گنجور

حاشیه‌ها

مسعود حاتمی در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

من دیدم دوستان نوشته‌اند روی خم می را بخاطر اینکه هوا نکشد، گل میگرفته‌اند. اشتباه نکنید. برای سرکه باید چنین کنند ولی برای خم شراب باید هر روز بتوانند در آن را برداشته و هم بزنند. اصلا با همین هم خوردن و انتقال هوا است که تخمیر صورت می‌گیرد.

آقابابا در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵:

به نام خدا
به قول ظریفی ما نه تنها باید شعر بخوانیم که اولی تر آنست که شعرهایمان را زندگی کنیم.حقیقتا وقتی در احوال تاریخ گذشته بر جهان و عمر اندک در اختیار مستغرق میشوم به این نتیجه میرسم که
«در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم»
مدتی که این عشق ورزی به همنوع و حتی موجودات را تمرین میکنم ،چنان متلذذ و متبسم و زلال هستم که گاه سنگ از پشت نمازم پیداست.

علی از قم در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

سلام ، عشق و ارادت قلبی خودم را نثار عزیزانی میکنم که خالصانه در جهت اعتلای فرهنگ ، هنر و ادب سرزمینمان تلاش میکنند .سایت بسیار خوبی دارید ،متشکریم . این غزل سعدی بسیار زیباست و الحق که استاد شجریان هم در اجرای موسیقی حق آنرا خوب ادا نموده اند

مجتبی خراسانی در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۶ - تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر:

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر مهدی کاظمی
این قدم حق را بود کو را کشد/غیر حق خود کی کمان او کشد
بیتی از جلال الدین در غزلیات به خاطرم آمد، عرض می کنم:
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر/آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
سپاس از شما

بینوا در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

جناب سعدی
با سپاس از توضیحتان . بتا = بهل تا = بگذار تا
با ارادت

سیامک در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴:

منظورم: ای که هستی ، ره ما را مبند میباشد

سیامک در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۴:

به نظر میرسد که بیت آخر باید:
او که هستی، ره ما را مبند باشد.

فرشاد سمایًی در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۳۲ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار:

با دیدن وخواندن این شعر یاد عشق از بین رفته ام شقایق میفتم خیلی زیباست

حسین در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

خسرو خاور شاید منظور خورشید است
و اگر اینطور باشه چقدر زیباست
شاید گشودن گره ابرو یار هم اشاره به ماه دارد که دوش کمان را گشوده و ماه کامل بوده و دلبری کرده
از اول هم چون برون امده ره شب زنده داران زد

مهدی کاظمی در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت:

کرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پیغامبر سلام آنگه کلام1426
ان فرستاده قیصر روم به عمر سلام کرد و عرض ادب نمود که بگفته پیامبر اول سلام باید و بعدش گفتگو ...........
پس علیکش گفت و او را پیش خواند
ایمنش کرد و به پیش خود نشاند
پس جواب سلامش را داد و اورا پیش خودش نشاند و ارامش کرد
لاتخافوا هست نزل خایفان
هست در خور از برای خایف آن
نترس بودن قسمت کسانی است که ترس از خدا دارند و این پاداشی برای خداترسان است
هر که ترسد مر ورا ایمن کنند
مر دل ترسنده را ساکن کنند
هرکسیکه از خداوند بترسد البته که خداوند دل اورا ایمن سازد و دل ترسان و نگران اورا ارام خواهد کرد
آنک خوفش نیست چون گویی مترس
درس چه‌دهی نیست او محتاج درس
انکسی که بجهت ترس از خدا از هیچ کس و هیچ چیز بیم ندارد (هییییچ) چگونه میشود به او نترسیدن را اموخت که او احتیاجی به دلداری دادن های اشخاص نیست .... و دلش ارام است به یاد خداوند و به عشق خداوند
آن دل از جا رفته را دلشاد کرد
خاطر ویرانش را آباد کرد
ان فرستاده را ارام و دلشاد کرد و خاطر مشوشش را ارامی بخشید
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق
وز صفات پاک حق نعم الرفیق
سپس با سخنانی دقیق از صفات پاک و بیمانند حق تعالی گفت انکه نیکو رفیقیست و خدایی بی بدیل ........
09216557471... ......,
وز نوازشهای حق ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
و از بنده نوازی و الطاف ویژه حق تعالی نسبت به عاشقانش کلام بمیان و اورد و مثال زد تا او بداند تفاوت مقام عاشقان و حال دیگران و افراد معمولی رو
حال چون جلوه‌ست زان زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس
در این مثال ..حال ...مثل وقتییه که همه میتونن عروس رو ببینن و مقام وقتییه که میشود با عروس در خلوت شد و مختص به خاصان و مقربین و انان که محرمند است
جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت نیست جز شاه عزیز
زیبایی را و جلوه کردن را هم شاه میبیند و هم غیر از شاه ولی در خلوت جز شاه نیست

طاهر در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

ازان می در قدح خندد که می را هست "ازو" رنگی
در این مصرع مشکل املائی پیش اومده.

ایران نژاد در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

حاشیه ای بر گنجور<
در صفحه نخست که نام شاعران آمده است، نکته ای نظر حقیر و به گمانم یکی دیگر از گنجوریان را به خود جلب کرده است ، و آن چهره شاعران است!1
شیخ شیراز به آیت الله صانعی شباهت دارد!! و حافظ و عراقی و وحشی و سلمان به جوانان گیسوان بلند ده های 40& 50 و اسعد گرگانی به زنده یاد لطفی.!!
به گمانم تنها نقاشی چهره شاه ماهان رنگ و روی کهنی داشته باشد. بررسی تک تک آنان از عهده حقیر بر نمی آید . باشد که دیگر دوستان کمک کنند.
و من الله توفیق و....

کمال در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۱:

جمع آن: 14850

مهدی کاظمی در ‫۱۰ سال قبل، سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت:

آمد او آنجا و از دور ایستاد
مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
فرستاده قیصر روم بدانجا امد و از دور به عمر نگریست و لرزه براندامش افتاد
هیبتی زان خفته آمد بر رسول
حالتی خوش کرد بر جانش نزول
هیبتی و شکوهی در ذهن ان فرستاده تداعی شد و در دلش افتاد و حال خوبی بر جانش نشست ......
مهر و هیبت هست ضد همدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
محبت و ترس باهم در تضادند ولی یکجا در باطن و ضمیر ان فرستاده جمع شد
گفت با خود من شهان را دیده‌ام
پیش سلطانان مه و بگزیده‌ام
باخودش گفت من تابحالا شاهان زیادی را دیده ام ودر پیش انان اجر و قربی داشته ام
از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم را ربود
و هیچوقت از دیدار انان واهمه ای نداشتم ولی هیبت این مرد بر من مستولی شد و عقل و هوشم را از سرم برد
رفته‌ام در بیشهٔ شیر و پلنگ
روی من زیشان نگردانید رنگ
حتی وقتی در نزدیکی حیوانات وحشی مثل شیر و پلنگ هم بودم از ترس انها رنگ نباختم و نترسیدم
بس شدستم در مصاف و کارزار
همچو شیر آن دم که باشد کارزار
خیلی هم در کارزار جنگ حاضر بوده ام مثل شیری که هنگام جنگ بر سر میدان حاضر میشود
بس که خوردم بس زدم زخم گران
دل قوی‌تر بوده‌ام از دیگران
در کارزار جنگ و کشاکش نبرد بارها زخم خوردم ولی زخم های بیشتری زده ام و از دیگران شجاعتر بودم
بی‌سلاح این مرد خفته بر زمین
من به هفت اندام لرزان چیست این
بدون سلاح و بی دفاع این مرد خوابیده روی زمین ولی چرا لرزه براندامم افتاده است
هیبت حقست این از خلق نیست
هیبت این مرد صاحب دلق نیست
این ابهت و هیبت زمینی نیست و از حق سرچشمه میگیرد و متعلق به صاحب این لباس کهنه نیست .....
هر که ترسید از حق او تقوی گزید
ترسد از وی جن و انس و هر که دید
هرکسی از خدا بترسد و تقوا پیشه کند ادمی و جن و پری ازو میترسد ... اشاره به حدیثیست با این مضمون :هرکه از خدا بترسد ازو همه چیز بترسد و هرکه از غیر خدا ترسد خداوند اورا از همه چیز بترساند
اندرین فکرت به حرمت دست بست
بعد یک ساعت عمر از خواب جست
در همین افکار غرق بود و دست برسینه با احترام ایستاده بود و بعد از ساعتی عمر از خواب بیدار شد ..............

روفیا در ‫۱۰ سال قبل، دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۲:

یک غذای واحد برای تمام انسان ها وجود ندارد. هر کس می باید استعدادهای خاص خویش را پرورش دهد. کارگری که بدنش از کار خسته است با دانشمندی که مغز او خسته است به یک غذای واحد نیاز ندارند.
از نامه ی تورو به دوست خود بلیک در دوم ماه مه سال 1848

ن آ در ‫۱۰ سال قبل، دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

یاد بانوی گرامی ، مرسده بانو ، شاعره ی جوان به خیر
که همین معنا را برای این ابیات آوردند
ولی بوالفضولی ایشان و بانوی دیگری را به سخره گرفتند
و همین باعث شد ما از نظرات و اشعار مرسده بانو محروم بمانیم نظر ایشان را عیناً کپی کردم:
merce نوشته:
سلام
با احترام
دو خطوه بیش نبود راه سالک
اگر چه دارد آن چندین مهالک
یک از های هویت در گذشتن
دوم صحرای هستی در نوشتن
میفرماید : اگرچه مهلکه بسیار است ولی رهرو دو قدم اساسی باید بردارد تا به مقصود برسد
اول از منیّت یا منم زدن بگذرد ذوم این دنیای فانی را به هیچ انگارد .
که بیدار گرامی آنرا کبر و غرور معنا کردند
خواستم بدین بهانه از خانم مرسده بخواهم تا دوباره به جمع دوستان بپیوندند
با درود به ایشان

روفیا در ‫۱۰ سال قبل، دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۲:

تنها به همان شیوۀ معصومانه و بیهوده ای آموزش دیده بود که کشیشانِ کاتولیک بومیان را درس می دهند، شیوه ای که دانش آموز در آن هرگز نه تا درجۀ هوشیاری، بلکه تنها تا بدانجا تحصیل می کند که به درجۀ اعتماد و احترام برسد و کودک مبدل به مرد نشود و همچنان کودک بماند. والدن، هنری دیوید تورو

روفیا در ‫۱۰ سال قبل، دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۲:

هرگز [هیچ] همنشینی را خوش­کنارتر از خلوت نیافته­ام. ما غالباً هنگامی که در بیرون از خویشتن به میان انسان­ها می­رویم از زمانی که در اتاق­های خویش مانده ­ایم تنهاتریم. انسانی که مشغول کار یا اندیشه است تنهاست [پس] بگذار تا هر کجا که می­خواهد باشد. خلوت را از روی فرسنگ­ها فاصله ­ای که در میان یک انسان و همنوعان اوست نمی­سنجند. دانشجوی واقعاً کوشایی که در یکی از خوابگاه­های پرجمعیت کالج کمبریج است همانقدر تنهاست که درویشی در صحرا.
نظرات (0)

روفیا در ‫۱۰ سال قبل، دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۲:

انسان به نسبت آن چیزها که توان رها کردنش را دارد ثروتمند است. هنری دیوید تورو، والدن.

روفیا در ‫۱۰ سال قبل، دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۰۲:

به جنگل رفتم چون می­خواستم با تأمل زندگی کنم، تا فقط با حقایق بنیادین و اصلی زندگی روبرو شوم و ببینم که آیا می­توانم آنچه را که [زندگی] برای آموختن به من دارد بیاموزم، نه اینکه چون زمان مرگم رسید دریابم که زندگی نکرده ام.
اگر تنها آنچه را که از آن ناگزیریم و حق هستی دارد محترم می­شمردیم طنین موسیقی و شعر خیابان­های ما را آکنده می­کرد.
من دریافته­ام که ما ساکنان نیوانگلند از آن رو این چنین به پستی زندگی می­کنیم که دید ما از پوستۀ چیزها بر نمی­گذرد. ما فکر می­کنیم همه چیز همان است که در ظاهر جلوه می­­کند.
اگر آدمی همواره بر حقایق نظر می­کرد و اجازۀ فریب به خویش نمی­داد زندگی در قیاس با آن چیزها که ما می­شناسیم بسانِ افسانۀ پریان و قصه ­های هزار و یک شب می­شد.

۱
۴۲۰۵
۴۲۰۶
۴۲۰۷
۴۲۰۸
۴۲۰۹
۵۶۷۹