گنجور

حاشیه‌ها

سجاد در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳ - دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر:

این بیت به عنوان بیت آخر همین شعر در ذهن من مانده ولی نمی دانم کجا خوانده ام اساتید راهنمایی فرمایند:
مصلح است و مصلحت را داند او
کان دعا را باز می گرداند او

حسن الهامی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

باسلام،درخصوص معنی بیت؛،من پیرسال ومه نی ام یاربی وفاست ،،برمن چون عمرمیگذردپیرازآن شدم،خواستم عرض کنم،نکات زیادی دراین بیت هست،مصرع دوم ناقض مصرع اول است،پیرشدن حافظ ارگذرعمرنیست ،عمردرمصراع دوم استعاره ازیاراست،یعنی وقتی یارازمقابل من عبورمیکندومن به اوفقط نگاه میکنم موجب پیری من شده است.

یدالله کائدی ( قائدی ) در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر:

بخش 29 ( اعتراض مریدان در خلوت وزیر )
__________________________
گاهی اقتضاء می کند که انسان پرده دری ننماید و مانند فرشته و پری آشکار و خفی باشد ، دست پنهان و قلم بین خط گذار . اسب در جولان و نا پیدا سوار . این به حکمت نزدیک تر است و خوشتتر و دلکشتر . )
____________
یدالله کائدی ( قائدی ) امریکا .

مهدی شاملو در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹:

تصور میکنم کصرع اول بیت پنجم این باشد که :
اگر از کمند عشقت نرهم کجا گریزم .. زیرا از کمند میرهند نه آنکه میروند ...نظرم بود

علی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵:

شعر ناقصه که اصلش اینه:
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از انی
شیرین تراز انی به شکر خنده که گوییم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
خود سرو بماند از قد و رفتار تو بر جای
بخرام که از سرو گذشتی به روانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده مردم
آن را که دمی از نظر خویش برانی
از پیش مران حافظ غمدیده ی خود را
کز عشق رخت داد دل و دین و جوانی
در راه تو حافظ چو قلم کرد ز سر پای
چون نامه چرا یک دمش از لطف نخوانی
بر اساس نسخه ی غنی،قزوینی و قدسی.

ایران نژاد در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۲:

نوم خدا ور تو جونت خواجو، خود ای شعر گفتنت

ایران نژاد در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۹۰:

ز روزگار میندیش و کار خویش بساز
چو روزگار بر آمد، ز روزگار چه غم؟
مرا به یاد این بیت می اندازد:
به هر چمن که رسیدی، گلی بچین و برو
به پای گل منشین آنقدر که خار شوی

ماشاءالله در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۸:

دربیت دوم مصراع دوم :آن گوهری کوآب شدآن آب برگوهرزند

رضا شهابی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:

به جرات میتوان گفت خواجوی کرمانی تاثیر گذار ترین غزل سرا بوده

مجید محمدپور در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹:

اُشاهِدُ مَنْ اَهوی بِغَیْر وَسیلة
فَیَلْحَقُنی شَأنٌ اَضلُّ طَریقاً
یؤجِّجُ ناراً ثُمَّ یُطفی بِرَشَّةٍ
لِذاکَ تَرانی مُحرَقاً وَ غَریقاً

اُشاهِد . . . : کسی را که دوست می دارم بی هیچ واسطه می بینم،پس حالی به من دست می دهد که راه را گم می کنم .
یؤجِّجُ . . . : آتشی در من بر می افروزد سپس آن را با افشاندن آب فرو می نشاند، از این رو مرا هم سوخته ی آتش می بینی و هم غرق در آب .

مجید محمدپور در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹:

برکه کلّاسه : ابن‌ جبیر درباره این‌ حوض‌ می‌گوید: «در میان‌ صحن‌ آن‌ مسجد حوضی است‌ بزرگ‌ و مرمرین‌ و مدوّر که‌ همواره‌ آب‌ از کاسه‌ ای بزرگ و هشت‌ بَر که‌ در میان‌ آن‌ حوض‌ بر آورده‌اند، جاری است‌ ودرون‌ آن‌ از سوراخی‌ که‌ بر سر ستونی‌ تعبیه‌ شده‌ آب‌ بیرون‌ می‌زند و بدان‌ کاسه‌ وار می‌ریزد. این‌ جایگاه‌ رابه‌ نام‌ کلّاسه‌ خوانند.

مجید محمدپور در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۹:

لِی‌ مَعَ اللَهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُنِی‌ فِیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ. «برای من‌ در خلوتگاه‌ با خد، وقت‌ خاصّی‌ است‌ که‌ در آن‌ هنگام‌ نه‌ فرشتۀ مقرّبی‌ و نه‌ پیامبر مرسلی‌، گنجایش‌ صحبت‌ و انس‌ و برخورد مرا با خدا ندارند.»

محمد در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات:

ابو بصیر می‏گوید: یک روز که پیامبر اکرم (ص) نشسته بود ناگاه امیر المؤمنین علی (ع) وارد شد و پیامبر اکرم (ص) به او فرمود: تو به عیسی بن مریم شبیه هستی، و اگر ترس از این نبود که گروه هایی از امّتم در باره تو همان را بگویند که مسیحیان در باره عیسی ‏گفتند، در باره تو چیزهایی می‏گفتم که از میان مردم عبور نکنی مگر آن که خاک پایت را برای تبرّک ‏بردارند.
_______________
حضرت امیر(ع) نمونه یک انسان کامل هستند. انسانی که محیط به زمان و مکان بودند و هستند.
-----------------------------
اگر کسی فکر میکند که این بزرگوار مثل دیگران گرفتار دست روزگار بوده به نظر من یا ایشان را نشناخته و یا از روی بغظ مقام این بزرگوا را داره خراب میکنه
----------------------------------
نباشد جز از بی‌پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست
ازو زارتر در جهان زار کیست

وحید در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۳:

سلام
ای کاش ما هم جرعه ای از شراب عشق حق را مینوشیدیم.

مهدی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

زآن که عشق مردگان پاینده نیست
زآن که مرده سوی ما آینده نیست
این بیت را می‌توان به دو صورت معنی کرد. یکی این که مولانا می‌خواهد بگوید دلیل این که کنیزک کاملا از عشق زرگر رها شد این بود که زرگر مرد و " عشق مردگان " یعنی علاقه‌ی ما به مردگان نیز از آن جهت که می‌دانیم دیگر آنها به سوی ما بازنمی‌گردند، پاینده نیست و زود فراموش می‌شود. دیگر آن که بگوییم سخن مولانا این است که " عشق مردگان" یعنی عشق به معشوق‌های ناپایدار که به دلیل ناپایداری و فناپذیری این نوع معشوق‌ها، عشق به آنها نیز پاینده نیست و با فانی شدن معشوق آن عشق نیز از بین می‌رود. با توجه به دیدگاه کلی مولانا راجع به عشق و ابیات بعدی ، به نظر می‌رسد این تفسیر منطقی‌تر است.

سجاد یعقوبی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

اگه میشه راجع به فیلتر شدن این صفحه همه ی دوستان و دوست داران حافظ رو آگاه کنید

مهدی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

تو مگو: " ما را بدآن شه بار نیست"
با کریمان کارها دشوار نیست
این بیت را که بی‌شک یکی از شاه بیت‌های مثنوی است، پاسخ مولانا یا به عبارتی دیگر پاسخ عرفا به متکلمانی دانسته‌اند که منکر امکان عشق انسان به خداوند شده‌اند. مولانا در این جا در جواب به کسانی که معتقدند بین بنده‌‌ی ضعیف و خدای عالی‌مرتبه هیچ‌گونه سنخیت و مشابهتی وجود ندارد تا بنده بتواند عاشق خداوند شود، و به عبارتی دیگر در پاسخ به آنهایی که این امر را بعید و ناممکن می‌دانند و می‌گویند انسان خاکی کجا و پروردگار عالمیان کجا؟ ( این التراب و رب الارب ) می‌گوید درست است که این امر دور از ذهن به نظر می‌آید اما چون خداوند کریم است و همواره می‌بخشد و لطف می‌کند و این کریم بودن ذاتی اوست، پس کار را بر بندگان آسان کرده‌است و نباید از پذیرش او ناامید بود، یعنی آن چه ما را امیدوار می‌کند شایستگی ما نیست، بلکه کریم بودن اوست. مولانا و دیگر عرفا بسیار بر این مطلب تکیه کرده‌اند به طوری که شاید بی اغراق بتوان گفت آنها اصل را در خلقت انسان و هستی همان کرم الهی می‌دانند و بس.

سارا محمدنژاد در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۹۱:

این شعر اینقد محشره که حاشیه نمی خواد خودش تمام متنه...

مجتبی خراسانی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۴:

بسم الله الرحمن الرحیم
خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد / سر من فدای آن ره که سوار خواهی آمد
به لب آمده است جانم تو بیا که زنده مانم / پس از آن که من نمانم به چه کار خواهی آمد
غم و غصۀ فراقت بکشم چنان که دانم / اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
دل و جان ببرد چشمت به دو کعبتین و زین پس / دو جهانت داد اگر تو به قمار خواهی آمد
منم و دلی و آهی ره تو درون این دل / مرو ایمن اندر این ره که فکار خواهی آمد
رخ خود بپوش اگر نه رقم منجمان را / ز حساب هشتم اختر به شمار خواهی آمد
می تست خون خلقی و همی خوری دمادم / مخور این قدح که فردا به خمار خواهی آمد
منم آهوی رمیده ز کمند خوب رویان / به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف / به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدین سان / به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی دل و دین و جان خسرو / چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد
(دیوان امیرخسرو دهلوی به اهتمام سعید نفیسی)

deargoli deargoli@gmail.com در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

ظاهرا جناب آقای مهدی سهیلی در مضرت تریاک به زبان طنز گفته است:
منت تریاک را من و قل که کشیدنش آفت غیرت است و به دود اندرش زوال همت.هر کششی که فرو میرود مضر حیات است و چون بر می آید مخرب ذات «اعملوا ال وافور چرتا و قلیل من عبادی الغیور!»
از چشم و دهان که برآید
کز عهده چرتش بدر آید
بنده وافور همان بهتر است
روی به تسلیم و رضا آورد
ور نه اگر شد قدغن کشت آن
روی خماری به کجا آورد
آفات غیرت لاکتابش همه را رسیده و دود نشئه بی حسابش همه جا کشیده.خشتک شلوار نشئگان به خمار فاحش بدرد و سوخته شیره کشان را به بهای نازل بخرد.
ای خماری که پای منقل و فور
لذت و عالم دگر داری
کی ز هجدده نخود شوی نشئه
تو که با لوله ها نظر داری
فراش دود کشان را گفته که فرش تریاکی رنگ بگستراند و حامی منقلیون را فرموده تا ذغال سینه کفتری در زیر خاکستر بپروراند.چوبش را به خلعت وافوری قبای نقره گون در بر کرده و حقه ها را به قدوم موسم دود سوراخ تنگ بر وسط نهاده.هستی بششر به قدرت او دود خالص شده و درختان جنگل با کشیدنش خاکستر منقل گشته.
منقل و وافور و ذغال در کارند
تا تو پولی به کف آری به هوا دود کنی
همه ازبهر تو سرگشنه و فرمانبردار
شرط غیرت نبود چاره آن زور کنی
در خبر است از سرور منقلیون و مفخر خماریون و مظهر نا خوشان و صفوت تنه لشان و تتمه دودکشان
آسید مم وافور منقل الله علیه
غیورُ خمارُ ضعیفُ نحیف
لعینُ لئیمُ خبیثُ کثیف
چه غم وافور و منقل را که دارد چون تو پشتیبان
ز غیرت کی خبر آنرا که باشد دود کشتی بان
نبود خبر ز غیرته برود تمام ثروته رود آبی از لب و لوچته بشود اسیر کسالته
که یکی از نشئه گان خشخاش کار خاکستر شعار،دست انابت به امید علاج غیرت ،به درگاه تریاک جل منقله بردارد تریلک در وی اثر نکند،بازش بکشد ، باز کیف ندهد ،بازش به تضرع و خماری بکشد ،تریاک علاج الغیوریون میفرماید:
«یا مناقلتی قد مایلت بعبدی و لیس له غیرتی قفد نشئت له»
یعنی ای منقلهای من ،به تحقیق مایل شدم به بنده ام چون غیرت ندارد بو او نشئه دادم.
کرم بین و الطاف منقل پرست
دهد در ره فور هر چی که هست
عاشقان خاکستر منقلش به تقصیر نشئت معترف که "ما نشاناک حق نشاتک " و دود کشان تنبلش به بی رگی منسوب که "ما غیرتاکحق غیرتک"
گر کسی وصف تو ز من پرسد
من ندانم بگویمت چه کسی
فویان کشتگان وافورند
بر نیاید ز فوریان نفسی
ای فوری لش عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته فارغ ز غم و رنج خمارست
این فوریان تن لش بی شرفانند
کان را که شرف هست به تریاک چه کارست
ای برتر از عیال و جمال و کمال وفهم
نیکوتری ز هر چه پریوش که دیده ایم
تریاک شد تمام و به آخر رسید عمر
ما همچنان خمار صفت واکشیده ایم
مهدی سهیلی

۱
۴۳۷۴
۴۳۷۵
۴۳۷۶
۴۳۷۷
۴۳۷۸
۵۷۲۹