گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست

سخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این جاست

وقتی سخن آنان که اهل دل هستند را می شنوی نگو اشتباه است مشکل از توست که سخن را نمی شناسی.اهل دل کسانی هستند که در دلشان کشف هایی رخ می دهد .گویا حافظ مخاطبانش را به خوبی می شناسد و می داند که ممکن است از سخنانش برداشتهای گوناگون صورت گیرد.

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله ازین فتنه‌ها که در سرِ ماست

روی سخن حافظ با دنیاطلبان مغرور و آخرت اندیشان ریاکار است .این دو گروه از نظر وی راه به جایی نخواهند برد هرچند که در این جهان آوازه ای داشته باشند .می گوید سرم در برابر دنیا و آخرت اینها به تعظیم فرود نخواهد آمد .چون در سرم فتنه هاست. فتنه اگرچه به معنای آشوب و امتحان و... آمده ولی با دقت در ریشه این کلمه ، فتنه چیزیست که همه را به چالش می اندازد.فکری که در سر حافظ است چالشی بزرگ برای دو گروه بالا خواهد بود و این را حافظ به خوبی می داند چون در بیت اول هم اشاره کرده بود . ضمن تبارک الله هم نشان میدهد که این کشف وی را به وجد آورده است

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست!

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

گویا حافظ در درون دلش این ندا را احساس می کند که کسی او را به این فکر ترغیب کرده است.فکری نو و بدیع و تاثیر گذار.

دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟

بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست

در این بیت مراعات نظیر مطرب و پرده حکایت از این دارد که کلمه پرده در هر دو مصرع پرده موسیقی است .مطرب در اشعار حافظ کسی است که یک شیوه تفکر را ابلاغ می کند و یک کشف جدید را با زبانی موزون و منظوم عیان می کند .برون شدن از پرده حکایت از پریشانی افکار دارد .وقتی کشف تازه ای رخ می دهد در ابتدا فکر پریشان است و به دنبال یک سازماندهی منظم است که مطرب آن را انجام می دهد و پرده موسیقی مناسب افکارش را می نوازد.

مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود

رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

اساس جهان بینی حافظ در این بیت تجلی می یابد. و آن جلوه رخ معشوق است که حافظ را تحت تاثیر خود قرار می دهد و باعث می شود تا همه جهان را به عشق معشوق ببیند و یاد او کند. فارغ از اینکه دنیا و عقبایی مطرح باشد .نگاه او فراتر از دو عالم است .دنیا طلبان مغرور فقط ظاهر دنیا را می بینند و سعی می کنند داشته های دنیوی خود را بیفزایند داشته هایی که روزی پایان می پذیرد . و آخرت اندیشان ریاکار هم دیگران را به آباد کردن آخرت فرا می خوانند . برخی به گوشه عزلت می روند و برخی زهد فروشی می کنند و در نهان دنیا را می طلبند .حافظ می گوید من دنیا را دوست دارم نه به خاطر لذتهایش بلکه همه عناصر دنیا زیبایند و مرا به یاد رخ معشوق می اندازند. همه اجزای دنیا مانند شراب است و من مست، خاطر یار را در نظر می آورم. پس گوشه عزلت نمی گیرم و از دنیا بهره می برم  و تا ابد(هم در دنیا و هم در آخرت )با این عشق زنده می مانم.

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دلِ من

خمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست

این فکر خواب و خیال را از من ربوده و مرا خمار کرده گویا صد شب است که خمارم و شرابی می خواهم که این خماری را از من بزداید

چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم

گَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست

این طور که صومعه از دل خونین من خون آلود شده اگر با شراب هم صومعه را بشویید حق دارید و کار ناصوابی نکرده اید.

 

از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست

در جهان بینی حافظ زمان مطرح نیست و عشق او ازلی و ابدی است .و این عشق آتشی را در دل زنده می کند که همیشه برپاست مثل آتشکده های زرتشتیان که همیشه آتش را محافظت می کنند و می گویدشاید به همین علت است که در دیر مغان زرتشتیان به من احترام می گذارند چون آتش درونم همیشه زنده است. این بیت شاهدی بر مراوده و رفت و آمد حافظ به معابد دیگر برای کشف حقیقت است که طبعا باعث شده برایش حرف و حدیث ساخته شود .

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست

حافظ از ساز مطرب یاد می کند که در پرده می زند یعنی سازی موزون و هماهنگ با دلش. یعنی همان فکر سازمان یافته ای که مطرب بیانش می کند و از شدت نظم هنوز مغز حافظ را گرفتار خود نگه داشته .کنایه از این است که این فکر و جهان بینی بسیار پایدار است و سالها او را پایدار نگه داشته است .

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست

خطاب به معشوق می گوید که تو (همان کسی که در اندرون دل خسته حافظ بود ) با اینکه دیشب  این ندا را در دلم انداختی ولی هنوز طنین آن در درونم پراکنده است .دیشب کنایه از گذشته ای  تاریک و توام با جهل است و او با این ندا روز را یافته و هنوز این ندا را با خود دارد .

در این غزل نگاه حافظ به معشوق یک نگاه کاملا عرفانی و متعالی است . گویا مخاطب وی حقیقت مطلق است که هشیار است و تا درون دلش نفوذ کرده و جلوه رخ خود را به او نمایانده است. حقیقتی ازلی که حافظ او را کشف می کند و تا ابد زنده می ماند . تفکری که شاید تا به امروز دنیا طلبان لذت طلب و آخرت اندیشان کج اندیش با آن بیگانه اند و به ناحق بر حافظ خرده می گیرند چون سخن شناس نیستند.

  باشد که ما هم چون او باشیم

سوره صادقی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۲ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم:

در آن مینوی میناگون چمیدند ...

در هنر میناکاری، "رشته کشیدن" به فرآیندی اطلاق می‌شود که طی آن، مفتول‌های نازک فلزی (معمولاً مسی) بر روی سطح کار (معمولاً ظرف مسی) چسبانده شده و سپس با لعاب مینا پوشانده می‌شوند. رشته فلک را در مینا کشیدن: بنظرم کنایه از آنست که در لحظه زندگی می‌کردند و تقدیر را به زیبایی محیط اطرافشان تبدیل کرده بودند.

محمد نجاتی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۹:

سلام،این شعر مولوی است

فرهود در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۲ در پاسخ به HRezaa دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:

در پردهٔ این ترانه تنگ خارج بود ار ندانی آهنگ

درود بر شما

منظور از این چند بیت سازگاری با همراهان در زندگی است؛ می‌فرماید زنبور عسل اگر توانست عسل بسازد از سازگاری و همراه بودن با یاران است؛ و این بیت یعنی اگر نتوانی با سرود و آهنگ همراهان هماهنگ شوی (که نیاز به مهارت دارد)، زندگی بر تو سخت می‌شود.

ترانه تنگ یعنی گوشه یا آهنگی از موسیقی که اجرای آن دشوار است.

به‌ بیان دیگر یعنی اینکه انسان موجودی اجتماعی است و باید مهارت زندگی در اجتماع را فرا بگیرد یا یعنی‌اینکه به یاوران و دوستان نیاز دارد.

حمزه علیدادی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را:

گفت نه بادی که جست از فَرْج وی

می‌شناسم همچنانک آبی ز می

مصرع دوم اگه بدون «ک» خونده بشه بهتر نیست؟

گفت نه بادی که جست از فَرْج وی

می‌شناسم همچنان آبی ز می

علی احمدی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست

با اینکه دل (همه خواسته هایم )و دین (همه اصول و آیینم )را کنار گذاشتم باز هم معشوق مرا سرزنش می کند و می گوید پیش ما منشین چرا که در تو عیب هست و سالم نیستی .چرا؟

 

که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟

که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست

معشوق می گوید چه کسی را سراغ داری که در این بزم و راه عاشقی لحظه ای با خیال راحت بنشیند و در آخر پشیمان برنخیزد .یعنی در این راه خیال آسوده نداری بیقراری یک اصل است نمی توانی مطمئن باشی که حالا که در راه عاشقی هستم پس وصال قطعی است.

شمع اگر زان لبِ خندان به زبان، لافی زد

پیشِ عشاقِ تو شب‌ها به غَرامت برخاست

آری اگر شمع با الهام از لب خندان معشوق از روی لاف و تظاهر خنده  سر دهد باید جریمه اش را شبها با سوختنش بدهد .مگر شمع مطمئن است که عین معشوق شده که چنین لافی می زند .

در چمن، بادِ بهاری ز کنار گل و سرو

به هواداریِ آن عارض و قامت برخاست

از باد بهاری باید آموخت که وقتی معشوق حضور دارد به خاطر عارض او عارض گل را و به خاطر قامت معشوق قامت سرو را به قصد هواداری از معشوق رها می کند .به جای اطمینان خضوع می کند این مهم و لازم است .

مست بگذشتی و از خلوتیانِ ملکوت

به تماشایِ تو آشوبِ قیامت برخاست

به معشوق می گوید وقتی تو مست از اینجا رد شدی اهل ملکوت هم برای تماشای تو قیامتی برپا کردند و بیقرار شدند .ساحت عشق بسیار گسترده است حتی آنها هم در برابر جلوه ات خاضع اند و بیقرار

پیشِ رفتار تو پا برنگرفت از خِجلت

سروِ سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

سرو که با ناز قد و قامت خود را می افراشت در پیش تو از شرم بر نخاست .سرو هم خاضع است در برابرت  

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کآتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست

حافظ دلیل سالم نبودنش را می یابد اگر قرار است اهل اطمینان نباشد و در برابر معشوق خاضع بماند  باید خرقه اش را بیندازد چون در غیر این صورت جان به در نمی برد و سالم نمی ماند.اما چه خرقه ای ؟

همان خرقه دورویی و ریا که زاهدان به تن می کنند و خود را اهل کرامت و عزت  و مطمئن به وصال معشوق می دانند .آنان به این وصال مطمئن هستند و این باور را به نمایش می گذارند در حالیکه  راه عاشقی چنین چیزی را بر نمی تابد .

چون صحبت از کرامت شد به یاد آیه ای از قرآن افتادم که بی ارتباط نیست .در سوره فجر برخی انسانها را مثال می زند :  اما انسان هنگامی که پروردگارش وی را می ‏آزماید و عزیزش می دارد(اکرامش می کند) و نعمت فراوان به او می‏ دهد می‏ گوید پروردگارم مرا گرامی داشته است .

در واقع نوعی اطمینان کاذب را در انسانها مثال زده است .همان چیزی که حافظ ما را از آن نهی می کند . در این آیه هم صحبت از ادعای اکرام خداوند است که با کرامت در بیت قابل مقایسه است و کرامت در این بیت را باید به معنای عزت و بزرگی در نظر گرفت.

HRezaa در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۷ در پاسخ به مرضیه پیله فروشان قزوینی دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۳ - معراج پیغمبر اکرم:

درود و سپاس

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

نکته‌ی نهفته‌ای که در این غزل زیبا وجود دارد، همانا حساسیت هنرمند به‌عنوان رسول انسانیت و اخلاق در جامعه است. حافظ بی‌همتا با سوالی کردن ابیات،  مردم را به از بین رفتن قوام دهنده‌های جامعه که انسانیت و اخلاق است، حساس می‌کند و این همان رازی‌ست که این غزل را طی صدها سال زنده و پویا نگاه داشته است.

HRezaa در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:

در پردهٔ این ترانه تنگ خارج بود ار ندانی آهنگ

درود بر روان استاد

 

خوانش این کتاب برای من سختتر از کتاب خسرو و شیرین بود

 

و احتمال میدم منظور استاد هم در این چند بیت این است که خواندن اشعار این کتاب نیاز به آهنگ خاصی دارد

HRezaa در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:

عجب شعری.....

روانت شاد استاد سخن

HRezaa در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴۶ - ختم کتاب به نام شروان‌شاه:

لذت بسیار بردم از سروده‌هایت

 

خدایت بیامرزاد استاد سخن

 

چون عاشق را کسی بکاود

معشوقه ازو برون تراود

 

 

...صالحی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:

اشعار حضرت حافظ دارای لایه و سطوح متفاوت
 از نقد اجتماعی، اخلاقی و فلسفی تا عاشقانه، طنز و طعنه، زیباشناختی و  عرفانی است و اما..... بضاعت اندک من در تعبیری  با چاشنی عرفان :

1.اگر معشوق ازلی  چنین فاش و صاف و بی پرده و زیبا تجلی نماید
 لذتی مدام  و شوری بی انقطاع  نصیب عاشق می گردد ...

2 وای از معشوقی  که اینگونه فصیح  از رنگ و بو و جذابیت  خود نشانه‌ در مسیر  به جا می‌گذارد و دلبری می‌کند 
و چه بسا عقل ها که شکار او شوند  و به دام عشق او در افتند...
3.و خوشا به حال و بختِ  آن عاشقی که به اعلی ترین شکل ممکن از این تجلی ها بهره ببرد
و  آن‌قدر مست از جلوه معشوق شود که سر یا دستار
سرش  را باز نشناسد و  برایش فرقی نداشته باشد
ودر راه معشوق جانفشانی نماید 

4.عابد و زاهدی که عادت به  عبادتی خشک داردو اهل اشارت و شهود نیست و لذت مشاهده و معاشقه  را نچشیده و لذا منکر ان معانی  است
اگر مورد تابش حتی بشارتی سربسته و غیر مستقیم  قرار گیرد چه بسا که او نیز درک کند موضوع چیست!
و از دایره خامی و خشکی درآمده   به فهم معنی عشق و پختگی ناعل می‌گردد

5. قطعا معاشقه وعبادت در خلوت و تاریکی  شب
بدور از نگاه ها ی بقیه ،  خالصانه و چاره ساز است
چه بسا در روز که هنگامه تلاش و کسب کار است
خلوت و عبادت در پیش چشم مردمان
از اخلاص عبادت می کاهد و زنگارِ ریا یا غرور
بر دل می گستراند

6.(بیت ششم هم پیرو بیت قبلی است)
نیایش  و خلوت با معشوق زمانِ موثرِ خودش را دارد  تاریکی شب  مناسب است که موجب فروغ دل میشود
نه در روشنایی روز و جلوی چشم خلق الله ..
که خطر ابتلا به  ریا و غرور و در نتیجه زنگار و
 تا ریکی قلب را دارد...!

7.«در مسیر   معشوق ازلی و  آزادی  از بندها ...
با آدم‌های  خشک و ریاکار هم‌راه نشو؛ چون نه تنها همراهی نمی‌کنند، بلکه بعد از چشیدن هم، حقیقت را انکار کرده و به تو آسیب می‌زنند.»

8.کُلَه گوشه_ در آن زمان نوعی کلاه اشرافی بوده  که در گوشه‌اش جواهری می‌گذاشتن
سر از کُلَه گوشه خورشید برآوردن» یعنی به اوج عزت، شکوه و مقام رسیدن ...«ماه تمام» هم یعنی معشوق بی‌نقص، کامل و زیبا ...
حالا معنی و تعبیر بیت:
ای حافظ! اگر بخت و اقبال، قرعه را به نام تو بزند و وصال آن ماهِ تمام (معشوق کامل) نصیبت شود، آنگاه چنان سربلند می‌شوی که حتی خورشید هم زیر شکوه تو خواهد بود....

سوره صادقی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۰ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول:

چو شد دوران سنجابی و شق‌دوز ...

سنجابی: به رنگ سنجاب. منظور زمان سرخی طلوع آفتاب است.

کتایون کانونی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ در پاسخ به احمد رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است:

بعد از ۱۱ سال از متنی که شما نوشتید  از پا افتاده ایم و هنوز دستگیری مان نکرده قربان کرمش

کتایون کانونی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است:

این شعر اگر فقط به خود شناسی ربط داشته باشه و اینکه ما باید دنبال جواب نباشیم و دنبال سوال کردن باشیم تا جوابهای اینکه که هستیم و چه هستیم به پاسخ میرسیم درسته ولی اگر منظور این باشی که هر جا فقر زیاد باشه دارایی به اون سمت میره یا کشتی باید باشه تا اب به اون سو بره یا گیاه اب رو بطرف خودش میکشه درست نیست پس چرا اینهمه گرسنه در جهان وجود داره که از گرسنگی میمیرند و خیلی هاشون بچه اند 

مریم شهروئی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۶ در پاسخ به محمد دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۸:

این زیباتره،من اینو برداشتم

میلاد جمیلی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۹:

.
گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم.

 

آنچه درباره این بیت می‌اندیشم: اگر چه شاه هستیم و می‌توانیم هر طرف که بخواهیم برویم، اما همانند رخ (مهره شطرنج که برخی او را قلعه می‌نامند) راست می‌رویم.

اما چرا راست می‌رویم؟ مقصود چیست؟

چون بر این صفحه روزگار (صفحه شطرنج) به وسیله مهره وزیر تو (فرزین) به فرزانگی برسیم...

یعنی من وقتی دربند عشق تو هستم، خودم با پای خودم به شکارگاه تو میام... و این برای من فرزانگی است.

اما فرزانگی به چه معناست... «فرزانگی» واژه‌ای پهلوی است که از فرزان گرفته شده. فر به معنی بیشتر است و زان همان دان است که به معنی دانایی است. یعنی آنکه فراتر می‌داند.

برای همینم در زبان فارسی به معنی خرد‌ورز و حکیم معنی می‌شود. در واقع به معنی «آنکه بیش از دیگران می‌داند» باید آن را معنی کنیم. اما نه هر نوع دانستنی! بلکه دانستنی که از روی فضیلت، پاکی و خرد است. همانطور که فرزانه یعنی آنکه دارنده فره ایزدی است و از آن روی ز دیگران بیشتر می‌داند.

برای جستجوی بیشتر مراجعه شود به:
- فرهنگ واژه‌های اوستا (چهار جلدی)– احسان بهرامی
- واژه‌نامه دهخدا
- نامه‌ باستان، جلد اول، میرجلال‌الدین کزازی، ص ۲۸۲

بیقرار در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۱۱۸ - چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما:

« چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم ، جان من و جان شما »

گرچه بر تاراج غم رفته تمام زندگی
چشم امیدم بُود بر سیل و طوفان شما

شمع ره کن پند پیران تا بیابی راه خویش 
در جهان هرگز نباشد همچو پیران شما 

چشم یک دنیا به دستانت بود ای نازنین 
بسته درد عالمی بر فرّ درمان شما 

واژه هایت دُر و مرجانست و حرفت همچو گنج
می برد عِرض از گهر ها ، دُر و مرجان شما

گرچه دارید عقده ها از دهر دون در سینه ها 
عقده باید تا گشاید زلف افشان شما 

اسب غیرت را بتازید از یمین و از یسار 
تا بلرزد کاخ ظلمت  زیر جولان شما 

آرزوهامان یکایک پرکشیدند از جفا
آرزو دارم ببینم روی خندان شما 

در جهان دل خوش نکردم بر کسی یا چبزکی
دلخوشم اینک به عقل و فکر و اذهان شما

می رسد روزی که عالم بنگرد اعجازتان 
از خراسان و سپاهان تا به کرمان شما

می رود فصل خزان از کوچه هایی غم زده 
می نشیند دل به بزمی در بهاران شما

هر که در چاهی فتد او خود عزیز مردم است 
ای فدای شب اسیران ، ماه کنعان شما 

بیقرارم بگذرد ایام عمرم ، هیچ‌ و پوچ 
دل نبیند دلبری در دست و دامان شما

#رضارضایی « بیقرار »

HRezaa در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۱ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمت‌ها:

درود بر شما همزبان گرامی

 

این کمترین، توان بیان ادله واضح ندارم، در حد دانش ناچیز و نامطمئن خودم صحبت میکنم. بنظرم برداشت ما از «سجده کردن» میتونه جواب سوالتون باشه، اگر سجده کردن رو فقط یک خم شدن و یک حرکت نمادین در نظر بگیریم که عملا هیچ نتیجه‌ی خاصی نخواهد داشت...

ولی اگر منظور از سجده کردن رو «در خدمت بودن» و حتی «در اختیار بودن» بدانیم، میبینیم که همه مخلوقات در خدمت انسان هستند. درختی که هم میوه و هم چوبش در اختیار انسان است، آب، نور، حیوانات، پرندگان، و حشرات و... که همه در اکوسیستم وظیفه‌ی مشخصی برای پایداری این جهان هستی دارند...

شاید من بد گفتم، و باید میگفتم `بخشی` از ملائک همینها هستند که ما درک میکنیم.

ولی به این اعتقاد دارم که تمام مخلوقات (چه با حواس ما درک شوند و چه نشوند) بجز انسان، همگی ملائک هستند.

عبارت [اشرف مخلوقات] در مورد انسان هم بنظرم گواه همین است.

انسان اشرف مخلوقات است، و بقیه مخلوقات چیستند؟! 

بنظرم همانها هستند که در اختیار انسان هستند، و اینگونه «سجده کردن» ملائک و اشرف بودن انسان معنای واقعی و غیرنمادین دارد.

 

 

و مشابه همین موضوع در مورد پرستش خداوند توسط انسان است.

اگر ما پرستش خداوند را فقط در بجا آوردن چند رکعت نماز و گفتن اینکه {خداوند یکیست و اون بالابالاهاست} و تبعیت از برخی دستورات مذهبی بدانیم، باز هم بنظرم فقط نمادین بوده و اثری از معرفت در آن نیست. و تفاوت چندانی با بت‌پرستی ۳۰۰۰ سال پیش ندارد، تنها تفاوتش اینستکه آنها خدای خود(بت) را میدیدند، ولی ما خدای خود را نمیبینیم، و گفته‌ایم که ملیونها کیلومتر اون بالا بالاهاست و در رویت ما نیست. ولی انتظاراتمان از خدا کاملا شبیه همان بت‌پرستان است، خدایا کارمو راه بنداز، خدایا دخترم شوهر خوب گیرش بیاد، خدایا بارون بیاد کشاورزیم جواب بده، خدایا یه پولی برسون مشکلاتم حل بشه...‌..

 

ولی اگر یگانگی در کل هستی درک بشه، و درک بشه که تمام مخلوقات مظهری از خود خداوند هستند، و انسان (انسان کامل) مخلوقی است که دارای تمام قدرت خداوندیست (از روح خودم در او دمیدم). آنگاه انسان تنها در صورتی سجده به خداوند کرده، که خود را خالی از هرررر گونه منیت کرده باشد. خالی از هرگونه وابستگی، خالی از هرگونه خواسته‌ای غیر از خواسته خداوند... و لا اله الا الله بیانگر همه‌ی این موارد هست.

بدین معنی که نه امیدی به کسی غیر از تو، نه ترسی از کسی غیر از تو، نه وابستگی به کسی غیر از تو، نه دلخوشی به کسی غیر از تو خواهم داشت، نه حتی آرزو دارم خودم کسی باشم. و نه موجودی غیر از تو وجود دارد.....

 

 

ببخشید دوست گرامی، من در حد دانش ناچیز و نامطمئن خودم صحبت کردم، و هیچ دفاع دیگری درباره نظرم ندارم

روزگارتون به شادی و سربلندی

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۶:

واژۀ «گرامین» (مصرع نخست بیت شماره 3)، از سوی دو تن دیگر از سخنوران نیز به کار رفته است:

1-«که بر ما گرامین‌ترین کس وی است/جوانی خردمند فرّخ‌پِیْ است» (بیت 23، بخش 173، کوش‌نامۀ ایرانشان)

2-«... و از خود گرامین‌تر کس ندیدند....» (بخش 43، تذکرة‌الاولیا، عطار)

 

*این یادداشت، در تاریخ 28 آبان 1404 و در راستای زدودن ابهام از کاربرد واژۀ «گرامین»، ویرایش شد.

۱
۳۳۱
۳۳۲
۳۳۳
۳۳۴
۳۳۵
۵۸۲۲