گنجور

حاشیه‌ها

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

باعرض سلام وادب
نوشته های وزین اساتید را همیشه پیگیری مینمایم
متوجه شده ام.که کلماتی که در مثنوی نیاز به توضیح وتفسیر دارد دقیقا کلماتی از زبان لارستانیست که هنوز ما در زبان محاوره ایمان بکار میبریم...

مختار در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

برای نمونه، در این غزل حافظ به سادگی و روشنی از باده حقیفی میگوید، اینکه باده از خون رزان است، و روشن تر از این نمی توان گفت، ولی باز این را طنز و طعنه می دارند و نمی دانم باید چه واژگان دبگری به کار میبرد تا برداشت دیگری از آن نشود، و همان معنای حقیقی را داشته باشد،
ولی در سراسر غزل های حافط می توان به روشنی اندیشه ای فرادینی یافت، که باور حافط و دیدگاه او را یافت. در باوری که خافط خدا را در درون خویش می یابد، او را مهربان و دانا و بخشنده می داند، با او دوست می شود، و خوردن باده را به سان نماد برجسته ای از زاهدی، گناهی بخشش پذیر و بییم اهمیت می داند، و ستم به دیگران و آزار دبگران و ریاکاری و دورویی را بزرگترین و نابخشودنی ترین گناهان می شمارد،
حافط فاش میگوید و از گفته ی خود نیز دلشاد که آزادگی خویش از زهد فرومایه و رهایی از پوسته ی بنده پرور دین را فریاد بزند، و اگر از بهر دل زاهد خود بین در میکده ها را می بندند که آن را مایه ی ریاکاری و تباهی جامعه می پندارد، دل قوی میدارد و امیدوار است که برای خشنودی خدای مهربانی که خودش می شناسد و باور دارد، نه خدای عبوس و خشمگین و کینه توز و شکنجه گر شیخ و مفتی و فقیه و واعظ و محتسب و زاهد، گشوده شوند، و اگر هم دوران چیرگی زهاد ظاهر بین و سخت گیر است، سفارش می کند که برای گرفتار نشدن به دست محتسب، پنهان باده خورند و باده ی خانگی بنوشند، و چنین مبارزه و ستیز و اتدیشه و دیدگاه و فلسفه ای از سوی یک اندیشمند آزاده و بزرگ منشی چون حافظ، در سراسر غزل های پرمعنا و بی ریا و رک و روشن حافظ، درخشان است و پیدا است

مختار در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۶:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

یکی از نشان های برجسته ی چیرگی توهم خودمدرانه در فرهنگ ایرانی. برداشت های ناروا و نادرستی است که از غزل های حافظ شده و میشود، که در دیدگاه عزیزان ارجمند حاشیه نویس این غزل نیز پیدا است،
در این فرهنگ توهمی، که تقریبا همه ی کسانی که پیرامون تفسیری نوشته اند، سوای شماری اندک، نخست شخصیت و منشی برای حافظ ساخته اند و سخت بدان باور داشتند و سپس غزل های او را سازگار و شایسته آن شخصیت ساخته و پرداخته شده تفسیر کردند، و برای نمونه، در همین غزل که حافظ به روشنی و بی هیچ ابهامی و آشکار ا فلسفه ی ویژه خود را که نکوهش زهد و ریا است و ستایش آزادگی و رهایی و بی عیب دانستن باده نوشی است، و در چندین غزل دبگر هم در باره ی روزه و ماه رمضان و شادمانی در پایان یافتن آن نزدیک به همین معنا را و باور و بینش ویژه خود را بیان کرده، باز گروهی نمی خواهند و نمی پسندند که سخن و اندیشه حافظ را بپذیرند و تفسیرهای وارونه و دست کم ناراست و ناهمخوان از اتدیشه حافظ دارند.

بابک در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
محمد عزیز،
سپاس از تفسیر و توضیحت،
در ادامه آن یک دو کلامی که به ذهن ناقص و بیان قاصر بنده می آید را در حد بضاعت خود اضافه می کنم، چنانچه کم و کثری داشت ببخشا:
می دانی که حافظ سلطان بلامنازع ایهام است، و نه پیش و نه پس از او هیچ کس نتوانسته چنان گستره ای در شعر بوجود آورد. این بنده بر این باورم که او اینرا از خیام برداشت کرده و به وام گرفته، لیک آنرا به شدت گستره داده.
اگر شاعر دیگری چنان کرده که یک مصراع و یا بیت ضد و نقیض به نظر می آید و بر آن دو معنی که شاید نهایتاً در تضاد هم باشند که خواننده را مبهوت میکند، حافظ اینرا به ورای دیگری کشانده چنانکه گاه فقط یک مصراع او از ژرفا تا عرش را پوشش میدهد و از آن چندین و چند برداشت می توان گرفت، که این خود یکی از شاهکارهای بزرگ اوست ولی باز هم نه تمام هنرش.
شاید پس از این نگاه شما و دیگری نیز با این بنده موافق گردی که حافظ نادره ای است که گیتی بر خود ندیده!
*چنانچه شخصی گمان به غرض یا غلّو و اغراق در بیانم کرد، دعوت می کنم خود به قضاوت نشیند:
در بیت مورد نظر شما "بزم دور" میتواند یک برهه ای کوتاه از زمان باشد مثل همان جشن یا میهمانی که خود به آن اشاره کردی، نگاه دیگر آنکه این می تواند کل زندگی یا عمر شخص باشد. نگاه سوم آنکه آن می تواند اشاره به فلک یا جهان آفرینش و هستی باشد.
مصراع اول
1-بزم دور می تواند اشاره به دوره ای کوتاه ( مانند یک جشن یا میهمانی) باشد
در این جشن یکی دو قدح بخور و برو
2-بزم دور می تواند اشاره به زندگی(عمر) باشد
در این عمر یکی دو قدح درکش و برو
این میتواند دارای کمی بار منفی باشد، یعنی که عمر/زندگی را بزمی ببین که یکی دو قدح در آن میخوری از آن کام بگیر و بعد هم از آن (عمر، زندگی، دنیا) برو.
-در عین حال یکی دو قدح کفاف تمامی یک عمر را نمی دهد، پس این می تواند اشاره ای به رضاء و قناعت باشد یعنی آنچه در زندگی می گیری به آن راضی باش و قناعت کن.
3-بزم دور می تواند اشاره به فلک (هستی، آفرینش) باشد
در این جهان هستی یکی دو قدح بخور و از آن گذر کن
الف-در این جهان هستی یکی دو قدح بخور و توسط آن برو (یعنی پای از آن بیرون کن) حال این پا گذاردن به خارج و برون برای دست یابی به "آن چیزی" است که ورای هستی است.
و یا
ب-درعالم هستی،(یکی دو قدح خوردن که دیگر کفایت کل زمان هستی را نمی کند، پس این نیز می تواند قناعت و رضاء را نشانگر باشد) قانع و راضی باش و پای از آن بیرون نه و ورای آنرا دریاب
می بینیم که اینجا آفرینش/عالم هستی بار کاملاً مثبت دارد که آنرا درجمعبندی به یک بزم (جشن و سرور) تشبیه کرده.
*اما مصراع دوم:
الف- اگر طمع مدار را آنچنانکه در وهله اول به نظر می آید با طمع مکن (نکن) برابر بدانیم، آنگاه چنین معانی را (مختصراً) میابیم:
طمع مکن که این وصل شدن بردوام(پایدار) باشد
طمع مکن که این وصل شدن (ثبات) داشته باشد
طمع مکن که این وصل شدن (همیشگی) باشد
حصول(وصال) دوام (پایداری،ابدیت) را ممکن گمان مکن (طمع مدار)
طمع مکن وصال (دیدار) بردوام (پایدار) باشد
طمع مکن وصال (دیدار) همیشگی باشد
*
ب-منتهی چنانچه "طمع مدار" معنای "دست از طمع مدار" را بدهد، یعنی "مدار" نشان استمرارِ پایدار و دائمی و همیشگی بودن طمع(آرزو) باشد، آنگاه معنی "همواره طمع کن، همواره آرزو کن" را پیدا میکند.
که خلاصه آن: دست طمع از وصال (وصل یا یکی شدن) دوام (همیشگی، ابدی، ابدیت) بر ندار
***در جای دیگری یک نمونه در زبان فارسی آوردم که معنی متضاد میدهد: "سخت شکننده" که در نگاه اول بسیار شکننده را بیان می کند، ولی معنی دشوار شکننده را نیز داراست. در نثر ما را الزام میکنند که توضیحات کامل دهیم بدانسان که اگر معنی دوّم نمونه بالا را در نظر داریم گوییم "به سختی شکننده"، ولی در نظم که اختصار از واجبات آن است بر عکس گونه بالا آورده شده و این بر خواننده است که معنی آنرا در مصراع و یا بیت بیابد.
-آنگاه بیت چنین می شود:
در بزم دور (فلک، هستی،آفرینش) یک دو قدح درکش ( راضی باش ،قناعت کن) و از آن پای بیرون کن( همین حالا از عالم هستی به ورای آن رو، ورای آنرا دریاب) +
یعنی که مدام کوشا باش(مدام طمع کن) تا وصال ( یکی شدن) به دوام ( آن چیز پایدار،ابدی و همیشگی) به دست آید
ج- گزینه دیگر آنکه شروع و اتمام بیت و رابط آنانرا در یک نظر نگاه کنیم،
یعنی بزم دور(هستی، آفرینش ) و طمع مدار(گمان نکن) وصال دوام ( ثبات، پایداری، همیشگی و ابدی بودن) را در یک منظر بنگریم میبینیم که اشاره به ناپایداری و غیر ابدی بودن هستی و جهان مادی را دارد.
که می شود: جهان هستی،آفرینش(دور بزم) را گمان مبر(طمع مدار) که بادوام و پایدار و ابدی باشد (وصال دوام)
یعنی آنکه گرچه جهان شاید هزاران هزار میلیارد سال نیز عمر کند (فعلاً حدود سیزده میلیارد آن سپری شده) ولی نهایتاً خود از میان خواهد رفت.
***حاشیه- فیزیکدانان بدنبال عددی (value) هستند که هنوز آنرا نیافته اند، و آن مقدار گرانش (Gravity) را در گیتی مشخص خواهد کرد. بر مبنای آن خواهند دانست که کدام نظریه غالب خواهد شد؛1-آیا گرانش آن بار را داراست که هنگامی که گیتی به منتهی درجه ای از انبساط رسید آنگاه شروع به در خود باز گشتن کند و نهایتاً باز گشت به همان نقطه ای که از آن سر باز کرده (Singularity) که اینرا در مقابل نظریه بیگ بنگ (Big Bang) بیگ کرانچ (Big Crunch) نا میده اند.و یا
2- اگر گرانش چنین باری را دارا نیست گیتی می باید آنقدر گستره یابد تا نهایتاً حتی هسته های اولیه (Particles) از یکدیگر بسیار دور گشته و انرژی درون آنان تمام شده و جهان به سردی گراید، که اینرا برخی بیگ فریز (Big Freeze) نامیده اند.{از کتابی از سِر مارتین رییس (Sir Martin Reese)، که یکی دو دهه پیش آنرا خواندم فکر کنم کتاب فقط 6 عدد(Just 6 numbers) باشد}
*نگاهی به گزینه ها،
1-اگر اشاره به برهه ای از زمان باشد:
الف-در این میهمانی یکی دو قدح نوش و گذر کن، +
"طمع مکن که این وصل شدن بردوام(پایدار) باشد"
"طمع مکن که این وصل شدن (ثبات) داشته باشد"
طمع مکن که این وصل شدن (همیشگی) باشد
طمع وصل شدن(یکی شدن) به دوام ( همیشگی) را مکن
طمع مکن وصال (دیدار) بردوام (پایدار) باشد
طمع مکن وصال (دیدار) همیشگی باشد
که خلاصه ای از آن می شود گمان نکن (طمع مدار) که این گونه زمانها همیشگی و دائمی باشد و یا همیشه موجود باشد، آنرا (چنین زمانهای نادر و کوتاه را)غنیمت دان
ب-در این میهمانی یکی دو قدح نوش و گذر کن، +
دست طمع از وصال (وصل یا یکی شدن) دوام (همیشگی، ابدی، ابدیت) بر ندار
2-اگر اشاره به عمر باشد:
الف-در این زندگی نوش یک دو قدحی و کام گیر و سپس از جهان برو، +
"طمع مکن که این وصل شدن بردوام(پایدار) باشد"
"طمع مکن که این وصل شدن (ثبات) داشته باشد"
طمع مکن که این وصل شدن (همیشگی) باشد
طمع وصل شدن(یکی شدن) به دوام ( همیشگی،ابدیت) را مکن
طمع مکن وصال (دیدار) بردوام (پایدار) باشد
که خلاصه آن: زندگی را غنیمت دان و از آن کام گیر(و قانع و راضی باش) که سپس رفتن از پی اوست+ دل به همیشگی بودن خود در اینجا را مکن (از آن دل بکن)
ب-در این زندگی نوش یک دو قدحی و کام گیر و(قانع و راضی باش) سپس از جهان برو، +
دست طمع از وصال (وصل یا یکی شدن) دوام (همیشگی، ابدی، ابدیت) بر ندار
3-اگر اشاره به جهان هستی و آفرینش باشد:
گزینه نخست
الف-در این جهان هستی یکی دو قدح نوش و توسط آن دریاب، +
"طمع مکن که این وصل شدن بردوام(پایدار) باشد"
"طمع مکن که این وصل شدن (ثبات) داشته باشد"
طمع مکن که این وصل شدن (همیشگی) باشد
طمع وصل شدن(یکی شدن) به دوام ( همیشگی،ابدیت) را مکن
طمع مکن وصال (دیدار) بردوام (پایدار) باشد
ب-در این جهان هستی یکی دو قدح نوش و دریاب، +
دست طمع از وصال (وصل یا یکی شدن) دوام (همیشگی، ابدی، ابدیت) بر ندار
گزینه ثانی
الف-در عالم هستی قانع و راضی باش و ورای آنرا دریاب، +
طمع مکن که این وصل شدن بردوام(پایدار) باشد"
"طمع مکن که این وصل شدن (ثبات) داشته باشد"
طمع مکن که این وصل شدن (همیشگی) باشد
طمع وصل شدن(یکی شدن) به دوام ( همیشگی،ابدیت) را مکن
طمع مکن وصال (دیدار) بردوام (پایدار) باشد
ب-در این جهان هستی قانع و راضی باش و ورای آنرا در یاب، +
دست طمع از وصال (وصل یا یکی شدن) دوام (همیشگی، ابدی، ابدیت) بر ندار
گزینه ثالث
در این جهان هستی یکی دو قدح نوش و توسط آن ورای آنرا را دریاب ، و قانع و در رضاء باش+
1-(الف) + ج: الف +ج( که جهان نا پایدار است )
2-(ب) + ج: ب(دست طمع از رسیدن به "آن چیز ابدی" بر ندار) +ج(که جهان ناپایدار است)
3-( الف+ب+ج): الف + ب(دست طمع از رسیدن به "آن چیز ابدی" بر ندار) +ج(که جهان ناپایدار است)
حال نگاهی به خلاصه کردن گزینه ها،
1-از لحظات کوتاه و شاد زندگی(بزم دور) لذت ببر و از آن کام گیر(یک دو قدح نوش) و از آن گذر کن(برو){به لحظاتی دیگر که اینچنین بزمگونه وشاد نیست}--- و گمان مکن (طمع مدار) که چنین زمانهایی همیشگی، دائمی، و یا همیشه موجود باشد (وصال دوام)
2-در این زندگی(بزم دور) نوش کن و کام گیر و قانع باش(یک دو قدح) زیرا که در گذر است(برو)--- دل به پایداری(همیشه بودن) خود در جهان مبند(دل به جهان مبند)
3-در این عالم هستی(بزم دور) کام گیر و قانع و در رضا باش(یک دو قدح) و ورای آنرا دریاب(برو)---یعنی که دست از سعی و کوشش بر ندار(طمع مدار) تا با واصل شدن(وصال) به "آن ابدیتِ ورای هستی" یگانه گردی(دوام) ،و دل به جهان هستی نا پایدار و غیر ابدی مبند(گزینه ج)
حال در یک منظر هر سه گزینه را با هم مثال یک مجموعه بخوان.
ضمناً، توجه کن هیچ گزینه دیگری را نفی نمی کند.
در آخر می بینی چنانکه در ابتدا گفتم، چگونه حافظ در دو مصراع بسیار کوتاه از کجا تا به کجا را پوشش داده وترسیم کرده، و کاری کرده که هیچ سراینده و متفکری از پس آن بر نیامده:
از زمانی کوتاه مانند یک لحظه--->تا زمانی بلند تر مانند یک عمر--->تا نهایت زمان و مکان یعنی کلّ وجود و هستی--->تا ابدیتی ورای آن.
و ضمناً پوشش دادن به مسائلی چون شادی، قناعت و رضاء، دل نبستن به جهان و مادّیات، نا پایداری لحظات و عمر و خود هستی، ممکن بودن درک و حتّی"رسیدن به ورای آن و ابدیت"و...
*
وصال: پیوند دادن، ملاقات دیدار،حصول چیزی، به مقصود رسیدن
دوام:پایدار شدن دوام داشتن، پایداری ثبات، استمرار، همیشگی
بزم:جشن شراب و طرب، محفل انس، خیمه
دور: عصریا زمان، اشاره به فلک، هستی،آفرینش
طمع: حرص، آز، آرزو
طمع مدار: طمع مکن، و؟
*
-اگر دقت کنی می بینی چگونه برخی فقط یک گزینه را انتخاب می کنند، مثل خود که فقط برهه ای از زمان در نظرت آمد. دیگری ممکن است عمر را نظر کند ولی فقط یکی از دو استنباطی را که بیان کردم انتخاب کند. شخص دیگری نیز ممکن است برداشت سوم را داشته باشد. در مورد مصراع دوم نیز به همین ترتیب، یکی این دیگری آن و و و....
پس کمی واضح می شود که جنگ و جدالها بر سر اینکه غزل این معنی یا آن معنی را می دهد از کجا نشأت می گیرد.
-عقل و علم و عاقل "آن چیز ابدی" یا ورای این هستی را رد می کنند، در اینمورد کمی نوشته ام که انشاالله پس از باز خوانی آنرا به اشتراک می گذارم. ولی فعلاً به این اکتفا کنم که در فرهنگ ما بزرگانی چون سنایی، عطار، مولانا،سعدی، حافظ و خیل دیگری از عرفا از زبونی عقل در این باب بسیار گفته اند.
-به نظر این حقیر آنچه از رندی حافظ گفته اند که از خرده شیشه گرفته تا زبلی و خر مرد رندی و .... را شامل می شود، باید بگونه ای دیگر نگاه کرد.
و آن اینکه او معمایی را خیام وار پیش ذهن خواننده می گذارد تا این خواننده خود به حلّ و فصح معما برخیزد، این خیزش گامی بزرگ برای شخص است که با روح معما تماس پیدا کرده و احیاناً نهایتاً آنرا ورای عقل حس می کند و پس از آن متوجه خیرخواهی و برکت سراینده می شود. انشاالله
حال موافقی که او نادره ای است که گیتی چون او در خود ندیده، یا فکر می کنی اغراق می کنم؟
سرتان را درد آوردم، چنانچه خطایی در جایی سرزد از باب این بنده است و دوستان راهنمایی فرمایند.
کامروا و پایدار باشی

سرابیان در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴:

این مصرع
ز عالم الویش به سفلیش فرو کاست
که در یکی از پیشنهادات آمده آشکارا غلط است. نه تنها این مصرع اصیل نیست بلکه اگر هم بود «اولویش» نبود بلکه باید «علویش» می شد که البته کاربرد علوی به این شکل هم خود خالی از اشکال نیست.

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:

من در بیان وصف تو حیران بمانده‌ام
حدیست حسن را و تو از حد گذشته‌ای
وای از آن زمانی که خداوندگار عشق و سخن از وصف حیران بمانند...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:

س عزیز...
امیدوارم با سعدی محشور شی... البته ایشالا 100 سال زنده باشی ها...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰:

لیام عزیز :-) خیلی جالب بود حرفت .. اما به قول امید... عشق آدمو کور میکنه..به هرچی مجبور مکینه...
آدم بد خاطرخاه رو... از راه راست دور میکنه
پس شما به دل نگیر و همین سخن شیخ اجل رو به محبوب دل خودت تقدیم کن...

لیلی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:

معنی بیت اول چیست؟

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

خدانکنه سعدی بخواد از کسی تعریف کنه... یعنی طرف بعد از اینکه بفهمه این شعر درباره ی اون سروده شده... ادعای حکومت بر عالم و آدم نکنه جای شکر داره... بس که دلنواز و دلرباست این شعر...چقدر عالی... چقدر زیبا و شور انگیز از مقصود تعریف کرده...
غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن
به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند

تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشک می‌ریزند
فدای خاک پاکت سعدی...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی... انصافا که اندازه ندارد... والا ندارد.. بلا ندارد...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶:

فرهاد & شیرین...
مجنون & لیلی...
رامین & ویس
وامق & عذرا
ای کاش قبل از سعدی دیده به جهان میگشودم تا شهرت عشقم به گوش عالمی میرسید و این سعادت را داشتم تا سعدی بزرگ از من و دلبرم هم در این شعر نامی ببرند... افسوس...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

کاملا با حاشیه های نقل شده توسط عزیزان در مورد این شعر موافقم... گنجور لطفا اصلاح بفرمایید... * مرا خود با تو سری در میان هست *

دکتر ترابی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد:

از جهان گذران گفتید و من بانوی شعر پارسی سیمین را به یاد آوردم، اینکه جایش در گنجور خالیست و ..زیبایی نفس گیر این ابیات:
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا
شراب نور به رگهای شب دوید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر ، دانه دانه چید بیا
...

روفیا در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۵۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد:

منظور شاعر اشارتی از جهان گذران است :
درگذر از گل که گل هر نوبهار
بر تو می خندد نه در تو شرم دار
...
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۴:

بهرام درسته لطفا یکبار بیشتر با اسم خودتون نظر ندید

نیشابوری در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵:

دوستان همانطور که مشاهده میکنید کسانی که اسم خودشان را به اصطلاح الحق گذاشته اند و بر بزرگانی مثل خیام خرده میگیرند چگونه در این صفحه چهره اصلی خود را به نمایش گذاشته اند؟؟

نیشابوری در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹:

البته رباعیات نه غزلیات!

کمال در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

س شب بخیر
فالی جهت این غزل:
ای صاحب،حاجت وخواسته ای داری
که به آن نرسیده ایدواحساس ،،،،،،،،،،،،
میکنیدکه دیگران برسرراهتان کار،،،،،،،
شکنی می کنند،درهنگام سختی و،،،،،،،،
مشکلات ازخداطلب راهنمایی کن و،،
یک تنه بارمشکلات رابردوش نکشید،
آرامش دردل طبیعت است هنگام،،،،،،
غم ومشکلات به دامان طبیعت ،،،،،،،،،،
پناه ببرید،قطعأبروزی خبرخوبی،،،،،،،
خواهی شنید.
شب خوش

ابراهیم خضرایی در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۱۵ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸:

ای جان و ای جانان من ، رحمی بکن بر جان من
ای مرهم درمان من ، رحمی بکن بر جان من
.
هم مرهم و درمان من ، هم درد بی درمان من
هم این من هم آن من ، رحمی بکن بر جان من
.
جان و جهان جان من ، آرام جان جان من
فاش و نهان جان من ، رحمی بکن بر جان من
.
ای طاعت و عصیان من ، ای کفر و ای ایمان من
ای سود و ای خسران من ، رحمی بکن بر جان من
.
سامان خان و مان من ، بر همزن سامان من
آبادی ویران من ، رحمی بکن بر جان من
.
ای جنت و ریحان من ، ای دوزخ و نیران من
ای مالک و رضوان من ، رحمی بکن بر جان من
.
کردی وطن در جان من ، بگرفتی از من جان من
کردی مرا حیران من ، رحمی بکن بر جان من
.
گفتی که باشی زان من ،گیری بهایش جان من
ای گوهر ارزان من ، رحمی بکن بر جان من
.
گفتی که فیض است آن من گر او شود قربان من
او نیست در فرمان من ، رحمی بکن بر جان من
تصحیح شده از روی نسخه دکتر پیمان به جهت گنجور عزیز .

۱
…
۴۵۴۲
۴۵۴۳
۴۵۴۴
۴۵۴۵
۴۵۴۶
…
۵۸۱۶