محمد تقوی رفسنجانی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:
مصرع اول بیت پنجم بصورت زیر اصلاح شود:
«این چه استغناست یا رب وین چه نادر حکمت است»
در اینجا حافظ از بینیازی و عظمت مقام آن پادشاه مطلق سخن میراند و این نکته که ما با همه زخمهای نهان مجال یک آه نداریم خود نشان این است که اقتدار و عظمت بیپایان الهی پاسخگوی همه شکوهها خواهد بود.
«بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دائم است»
یعنی باید خود رابه پیر مغان ، که لطف و حکمت محض است، تسلیم نمود
کعبه در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳:
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان در ناورد از حسرتش امیدوار
چه لطیف و چه زیباست این بیت مولانای عزیز . با خواندش سرشار از امید می شوی یاد بیت دیگری از مولانا افتادم درباره امید
هله نومید نباشی که تو را یار یراند
که گر امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
که پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
چو اگر بر تو ببندد همه درها و گذرها
ره پنهان بگشاید که کس آن راه نداند
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۸:
اصل هستی بی صورت است، زیرا از صورت کاری بر نمی آید بلکه چون موجی بر آب، زود گذر و بی اساس است
ولی هستی با صورتها کار میکند ولی نه آنگونه که ما عادت کرده ایم که هر صورتی را یکسان و تعریف شده به انگاریم
مثلاً مار همیشه نیش میزند و خطرناک است و آتش همیشه میسوزاند و آب تر میکند و غیره
ما از صورت ایستائی و همانندی میطلبیم و میخوهیم با صورتها به زندگی هم صورت بدهیم و آنرا تعریف کنیم
مثلاً همه انسانها را یکسان ببینیم و اگر بتوانیم به خدا هم صورتی شبیه انسان ببخشیم
این خطایی بزرگ است که عقل انسان میکند در حالیکه در هستی بسیار صورتهای مشابه هستند که تفاوت بزرگی با یکدیگر دارند و بسیار صورتهای نا همگون اند که با هم یکی هستند
بسیار چاهها که در آنها جاه و انسان بزرگی چون یوسف نهان است و بسیار کژ راههها که به جاهای خوبی میرسند چون شکستهایی که پیروزی عظیمی را به بار میآورند
کافی است که پشت همه صورت ها، آن صورت بخش بی صورت را ببینیم و از او هر لحظه صورت خود را شاد تر و مفید تر و تازه تر کنیم و خود را از جمود و خشکی و یکسانی رها سازیم
ما میتوانیم از باد هستی برخوردار شویم که همانگونه که به سطح آب میخورد بر آمدگی بی اهمیتی به آن میبخشد و تا آن باد هست وجود دارد ولی اگر باد بخوابد آن موج هم فرو مینشیند و چون بندهای در اختیار اوست
و یا از باده هستی بنوشیم که ما را از هر صورتی جدا میکند و رهایی میبخشد تا صورت نوی را تجربه کنیم و به روانی خود راه پیدا کنیم
مسیح در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۳۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۸۵:
با امیر موافقم. چسبیدگی «بی» و «مهربانی» باعث بدخوانی میشود. لطفاً تصحیح کنید.
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۷:
سرزمینی هست که هر که در آن شهر زندگی کند مرا میشناسد به چهره من نگاه کن من از آن شهر میآیم که اهالی آن اینگونه اند
صورت آنان زرد است و نوری (شید) از درون به جان آنان میتابد که سرما را از آنان میگیرد و جمادی و افسردگی که نتیجه باورهای خشک است را دور میسازد
ما گرفتار بیماری عشق هستیم و این بیماری را به همه میدهیم، زردی ما از بی خویشی ماست چون از راه صورت و ظاهر کار نمی کنیم
بلکه از راه درون به جایی وصل هستیم که دائماً به ما نیرو میبخشد و کار ما را گسترش میدهد و چون رودی خروشان ما را به سوی دریائی میراند و هر که از ما بنوشد و سخن ما را بشنود میداند که این آب معمولی نیست بلکه چون شرابی گیرا و آتشین است
ما اهل گوش نشینی نیستیم بلکه همیشه در میدان و با یاران هستیم زیرا زندگی در ما جریان دارد بر عکس آنان که فقط برای خود زندگی میکنند و زندگی را در محدوده کوچک خود حبس کرده اند
زندگی، این گونه افراد را چون تکههای یخ و کلوخ میساید و خورد میکند زیرا زندگی با روانی و لطافت کار میکند و خشکی و درشتی را بر نمی تابد
آن که در درون ما کار میکند مانند سیمرغ است که در کوه قاف نشسته است و یاری دهنده درماندگان و دل تنگان است اگر تو از تکرار من خسته میشوی به آن شاه زمین و زمان و آن سیمرغ نگاه کن و آن را از دست نده و با آن ارتباط بر قرار کن زیرا با حرف نمی توان وصف شیرینی و گرما را کرد بلکه باید آنرا چشید و حس نمود ولی من هم نمی توانم دست از گفتن باز دارم چون این شکر پیوسته به من میرسد و من هم پیوسته آنرا با یاران در میان میگذارم
به شهر عشق خوش آمدید خانهای کنار خانه جلال دین اجاره کنید و بجای پرداخت کرایه هر روز به صرف شراب و شیرینی مهمان او باشید
رضا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهها کرد
به استناد بیت پایانی، حضرت حافظ این غزل را در مدح کمال الدین ابوالوفا سروده است. ابوالوفا از مردان سرشناس وهم روزگار حافظ، وظاهراً آدم خیّروخوشنامی بوده که شاعرعزیزما غزلی رابنام اوسروده است.
صبح گاهان بلبلی با باد صبا درد دل می کرد وازماجرای عشقِ گل می گفت که براوازاین دلدادگی چهاگذشته است. ازسوزاشتیاق خویش تعریف می کرد وازبی توجّهی گل گلایه می نمود.
فکربلبل همه آن بود که گل شدیارش
گل دراندیشه که چون عشوه کند درکارش
از آن رنگِ رخم خون در دل افتاد
وزآن گلشن به خارم مبتلا کرد
معنی بیت: بلبل در ادامه ی سخنان خویش می گفت : ازرنگ وروی دلکش ِ گل، دلم خون شد وبیتاب وبی قرارشدم لیکن ازآن همه گلهای خوش رنگ وبو، بیش ازخارناکامی ونامرادی چیزی نصیبم نشد!
بلبل، ازبادخزان درچمن دهرمرنج
فکرمعقول بفرما گل بی خارکجاست؟
غلام همّتِ آن نازنینم
که کارخیر بی روی وریا کرد
شاعرپس ازآنکه دردوبیت آغازین غزل، سخنان ِ شِکوه آمیزبلبل با بادصبا را که زبانحال دلِ عاشق پیشه ی خودش نیزهست بازگومی کند،دراینجابه بیان ویژگیهای خوبِ شخصیّتِ مخاطبِ غزل یعنی کمال الدّین ابوالوفا می پردازد ویادی ازکارنیک اومی کند که بی ادّعا ومخلصانه کارخیری انجام داده است. چنین گویند که ابوالوفا فردی نیکوکاربوده وقناتی جهت استفاده ی عموم درشیراز احداث نموده بود. ظاهراً اشاره به همین موضوع است.
معنی بیت: من ارادتمند ودوستار همّت واراده ی آن کس هستم که کارخیررافقط برای رضای خداو بدون تبلیغ و خودنمایی انجام داد وازخود باقیات وصالحاتی به یادگارگذاشت.
پنهان زحاسدان به خودم خوان که مُنعمان
خیرنهان برای رضای خداکنند
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
دراینجا شاعر روی سخن رابه جانب معشوق بی وفای خود( احتمالاً شاه شجاع باتوجّه به بیتِ بعدی) گرفته وزبان به شِکوه وگلایه می گشاید.
معنی بیت: شِکوه وناله ی من هرگزازبیگانان نیست چراکه هرچه بدرفتاری وکم توجّهی وجوروجفا بود آن آشنا (معشوق بی وفا)برمن روا داشت.
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت
گرازسلطان طمع کردم خطا بود
وَراز دلبر وفا جستم جفا کرد
معنی بیت: من ازهمان ابتدا اشتباه کردم که ازپادشاه(شاه شجاع) توقّع ِمحبّت ودلجویی داشتم، پادشاهان ودلبران مستِ باده ی غرورهستند وجفاکاری رابروفاداری ترجیح می دهند.
مرنج حافظ وازدلبران حفاظ مجوی
گناهِ باغ چه باشدچواین گیاه نرست
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که دردِ شب نشینان را دوا کرد
خوشش باد: الهی که خوب وخوش باشد.
معنی بیت: الهی که حال آن نسیم سحرگاهی بیش ازپیش خوش باد که باوزش ِ خود، دمیدنِ صبح رانوید داد وغم واندوهِ شبِ عاشقان راباخود بُرد.
همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازدآشنارا
نقابِ گل کشید و زلفِ سنبل
گره بندِ قبای غنچه وا کرد
درادامه ی بیت قبلی
معنی بیت:نسیم سحرگاهی که حجاب ازسرگل بازکرد وزلف سنبل را نوازش نمود وباپیچیدن درلابلای ورق های تودرتوی غنچه، باسرانگشت لطافت، گره ِ بندِ قبای آن راگشود وغنچه راشکوفا ساخت الهی که بیش ازپیش خوب وخوش بادا.
زکارما ودلِ غنچه صدگره بگشود
نسیم گل چودل اندرهوای توبست
به هرسوبلبلِ عاشق درافغان
تنعّم از میان باد صبا کرد
تنعّم: درنازونعمت بسربردن
معنی بیت: درحالی که بلبل ازجورو جفای گل نعره زنان به هرسومی دوید بادصبا ازهرراه رسید وبانوازش گلها به عیش وعشرت پرداخت.
خودرابکُش ای بلبل ازاین رشک که گل را
بابادصبا وقت سحرجلوه گری بود
بشارت بَر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهدِ ریا کرد
معنی بیت: به میگساران وباده پرستان نوید دهید که حافظ اززُهد ریاکارانه وتقوای دروغین توبه کرد، صف خودرااز متشرّعین متعصّب جداکرده وبه سوی شما می آید.
اگربه باده ی مُشکین کشد دلم شاید
که بوی خیرززهدِ ریا نمی آید
وفا از خواجگانِ شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
خواجگان: بزرگان شهر
بوالوفا:خواجه کمال الدین سید ابوالوفا شیرازی دوست حافظ
معنی بیت: ازمیانِ بزرگان شهر،تنهاخواجه کمال الدین ابوالوفابود که با من صمیمانه وفاداری نمود وراه ورسم وفا رابه انجام رسانید.
سروزرودل وجانم فدای آن یاری
که حقّ صحبت ومهرووفا نگهدارد
دانلود فیلم آینه بغل در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » ساقینامه:
پساس بسیار عالی بود .
وحید ریاستی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » ساقینامه:
پساس بسیار عالی بود . بنده چندین بار در روز به سایت شما سر میزنم
همایون در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۶:
غزلی دوست داشتنی و زیبا متناسب با زیبائی بهار، که از واژههای مورد علاقه جلال دین است و در اینجا بهار را الهام بخش و راهنمای انسان برای رهایی او و افراشتگی و سروری در هستی میبیند
و اینکه بهار زمینه عشق را فراهم میکند تا بلبل و قمری و طوطی از آن برخوردار گردند آنگونه که پیش از آن، گل و برگ و درخت راز شکفتن را از بهار دریافت میکنند
انسان نیز از پرندگان که نوعی رهایی را تجربه میکنند و آن آزاد سازی جسم از زمین و پرواز کردن است میآموزد تا چگونه جان خود را رها و روان سازد تا سخنان نو بیاورد و در جشن بهار و نوی شرکت نماید
براستی بهار راز هستی را برای ما آشکار میسازد که درون هستی همه امکانات شکفتن و نو شدن ذخیره و مهیا است و خود هستی نیز از آن برخوردار میگردد و همواره نو میشود و امکانات نو فرهم میکند
زیبا جنیدی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹ - شرم و عفت:
سلام چندروزه مصرع این شعر تو دلم تکرارمی شه سرچ کردم ببینم غزل شهریار بخونم شعر الهام خداییست ممنون
برگ بی برگی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶:
بنظر میرسد در این غزل خطاب مولانا به شخص خود یا انسان میباشد که از جنس خداوند هست و بلکه میتواند خدا باشد اگر این یوسف از چاه تاریکی و جهل بیرون رود و این همان مرتبه ای است که حسین ابن منصور حلاج رسید ولی راز داری نکرد و فریاد انالحق سرداد اما مولانا آن را در لفافه میگوید . موفق باشید
برگ بی برگی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶:
درود بر شما ، بنظر میرسد در بیت چهارم " و " پس از بنفشه وزن شعر را بهم زده است پس بهتره بجای آن کاما بگزاریم.
ز رویت جان ما گلشن بنفشه ، نرگس و سوسن
ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی دانم
با سپاس
لیلا همایون پور در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:
آدرس صحیح صفحه:
پیوند به وبگاه بیرونی
نادر.. در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس:
درود..
شیر پروانه را توان گفتن...
لیلا همایون پور در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
این چهار بیت از این شعر در وب سایت آوای جاوید توسط حمیدرضا فرهنگ خوانده شده است،آدرس صفحه:
پیوند به وبگاه بیرونی
لیلا همایون پور در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:
آدرس صحیح صفحه:
پیوند به وبگاه بیرونی
لیلا همایون پور در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:
آدرس صحیح صفحه:
پیوند به وبگاه بیرونی
لیلا همایون پور در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفته اند نکویی کن و در آب انــــداز
ز کوی میکده برگشته ام ز راه خطا
مــــرا دگر ز کـرم با ره صواب انــــداز
این سه بیت از این قسمت در وبسایت آوای جاوید توسط حمید رضا فرهنگ خوانده شده است،آدرس صفحه:
پیوند به وبگاه بیرونی
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:
*********************
شرح غزل (178) حافظ
*********************
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
(رمل مثمن مخبون محذوف)
**************************
1-هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
***
معانی لغات:
مَحرَم : کسی که اذن دخول در حَرَم و خانه شخصی رادارد ( ناظم الاطباء) ، اهل سَرّ و آنکه در نزد وی بتوان راز را به ودیعه گذاشت ( ناظم الاطباء ) .
حَرَم : حَرَم سرای ، اندورن ، سرای .
در انکار بماند : در انکارخود پا برجا ماند، در بیاعتقادی خود باقی ماند، به صورت منکر و در ناشناختن و ناپذیرا ماندن بماند.
***
تأویل عرفانی:سعادتمندی که شد محرم دل واو را شناخت و حقیقت او کما هو حقه دریافت آن شخص در حرم یار با یار همخانه شدو همان جا بماند.و کسی که هنوز خود را نشناخته او را کی شناسد.او همه در انکار خواهد ماند.
**
معنی معمول:
کسی که راز نگهدار دل شد در سرای محبوب بماند ( جز محارم شد) و آنکه راه ورسم راز داری را ندانست ( دور ماند ) و در بی اعتقادی خود باقی ماند .
**********************************
2-اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
***
معانی لغات:
از پرده برون شد: عنان اختیار از دست داد، پرده دری کرد و رسوا شد.
عیب مکن : خرده مگیر.
نه در پرده پندار بماند: در پرده پندار و اوهام و ظن و گمان باقی نماند.
***
تأویل عرفانی: دل من اگر از پرده پارسایی ریاییبرون شد و مست و رسوای عالم گشت دل ما را عیب مکن ای صوفی لفظی و تلبیس کار صد شکر ایزد که دل ما مثل دل شما نه در پرده پندارکه از دید زهدو تقوی و پارسایی ریایی رهیده شد.
***
معنی معمول: اگر دل من عنان اختیار خود را از دست داده ، پرده دری کرد برآن خرده مگیر . سپاس خدای را که در پرده اوهام باقی نماند .
**********************************
3-صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
***
معانی لغات:
واستدند : باز پس گرفتند .
واستدند از گرو می همه رخت : همگی رخت خود را از گرو شراب در آوردند .
خانه خمّار: خانه شراب فروش .
دلق: خرقه.
***
تأویل عرفانی:دلق بروجه رسوایی و بد نامی ما که در گرو خمار است ولیکن صوفیان کذایی بواسطه هوش وریا رخت تلبیس خود که ستر بر ریا کاری شان بود را واستدند ولیکن رخت ما بئاسطه مدهوشی
ما در خانه خمار باقی ماند.
***
معنی معمول: صوفیان دیگر همه رخت و لباس خود را از گرو و شراب به در آوردند تنها خرقه ماست که در خانه شراب فروش باقی مانده است .
**********************************
4-محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
***
معانی لغات:
محتسب: حساب کننده .- داروغه ،مأمور حکومت که وظیفه اش امر به معروف و نهی از منکر است .
فسق: هر کار زشت، گناهآلود، و غیراخلاقی.
***
تأویل عرفانی:از روی اصطلاح محتسب عقل را گویند که خود را شیخ الاسلام دارالبدن میداند و منکر عشق و ارباب عشق است
***
معنی معمول: محتسب زمان (پدر شاه شجاع امیر مبارز الدین) خودشو به شیخی و مسلمانی زد واتفاقی نیفتاد، تنها داستان ( مستی ) ماست که همچنان بر سر کوچه و بازار ( در دهان مردم ) مانده است .
**********************************
5-هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
***
معانی لغات:
میِ لعل: شراب قرمز .
آبِ حسرت: اشک حسرت ، کنایه از دانه اشکی که در پلک چشم باقی مانده و خشک شده و حسرت فرور ریختن از چشم گهر بار را دارد .
***
تأویل عرفانی:هر می محبت خالص که رنگ نور آنسرخ و براق است-که از آن دست نورانی ساقی باقی –جل شأنه –ستدم و نوشیدم از حسرت مشاهده صفای آن می لعل ولطافت دست ساقی ،گویا در دل من آب حسرت شدو از راه چشم قطره ریزبماند.براقی و نورانیتش باعث تراوش از چشم شد.
شَرِبْنا عَلی ذِکْرِ الْحبیب مُدامةً / سَکِرْنا بِها مِنْ قَبْلِ اَنْ یُخْلَقَ الْکَرْمُ
ترجمه : نوشم از یاد تو وز باده آن مست مدام / پیش از آنی که شود تاک بخلقت الزام
لَها الْبدْرِ کَأسٌ وَ هِیَ شَمْسٌ یُدیرُها/ هِلالُ وَ کَمْ یَبْدُو اِذا مُزجَتْ نَجْمُ
ترجمه : جام بدرش مـَثـَل خوروهم او را ساقی. / چون هلالی که حبابش بود او را انجام (انجام =انجم)
***
معنی معمول: هر شراب سرخی که از آن دست بلورین گرفتیم به صورت اشک حسرت در آمد و در بین پلکهای گهر بار باقی ماند
**********************************
6-جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
***
معانی لغات:
جز دل من کز ازل: به جز دل من که از ازل .
عاشق رفت: عاشق باقی ماند ، عاشقانه به رفتن ادامه داد.
***
تأویل عرفانی: جز دل من که از ابتدای سلوک تا انتهای آن حیرانست .با وصف آنکه جاودان کسی را نشیدم که در کار حیرت بماند.
***
معنی معمول: به غیر از دل من که از ازل تا ابد همچنان عاشق پا برجا باقی ماند، شنیده نشد که کس دیگری در کار عشقبازی به صورت همیشگی باقی بماند .
**********************************
7-گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
******
تأویل عرفانی:متعارف است که گل نرگس را بیمار میگویند.به لحاظ زردی او یا به سبب آنکه نرگس به سر شاخ تمایلی دارد
میگوید:نه تنها در مشاهده جمال تو از راه حیرت آب حسرت در دیده من جاری است و نه تنها آنش (نرگش شدنش) شیوه چشم تو حاصلش نشد بیماری عایدش گشت
***
معنی معمول: گل نرگس ، خود را به بیمار زد تا شاید حالت چشم تو را حاصل کند، آن حالت را بدست نیاورد اما بیماری باقی مانده باشد.
**********************************
8-از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
***
معانی لغات:
صدا: پژواک ، بازتابِ آواز .
گنبد دوار :گیتی ،چرخ فلک کنایه از گنبد گردنده آسمان .
***
تأویل عرفانی:از صدای دولت آمای سخن عشق نشنیدم خوشتریادگاری که که در این گنبد دوّارقلک بماند
***
معنی معمول: از پژواک سخنهایی که د رباره عشق گفته اند یادگار خوشایندتری ندیدم که در زیر این گنبد کبود پیچیده وتنین انداز باقی مانده باشد.
**********************************
9- داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
***
معانی لغات:
زُ نّار : بندی که زرتشتیان به هنگام عبادت در پیشگاه آتش مقدس بر کمر بندند و به هنگام خواندن اوراد باز کرده برآن دست می کشند.
***
معنی معمول:
خرقه یی داشتم که عیبهای فراوان مرا در زیر خود پنهان می کرد . این خرقه برای تهیه می ومطرب به رهن گذاشته و زنار کمر من آشکار شد.
در جا دیگر گوید: خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست/ پرده ای بر سر صد عیب نهان میپوشم
**********************************
10- بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
***
معانی لغات:
صورت چین: نقش و نقاشی چین .
حدیث: رویداد تازه ، سرگذشت ، رویداد.
***
تأویل عرفانی:در جناب ساقی باقی که نه تنها در مشاهده جمال تو از ره حیرت آب حسرت در دیده من جاری استبلکه در مشاهده جمال تو صورت چین که نه حس داردو نه هوش چنان حیران شد که حکایت حیرت او همه جا چه بر در دیوار چه غیر ذالک ضرب المثل بماند.
***
معنی معمول: آثار و صورتگری های زیبای صورتگران چینی ، در برابر چهره دلربای تو چنان شگفت زده شد که آثار ان حیرت درهمه جا بر در ودیواری که این آثار هستند باقی مانده .
**********************************
11- به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
***
معانی لغات:
تماشاگه : تماشاگاه ، جای تماشا.
***
تأویل عرفانی:این دل من که از ابتدای سلوک لغایت آن حیرانست وجهش آنست که به تما شاگاه آن محبوب جمیل دل حافظ روزی بدین اراده که باز آید رفت و حال آنکه بطریق دوام حیران بماند و بخود باز نیامد.
***
معنی معمول: رزوی دل حافظ برای تماشا به تماشا گاه زلفش رفت تا پس از تماشا باز آید اما برای همیشه در آن بند گرفتار آمد.
**********************************
تهیه تدوین (جاوید مدرس )(رافض)
**********************************
تأملی بر شرح: جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
این غزل را حافظ پس از قتل شاه ابواسحاق و در زمان حکومت امیر مبارز الدین سروده و بازگو کننده نظرّیات شاعر و مقایسه یی است که در بین شاه ابواسحاق و امیر مبارز الدین به عمل می آید .
شاعر در بیت اول یک اصل مهم عرفانی را می گنجاند و می فرماید کسی که می خواهد از اسرار کاینات سردرآورد باید محرم دل باشد و هر چه را عارف کامل گفت از گوش جان بشنود و باز گو نکند و اگر نتوانست چنین کاری را انجام دهد به ناچار در ردیف منکرین راه ورسم عرفان در آمده و نامحرم تلقی خواهد شد . در بیت دوم می گوید اما به من عیب و ایراد مگیر که دل توهم پردهدری کرده و لب به گفتار گشوده یی، من خدای را شکر می کنم که دلم در پرده اوهام باقی نماند . اینجا برای آنها که معتقدند حافظ مرید فلان دسته یا طرفدار بهمان طریقه بوده است جای مناسبی است که به عمق معنای این بیت توجه کامل نمایند و همانطور که در مقدمه گفته شد از گفته خو د او در یابند که حافظ به پشت همه پرده ها سر زده و از مکنونات قلبی همه صاحب پردگان آگاه شده و بعد از پرده بیرون آمده و خدای را سپاس می کند که از پرده های گوناگون بدر آمده و مرید کسی نشده و خود صاحب معلوماتی شده که آنها را در جای غزلها به صورت عقیده خود باز گو می کند .
شاعر دربیت سوم غزل ، به تعبیراتی که در زمان امیر مبارزالدین برای حفظ شعائر شرع بوجود آمده اشاره می کند و می گوید صوفیانی که در گذشته شراب ومی و میخانه بودند ، حال همگی حفظ ظاهر کرده و تسلیم نظریات امیر مبارزالدین شده با او کنار آمدند تنها یکی منم که هنوز صدای اعتراضم بلند است و در بیت چهارم در تأیید مفاد بیت سوم در مضمون دیگری می گوید : خرقه پوشان متظاهر و محتاط همگی مست بودند با ظاهری متشرّعانه از دست امیر مبازرالدین جان به سلامت به در بردند تنها نام من بر سر زبانها به عنوان فاسق باقی نمانده است .
مصراع اول این بیت به صورت : ( محتسب شیخ شد وفسق خود از یاد ببرد) نیز در نسخ آمده و احتمال داده می شود که این صورت اولیه شعر بعدها توسط حافظ به صورت بالا در آمده و همین صورت اولی اقوی دلیلی است بر اینکه این غزل در زمان محتسب یعنی امیر مبارزالدین سروده شده و شاید به عنوان احتیاط تغییر داده شده باشد . اجمالاً شاعر در بیت پنجم اشاره به خوشیهای که در زمان شیخ ابواسحاق کرده دارد و می گوید همه آن شرابهای شادی ، اشک حسرت شد و در چشم من خُشکش زد . شاعر در ابیات بعدی و با مضامین زیبایی که به کار گرفته گوشه چشمی به عشق و طرفداری خود از شیخ ابواسحاق و یاد ایام گذشته می کند و در بیت مقطع منظور شاعر از تماشاگه زلفش) اشاره صریحی است به رلفان بلند و مشهور شاه شیخ ابواسحاق و شاعر بدینوسیله می خواهد به ما بفهماند که این غزل را در اندوه و فراق چه کسی سروده و ساخته و پرداخته است . زیرا این پادشاه دارای زلفهای بلندی بوده که حافظ در جای غزلهایی که برای او سروده آن را دستاویز مضمون خود قرار می دهد. در پایان اشاره به این نکته ضرور ی است که حافظ مضمون بیت هشتم غزل خود را از نظامی گرفته آنجا که در لیلی و مجنون می گوید:
هر نیک و بدی که در نوایی ست در گنبد عالمش صدایی است
. الحق چه بهتر از عهده آن بر آمده است.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
تهیه تدوین جاوید مدرس (رافض9
آرش طوفانی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۲۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):