گنجور

حاشیه‌گذاری‌های همایون

همایون


همایون در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

من و ما و تو و ‌او و اسامی دیگر و حتی گاو و گوسفند و پشه و ماهی و پروانه و حتی کاج و شمعدانی و یا هر موجود دیگری نمیتواند وجود را معرفی کند هرچند ما همه عمر با همین ها سر وکار داریم ولی با وجود کاری نداریم و با همین ها سفر می‌کنیم و شادی می‌کنیم و خوب و بد را شناسایی و پیروزی و شکست را تجربه می‌کنیم و خاطرات میسازیم و یاد می‌کنیم اما هرگز بخودمان از راه آنها پی نمی بریم و بخود نمی رسیم بلکه دورتر میشویم 

برخی میخواهند کار را آسان کنند و خدا و یزدان را پرستش و ستایش می‌کنند که بیرون از ماست و خارج از همه موجودات است تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت و چاره کار را به آسانی میخواهند بدست آورند این سفر بی ما سفری دراز بوده است سفری به وجود و بی زمانی، حسی غریب که در اعماق وجود ما پس از تجربیات بیشمار شکل می‌گیرد 

 

همایون در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴:

ویژگی این غزل در آنست که جلال دّین دیگر نماینده شمس نیست بلکه خود به شمس دیگری تبدیل شده است و شمس را در خود می بیند و او را در خود وصف میکند و از بردن نام او پرهیز میکند 

عشق شمس به اوج کارایی خود رسیده است و رجز خوانی عارفانه را به حق به نهایت رسانده است تا جاییکه به رستم دستان نیز جسارت بخرج میدهد 

رستم دستان و هزاران چو او 

بنده و بازیچه دستان ماست 

که نوعی شطح و مستی بی حد است

 

همایون در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲:

تا نداند زر که او از کان کیست

این یک جفت غزل است و جفتش غزل ۴۲۸ است

ندانستن عشق می آورد و دانستن فخر و کبر با خود دارد مگر آنکه شخص دارای فرهنگ باشد افراد مذهبی که باور دینی دارند همه نادانی خود را در زیر یک دانایی بی ارزش پنهان می‌کنند و آن دانایی این است که می گویند میدانم که خدایی آن بالا هست بنابراین با این گفته همه نادانی خود را به دانایی تبدیل می کنند

جلال دّین پس از آشنایی با شمس از این دام نجات می یابد و عشق را در نادانی پیدا میکند

 

همایون در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸:

این جفت غزل که ۴۳۲ جفت دیگر است بن مایه غزل های عارفانه پس از شمس است که تفاوت آن با غزل های پیش از شمس در همین ندانم و ندانستن است

غزل های گذشته و پیش از آشنایی با شمس محتوای دانستن زیاد و سواد بالا دارد که در فضای مذهب و دین پدید می آید 

در ندانستن است که دوست ارزش بالایی می یابد در دانستن فخر و خودبینی جلوه میکند 

 

همایون در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

غزل در وصف کسی است که وصف ناپذیر است و هرگز مانند او پیدا نمی شود با او بودن یعنی در کشتی نوح نشستن و نجات یافتن و در کنار او بودن یعنی در بهشت بسر بردن 

شمس انسانی متفاوت از دیگران است دیگرانی که در مذهب و باورهای دینی میخواهند به بهشت بروند و با رسیدن یک کشتی نجات از سوی پیامبری به رستگاری برسند که جلال دّین خود پیش از این از قماش آنان بود و تنها شمس میتوانست او را نجات بدهد و از آن تاریکی بیرون بیاورد

چه شانس بزرگی نصیب او شد که راه او را برای گل شدن و بهشتی شدن گشود

 

همایون در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:

غزل سراپا در وصف شمس تبریز است 

شیوه وصف کردن میرساند که شاعر در وجود خود تربیت عارفانه بسیار نادرستی از گذشته داشته است و عرفان مذهبی تمامی ذهن و عقل و هوش او را فاسد و گمراه کرده بوده است، و شمس توانسته است او را از آن گمراهی کشنده نجات دهد

 

همایون در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

این غزل کلیدی است برای پی بردن بیشتر به روند شکل گیری روحیه عرفانی و شاعری جلال دّین، محتوی غزل رجز خوانی عارفانه است بی آنکه شاعر در حقیقت عارف حق باشد بلکه عارف دینی است و تنها در دین  و ایمان مذهبی خود به مدارج بالا رسیده است 

با آشنایی با شمس تبریز او به موقعیت خود پی میبرد و راه تازه ای بر او گشوده می‌شود 

 

همایون در ‫۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۴:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۷:

عشق از آن معنی هاست که همه فکر می‌کنند آنرا میدانند مثل زمان 

در حالیکه هیچ از آن نمیدانیم چون اصلن فهمیدنی نیست و آنچه فهمیدنی نیست هرگز در ذهن ما جای نمیگیرد

جلال دّین میگوید من خودم هم عشق را شوخی میگرفتم و همیشه آنچه از عشق میدانم مجازی است و نمیتوان آموزش داد چون عشق همواره بزرگ و بزرگ تر می‌شود 

و حد و اندازه ندارد هرچه نصیب ما می‌شود پرده ای است که بدرد دریدن میخورد و پرده ای دیگر جای آنرا می‌گیرد 

بسیار زیبا، با عشق همه چیز دگرگون می‌شود و اصلن در خانه ای که برای چیزی ساخته شده نمی گنجد 

باور این حقیقت خود قدم اول در عشق است  و یافتن آن دوست که با او این راه را بروی قدم دوم

 

همایون در ‫۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱:

این غزل جفت دارد و چون قالیچه های دو لنگه ای است هم وزن و هم قافیه

از بهر مرغ خانه چون خانه‌ای بسازی

اشتر در او نگنجد با آن همه درازی

 

همایون در ‫۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱:

 در این غزل به زیبایی  خداوندی و شیوه کارکردن شمس تبریز توصیف میگردد

آن مهرویان جانان که دل تو را میبرند سنگ بر شیشه دل تو میزنند در حالی که دلنوازی آن است که هر لحظه دگرگونی دیگری در تو پدید آید و آنچه که دارد را ببازد چون حال بهتری بدست می آورد

اگر هندی است اسپانیایی می‌شود و اگر  بالا ست پست می‌شود و اگر خمار است مست

این کار پایان ندارد اگر تو نگریزی و راز دار بمانی، این شیوه درست نماز خواندن است که با هر نمازی جانت تغییر کند 

 

همایون در ‫۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲، ساعت ۰۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱:

قمار یعنی باختن موجودی و آنچه داریم که منِ ما را ساخته است پیش کسی که بازی را بسیار بهتر از ما بلد است و این بازی همان عشق است 

ما فکر می‌کنیم عشق بازی را خوب میدانیم و بلدیم تا وقتی که به قمارخانه نرفته باشیم 

 

همایون در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۴:

آب حیات جستنی جامه در آب شستنی

بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری

 

شمس تبریزی آفتاب روزگار جلال دّین بلخی و  رومی ما بوده است 

انسان از راه فکر و منطق و علم و دین و فلسفه سر از هستی در نمی آورد و روز بروز نا امید تر و دل گسسته تر و پریشان تر می‌شود و ناچار به زندگی حیوانی و لذات دنیوی و یا عبادات زاهدانه خود پناه می جوید 

اما یک راه باز است و آن عشق است 

عشق نیازمند راهنما و پیر است وگرنه عشق هم چون جوی های دیگر که در ما روان است به هدر می‌رود 

عشق را تنها برخی انسان های نادر در می یابند و  در کتاب و شعر نمیتوان آنرا آموزش داد، هرچند جلال دّین عزیر در این کار بسیار توانمند عمل کرده است 

برای همین است که او اینقدر قدر شمس را می داند و نبود او را حس میکند

در این غزل او خود را مظهر شمس به حساب آورده است و معرفی میکند که بسیار مبارک است

شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی
گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری

 

همایون در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۳:

از غزل های ابتدایی و آغازین پیش از ملاقات شمس و زنده شدن جلال دّین است که از عرفان آمیخته با رنگ مذهب و زهد می آید و از عرفان نو و مستی و عشق شمس و نوآوری بری است و متکی به عشق خدایی است و قالب تکراری دوری از عالم جسمانی

 

همایون در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۷:

همایون این غزل میخوان حدیث جام جم میدان

ز زیبایی همه آیینه ها اشکست اندیشه

 

همایون در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۳:

غزل حیرانی

نخستین ویژگی انسان، حیرانی است

احساس شگفتی، بودن انسان را رقم میزند

این احساس در حیوان تا حد ترس و گرسنگی فراتر نمیرود 

در انسان اما این شگفتی هرگز حد و مرز نمی شناسد و بسیار بالاتر از عشق می پرد و عشق سایه آن بر روی زمین است

جلال دّین حیرانی را دلبر عقل می نامد و عقل را به تماشای دلبرش فرا میخواند

مستی هنر انسان است در برون جستن و بکار گرفتن حیرانی و پرواز با بال حیرانی

 

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۸:

از غزل های سخت مستی

مستی راه جدا شدن از جهان طبیعت و جهان ابزاری و جهان مصرفی و جهان گم شدگی انسان در سلسله نیازها و وابستگی هاست، اما جهان مستی هم مشکلات خودش را دارد بخصوص که اگر مستی چنان بالا بگیرد که راه خانه را گم کنی و کسی هم در این مستی نمیتواند کنارت باشد، حداقل جلوی شکستن و درهم ریختن و برهم ریختن را بگیرد، اکنون یک نوای روح انگیز و فرح بخش و آسمانی سخت کارساز می‌شود که از دست هرکسی برنمی آید جز چنگی غیبی و زهره آسمانی

وگرنه کار با طبیب و دارو چاره نمی‌شود این همه مستی و سستی و بی چارگی از برکت شمس و دوری او است که اگر شمسی پیدا شود انسان به اوج یکپارچگی و هماهنگی خود می‌رسد و وقتی هم که نیست چون ساقی الست دمادم  می در پیاله روح آدمی می ریزد و انسان را به میهمانی چنگیان غیبی فرا می کشد و پیوندی نو و پیامی تازه می آورد

 

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۵ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

غزل وجود

جلال دین اینجا تا بیت هفتم میخواهد همه را مست کند تا صحبت خود را از بیت 

می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد

آغاز کند و از وجود بگوید

همه را مست میخواهد حتی اگر می خوشه انگور لازم است برای خواب آلودگان و می دُردانگیز برای صافیان و می پالوده برای صوفیان،  تا از وجود بگوید که همه از آن موجود می‌شوند  وجودی که در عدم جای دارد و موجود نیست و هر روز نو را پدید می آورد و هرکس که از راه دل با وجود رابطه دارد چون شمس هر روز مشرقی تازه می آورد

او گشودگی به وجود را پشت سر نهاده و بادپیمایی و افشاندگی را از وجود می آورد و برندگی و درندگی را با خنجر وجود، تا هر چه خواب آلودگی و غم فرسودگی را بدرد و از انسان دور سازد 

 

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵:

هستی مرتبه دارد جهان پایین ترین است و دنیای ما بالاتر است و قلمرو جان بالاتر و زندگی انسان بالاتر و پهنه وجود بالاتر و سپاهان عدم بالا ترین 

انسان با دل  به همه بالایی ها راه دارد

از راه حس تنها با موجودات می‌توان ارتباط داشت نه وجود

وجود موجود نیست، بلکه خود در عدم است 

 

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

به به چه غزل شاهکاری از وجود و مستی آن

سپاس هنگامه عزیز با روشنگری در واژگان

عنقود: خوشه انگور

مغمود: پوشیده و در نیام

چندسدسال ‌پس از جلال دّین عزیر فلسفه در غرب لنگ لنگان پی میبرد انسانی که به دازاین نرسد از وجود برخوردار نیست و تنها به نیاز های خود وابسته است و خوشی خود را با برطرف کردن نیاز فردی می سنجد و در پایان اسیر چنگ زمان می‌شود 

اما آنکه راه رفت و برگشت وجود را می یابد، شادی هر لحظه او را سرشار می سازد و گذر زمان را در چنگ خود مهار میزند

 

همایون در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۱:

از غزل های بسیار زیبا که در روزهای  دوستی با صلاح دین و پس از آن سروده شده است کاش فرصتی پیش آید که بتوان غزلیات جلال دین را بر پایه زمانی و دوره های زندگی او در چهار دفتر پیش از شمس و پس از شمس و پس از صلاح دین و پس از حسام دین مرتب کرد

در آشنایی جلال دین با شاهنامه و الهامات او از آن نمیتوان تردید داشت

او به پادشاهی و جمشیدی و کیخسروی انسان برابر آموزش شاهنامه باورمند است

و‌قدر انسان و بلندجایگاهی و بزرگی انسان را میشناسد

و نیز خود این بزرگی را به دیگران می بخشد و نیز در دیگران می ببید 

و انسان را شایسته طرب و شادی و‌جاودانگی می شناسد

 

۱
۲
۳
۴
۵
۳۲
sunny dark_mode