شایق در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:
با سلام همانطور که جناب فریبرز فرمودند این غزل اشاره به وحدت وجود دارد و ان به این معنی است که تنها وجود حقیقی وجود خداوند است و مخلوقات را که وجود می انگاریم نمود وجود او هستند برای اینکه این مطلب روشن بشود به مثالهای زیر دقت کنید 1- موج چیزی غیر از اب نیست گر چه به نظر وجودی مستقل می اید اما فقط اب است وخوب که بنگرید اب اصیل است وموج هیچ اصالتی ندارد 2-سایه نسبت به درخت که باز سایه با اینکه وجود دارد اما چیزی جز وجود درخت نیست 3- شما اگر نور خورشید را از منشور عبور دهید در طرف خروجی نور رنگهایی بوجود می اید که در واقع وجود این رتگها چیزی جز وجود نور خورشید نیست واین رنگها نمود ان نور اولیه هستند یعنی اینکه ان نور اصالت دارد و این رنگها هیچ نیستند و بنابراین نسبت مخلوقات به خدا نیز یعنی نسبت هیچ به همه چیز اگر این مطالب را انسان عملا درک کند دیگر چیزی غیر از خدا نمی بیند و انگاه انسانی میشود که دیگر نمی تواند گناه کند و به مرحله عصمت میرسد و انسان کامل میشود
روفیا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:
همه از مردن نفس می گویند ...
ولی هیچکس نمی گوید چگونه !!!
آزادی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
این شعر زیبا را با صدای محمد معتمدی در آلبوم گاهی سگاهی بشنود.
غزاله در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲:
شش دادن اینجا ایهام دارد و یکی از معانی آن حیله گری است. میگوید تنها یک بوسه از تو خواستم و تو حیله گری کردی و ندادی تو این چیزها رو کجا یاد گرفتی( شاگردی کی را کردی) که خودت استادی کاملی( میگن بعضی ها شیطون رو هم درس میدن، داستان همینه)
رضا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۶:
مصرع دوم بیت سوم بایدبه این صورت باشد:تادرآغوشش بگیرم تنک تنگ
آزادی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:
شعر استاد شفیعی کدکنی :
صبح آمده ست برخیز
بانگ خروس گوید
وینخواب و خستگی را
در شط شب رها کن
مستان نیم شب را
رندان تشنه لب را
بار دگر به فریاد
در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
با نعره ی سنگ بشکن
بار دگر به شادی
دروازه های شب را
رو بر سپیده
وا کن
بانگ خروس گوید
فریاد شوق بفکن
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن
و آواز
عاشقان را
مهمان کوچه ها کن
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه
آورد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های دیوار
خواب بنفشگان را
با نغمه ای در آمیز
و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی
رو سر بنه به
بالین تنها مرا رها کن
searcher در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:
جان بسی کندی و اندر پردهای
زانک مردن اصل بد ناوردهای
تا نمیری نیست جان کندن تمام
بیکمال نردبان نایی به بام
...
این مردن با مردن بدست نمیاد! مرگ از منیت و نفسه و زنده شدن در عشق و وصله.. رهایی از نیکی و شهوت و جهله.. این مرگ باید قبل از مرگ جسمانی اتفاق بیفته تا به رهایی برسه.. همان حدیث موتوا قبل ان تموتوا هست
مجتبی خراسانی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۴۶ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹:
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
چرخ پیر و دوران ها (بهار و خزان و...) برای حکیمان پیام هایی از حکمت دارند . زمستان با سرمای خود همان پیام را دارد که تابستان با گرمای خود دارد . در بهار باغ و بوستان جامه ای از حریر سبز می پوشند ، مرغان نغمه می خوانند . همه پیام هایی دارند و به اسرار واقفند ، تو چرا به این اسرار آگاه نیستی ؟ و فریب جهان مکار را می خوری ، جهانی که فرزندان خود را می کشد و همه در برابر حادثاتش چون گویی پیش چوگان ها هستند ؟ کوه ها می گویند که از باران نرم روییده اند . زمین می گوید: من خاکم ، تنِ تو نیز از من مایه می گیرد ، چون تنت به خاک باز می گردد ، روحِ تو نیز ـ که نفس جزئی است ـ به نفس کل بر می گردد . این اسرار ، ما را به آفرینندۀ جهان رهنمون می شود . شاعر پس از یادآوری پیام ها ، پندهایی می دهد: جهان منزلگاهی موقتی است . خردمندان و هشیاران راه اطاعت می سپرند و از این جهان توشه برای آن جهان برمی گیرند . بدی و نادانی توأمانند {بدی از نادانی خیزد} و بد کنش از بد نمی پرهیزد . این جاهلان را ببین که این همه بر منبر از فساد انتقاد می کنند ، اما خود در نهان فساد می کنند ! اگر آنان را به ولیمه ای دعوت کنی ، نعمت های گوناگون بهشت عدن را وعده ات می دهند ! در پایان شاعر ، پرخاش گرانه ، مردم نادان را شایستۀ نفرین می داند ، چرا که آنان پیوسته او را لعن و نفرین می کنند .
بمنه و کرمه
امیر سالار در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
سلام و دوصد بدرود بر همه حافظ شناسان و علاقه مندان به اشعار این شاعر بلندمرتبه
آنچه من نگاشتم همانطور که در مقدمهاش یاد کردم بیشتر تخیل پردازی و برداشت شخصی خودم بود نه تفسیر شعر حافظ و صد البته نشان وطن پرستی.
به خیال من، نه ... ترک شیراز ... و نه ... که ترکان خان یغما را...
بدیل از هموطنان آذری زبان خود نگرفتم چه ایشان را ترک ندانستم بلکه ایرانی میدانم
و به نظرم درستتر اینکه «ترک» در این شعر یک کلمه بیگانه مینموده نه «آشنا» آن طور که «حسن» خان آن را به یکی از خاندان امامان نسبت داده بود یا دیگران که آن را به یک زیبا رویی نسبت داده بودند.
در هر صورت من برداشت خودم را داشتم بهتر است شما نیز برداشت خود را بنگارید نه تفسیر شعر را که در این صورت به جای برخورد اندیشهها
گفتگوی زیبایی پدید خواهد آمد.
سپاس از توجهای که دارید و با پوزش از اشتباهات انشایی و املایی.
س ش در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۵۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳:
Pliny فیلسوف سده 6 پیش از میلاد در یونان می گفت:" تبها یک چیز است که بشکل مطلق و معلوم در عالم وجود دارد و آن اینستکه هیچ چیزی مطلق نیست!"
این دو بیتی که ظاهرآ متعلق به خیام نبوده همین طرز فکر را بیان می کند...
س ش در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳:
معلوم شد آنکه هیچ معلوم نشد!
س ش در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳:
مصرع آخر به این شکل بایستی می آمده باشد:
معلوم شد آنکه هیچ معلوم نشد!
کیارش در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹:
نسخه درج شده درسایت درست است
کمال در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:
فالی جهت این غزل:
ای صاحب فال، شمابسیارمهربان وخوش
قلب هستید،امابسیاری قدرشمارانمی،،،،،،،،،
دانندوباعث ناراحتی شمامی شوند،،،،،،،،،،،،،
بنابراین ارتباط صمیمانه خودراباخداوند،،
حفظ کنیدکه دراین صورت اجرکارهایت،،
راخواهی گرفت ،هرنیتی که دردل داری به،
خداوندمتعال آن راعملی کن ،هرعمل اجری
وهرکرده سزایی دارد.
شمیسا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۴ - جواب:
روفیای گرامی، سپاسگزارم. نخست برای همخوانی زیبای شعر حافظ و شعر ادوین ماکهام. و سپس برای شرح مفصلی که از عشق، جبر، تضاد، و تفادتها آورده اید. به نظرم آمد که در این ماجرا جمع کردن نسبتِ چارچوبها با دوست داشتن ِهمگان برای اثبات جبر شاید ناکافی باشد. توضیح واضحات است اگر بگویم برای رسیدن به این درجه از درک، حق انتخاب بزرگی در پیش رویمان هست. که به این جهان دو قطبی پا گذارده ایم تا همواره در معرض خیر و شر و همهء متعلقاتش مورد آزمایش قرار گیریم، تا خود سمت و سوی حرکت را انتخاب کنیم. تا بدان درک عظیم نائل شویم که همهء عالم آینه ای از چهرهء اوست. بدین جا که رسیدیم، عشق به همهء هستی اتفاق می افتد و همهء آن خوبی و بدی ها، راستی و ناراستی ها، زشتی و زیبایی ها، فقر و دارایی ها، و حتی باید و نبایدها ...معنای معمولشان رنگ می بازد. که همهء این تضادها تا جایی برای آدمی معنا دارند که به وحدت نرسیده است. وقتی که رسید، خود و خدا هم یکی می شود. که از روز نخست نیز یکی بوده...اما ناگزیر به طی چرخه ای... و می شود آن بیت زیبایی که از حکیم میرفندرسکی در آن بالا نیز آورده اید. همان:
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
و نه از سر جبر که به اختیار و انتخاب مسیر کمال است که به آن نقطهء خاموشی می رسد....آن جا که دیگر تضادی نیست...خواهشی هم نیست...
دکتر ترابی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
بابک گرامی،
من و انکار شراب؟ من و انکار علم ؟ غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد.
اما اعتراف میکنم، از دانشی که بایزید از آن سخن گفته است سر رشته ای ندارم. به صحرا رفته ام بسیار بارهاو جلوه های عشق را بوییده ام در سبز نودمیده بهار، شنیده ام در آواز پرندگان عاشق ، در چشمان « دختران انتظار »
دیده ام، بارش عشق از آسمان آبی را هرگز با اینکه کوشیده ام .
( می گوییدچشم دل ندارم، باکیم نیست ، چشم سر مارا بس).
علوم تجربی خوانده ام و آزموده ام، فیزیک، فیزیکو شیمی، شیمی گیاه و جانور شناخت، گام به گام، بافت به بافت، دستگاه به دستگاه تا به شناخت تن و روان آدمی، این سازواره شگفت.
( افتخار شاگردی استاد حسین گل گلاب را داشته ام در دانشگاه تهران، که فزون بر شناخت گیاهان ایران دوستی نیز می آموخت، همو که سرود ای ایران را سروده است) خود ستایی نگیرید
اندکی شعر و دیرین شناخت سر گرمی های این کمترین اند، با برخی فرضیه های کیهان شناختی، واژه ها و شمارگانی که به کار برده اید کم و نه بیش آشنایم.
فرضیه سحابی لاپلاس، استاتیک استیت، استفن هاوکینگ و بیگ بنگ و فردا که فرضیاتی دیگر این همه نفی خواهند کرد.
( ار چه شما خود بی پایگی بیگ بنگ را گواهی فرموده اید : تمامی جرم و بار انرژی کنونی گیتی در ون همان نقطه سینگولاریتی نهفته بود، حال چطور و چگونه از دانش فیزیک خارج است!!!)
این نابغه فیزیک ، دیروز در انجمن پادشاهی لندن ازبرنامه جسجوی حیات هوشمند!!!( انگار حیات نا هوشمند هم داریم) در یک میلیون ستاره نزدیک زمین پرده برداشت، سر مایه یکصد میلیون دلار از جیب کمونیست سابق ! یوری میلنر اهل روسیه
که برای حلال کردن پول دست ودلبازی کرده است. حیات سکفتگی هوش در ماده است.
حتا روستایی نا دانشمندی چون من با نگاه به تصایری که از بهرام ( مریخ) امده اند نشانگان فرسایش آبی را در بلندی های بهرام می بیند.
و من الما کل شیء حی.
گفتگو ی حقیر در باور مندی یا ناباوری به خلقت است
قدیم یا حادث بودن کیها ن و نه تنها زمین بی کرانگی یا کرانمندی ور نه 5775 سال یهودیان 6000 سال ترسایان و میلیاردها سال هم آنان در بستن بر این پرسش است.
و اما پرسیده اید چرا میگویم بلخی؟ وی را به نامهای گوناگون خوانده اند و می خوانند، مولوی، مولانا و خداوندگار برای مریدان او بماند چه از من سر سپردگی ساخته نیست ، میماند رومی و خموش ، آن بخش از فلات فرهنگی ایران که جلال الدین در آن زیست و در گذشت،البته زمانی روم نامیده می شده است رومی اما، با هویت ایرانی او سازگار نیست ، خموش نیز بر قامت آنکس که هماره در فریاد بوده است برازنده نیست ،
جلال الدین محمد بلخی.
آنچه از کشف و کرامات برخی صوفیان گفته ونوشته اند از دید علمی مصداق توهم است، دیداری ، شنیداری، گفتاری. توهم را سبب های گوناگون است: صرع، روان پریشی ها، اعتیاد، تنهایی دراز مدت ، پایین افتادن قند خون و مصرف روان گردانها . در باره این آقایان چنین سخنان همواره گفته اند و تا نباشد چیزکی، مردمان چیزها نمی گویند.
از راهنمایی تان در باب گوگل سپاسگزارم ، در گوگل همه چیز یافت میشود سره و ناسره و بسیاریشان گوگولی.
اشاره من به حکیم توس تنها برای جلب توجه سرکار به پیشینه سترگ علمی نیاکانمان بوده است ، چنین نگاهی به آفرینش در آن روزگارا ن ار نه نایاب کمیاب نوده است.
و سر انجام هم امروز 47٪ امریکاییان بر این باورند که خداوند جهانرا دور و بر 6000 سال پیش و از هیچ آفریده است.!
با پوزش ا ز گنجور و گنجوریان، که پر گفتم و گزیده نگفتم
مهرداد در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶:
آسرکار خانم موسوی
مدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
ظاهرا جان اول به معنای عقل و جان دوم وجود انسان است. کنایه از اینکه انسان آرام آرام و بدون اینکه متوجه شود به عقل و پختگی میرسد.
یعنی یک جان دیگری وارد وجودش میشود.
دزدیده یعنی آهسته و بدون اینکه کسی متوجه شود
شایق در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:
با سلام خواستم در رابطه با این غزل مطلبی بنویسم دیدم دو دوست گرامی جنابان محبی و جی 7 حق مطلب را ادائ کرده اند یاد داستانی از ابو سعید ابی الخیر افتادم که بالای منبر برای سخنرانی رفته بود جمعیت بقدری بود که برای برخی جا نبود ناگهان شخصی با صدای بلند گفت ( خدا بدر و مادر کسی را بیامرزد که از جای بلند شود و یک قدم جلوتر تهد) ابوسعید گفت من هم میخواستم همین مطلب را بگویم واز منبر بایین امددر ضمن توجه کسانیرا که معتقدند امثال سعدی و حافظ عارف نیستند به این غزل جلب می نمایم با درود فراوان بر دوستان
mehr در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده:
دکتر ترابی گرامی و بانو روفیای عزیز
بنازم به قلمتان که هر سازی میزنید نوایی خوش است
لعنت بر آن عللی که من دهاتی ر ا از گلزار ده به لجنزار شهر کشاند که هم طبیعت را تخریب کنم و هم آن صفای باغ و در و دشت را وآن خلوص پاک و طینت بی آلایش و درویش منشی را با روح حرص و کنج تاریک کارگاه های آلوده هوا عوض کنم
هم در روستا و هم در شهر انسان سالم سالم است و انسان شرّ شرّ
جناب ترابی حظ وافر بردم از منطق شما
و بنازم به عشقی که در نگاه بانو روفیا ست که از هر دری سخن بگویی پنجره ای به صفای روحش باز میشود
همین ها مرا بس
خلوص نیت تو گوهر نسفته ی توست
به هوش باش که این گو هر یست لالایی
مهری
امیر در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۶: