ندا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:
بیت هشتم:
با جان من از جسد برآید
خونی که فروشدست با شیر
فرو شده ست درسته. اینور که نوشتید خوانش شعر سخت و غلط اندازه
علیرضا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:
سردرگمی حافظ همراه با کلام شیوایش در این شعر هویداست.هنوز شاید قدری ناراحت و پریشان است که عشق الهی را برگردن انسان انداخته اند.همانطور که در اولین بیت دیوانش میخوانیم:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
بااینکه که سعدی از او پیشین تر است و نزدیک تر به دوران عرفان هست کمتر چنین غصه هایی در کلامش دیده می شود و با همت تمام در راستای سخن زمینی تلاش میکند(در اکثر موارد)
نکته دیگر بیت آخر این شعر هست که بر خلاف گذشتگان،حافظ و سعدی به جنگ با ریا کاری های تصوف پرداخته و مثلا از زبان تواضع دوری میکند.همین بیت آخر شعر و یا جایی دیگر که میفرماید:
همات حافظ و انفاس سحر خیزان است/که زبند غم ایام نجاتن دادند
و یا سعدی که میگوید:
قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن/ مسلم نیست طوطی را در ایامت شکر خایی
تفاوت ادبیات در صد سال بین قرن 6و7 از زمین تا آسمان شد!!!
میهاربا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علیبن محمد:
به نظر نمیرسه استفاده از این الفاظ سحر انگیز که تامل در ان تنها ما را به عمق شبی تیره و رازالود می بره و بهتره بدونیم این شعر فقط و فقط در وصف یک شب زیباست.
ایزدجو در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶:
حسین جان حالت خوبه؟
قدار دهید یعنی چه؟
شاید منظور انتشار دهید بوده
ش - خ به سه بیت جا افتاده اشاره دارد نه یک بیت
و آن سه بیت اینهاست.
‘
از حسن اوصاف ذات کبریا باید شنید
خیمه خلق حسن بر کبریا باید زدن
عابد و باقر چو صادق صادق از قول حقند
دم به مهر موسی از عین رضا باید زدن
با تقی و با نقی و عسکری یکرنگ باش
تیغ کین بر خصم مهدی بی ریا باید زدن
محمود از شراز در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:
من فارس هستم و ترکی رو نمیدونم ولی شعر حیدر بابا را با نحوه تلفظ ترکی اون رو خیلی دوست دارم و راجع به ترجمه آن از ترکی به فارسی نمیتونم نظر بدم .
ولی از نحوه برخورد بعضی افراد متنفرم ، مخصوصاً اونایی که فارسی رو مورد هجمه قراردادن
آقا یا خانم محترم که به زبان ترکی صحبت میکنی ، زبان رسمی مردم ایران فارسی است و چون شما در ایران زندگی میکنید بنابر این فارسی هم بلدین .
این متن ترجمه شده برای فارسی زبانان است نه ترک زبان ، پس منِ فارسی زبان با متن ترجمه شده آن خیلی حال میکنم و شمای ترک زبان با متن ترکی آن حال کن.
ضمن اینکه همه جای ایران سرای من است و همه از یک خانواده ، لطفاً ناسیونالسیتی برخورد نکنید .
توهین کردن در شأن انسان ها نیست .
از مدیریت محترم سایت مخلصانه تشکر میکنم .
طاهر خورشیدی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳:
در فیلم دلشدگان سکانس فلش بک به کودکی «طاهر بحرالنور» خواننده گروه، یکی دو بیت از این غزل در گوشه هداوندی همایون توسط هنرمند خردسالی اجرا میشود که بسیار زیباست.
محمود در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۵:
باسلام کلمه بترست. آخر مصرع دوم بیت سی و یکم به نظرو بی معنی است خواهشمند است اصلاح بفرمایید.
کیانوش در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:
با عرض پوزش مفهوم مصرع "وین چه نمک بود که ریشم بخست" چیست؟
جمشید پیمان در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸:
امیر عزیز ،سلام. میان بیت اول و بیت آخر تناقضی نیست،. در بیت اول خیلی صریح می گوید که انکار شراب( باد ، می، خَمر) نشان بی عقلی و بی کفایتی است و من ( حافظ) آن قدر عقل و کفایت دارم که به انکار شراب نپردازم. اما در بیت آخر: حافظ در این جا ناراحتی خودش را در برابر سخن رفیقش ابراز می کند و می گوید از این که گفته است مستی حافظ جای شکایت دارد دلخورم و از این دلخوری دیشب تا صبح خواب به چشمم نیامده است.خلاصه، به رفیقش حالی می کند که؛ بی خود از مستی من شکایت داری! در ضمن حافظ در بیت اول غیر مستقیم( شاید هم غیر عمد ـــ عمدی و غیر عمدی آن قابل اثبات نیست ـــ ) به احکام انکار و تحریم باده در قران، اعتراض کرده و آن را نشان بی عقلی و بی کفایتی( لا اقل بی عقلی و بی کفایتی انسانی) دانسته است.
ندا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
با جمله بر آمیزی و از ما بگریزی
جرم از تو نباشد گنه از بخت رمیده است
سعدی چقدر هنرمندانه در مصرع اول جرم و تقصیر معشوق را شرح میده و در مصرع دوم این جرم را منسوب به بختن پریشان خودش میدونه. جوری که هم حرفش را زده باشه هم نه.
روفیا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶:
سلام مهربانوی گرانمایه
آنجا که فرمودید برای آسایش خودتان ...
خواستم بگویم همه مطلب را گفتید .
چون اصلا غیری وجود ندارد . همه از خود هستند .
بیگانه ای در میان نیست .
به یاد سخنی از فرانتز کافکا افتادم که گفت عمری چکش برداشتم و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم . اکنون میفهمم که هم چکش خودم بودم هم میخ و هم سنگ ...
آدمیان همدیگر را می آزارند و سپس شگفت زده میشوند که چرا خسته و آزرده شده اند !
غافل از اینکه در حقیقت داشتند بخشی از وجود و هستی یگانه ای را می آزردند که خود نیز پاره ای از آن هستند .
مجتبی خراسانی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲:
بسم الله الرحمن الرحیم
در توصیفاتی که جلال الدین در غزل هایش از سیمای ظاهری شمس به دست می دهد می توان به شخصیت جدی، سخت گیر و با مهابت وی پی برد؛ پیرمردی با موهای سپید و چشم های سرخ چون طشتی پرخون:
دیدم آن جا پیرمردی، طرفهای، روحانی ای / چشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود
این هیبت ظاهری شمس دستاویزی شد برای جلال الدین تا طوفان خشم جان الهی او را در برانداختن حجاب های دل عاشق، به تصویر کشد؛ خشمی که به گونه ای نمادین در چشم ها و رخسارش، نمایان و غالبا با خیال بندی های حماسی و اغراق آمیز همراه می شود: اگر شمس با ماه و خورشید عتاب کند این دو در برابر رخسار آتشین او تعظیم خواهند کرد. او با چشم آتشین خود قلعه های جان عاشقان را فتح خواهد کرد: «ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین»؛ و از هیبت چشمان سرخ رنگ و خون ریز او، مریخ (جنگاور فلک) امان می خواهد:
از هیبت خون ریزی آن چشم چو مریخ / مریخ ز گردون پی زنهار رسیده
سیارۀ مریخ، الهۀ جنگ و سرخ رنگ است. جلال الدین در تصاویر متعددی، چشم و رخسار شمس را به مریخ مانند می کند و گاه به عنوان استعاره از چشمان وی به کار می برد: عاشق، مقهور رخسار مریخی خون ریز اوست.
او با دو مریخ رخسارش (چشمان سرخ رنگ) جان نفس پرستان را تسخیر می کند. و آن گاه که چشمان مریخی اش می خندند از این خنده بوی خون می اید:
بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی ترسی؟ / نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندان است
شمس الدین محمد تبریزی و جلال الدین رحمته الله علیهما
و السلام علی من اتبع الهدی
فرحزاد در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
به نام خدا
با سلام، بعنوان کوچکترین عضو گنجور ابتدا باید بگویم عربی دانستن یک حسن است و نه یک ضعف زیرا بسیاری از اندیشمندان قدیم ما مثل فلاسفه، حکما، عرفا آثارشان به زبان عربی بوده چون منشا الهامات آنها یعنی قرآن به زبان عربی بوده لذا برای درک درست آثارآنها باید عربی دانست.
ضمناً باید عرض کنم بحث اصلی ما آن چهار صفات پلید است که در مثنوی بشکل چهار پرنده عنوان شده که باید از آن پرهیز کرد. فهمیدن آن آسانتر از عمل کردن است زیرا همین صفحه حاشیه ها بیانگر این میباشد، آن کاری که نباید بکنیم همان چهار صفات پلید را انجام دادیم و بی مورد بهم پرخاش میکنیم و با غرور و کبر خودنمایی میکنیم.
پیروز باشید
دکتر ترابی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:
روفیا،
گفتگو از مرگ نیست، سخن از کشتن است، کشتن امید، کشتن آینده
کاشتن دروغ ، کینه، دشمنی
گریه ام گریه خشم بوده است ، خشم از پیروزی ستم
بر مهر
گریه دارد سوزاندن پاتریس لومومبا در جوهر گوگرد
جوردانو برونو در آتش،مثله کردن بابک بر دارد بیداد......و اینان جمله هنجارهای تکاملی بوده اند. دریغا که ستمکاران تا بیداد خویش بیش بگسترند، واژه هارا نیز از مانا تهی کرده اند .
خورشید غرب در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بیزجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند:
معنی را دریاب.
والسلام
روفیا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه:
ناتراز نمیدانم چیست خرده گیر گرامی !
منظورم اینست که جان کلام هر دو بیت یک چیز است .
مجتبی خراسانی در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱:
بسم الله الرحمن الرحیم
بیت اول: «از خسیسان منت احسان کشیدن مشکل است / ناز ماه مصر از اخوان کشیدن مشکل است»
خسیس در اینجا بهمعنای بیمایه است.
سعدی میگوید: «زاغ ملعون از آن خسیستر است / که فرستند باز بر اثرش»
یعنی زاغ از آن ناچیزتر است که بازی را برای شکار او به پرواز دربیاورند.
گلستان: جواهر اگر در خلاب افتد همان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس.
ناصر خسرو میگوید:
در تنوری خفته با عقل شریف / به که با جهل خسیس اندر خیام
بدینترتیب صائب میفرماید که از فرومایگان منت احسان نمیتوان کشید. و برای اینکه حرف خود را ثابت کند، در قالب مثال میگوید که ناز یوسف را نمیشود از برادران یوسف خرید. ماه مصر کنایه است از یوسف است.
بیت دوم: «از ته دیوار آسان است بیرون آمدن / دامن از دست گرانجانان کشیدن مشکل است»
عبید زاکانی در منتخب لطائف فرماید: «دربارهٔ گرانجانی گفتهاند که گرانتر از پوستین در حزیران است و شومتر از روز شنبه بر کودکان»
گرانجانی در اینجا کنایه از مردمان سنگینروح و عبوس است؛ آنانکه هم دیرپذیرندهاند و هم نفهم از حیث بیشعوری که غالبا از اختیار است.
در قابوسنامه آمده است: «و به کرسی گرانجان مباش و ترشروی»
صائب میفرماید که برای انسان بیرون آمدن از بن دیوار، بسی راحتتر است از بیرون آمدن از دست گرانجانان.
بیت سوم: «زآن لب میگون چه حاصل چون امید بوسه نیست / ناز خشک از چشمهٔ حیوان کشیدن مشکل است»
ناز خشک کشیدن یعنی ناز خشک و خالی کشیدن. یعنی ناز کشیدن در قبال هیچ و کنایه است از اینکه فخر و تکبر کسی را بیهوده تحمل کردن.
صائب فرماید: صائب ز گل چو قسمت من نیست غیر خار / بیهوده ناز خشک چه از آسمان کشم؟»
میفرماید وقتی از آن دهان امید بوسهای ندارم، هیچ حاصلی از آن لب میگون نخواهم داشت و من کسی نیستم که از چشمهٔ آب حیات ناز خشک و خالی بکشم.
صائب: «نه بوسهای نه شکرخندهای نه پیغامی / به هیچ وجه مرا روزی از دهان تو نیست»
حافظ: «گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم / وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک»
باز از حافظ: «با یار شکرلب گلاندام / بیبوس و کنار خوش نباشد»
دهان یار در این بیت صائب به چشمهٔ حیوان یا همان آب حیات تشبیه شده است و لب یار از شدت سرخی به شراب مانند شده است. لب را شاعران گاه به یاقوت،گاه به شراب و گاه به لعل بدخشانی مانند کردهاند.
بیت چهارم: «درد بیدرمان به مرگ تلخ شیرین میشود / از طبیبان منت درمان کشیدن مشکل است»
صائب میفرماید مرگ تلخ دوای خیلی دردهاست؛ دردهای لاعلاج؛ مرگ تلخ را بپذیر و منت درمان از طبیبان مدعی مکش. درد بیدرمان از نگاه صائب با مرگ تلخ تبدیل به شیرینی میشود.
حافظ: «دردم نهفته به ز طبیبان مدعی / باشد که از خزانهٔ غیبش دوا کنند»
بیت ششم: «از پریشانی دل از هم گر بریزد گو بریز / منت شیرازهٔ احسان کشیدن مشکل است»
میفرماید اگر دل میخواهد از پریشانی و فقر از هم بپاشد بگو تا بپاشد چرا که سخت است انسان دل خود را به احسان دیگران جمع و جور نگاه بدارد. صائب احسان خلق را شیرازهٔ نگاه داشتن دل فقرا دانسته است، اما پریشانی را بر استفاده از آن شیرازه ترجیح میدهد.
سعدی فرماید: «هر چه از دونان به منت خواستی / در تن افزودی و از جان کاستی»
و باز از اوست: «به نان خشک قناعت کنیم و جامهٔ دلق / که بار محنت خود به که بار منت خلق»
حافظ: «چو حافظ در قناعت کوش وز دنیی دون بگذر / که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد»
کلیم: «کلیم از ضعف، منت از مسیحا برنمیدارد / به کنج بیکسی بهتر که بگذاریم بیمارش»
صائب: بار منت برنمیدارد دل آزادگان / ترک احسان را ز مردم جود میدانیم ما»
باز از اوست: برنتابد منت مرهم دل مجروح ما / زخم ما را خون گرم ما همان مرهم بس است»
بیت هفتم: «دم برآوردن بود بییاد حق بر دل گران / دلو خالی از چه کنعان کشیدن مشکل است»
دلو خالی از چاه کنعان کشیدن کنایه است از به حاصل و مقصد نرسیدن. دم برآوردن کنایه از زندگی کردن و نفس کشیدن است.
خاقانی میگوید: «چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان / این دم ز راه چشم همانا برآورم»
سعدی: «گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی / حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت»
دم برآوردن کنایه از حرف زدن نیز هست. در گلستان آمده است: «گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم برنیارم و قدم برندارم»
دلو با چاه مراعات نظیر دارد و کشیدن به نوعی به دم نیز برمیگردد. نوعی پارادوکس هم در شعر دیده میشود. دلو خالی باید سبک باشد اما صائب میفرماید که گران و سنگین است. دم به معنای جان نیز گرفته شده است.
سعدی: «گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم / آن کام برنیامد، ترسم که دم برآید»
صائب میفرماید که نفس کشیدن بییاد خدا بر دل گران تمام میشود و بر او سنگین میآید. و مثالی برای این حرف میآورد و میگوید که مشکل است که دلوی را به امید برآمدن یوسف از چاه به چاه بیندازی و بدون یوسف آنرا بالا بکشی.
بیت هشتم: «دل به آسانی ز مژگان بتان نتوان گرفت / طعمه از سرپنجهٔ شیران کشیدن مشکل است»
گرفتن در اینجا بهمعنای برداشتن و یا پس گرفتن است. صائب میفرماید مشکل است که آدمی دل از مژگان زیبارویان بردارد و دل به آن نسپارد. شاهدی که میآرود این است: «نمیتوان شکار را از دست شیر درآورد». مژگان یار به پنجهٔ شیر تشبیه شده است. طعمه در بیت مابهازای دل است. آسان و مشکل تضاد است.
صائب: «گرچه بیماری از آن چشم سیه میبارد / شیر را طاقت سرپنجهٔ مژگانش نیست»
صائب در اینجا کوچکی عاشق را در قبال معشوق خیلی زیرکانه متذکر شده است. طعمه همیشه کوچکتر از شکارچی است.
میگوید: «تمنای ترحم از نگاه خونیی دارم / که دست از قبضهٔ شمشیر مژگان برنمیدارد»
باز گفته است: «گرچه رنگ آشتی خط بر عذارش ریخته است / میچکد زهر عتاب از تیغ مژگانش هنوز»
بیت دهم: «من گرفتم شد قیامت در صفآرایی علم / صف برابر با صف مژگان کشیدن مشکل است»
صفآرا کسی است و یا کسی بوده است که صفوف را هنگام رزم و یا سان دیدن امرا منظم میکرده و ترتیب صفوف را مشخص میکرده است.
صائب میفرماید گیرم که روز قیامت تمام صفوف را در جای خود منظم بدارد و هر قسمی از مردم را در جای خودشان جای بدهد و در صفآرایی حرف اول را بزند، اما آنچه مشکل است صفآرایی در برابر صف مژگان نگار است.
بیت یازدهم: «آب از آهن میتوان کردن به آسانی جدا / از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است»
صائب میگوید که از آهنی که به هیچ وجه در خود آب ندارد میتوان آب بیرون کشید؛ میتوان آب آهن را کشید، اما از دل خونگر ما نمیتوان تیر را درآورد؛ چرا که ما با هر کسی که خو بگیریم او را رها نمیکنیم. ما خونگرمیم و تیری را که در سینهی خود جای دادهایم رها نمیکنیم و با او اخت میشویم.
جنابش فرموده است: «کبابتر به اخگر آنچنان هرگز نمیچسبد / که میچسبد ز خونگرمی به دلها لعل خونخوارت»
آب از آهن جدا کردن کنایه است از کار غیرممکن، کاری ناشدنی و البته به یک معنا عبث که در اینجا مقصود عبث بودن کار نیست بلکه ناممکن بودن آن مورد توجه است.
صائب: «با تو سرکش برنمیآیم وگرنه شوق من / آتش سوزان ز سنگ و آب از آهن میکشد»
و: «منشین فسرده کز پی سامان اشک و آه / آتش ز سنگ و آب ز آهن کشیدهاند»
بیت دوازدهم: «میتوان از سستپیوندان بهآسانی برید / در جوانی از دهان دندان کشیدن مشکل است»
تکیه در مصراع اول در «سستپیوندان» است. شاید در ابتدا اسلوب معادله در این بیت به چشم نیاید. اما این نوعی اسلوب معادله است.
در این بیت اینگونه به نظر میرسد که مثلا صائب باید در تأیید جوانی و قوت آن در مصراع اول سخن میگفته و مصراع دوم را بهعنوان شاهد و تأیید سخن خود رو میکرده است. مثلا اگر میفرموده که «نیست آسان قطع اسباب معیشت در قوی» شاید مردم زود به نتیجه میرسیدند، اما جنابش با قرار دادن آکسان بر روی «سستپیوندان» کار را هنریتر نموده است. او بیآنکه از جلوههای جوانی و قوت جوانی سخنی به میان بیاورد حرف خود را زده است. بهعلاوه از پیری و سستی ایام پیری هم زیرکانه یاد نموده است. این طرز به زیبایی این بیت افزوده است. سستپیوند را در جاهای دیگر نیز آورده است:
«چو سکه دل به زر و سیم کمعیار مبند / که همچو برگ خزاندیده سستپیوند است»
یا: «به یک اشاره گره میگشاید از ابرو / فغان که بند قبای تو سستپیوند است»
بیت چهاردهم: «میتوان چون غنچه صائب خون دل در پرده خورد / بادهٔ گلرنگ را پنهان کشیدن مشکل است»
غنچه در پیچیدگی خود خون میخورد تا عاقبت باز شود و شکفته شود. صائب میفرماید خون دل را نهانی میخورم، اما از من مخواه که شراب را در خفا بنوشم. او غصه را در نهان قبول دارد، اما شادمانی را متعلق به جامعه میداند. شادی باید علنی باشد، برعکس غم.
بمنه و کرمه
روفیا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:
آقای ترابی گرامی اندوه به خود راه ندهید :
جز حق حَکَمی که حُکم را شاید نیست
هستی که ز حکم او برون آید نیست
هرچیز که هست ، آن چنان میباید
هر چیز که آنچنان نمیباید نیست
نسل دایناسور ها منقرض شد چونکه آنچنان که نمی باید بود .
یعنی با نقایص و محدودیت هایی که در آفرینش داشت باید منقرض میشد . تا تکامل کار خودش را بکند .
اگر قرون وسطی صدها سال طول کشید ، اگر جنگ های صلیبی رخ داد ، اگر ماشین بخار جای کارگران را گرفت ، اگر مهری بانو مهربانتر از همیشه سخن گفت ، اگر مجتبی خراسانی خشمگین شد ، اگر لیام شعری گفت ، اگر روفیا هذیان گفت ... همه در جای خود و در زمان و مکان مناسب خود رخ دادند تا تکامل کار خودش را بکند .
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
روفیا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند
ندا در ۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶: