مجتبی خراسانی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳:
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
رنج غربت {ظاهرا آوارگی در یُمگان} شاعر را آزرده کرده است . از جور زمانه شکایت دارد که چرا قدر اهل فضل را نمی داند ، اما معتقد است که در برابر ، سپاه دین و سپر عقل در اختیار اوست . آنگاه خود را می ستاید و شعرش را نافذتر از چرخ پرستاره می داند ، و سپاس گزار است که خدا او را به سوی دین و دانش راهبر شده ، و دوستی خاندان حق را نصیبش کرده است . اما از «تنِ» خود بیم دارد . تن خاکی را سرزنش می کند که چرا برای او ، که پرندۀ باغ ملکوت است ، دام ساخته ، و چرا نمی داند که وی متعلق به عالمی دیگر است . سرانجام با یادآوری رسالت مذهبی از خدا می خواهد تا از دستِ مخالفان نادانش رهایی بخشد .
ای ناکس و نفایه تن من در این جهان/همسایهای نبود کس از تو بتر مرا
ناکس: پست و رذل ، و شاید ناکِس باشد که در عربی به معنی سر به زیر افکنده از خواری است . نُفایه: ناسره ، هر چیز پست و بی ارزش و دورانداختنی ؛ شاعر خطاب به جسم و تن خود می کند که او را به دام هوا و هوس انداخته و به مادیات گرفتارش کرده است . می گوید: ای تن بی ارزش من ، برای من در جهان همسایه و همدمی بدتر از تو وجود ندارد .
دانم که نیست جز که به سویِ تو ، ای خدا/روزِ حساب و حَشر مقر و وَزَر مرا
حشر: گردآوردن ، روز حشر: روز قیامت . وَزَر:پناهگاه ، اشاره است به آیه های10ـ12 سورۀ قیامة: یَقُولُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ ـ کَلَّا لَا وَزَرَ ـ إِلَی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ . یعنی روز قیامت انسان می گوید : گریزگاه کجاست ؟ نه چنین است ، پناهگاهی نیست . استقرار بندگان در آن روز به سوی خداست .
بمنه و کرمه
ناشناس در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
با بوزش برخی مواقع که می خواهیم نوشته را حذف یا تغییر دهیم چکار باید کنیم؟؟
فرشاد عربی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۷:
در بیت دوم، مصرع دوم:
باید آه را به صورت أه (کوتاه ، بر وزن وه) خواند:
أه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای.
ندا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۴:
با صدای فرشاد جمالی شنیدنی است
بابک در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
ناشناس گرامی،
ای جان فدا و سر به پایت،
گمانم این بنده مورد خطاب سوال شما بودم؟
باری دو حالت ممکن است:
1- یا آن ترک شیرازی پرتقال فسا و آبلیموی شیراز را پسند نمی کرده.
2- ویا اگر اندکی آگاهی از ایهام، تمثیل، استعاره، و اشاره باشد می بینیم که آن ترک شیرازی (و نه تیمور ترک سمرقندی) که اشاره به یک شخص مشخص است سخت دل می دهد که در اینجا حافظ دل خود را بیان می کند ولی در حقیقت اشاره به دل طرف می نماید. و هر دو را جزء محالات نشان می دهد که هم دل گرفتن از او محال و غیر ممکن است و هم بخشش حضرت حافظ دو شهر سمرقند و بخارا را که می باید در عصر او نماد تمدن و عظمت و ثروت بوده باشند.
سرت شاد بگذار سر ما هم شفا یابد
شایق در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
با سلام و سلام ویژه خدمت جناب نا اشنای بسیار اشنا شما در افتاب ایستاده اید و دنبال افتاب میگردید شما از کجا حالات روحی و عشقی که در وجود این بزرگواران موج میزند را دریافتید مگر انها به شما گفتند مسلما نه اما عشق غماز و خبر چین است و انها را لو داده است مگر فریاد سعدی را نشنیده ای که می گوید ( گر بگویند که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست ) ویا مگر از حافظ نشنیدی که گفت ( راز سر بسته ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر ) اما علاوه بر اینکه اینان نمی توانند عشق را مخفی نگه دارند ( هزار جهد بکردم که سر عشق ببوشم مشد میسرم بر سر اتش که نجوشم ) از روی شوق و با کمال خلوص من وترا دعوت کرده اند که مثل انها باشیم و مرتب از عشق و شیرینیهای ان صحبت کرده اند مگر این شعر سعدی را نخواندهای که می گوید ( گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم بعد از من گویند به دورانها ) مگر صدای مولوی را از عمق جانش نشنیدی که گفت (مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق امد و من دولت باینده شدم ) باز مگر صدای مولوی به گوشت نرسید که گفت ( هر کو باز ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش ) همه اینها فریاد میزنند ما از دنیا رستیم و به او بیوستیم شما نیز بار سفر ببندید و به دنبال ما بیایید اری جناب نا اشنا اینها ساخته ذهن نیست اینها واقعیاتی است که اگر چشممان را باز کنیم به وضوح می بینیم و انگاه در می یابیم که عطار بر سر بازار عشق سر داد و ان مغول از همه جا بیخبر سر او را از تن جدا کرد مغول او را اسیر کرده بود در راه شخصی عطار را شناخت خواست او را به یک سکه زر بخرد عطار به مغول گفت مفروش که فدر من نه اینست مغول او را نفروخت و کمی جلوتر شخص دیگری خواست او را به توبره کاهی بخرد عطار گفت بفروش که قدر من همین است ان مغول عصبانی شد و گردن او را زد حال خودمان را جای او بگذاریم اگر ما بودیم هزار التماس میکردیم که ما را به همین سکه بفروش که بیش از این کسی نمی بردازد
ناشناس در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مستزادها » کار ایران با خداست:
بسیار بسیار لذت می برم از خوندن این شعر
بابک در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶:
مهدی عزیز،
سپاس بنده هم بر شما از لطف و محبتت.
بابک در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
دکتر ترابی گرامی،
ترسم که این جستار به درازا کشد، باری،
سلامی از بنده خدمت شما،
امان امان امان، از عقل و علم و عاقل!
..."گویند که یکی از علماء بر کلام بایزید (بسطامی) اعتراض کرد که این سخن با علم موافق نیست، بایزید پرسید: آیا تو بر کلّ علم دست یافته ای؟ گفت نه. بایزید گفت: این سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد که به تو نرسیده...."
این را برای کمی مزاح بیان کردم، و نه برای طفره رفتن از پرسشهای شما ویا ماست مالی کردن و رنگ و لعاب دادن به گفته خود، که گر چنین بود صحبت را همینجا به پایان می بردم.
ضمناً، سالها پیش به یکی از دوستان می گفتم که تخمین زده اند تعداد ستارگان کهکشان راه شیری حدود 500 هزار میلیون(500میلیارد) باشد، گفت کدام فلان فلان شده ای نشسته و اینها را شمرده؟! اگر دید شما نیز چنین است لطفی بر خود و بنده کرده الباقی را نخوانید، ولی اگر بابی برای گفتگو دارید، این بیانِ این حقیر و اینهم سرِ شما، دردش پای خودتان.
*
اما پرسشها و دیگاه های شما،
راستش، نوشتار شما برای موجود خنگی چون این بنده کمی درهم پیچیده است لزا تا حد وسع و بضاعت سعی می کنم آنهارا تفکیک کرده و یک به یک نظری، و نه جواب، ارائه کنم. ولی وسعت و گستره پرسشها آنقدر زیاد است که دانش ناچیز بنده از فیزیک و گیتی شناسی(cosmology) ووو...جوابگوی تمامی آنها نمیباشد.
***
در مورد گفته "آقایان" که شما اشاره کردید و نظریه بیگ بنگ را برابر کتاب آفرینش (Book of Genesis) قرار دادید و شباهت "شگفت انگیز.." و " چگونه همان شیوه اندیشگی جامه علم بر خود پوشیده..." و "تنها تفاوت آنان را در تعداد ارقام..."، باید بگویم که دکترجان تفاوت نه تنها فقط در تعداد اعداد نیست بلکه به قول نوجوانان امروزی "از زمین تا زیر زمین است...".
--کتاب فوق تاریخ پیدایش را به گفته یکی از کشیشان مسیحی به روز 27 اکتبر سال 4002 قبل از میلاد منصوب می کند (6000 سال پیش و نه هفت)، ولی نظریه زمین شناسان عمر زمین را حدود 4،5 میلیارد سال.
جایی نیز خواندم که اگر این عمر را به یک 24 ساعت تشبیه کرده که از ثانیه ای پس از نیم شب شروع وتا نیم شب آتی ادامه یابد دایناسورها حدوداً 20 دقیقه مانده به نیم شب آتی از روی زمین محو گشته و عمر تمدن بشری نیز به چند ثانیه آخر می رسد. ولی بر مبنای کتاب مقدس با کمی ضرب و تقسیم می بینیم دایناسورها می باید حدود 80 سال پیش یا یک سال پس از افتتاح دانشگاه تهران از جهان رخت بربسته باشند!
--در مورد فیزیک دانان یا این "آقایانِ" گفته شما، همین بس که از تئوریهای نسبیت اینشتین گرفته تا اتم و الکترون و پروتون و نوترون، و هسته های تشکیل دهنده آنها چون نوترینو (Neutrino) که اگر اشتباه نکنم می تواند مسافت 9،5 تریلیون کیلومتر(برابریکسال نوری در فضا) را در (Lead) طی کرده بدون برخورد با هیچ هسته دیگری، و هسته های درونی دیگری چون کوارکها(Quarks) و بوجود آوردن ضد ماده(Antimatter) در آزمایشگاهها برای زمانی ناچیز، و سیاه چاله های فضایی (Black Hole) که از تئوری آقای هاوکینگ به واقعیت پیوستند و روئیت هم شده اند، و اندازه گیری نسبی سرعت دور شدن کهکشانها از یکدیگر توسط (Red Shift) که بر انبساط گیتی شهادت دارد و.... را دیگر جزء محاسبات شکمی نمی توانیم قرار دهیم، بلکه اینها به اثبات رسیده اند، و بر اساس این گونه علم و دانش "آقایان" نظریه هایی ارائه می کنند که بر مبنای حساب و کتاب هست و نه چون کتاب فوق الذکر.
---در رابطه با بیگ بنگ ندیدم که جایی گفته باشم از هیچ آمده؟ و یا بیان کرده باشم آنگونه که شما می پندارید و تصور می کنید که انفجار بزرگی بوده.
اتفاقاً بر مبنای نظریه های آقای استفن هاوکینگ، نابغه عالم فیزیک و کیهان شناسی، (نقل به مضمون از حافظه) "...تمامی جرم و بار انرژی گیتی کنونی درون همان نقطه سینگیولاریتی نهفته بوده ، حال چطور و چگونه اش از دانش فیزیک خارج است..." که در مقیاسی زمانی به اندازه یک فلانم ثانیه (دقیقاً عدد را یاد ندارم،ولی یک چندم ثانیه بود) این نقطه توسط آنچه تئوری تورّم ( Inflation theory ) نامیده اند بر مبنایی برابر یک میلیون x یک تریلیون x یک تریلیون بار بزرگ شده (شبیه به و مثال یک بادکنک و نه انفجار)، پیش از آن گیتی خلائی بوده بی نهایت داغ (infinitely Hot) {چنانکه بر آن عددی نتوان گذاشت,این از بنده در اینجا}، که پس از این واقعه دمای آن در یک افت وحشتناک->(بازهم گفته بنده) به 300 میلیون درجه سانتی گراد{ افت به این اندازه از بی نهایت، وحشتناک سرد شدن است باز هم از حقیر} رسیده که هسته های اولیه توانستند شکل گیری کنند....
---درمورد باور شما "که من بر این باورم که کیهان بی کرانه است و بی آغاز و پایان و..."،
حال من نمی دانم کدام را ملاک قرار دهم، باور شما یا این "آقایان" که شکمی صحبت می کنند؟ اگر که شما، بفرمایید نظریه تان بر چه مبنایی و داده ها و استدلالی پایه گذاری شده؟ آن یک بیت حکیم توس؟ که خوب در اینجا توافق دارد با نظریه بیگ بنگ ولی در مورد بیکران بودن گیتی که حکیم صحبتی نمی کند؟ شما برچه پایه و مبنائی آنرا چنان بی نهایت می دانید که همیشه و کمابیش چنین بوده؟ اندازه گیری چشمی، تفکری، و یا فقط باوری ؟ اعداد و ارقام و فرمولی مهیاست؟ آن دگر گونی کیهان که فرمودید و به جزئیاتش نپرداختید، در جهانی بی شروع و پایان چگونه است؟
---در مقابل،چنانچه ناآشنایید، عرض کنم که تعدادی از فیزیکدانان در دهه های قبل دارای نظری چون شما بودند که آنرا تئوری (Static State Theory) نام داده و بیان می کردند که کیهان یا گیتی؟ آنگونه است که شما فرمودید، همواره همینگونه بوده و شروع و پایانی ندارد.
اما یکی از این "آقایان" که آقای هاوکینگ باشد به همراه همکارش نشان دادند که فرمولهای دیگران اشتباه بوده و همان (Cosmic Microwave Background)، که در حاشیه دیگری عرض کردم و شما بدان اینجا اشاره نمودید، نشان دهنده چنین رویدادی می باشد و تئوری ایشان را اثبات می کند که نه تنها بیگ بنگ روی داده که ما توسط این پرتو اثر آنرا می یابیم، بلکه شروع آفرینش را نیز اثبات می کند. در مورد پایانش هم که در پُست پیشین در اینجا از آقای مارتین رییس، یکی دیگر از بزرگان این رشته، نقل قولِ شامل مأخذ کردم.
فراموش نفرمایید که گوگِل عزیز همواره یار و یاور شماست، و شما می توانید توسط ان و نه فقط "گیرم" و نگیرم خود به تحقیق بپردازید.
***
حال می پردازم به نکته دیگر شما "...صدایی مانند هوم که برخی از هندی و بوداییان که در خود می روند آنرا می شنوند...." که اینرا بنده در حاشیه دیگری آوردم و ایکاش شما نیز در همانجا آنرا مطرح می کردید تا اگر دیگری هم با خواندنش شبهه ای دارد پاسخ را بگیرد.
و فکر کنم اشاره تان هم به "روز بود و شب بود گفت..." آیا منظورتان فقط کتاب فوق الذکر بوده، و یا شاید هم ابتدای قصه ها که یکی بود یکی نبود...؟
برای خالی نبودن از لطف، درادامه بنده هم به شمه ای از قصهء اتل متل توتوله اشاره ای خواهم داشت.
- اگر دقت فرموده بودید در آنجا پرسیدم که مقایسه این دو نوا که یکی توسط رادیو تلسکوپها شنود می شود و دیگری توسط گوش درون (روان)، و میتوان گفت که شباهت صوتی دارند آیا شگفت انگیز نیست؟
که شما اینجا فرمودید چون به درون رفته جز صدایی مانند گردش خون و هوا و نبض نمی شنوید، و دو علامت تعجب مرقوم فرمودید در پس واژه بستگی آنان.
دکتر جان شما مثل اینکه از گوش برون اینها را می شنوید و یا خیر؟ و اگر هم باوری بدان گوش درون ندارید چرا صراحتاً بیان نمی کنید که "این خارج از علم است و جز مشتی موهومات" نیست؟
در حاشیه دیگری که بدون مدرک و سند و فقط بااستناد به حدسیات خودتان فرمودید که شیخ عطار احتمالاً چون عطار بوده، مواد روانگردان استفاده می کرده و هذیاناتی نیز به زبان میاورده و خواستید که آنرا مسکوت گذاریم، و چنان کردیم. چرا اینجا نیز اینرا بیان نمی کنید؟
اما،
راهبان فوق الذکر به جهان هایی درونِ روان ما اشاره کرده که هفت در پایین و دوزخین و هفت در بالاست که بهشتین ، اشاره اینان به درون بدن ماست و نه آنگونه که تنی چند از باورها گویند خارج از ما و در گوشه و کناری ناشناخته. آنها را اینان چاکرا (Chakra) گویند که در زبان پارسی کهن چرخا (Charkha) می باشد و در فارسی نو چرخ و در همه اینها به همان معنی چرخ. توسط همان یار عزیز گوگِل یک سرچی بفرمائید، نمودار و نقاشی آنرا فراوان خواهید یافت.
باری گویند که صدای چرخش اینان را نیز توانِ شنیدن با گوش درون (روان) باشد، و نه با آن گوشی که شما بدان استناد می فرمایید، که برای شنود اصوات برونی و مادّیست. عاقلی چون شما که خود چنین آگاهی ندارد و علم و عقلش هم بدان نرسیده، اینان را نیز احیاناً بذله گو(هذیان گو) می پندارد و خطاب می فرماید؟ و اهل مواد روانگردان؟
*پس:
هفت در دوزخند در "تن" تو--- ساخته نفسشان درو دربند
هین که در دست تست قفل امروز---در هر هفت محکم اندر بند
" حکیم سنایی"
تو را به خدا نگویید که این حکیم بزرگ هم قرص اِکستسی می زده و بنگی بوده، و یا آن راهبان نیز که دقیقاً حرف او را می گویند این گونه بوده اند.
حیلهء تن همچو تن عاریتی است---دل بر آن کم نه که آن یک ساعتی است
حیلهء روح طبیعی هم فناست---حیلهء آن جان طلب کان بر سماست
جسم او همچون چراغی بر زمین---نور او بالای سقف هفتمین
"مولانا"
از قضا دو دهه پیشتر در سفری که به جنگلهای آمریکای مرکزی داشتم، مدتها در مقابل ساختمان کناری یکی از معابد مایاها که به ساختمان راهبان معروف است و قدمتش به هزار و پانصد سال پیشتر باز می گردد، مات و متحیر زل زده بودم به نقوش کنده کاری شده بر سنگ که چیزی را نشان نمی داد جز نمایی از همین در بدن یک راهب یا فرمانروا. می دانید که اسپانیا یها 500 سال پیش به آنجا یورش برده و اولین اشخاص خارجی بودند که پس از پانزده بیست هزارسال پا به آن قاره گذاردند، و پیش از آن ممکن نبوده که راهبان مایا از راهبان هندو و بودایی یا حکیم سنایی ما چنین آموزشی گرفته باشند. ایکاش دوربین را فراموش نکرده بودم که حالا مجبور باشم سفری دوباره کنم.
تا یادم نرفته در مورد اتَل مَتل توتوله نکته ای بگویم خدمتتان که بعید می دانم شما و یا دیگری با آن آشنا باشید. در باور هندوها و زبان سانسکریت نام سه از آن هفت دوزخ چنین است: اولین آنان آتالا (Atala)، ششمین ماهاتالا(Maha tala)،و چهارمین تالاتالا(tala tala) که همان خصوصیات را که حکیم فرموده را نیز برایشان منظور کرده اند. شاید که ریشه واژه آتِل را در عاطل و باطل باید هم اینجا جست و نه در زبان عرب؟
***
---در مورد عقل و علم وعاقل یک نیمچه نگاهی بس ناقص دارم که چرا با این تفکرات مشکل دارند، ولی خوب تکمیلش طاقت فرسا و زمانبر است، تا آنزمان لطف کرده به همان نقل قول از ابایزید رجوع فرمایید.
--- و در آخر سوالی از شما، که چرا اصرار دارید مولانا و یا مولوی و یا مولانای روم را همواره و پیوسته بلخی نام ببرید؟ می دانم که افراد را با محل تولد یاد می کردند، ولی نه حافظ و نه سعدی را فقط شیرازی، و نه عطار و نه خیام را فقط نیشاپوری نام می بریم. ابو شکور هم که بلخی است، و بلخیِ تنها نمی تواند خطاب به او هم باشد؟
***
دکتر جان فکر کنم پرسشهای شما را جامع و در حد وسع و بضاعت پوشش دادم، و چیزی که از قلم نیفتاد؟ انشا... که سرتان درد نگرفته و یا طلب درد بیشتر نمی کند، گر چنان باشد امر بفرمایید که در خدمت باشم.
همیشه شاد باش و شادزی
هیچ در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۰۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱:
زیبایی شعر در آن است که هر کس بقدر شعورش از آن برداشتی می کند . دانشمند فرزانه ای چون عمر خیام که عُمر خود را به خدمت همنوعش گذرانده هرگز نمی توانسته که یک مست لاابالی بوده باشد او مست می نابی بوده که با چشم سر نمی توان به آن نگریست از جانب حضرت دوست است و بس .
می نوش که عمر جاودانی اینست /خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست / خوش باش دمی که زندگانی اینست .
اون خیامی که بعضی از عزیزان میگن که اصلا نباید به عمر جاودان اعتقادی داشته باشه! پس می حقیقی در عالم است که بقول اوستاد آدمی میبنده به کمرش و با اون به گور میره ... درضمن چطور در شعر نمک ، ماه ، دریا ، رود ، دوست ، رخ و... معانی مختلف و تفاسیری دارند ، بعد ما بگیم نه می همون می است بس چون ما فقط یه می رو میشناسیم. نه عزیزان ماده پرست من کمی تامل لازمه نظرتون بسیار قابل احترامه ولی اصلا مهم نیست.
کمال در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:
باسلام وشب بخیر
فالی جهت این غزل:
ای صاحب فال،شماکسی راداریدکه
خوشبختانه شمارابسیارزیاددرک،،،،،
می کندواین یک سرمایه مهم در،،،،،،
زندگی است،بخشندگی رافراموش
نکنید،رمزشماگرایش به گذشت،،،،،،
است چه مالی وکمک به نیازمندانم،
وچه معنوی وبخشیدن دیگران،،،،،،،،
موءفق باشید.
بدرود
ناآشنا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
جناب شایق
با درود
اینهمه راه رااز کجا خبر دارید چه کسی تا به حال به وصال رسیده که این اخبار را شما از او شنیده اید کدام به قول شما عارف ره صد ساله را یک شبه پیموده ، سپاسگزار میشوم یکی دو مثال و نام از این عارفان بیاورید
نکند دیگران در باره ی کسی این تخیلات را بافته باشند که امیدوارم اینگونه نباشد
این بنده در مورد عرفان و عرفا بسیار خوانده ام که تذکرت الاولیا نمونه ی بارز آنست ولی گمان میکنم همه زاییده ی افکار جناب عطاربوده است
من دیده ام اشخاصی را که دنیا و کار دنیا را به هیچ گرفته اند و
بی نیاز مطلق بوده اند با چند تنی از ایشان زندگی کرده ام
و بزرگمردی هایشان را ستایش کرده ام ولی گمان میکنم حالات روحی و عشقی که در وجودشان موج میزند بر همگان پوشیده است
اینان بر سر بازار جار نمیزنند تا دیگران را از پس پرده ی اسرار با خبر کنند
تا شما بر چه عقیده باشید
با احترام
ناآشنا
مسرور در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹:
تصور بر این است که ادعای دوستان مبنی بر انتساب نادرست این رباعی به مولوی صحیح به نظر برسد،چرا که با توجه به ایدولوژی فلسفی مولوی که همه امور را به عالم بالا و کاینات متصل میکند بعید به نظر میرسد که این ایده را تبیین
کند که هر آنچه میخواهی را از درون خودت و از قدرت درونی خودت جستجو و طلب کن!
حال آنکه ما میدانیم مولوی به فلسفه جبر معتقد بود!
مهدی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶:
بابک عزیز
درود به شما
بابت توضیح کامل و زیباتون سپاس
ناشناس در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست
ناشناس در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
زیبا
حسین در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱:
با سلام به عاشقان حافظ
حسین هستم و در سوئد زندگی می کنم
سخن حافظ هر جا که باشید به دل نشیــند!
با سپاس از خانم حنانه و نکته ی که بدرستی عنوان کردند؛
بادت اندر شـهر، یاری برقرار و بر دوام!
عقیل پورخلیلی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک:
در بیت « با حکیم او قصه ها می گفت فاش / از مقام و خواجگان و شهرتاش » واژه ی « شهرتاش » به معنی همشهری است .
« تاش » در اصل پسوندی ترکی است که معنی « هم » می دهد و در اصل به صورت « داش » بوده است :
خیلتاش ( هم خیل ) وطن تاش ( هم وطن ) خواجه تاش - گوگلتاش - یولداش - اکداش - آتاش - کوکلتاش و ...
(برگرفته از فرهنگ دهخدا )
---------------------------------------------------------------
در بیت ( تا که نبض از نام کی گردد جهان / او بود مقصود جانش در جهان ) « جهان » در مصرع اول یعنی « جهنده » یعنی تا حکیم ببیند که نبض کنیزک از نام چه کسی جهنده می گردد و تندتر می زند ؟
www.pourkhalili.blogsky.com
www.laktarashan.blogsky.com
مهسا رضایی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳:
وزن شعر
مستفعلن فع // مستفعلن فع
و یا
فع لن فعولن // فع لن فعولن
حبیی الاه عا لمی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱: