرب می آورده که خود نیز زخمه عشرت می زده است
این غزل را اما، در غم دوری شمش تبریز سروده است.
روزگار فراق، و مولانا در آرزوی شکر خایی او، دلتنگ از همرهان ناهمراه ، درخانه به روی غیر بسته ،باز آمده از جملگی، تنها ، با یاد او نشسته است.
دوری معشوق و انده انتظار چنانش می افسرد که همزبان با رباب خانه اش در تب و تاب دست و کناری ،زخمه ای ، خود رباب میشود.
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است....

ابوالحسن سلیمانی تپه سری در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵:

در بیت اول به تناسب عود و شکر توجه کنید.وقتی که عود می سوزاندند برای ماندگاری بیشتر بوی عود مقداری شکر در مجمر می ریختند.

arpej در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷:

1) در بیت اول به نظر حالت سوالی از نظر وزنی و معنائی صحیح تر می باشد "تدبیر به تقدیر خداوند به چه ماند؟" (استفهام انکاری)
2) در بیت دوم ظاهرا اشتباه املائی وجود دارد
" حیلت بکند لیک خدائی نتواند"
3)در بیت پنجم برای وزن صحیح شعر می بایست "و" اضافه شود:
"شه را تو شکاری شو و کم گیر شکاری"

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷:

تدبیر به تقدیر خداوند به چه ماند؟!

دکتر ترابی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

جناب شایق
هرگز ! ، تنها یک شوخی بود.

شایق در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

با سلام دکتر جان تا این اندازه دیگر بیری نیست خرفتیست اگر خدای نا کرده به شما بر خورد و ناراحت شدید لطفا داستان زیر را بخوانید بادشاهی راه معده اش بند امدبطوریکه معده به حد انفجار رسید و دکتری را به بالین او اوردند تشخیص دکتر اماله بود ( از راه مقعد معده را تخلیه کردن ) خلاصه دکتر با هزار ترس و لرز به شاه گفت باید اماله شوید شاه نیم خیز شد و با صدای کلفت گفت کی ؟ من ؟ دکتر گفت نه قزبان خودم را گفتم شاد باشی

۱
…
۴۵۴۳
۴۵۴۴
۴۵۴۵
۴۵۴۶
۴۵۴۷
…
۵۸۱۶