گنجور

حاشیه‌ها

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹:

از زیباترین اشعار عراقیست این شعر بی نظیر.. واقعا هیجان زده شدم از خواندنش... از علم و دانش عراقی.. از این شعر خوش آهنگ و توو دل برو.... روحت شاد عراقی بزرگ

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:

گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی
ای روزگار...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:

شعر خیلی قشنگیه... اما نکته ای که هست اینه که در همین سایت گنجور در غزل شماره ی 298 شاعر بزرگ عراقی هم این شعر بدون هیچ تغیری موجوده... ساوجی عزیز در قرن هشت و عراقی در قرن هفت زندگی میکردن... پس با نهایت احترام به ساوجی... این شعر به عقیده ی بنده متعلق به عراقیست...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

شعر خیلی قشنگیه... اما نکته ای که هست اینه که در همین سایت گنجور در غزل شماره ی 384 شاعر سلمان ساوجی هم این شعر بدون هیچ تغیری موجوده... ساوجی عزیز در قرن هشت و عراقی در قرن هفت زندگی میکردن... پس با نهایت احترام به ساوجی... این شعر به عقیده ی بنده متعلق به عراقیست...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۰۸:

دکلمه ی این رباعی زیبا در برنامه گلهای رنگارنگ شماره 103 با آواز استاد بزرگ بنان...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۱۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

دکلمه ی این شعر زیبا در برنامه گلهای رنگارنگ شماره 103 با آواز استاد بزرگ بنان...

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

خیلی قشنگ و دلنشینه این شعر...
کجایی...
روح عراقی بزرگ شاد...

نازنین در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

قلبمو تکون میده.....وای که چه زیبا گفته....من دگر شعر نخواهم که نوشتن که مگس زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است......

شار۷ در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹:

واژه «کهتا» در بیت دوم همان دو حرف اضافه «که»و«تا» است که بهم چسبیده. دوستان اگر معنی دیگری برای این واژه دارند بفرمایند..

فرامرز غفاری در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:

سلام
آنچه در غزل :
ساقی حدیث شمع و گل و لإله میرود ...
وین کار با ثالثه غسال میرود
سالهاست بخاطر یک تفسیر بی پایه و مشکوک به غلط تفسیر شده و عبارت "ثلاثه غسأله" را به تعبیر صاحب فرهنگ لغتی (بدون أوردن نمونه ای مشابه و فقط به استناد همین غزل ) "سه جام شراب در سحرگاه برای شستشوی میگساری شب قبل " معنی کرده اند. به دلائل زیر این تفسیر نادرست است در هیچ حدیثی ( سخنی از پیامبر) به شمع و گل و لإله و ... اشاره نشده که خواجه شیراز حافظ قران بدان رجوع کند و ثالثه غسأله نیز همینطور
علاقمندم اگر مرجعی برای این تفسیر یا معنی " ثالثه غساله" دارید اعلام کنید وگرنه این اصطلاح مربوط میشود به سه کأسه یا سطل أب که در گذشته برای تطهیر تن بعد از نزدیکی جنسی ( غسل ترتیبی ) و قبل از اقامه نماز بکار میرفته منظور در شعر، شب زفاف و عشق ورزی است و اینکه نهایتابعد از مقاربت با نو عروس چمن که حد حسن یافته (به صنعت و وأسطه گری دلاله)، با سه سلطل أب پاک میتوان خود را شست و پاک شد و در مورد استفاده از ثالثه= سه و غسأله = شوینده و نحوه انجام این عمل حدیث هست

شایق در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

با سلام وصل دوست را در این شعر حافط ملاحظه کنید (بکوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقی و شمع ومشعله بود حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست بناله دف و نی در خروش و ولوله بود مباحثی که دز ان مجلس جنون میرفت ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود )

شایق در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

با سلام ( به ولای تو که اگر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان بر خیزم ) ( از انرو که در بند توام ازادم ) ( رشته ای بر گردنم افکنده دوست می کشد هر جا که خاطر خواه اوست ) ابیات فوق با بیت اول و دو بیت اخر این غزل هم خوانی دارند وسعدی میگوید هر چه زیبایی و خوبی در عالم هست تجلی زیبایی و خوبی مطلق است که اگر گوشه چشمی بما کند انرا در می یابیم

سجاد جرجر در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » رباعیات » شمارهٔ ۲۳:

بنده به روایتی شنیده ام که روزی ملک شعرای بهار در جمعی از شعرا نشسته بوده اند که یکی از شاعران خطاب به حضرت محمد تقی بهار نطق می کند: چرا باید لقب ملک شعرا را به او بدهید.
اگر راست می گویید من چهار کلمه می گوییم، شما با آن شعری بگویید.
که در ادامه ملک شعرا خطاب به شاعر گستاخ این شعر را می سرایند.

کسرا در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

تا به امروز... در سایت گنجور و این همه گنجینه اشعرش... ندیده بودم که شعری چنان پر طرفدار باشد و همه از دم ازش تعریف کنند... و جا داره که من هم از این شعر فرا زمینی و ناب به زبان و فهم اندک خود تعریفی کنم و تشکری از همه ی عزیزان و سروران طرفدار شعر و ادبیات ایران کهن...
زنده باد عشق های پاک... عشق های فرهادی...

شایق در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

با سلام (که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت ) هجر و وصل از اصطلاحاتی است که همه عرفا از ان صحبت کرده اند برای انکه معانی این دو کلمه بیشتر روشن شود توضیحاتی در حد بضاعت میدهم . تمام انسانهای کامل در تمام اوقات بیاد خدا هستند و دم و لحظه ای نیست که بی یاد خدا باشند و به این معنا هجری در کار نیست و عرفا دایما در وصل دوست هستند ( تو در نظر نشسته ای من به کجا نظر کنم تو شهر دل گرفته ای من به کجا سفر روم ) اما گاهی برای انان حالتی بیش می اید وصف ناشدنی و به انان لذتی دست می دهدو به حالتی می روند که وجد و شوقی دست میدهد که در عبارت نمی گنجد و معمولا این حالت را به شب قدر تشبیه میکنند ( چه مبارک سحری بود و چه فرخوانده شبی ان شب قدر که این تازه براتم دادند ) و یا به حالتی که لب بر لب نازنینی گذاشته اند و او را در اغوش کشیده اند و همین تشبیهاست که افراد کم اطلاع را در مورد عرفا به شک می اندازد و می بندارند انان انسانهای لاابالی و بی بند و بار بوده اند و بخصوص حافظ که بیشترین شعرها را در این مورد دارد از قبیل ( زلف اشفته و خوی کرده و خندان لب و مست بیراهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من امد بنشت سر فرا گوش من اورد به اوای حزین گفت کای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده یرست .... ) و یا (کنار اب و بای بید و طبع شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش الا ای دولنی طالع که قدر وقت میدانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش .... ) و (مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق ... ) در مورد این شعر اخری جایی خواندم که حافظ نیز دنبال خانه خالی می گشته و مشکلات جوانان امروز را داشته است أأ سعدی نیز از این دست اشعار فراوان دارد بهر حال وقتی چنین حالت و وقت خوشی برای عارف بیش می اید او به وصل جانان رسیده است و در اوقات دیگر او در هجر است . برخی از عرفا هجران را میبسندند و برخی وصل را بابا طاهر می فرماید ( یکی درد و یکی درمان بسندد یکی وصل ویکی هجران بسندد من از درد و درمان و وصل هجران بسندم انچه را جانان یسندد )و خلاصه ( ماییم و در میکده تا یار چ خواهد )

کیانوش پدرود در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

وزن شعر "فاعلاتن فاعلاتن فاعلن" از بهر "رمل مسدس محذوف هست. وزن شعر اشتباه نوشته شده.

عاشق در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب برزویه الطبیب » بخش ۲:

این متندرست است :
باب برزویه طبیب
چنین گوید برزویه، مقدم اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خانه علمای دین زردشت بود، و اول نعمتی که ایزد، تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من، چنانکه از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزید تربیت و ترشح مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسید مرا برخواندن علم طب تحریض نمودند، و چندانکه اندک وقوفی افتاد و فضیلت آن بشناختم به رغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می‌کوشیدم، تا بدان صنعت شهرتی یافتم و در معرض معالجت بیماران آمدم. آنگاه نفس خویش را میان چهار کار که تگاپوی اهل دنیا ازان نتواند گذشت مخیر گردانیدم: وفور مال و، لذات حال و، ذکر سایر و. ثواب باقی و پوشیده نماند که علم طب نزدیک همه خردمندان و در تمامی دینها ستوده ست. و در کتب طب آورده‌اند که فاضلتر اطبا آنست که که بر معالجت از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمت این سیرت نصیب دنیا هرچه کامل تر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد؛ چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست. اما کاه که علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آید. در جمله بر این کار اقبال تمام کردم و هر کجا بیماری نشان یافتم که در وی امید صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم.
بازنویسی :
باب برزویه طبیب
چنین گوید برزویه، پیشرو اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خاندان علمای دین زردشت بود، و اول نعمتی که ایزد، تعالی و پاک ، بر من بخشید دوستی پدر و مادر بود و مهربانی ایشان بر حال من، چنانکه از برادران و خواهران مستثنی شدم و به افزونی تربیت و شایستگی مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسید مرا برخواندن علم طب تشویق نمودند، و چندانکه اندک آگاهی حاصل شد و فضیلت آن بشناختم به رغبت صادق و حرص قادر در تعلم آن می‌کوشیدم، تا بدان صنعت شهرتی یافتم و در معرض معالجت بیماران آمدم. آنگاه خودم را میان چهار کار که تگاپوی اهل دنیا ازان تجاوز نمی کند اختیار گردانیدم: وفور مال و، لذات حال و، شهرت و. ثواب جاوید و پوشیده نماند که علم طب نزدیک همه خردمندان و در تمامی دینها ستوده ست. و در کتب طب آورده‌اند که فاضلتر اطبا آنست که که بر معالجت از جهت ذخیرت آخرت مداومت نماید، که به پیوستگی این رفتار نصیب دنیا هرچه کامل تر بیابد و رستگاری عقبی پس انداز گردد؛ چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست. اما کاه که علف ستوران است بهدنبال آن هم حاصل آید. در جمله بر این کار روی تمام کردم و هر کجا بیماری پیدا کردم که در وی امید صحت بود معالجت او بر وجه ثواب بر دست گرفتم.







نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب برزویه الطبیب » بخش ۲/
و چون یک چندی بگذشت و طایفه ای را از امثال خود در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم نفس بدان مایل گشت، و تمنی مراتب این جهانی بر خاطر گذشتن گرفت، و نزدیک آمد که پای از جای بشود. با خود گفتم:
ای نفس میان منافع و مضار خویش فرق نمی کنی، و خردمند چگونه آرزوی چیزی در دل جای دهد که رنج و تبعت آن بسیار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی به سر آید. وقوی تر سببی ترک دنیار ا مشارکت این مشی دون عاجر است که بدان مغرور گشته‌اند. از این اندیشه ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان، که راه مخوفست و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک و هنگام حرکت نامعلوم. زینهار تا در ساختن توشه آخرت تقصیر نکنی، که بنیت آدمی آوندی ضعیف است پر اخلاط فاسد، چهار نوع متضاد، و زندگانی آن را به منزلت عمادی، چنانکه بت زرین که بیک میخ ترکیب پذیرفته باشد و اعضای آن بهم پیوسته، هرگاه میخ بیرون کشی در حال از هم باز شود، و چندانکه شایانی قبول حیات از جثه زایل گشت برفور متلاشی گردد. و به صحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ایشان حریص مباش، که سور آن از شطون قاصر است و اندوه بر شادی راجح؛ و با این همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر. و نیز شاید بود که برای فراغ اهل و فرزنادن، تمهید اسباب معیشت ایشان، به جمع مال حاجت افتد، و ذات خویش را فدای آن داشته آید، و راست آن را ماند که عطر بر آتش نهند، فواید نسیم آن بدیگران رسد و جرم او سوخته شود. به صواب آن لایق تر که بر معالجت مواظبت نمایی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبیب ندانند، لکن درآن نگر که اگر توفیق باشد و یک شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبیده آید آمرزش بر اطلاق مستحکم شود؛ آنجا که جهانی از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند، و به علتهای مزمن و دردهای مهلک مبتلا گشته، اگر در معالجت ایشان برای حسبت سعی پیوسته آید و صحت و خفت ایشان تحری افتد، اندازه خیرات و مثوبات آن کی توان شناخت؟ و اگر دون همتی چنین سعی به سبب حطام دنیا باطل گرداند همچنان باشد که:
مردی یک خانه پرعود داشت به ، اندیشید که اگر برکشیده فروشم و درتعیین قیمت احتیاطی کنم دراز شود بر وجه گزاف به نیمه بها بفروخت.

مختار در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

در همین غرل، بدون درک معنای کل غزل، واژه ی "بگذاریم" را با همین برداشت نادرست، " بگزاریم" دانستند! که هیچ همخوانی با سمفونی کل غزل ندارد، و نابجا و ناشاسیت است، و کل سمفونی اندیشه بیان شده در غزل را به هم می ریزد، سازی است ناسازگار با غزل،
در حالی که به روشنی، همراه با دیگر ابیات این غزل، همان بگذاریم است، و در اینجا منظور حافظ نادیده گرفتن فرض ایزد برای حکم شراب است، زیرا این کار را گناهی بزرگ و نابخشودنی نمی داند، و در این کار زیانی به کسی وارد نمی شود و به کسی بدی نمی شود، و این آزار دبگران و ستم به دیگران و بدی کردن در حق دیگران است که ناروا. و باید از آن دوری کرد و پرهیز نمود،
در جای دیگری نیز حافظ این فرض را فرو می گذارد، آنجا که به روشنی ام الخبائث بودن شراب تلخ وش را رد می کند، و در جاهای بسیار دبگر
حفیقت آن چیزی نیست که ما دوست داریم باشد، حقیقت آنچیزی است که به راستی هست، هر چند برای ما ناپسند و ناخوشایند باشد و لرزه بر باورهای ما بیندازد و ما را نگران و دلوپس و سنت ها و عادتها ی ما را بشکند، و این بزرگترین راز شکوفایی تمدن بشری است، و نادیده گرفتن آن، بزرگترین گرفتاری فرهنگی ما در باره ی بسیاری از چیزهایی که زیر بنای فرهنگ فرومایگی و ریاپرو ما را می سارد، و به باور حافظ، باده نوشی نیست که مادر و زایتده ی همه ی بدی هاست، و این ریاکاری و دورویی است که زاینده ی فرومایگی و تباه کنتده کرامت انسان ها و اخلاق جامعه است، چیزی که به روشنی و پر هزینه هم اکنون ما خود در جامعه شاهد هستیم و تحربه کردیم،

ناشناس در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

باعرض سلام وادب
نوشته های وزین اساتید را همیشه پیگیری مینمایم
متوجه شده ام.که کلماتی که در مثنوی نیاز به توضیح وتفسیر دارد دقیقا کلماتی از زبان لارستانیست که هنوز ما در زبان محاوره ایمان بکار میبریم...

مختار در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

برای نمونه، در این غزل حافظ به سادگی و روشنی از باده حقیفی میگوید، اینکه باده از خون رزان است، و روشن تر از این نمی توان گفت، ولی باز این را طنز و طعنه می دارند و نمی دانم باید چه واژگان دبگری به کار میبرد تا برداشت دیگری از آن نشود، و همان معنای حقیقی را داشته باشد،
ولی در سراسر غزل های حافط می توان به روشنی اندیشه ای فرادینی یافت، که باور حافط و دیدگاه او را یافت. در باوری که خافط خدا را در درون خویش می یابد، او را مهربان و دانا و بخشنده می داند، با او دوست می شود، و خوردن باده را به سان نماد برجسته ای از زاهدی، گناهی بخشش پذیر و بییم اهمیت می داند، و ستم به دیگران و آزار دبگران و ریاکاری و دورویی را بزرگترین و نابخشودنی ترین گناهان می شمارد،
حافط فاش میگوید و از گفته ی خود نیز دلشاد که آزادگی خویش از زهد فرومایه و رهایی از پوسته ی بنده پرور دین را فریاد بزند، و اگر از بهر دل زاهد خود بین در میکده ها را می بندند که آن را مایه ی ریاکاری و تباهی جامعه می پندارد، دل قوی میدارد و امیدوار است که برای خشنودی خدای مهربانی که خودش می شناسد و باور دارد، نه خدای عبوس و خشمگین و کینه توز و شکنجه گر شیخ و مفتی و فقیه و واعظ و محتسب و زاهد، گشوده شوند، و اگر هم دوران چیرگی زهاد ظاهر بین و سخت گیر است، سفارش می کند که برای گرفتار نشدن به دست محتسب، پنهان باده خورند و باده ی خانگی بنوشند، و چنین مبارزه و ستیز و اتدیشه و دیدگاه و فلسفه ای از سوی یک اندیشمند آزاده و بزرگ منشی چون حافظ، در سراسر غزل های پرمعنا و بی ریا و رک و روشن حافظ، درخشان است و پیدا است

۱
…
۴۵۴۱
۴۵۴۲
۴۵۴۳
۴۵۴۴
۴۵۴۵
…
۵۸۱۶