گنجور

حاشیه‌گذاری‌های همایون

همایون


همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:

صادقان و صداقت کلید واژه عرفان است بر عکس نفاق است که از منافع انسان ناشی‌ میشود و از اندیشه او می‌‌آید نفاق اصلی‌ نفاق با خود است نه با دیگران
بیگانگی از خود که در قرن‌های اخیر بعد از روسو مورد نظر فیلسوفان قرار گرفته است با رویکرد‌های متفاوت
در حقیقت و بنظر جلال دین ما، انسان باید با دیگران نفاق داشته باشد با غیر عاشقان نمی شود مثل عاشقان رفتار کرد
با کسی‌ که سخت است نمی توان نرمی کرد مانند درخت که از زمستان روی گردان است و خود را به خواب می‌زند ولی بر عکس با بهار می‌‌گوید و می‌‌خندد
انسان با اندیشه خود است که حالات گوناگون بخود میگیرد یک روز غمگین است و یک روز شاد یک روز مغرور و یک روز افسرده یک روز از دیدن رودد‌ها متعجب و حیرت زده
و به اندازه حالت خود نیازمند می‌‌ است پس نیازمند پیمانه و اندازه نیز هست
همه عبادت و تقوی او هم از روی ترس است و محافظ کاری
اگر خوب بخود نگاه کنیم می‌‌بینیم که همه کار‌های ما از روی محافظه کاری است نه از روی صداقت
عرفان ما همان رسیدن به صداقت ماست که بی‌ حد و مرز است
حتی دانشمندان ما نیز نمی توانند ادعای صداقت کنند زیرا هر یک با یک مدل ریاضی میخواهمند دنیا را توضیح بدهند ولی همواره دنیا آنها را حیران میکند
اگر به زبان خاموشی که جلال دین با آن‌ می‌‌اندیشد و می‌‌بیند پی‌ ببریم برابر صد انسان معنی‌‌های نو شکار می‌کنیم زبان صادقان خاموشی است که هزار سخن با خود دارد
و هزار مستی دارد و سیری ئا پذیر است بر عکس زبان اندیشه که همیشه نگران کار‌ها و محاسبات خود است

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:

غزل رازداری برای دوستان صمیمی که همسایه جلال دین اند و به خانه او رفت و آمد دارند
و از او آتش قرض می‌کنند و گرما و عشق می‌گیرند
رخش رستم‌ها را من تازیانه می‌زنم هر چه جنگ‌های خوب و تیر‌های نجات بخش است از من نیرو می‌گیرد
چون من نزدیک‌ترین رابطه با هستی‌ و معشوق را دارم و هستی‌ را من سامان میدهم، کنایه شانه زدن زلف معشوق
من در دل‌ هیچکس جای نمی گیرم پس تو هم سعی‌ نکن مرا در ذهن و اندیشه و دل‌ خود جای دهی‌ افسانه من برای هیچکس باور کردنی نیست
تنها از عشق و گرما و شادی‌ای که از من می‌‌گیری با دیگران بگو از یک دانگی من حرفی‌ نزن
از من تنها بگو که فلانی با فلانی که تبریزی بود دوست بود و از این دوستی‌ بهره‌ها برد

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۳:

اگر جلال دین نمی بود عرفان ایرانی‌ جهانی‌ او هم نمیبود
ما بودیم و عرفان خاص اسلامی و اندک کسانی که آنرا برای دیگران شرح و توضیح می‌دادند
و احتمالا بسیار خشک و مطرود
امروزه هر کسی‌ که شعر جلال دین را میخواند لذت میبرد و میخواهد معنی‌ آنرا هر چه بیشتر بنوشد
دیگر آنکه عرفان رابطه‌ای میان پیر یا استاد و شاگرد است و هر که پیری ندارد به عرفان هم راه ندارد
ولی جلال دین این مشکل را برای همه حل میکند و با کار خود و آتش عشق خود همگان را گرم و رهرو میکند
و به همه افتخا‌ر آشنایی با دل‌ و جانان میبخشد
همه اسیران خود بینی‌ و خود خواهی را آزاد میکند و همه عاشقان جهان را پروانه وار بدور خود به رخس در میاورد
هستی‌ از این شادی هماره در رخس و پایکوبی است و آرام ندارد
جهان کهنه با آمدن او همیشه نو و خرم است و او این را خوب میدند و فاش می‌گوید
ولی با وجود این می‌گوید بهتر است که این راز را خاموشانه و آهسته گفت تا مبادا
کاینه زنگار گیرد و این تصویر زیبای هستی‌ تار و این ماه درخشان مه‌ آلود شود
چون کژ اندیشان و کژ کاران هنوز بسیارند

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲:

در این غزل کوتاه مقام انسان نه تنها از همه چیز در عالم برتر شمرده میشود
بلکه اصلا بجز انسان عاشق و شیرین سخن و بالاتر از همه شمس هیچ چیز دیگری ارزشمند نیست
این عالم سر چشمه‌ای دارد که عدم نام دارد و آنچه از این دریا به هستی‌ راه میابد مانند کف آن دریاست اما مروارید‌ها هم پیدا میشوند
آنچه مورد توجه خاص است بکار گرفتن کلمه ایران در سخن جلال دین است شاید تنها همین یکبار است
ولی خوشایند بخصوص ترکیب ایران و توران که پیشینه شاهنامه‌ای و اسطوره‌ای درد

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:

دیدن لطف هستی‌ است که چشم را همانقدر لطیف و زیبا و اسرار آمیز کرده است و بدن را و سختی استخون را نیز به رخس در می‌‌آورد
همه عرفان و تصوف جلال دین پی‌ بردن و رخسیدن با دریا و چشمه لطف در هستی‌ و در عدم یا بخشی که به دیده در نمی آید است
و غیر این به هیچ چیز دیگری کار ندارد این غزل زیبا هم خطاب به میراب همین چشمه لطف هستی‌ یعنی‌ انسان است به خود و آنچه در او سخن و لطافت را آشکار میکند

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹:

لطافت و بیان لطف هستی‌ به زبان شعر و شاعر نیازمند است
و اندیشه یی که توان درک شکوه و توانمندی و فراوانی لطف و چشمه جوشان آنرا و گوناگونی آفریده‌های اش
هیچ شاعری چون جلال دین مفتون و واله و غرق در این لطف نبوده است او این مستی و شادی را مدیون شمس است
و هر وقت میخواهد از لطف هستی‌ که سر چشمه همه چیز است بگوید ناگهان آرزوی دیدن شمس به سراغش میاید
زیرا میداند که هر کاری از لطافت ساخته است و بر عکس هیچ کاری از جماد و افسردگی بر نمی‌‌آید مگر آنکه یک سرش به نرمی و لطف وصل باشد
راز جلال دین همین آشنایی با ذات لطیف هستی‌ و پی‌ بردن به توانایی آن‌ و نزدیکی هر چه بیشتر به آن‌ است
امروز علم هم به لطافت ماده و چشمه جوشان این لطافت نزدیک تر‌ میشود

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۶:

این شاید تنها غزلی است که جلال دین با اسم خود نیز تخلّص میکند علاوه بر شمس دین
خشمگین از دست فقها و کسانی که به عشق او به شمس بدیده شّک و تحقیر مینگرند
شما را چه کار به عشق مردان شما چون کودکان گردو بازی کنین و مشغول حرام و حلال و بکن نکن خود شوید
خود می‌گوید برو بخواب و وقت خود را صرف این افراد نکن که بسیار از مرحله پارت هستند

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۴:

شهر دل‌ همیشه بهار همیشه فراوانی
جلال دین اهل این شهر است و از شهر خود تعریف میکند
نه بیماری نه دکتر نه کمبود و مرگ پر از شادی و شیرینی‌

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵:

خانه دل‌ فقط جای دل‌ است ولی عاشق هم مرتب به آنجا سر می‌زند
دل‌ می‌گوید اینجا خانه من است آفتاب و ماه هم اینجا جای ندارند تو اینجا چه میکنی‌
گفتم من عاشق دل‌ ریش و پر آرزو هستم به اینجا پناه آورده‌ام به من رحمی بکن که از من کاری ساخته نیست
ریسمانی بدست من داد و گفت ریسمان را بسوی خود بکش ولی مراقب باش که پاره نشود
این ریسمان چاره‌ها و راه‌ها و بینش خوب را به من نشان میداد و صورت دل‌ نیز با این کشیدن و برخورداری من هر لحظه زیبا تر میشد
خواستم به آن دست برم خشمگین شد و گفت دست خود را کوتاه کن‌ که دل‌ دست یافتنی نیست
این هم ماجرای آن‌ شب
ولی روز که میشود جلال دین صورت دل‌ را در دوست میبیند و آن‌ روز دوست او صلاح دین بود

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶:

جلال دین دل‌ را همواره بما معرفی‌ میکند و از ویژگی‌ها و توانایی‌های آن‌ می‌گوید
مرکز هستی‌ دل‌ است مرکز هر چه در هستی‌ هست نیز دل‌ است ولی خود دل‌ جایش در عدم است
همه دل‌‌ها بهم وصلند، نور عقل و خرد و بینش ما از دل‌ است، دل‌ به همه اسرار آگاهی‌ دارد
حال می‌ماند ما چه رابطه یی با دل‌ داریم، هر چه ارتباط بیشتر انسان روشن تر
جلال دین آنقدر با دل‌ آشنا شده که بعضی‌ شب‌ها به دیدار آن‌ می‌رود و سلامی میکند و احوالپرسی
اینم هم ماجرای آن شب و آنچه دیده است

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

جلال دین واژه مهمان و مهمانی را زیاد بکار میگیرد
گاه میهمان بزرگ است و گاه میزبان ولی بزرگی این به آن میرسد و آن به این
تا مهمان نباشد میهمانی معنی‌ نمیدهد هر چند بزرگ و با شکوه و سفره رنگین باشد
هستی‌ به زعم جلال دین یک میهمانی با شکوه و شاهانه است که رویداد‌های زیادی در آن روی میدهد
و کسانی با این همنشینی به بزرگی‌ میرسند هر چند ممکن است به ظاهر قابل تشخیص نباشند

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۲:

جلال دین در اعماق خود فرهنگ ایرانی‌ را که فرهنگی‌ نوروزی است همیشه پاس میدارد
و آیین مهر و شاهی‌ و همای و سیمرغ و جمشید و فرهنگ پهلوانی و خسروانی جزو واژه‌ها و باور‌های کلیدی اوست
و همیشه از آتش و خورشید می‌گوید و نو شدن خرد و سخن را بر عکس کهنه پرستان می‌‌ستاید
این انسان است که با چهار عنصر آب و خاک و باد و آتش زندگی‌ میکند بر عکس حیوانات دیگر که از آتش دوری می‌کنند انسان هوشنگی همیشه با کمک آتش ابزار نو میسازد و خود را نیز تغییر میدهد
و حتا به کمک آتش به آسمان‌های دور پرواز میکند
جلال دین عشق را آتش میداند که هر چیز کهنه را می‌سوزاند و محصولی نو بر میاورد
چون بزازی که همیشه لباس ما را نو میکند و چون انبری که ما را به کوره می‌برد و با صورتی‌ نو بیرون میاورد

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷۰:

بیان شعر و غزل و حماسه از پهلوانی عارف کامل
یکی‌ از ویژگی‌های پهلوان آنست که خود را و توانائی خود را با صدای رسا به گوش همه برساند
چون هدفی‌ جزا آبادانی ندارد نه آنکه کسی‌ را کوچک کند بلکه به همه هنر خود را آموزش میدهد
و کودک را به سیاوش تبدیل میکند و مس‌ را به طلا

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۰:

ما با راز‌ها دست و پنجه نرم می‌کنیم و راز ورزی را از پیر خود جلال دین می‌‌آموزیم
این هم داستان پیر ما که در این میانه ناگاه کمندی او را که درون راز‌ها پرسه میزد بسوی ناز میکشد
مانند خمیری به تنور خود میبرد که بوی خوش نان او همیشه به مشام میرسد

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۸:

پیر ما به آسانی خشمگین نمیشود ولی اگر تشخیص بدهد که هنگام خشم است
وای بر او که مورد این خشم قرار گیرد خشمی آسمانی
ولی باز آن خشم هم چون آتشی است که سازنده و زنده کننده است نه سوزاننده
و خوش به حال آنکه در حیات خود حضور پیری را تجربه میکند

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱:

عرفان بفارسی راز ورزی میشود و سخن راز آمیز از منطق معمولی‌ پیروی نمیکند
هرچند انسان میکوشد راز‌ها را به زبان آورد ولی دل‌ است که سهم خود را بر میدارد
و سر عقل بی‌ کلاه می‌ماند
جلال دین جایی‌ می‌گوید :
آخر عشق به از اول اوست
تو ز آخر سوی آغاز میا
آنجا صحبت آب و هوای عشق است اینجا سخن از شاه عشق میکند
پس عشق حقیقتاً آغاز و پایان ندارد و ما با سخن خود دل‌ را گاهی‌ هم خسته می‌کنیم
و باید هم از دل‌ پوزش بخواهیم

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

نکته یی زیبا و در خورد تامل در این غزل است و آن پایان عشق است که بهتر از آغاز آن است
انسان توانائی یک تغییر مهم است که در هستی‌ میتواند روی دهد که بازگشت را بی‌ معنا میکند
این معنا با آنکه ما از جایی‌ آمده ایم و باید به آنجا بازگردیم را به چالش میگیرد
چون از جنس راز نیست ولی این یکی‌ که پایان است همواره راز آمیز باقی‌ می‌ماند این کاری است که دل‌ ما میکند و زبان دل‌ را دل‌ میفهمد نه گوش و زبان
یک آب و هوایی هست بنام عدم که دل‌ به آنجا تعلق دارد و دل‌ را بسوی خود میکشد و دل‌ با آن‌ آب و هوا رشد کرده و میکند که با جسم و جماد فرق دارد و اگر علمی‌ نمی نماید برای همین راز آمیز بودن آن است

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷:

حقیقتا شعری توانمند و خالص است
وجود ما سه بخش تن‌ و جان و دل‌ دارد و برای همه روشن است
کار تن‌ فهمیدن و اندازه گیری و بزمان و مکان در آوردن است تا به حرکت خود سر و سامان دهد
کار جان خوشی است و دنبال شنیدن خبر‌های خوش است، آب و هوای خوب و یار خوب شعر خوب نغمه و بوی خوش لیکن از ناخوشی‌ها رنجور میگردد
کار دل‌ کاری کارستان است و آن‌ دیدن است دیدنی ویژه که آنچه ببیند خودش نیز همان میشود این دیدن کار چشم و تن‌ نیست
دل‌ به دل‌ اینگونه راه پیدا میکند عاشق معشوق میشود و هرگز از سخن دل‌ ناخوش نمیشود چون همه یگانه و با همند و همکار در کاری ویژه که تن‌ از آن‌ سر در نمیاورد ولی از زیبایی و شادی آن‌ هم جان و هم تن‌ برخورارند

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

جفتی معنی یکسانی، پیوستگی، یاری، هماهنگی، برابری، همگونی، همپائی میدهد
داستان هستی‌ داستانی‌ بی‌ آغاز است آغاز آن‌ تنها توانایی و رهایی و آزادی است
بی‌ رنگی‌ و بی‌ مکانی، بی‌ زمانی، نه شادی و نه روشنایی
تنها چیزی که همیشه بوده و هست عشق نامیده میشود
داستان هستی‌ با عشق ادامه میابد و با عشق هم پایان میپذیرد اگر پایانی داشته باشد
داستانی‌ که هست و بسیار شنیدنی داستان دو دوست است
رازی‌ که مثل روز حس و دریافت میشود اما مثل شب قابل بیان نیست
تنها شاعران هستند که هستی‌ گاه کلامی و پیامی را از لبانشان بیرون میریزد

 

همایون در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۲۲:

سفر کردن از یک عالم به عالم دیگر راه گشودن راز‌ها و طریق راز ورزی است
اینکار در علم بشر نیز دائما صورت می‌گیرد
ما از درون راه شیری سفری به بیرون کردیم و پی‌ بردیم که جهان محدود به آسمان
و ستارگان آن‌ نیست بلکه کهکشان‌های بسیار دیگری نیز با ما هم سفرند
ما از بیرون ماده سفری به درون ماده کردیم و دیدیم که دنیای دیگری هم هست که
آنرا دنیای کوانتم یا دنیای مستقل مینامیم
این دو دنیای جدید هرگز دست یافتنی نیستند نه دنیای کهکشانها و نه‌ دنیای کوانتم
یکی‌ را دست به آن‌ نمی‌‌رسد و یکی‌ به محض دست زدن میمیرد و از کوانتم خارج و ذرّه میشود
جلال دین راهی‌ دیگر جسته است راه دل‌ و به کمک آن‌ به عالمی دیگر راه یافته است که همه عالم‌های دیگر
آنجا حضور دارند و یگانه اند و راز آنجا چون ماه زیبایی خود را می‌‌افشاند

 

۱
۲۸
۲۹
۳۰
۳۱
۳۲
۳۳
sunny dark_mode