مهریار mohsen.۲۹۸@gmail.com در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴۳:
مدت همراهی شمس و مولانا در مرحله نخست پس از دیدار اول از 16 ماه تجاوز نمی کند. مولانا در این مدت چنان شیفته شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد .اما زمزمه ها یی مبنی بر رفتن شمس می شنود و ملتمسانه از او می خواهد که نرود...
مهریار mohsen.۲۹۸@gmail.com در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:
به نظر چرخ دوصد چاه درسته نه چرخ دوصد تاه چون بحث یوسف هم هست ...
با تشکر
مهدی در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲ - در توحید باری:
شناسایش بر کس نیست دشوار / ولیکن هم به حیرت می کشد کار
این بیت قبل از بیت
ترازوی همه هستی شناسی / چه باشد جز دلیلی و قیاسی
بر اساس نسخه دسنویس پاریس مورخ 763 ه. ق شماره supplement persan 1817
مهدی در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲ - در توحید باری:
نسخه ها: دست نویس موجود بودلیان در آکسفورد در سال 766 ه. ق
نسخه موز بریتانیا از دست نویس قرن 15 میلادی
نسخه کتاب خانه پاریس 767 ه. ق
چو گل صد پاره کن خود را بدین داغ / که نتوان تندرست آمد درین باغ
اگر باغ را استعاره از دنیا و داغ را مفهومی از نقصِ انسان بگیریم ترتیب آنها مهم است شرح بیت نظامی:
همانند گل که از داغی خورشید شکوفا (صد پاره شدن باز شدن گلبرگ های گل) می شود تو نیز از داغی نقص خود شکوفا شو زیرا نمی توان در باغ دنیا بی نقص بود
پیام بهتاش در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - دماوندیۀ دوم:
دربارۀ اختلاف نظر وی و ری، تعجب می کنم؛ دربارۀ حافظ که بحث نمی کنیم، قصیدۀ دماوندیۀ بهار است که منبع صحیح آن به تأیید خودِ شاعر هم رسیده. علاوه بر آن در خودِ قصیده هم نشانه ای هست که بر صحیح بودن «وی» تاکید دارد:
بنواخت ز خشم بر فلک مشت آن مشت تویی تو ای دماوند
پس نواختن مشت بر آسمان کار غریبی نیست. ضمن اینکه در کلّ قصیده زمین و آسمان به نوعی رویاروی یکدیگر قرار گرفته اند.
آصف در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۳۰ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
بیت ماقبل آخر ریاض خلد است. بااحترام
کمال داودوند در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵:
11800
بهروز در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵:
متشکرم بابک، شما ادهم را گفتید آیا در مورد بوسعید هم نظری دارید؟
فرشاد در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵:
با سلام
به اشاره یکی از دوستان به نظر می رسه اگه بصورت زیر بخونیم شاید جواب بده:
که بِدْهی بهر جانی (یا هر جان) صد جهانم
۸ در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۴۰:
7 گرامی
امید که برداشت نادرستی از آوردن شعر خواجو پیدا نشده باشد
به یاد می آورم که جایی کنایه ای به همشهری غریب ما زده بودید
شاد بوید
صلاح الدین نصراللهی در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
آوارگی نوشَت شده، خانه فراموشت شده ... آن گنده پیرکابلی صد سحر کردت از دغا (16 /17)
-درباره ی«گنده پیر کابلی» در حاشیه آمده است: پیرزن جادوگر کابلی. ظاهراً جادو در کابل رواج زیادی داشته است.
استاد فروزانفر نیز در فرهنگ نوادر لغات دیوان، فقط«گنده پیر» را به «زن بسیار سالخورده» معنی کرده و این بیت را شاهد آورده است(مولوی، 1363: ج7: 415).
*به نظر می رسد که این بیت اشاره داشته باشد به « حکایت آن پادشاه زاده کی پادشاهیِ حقیقی به وی روی نمود» در دفتر چهارم مثنوی، که در آن، پادشاهی برای تنها پسرش، دختر درویش زاهد و صالحی را خواستگاری کرد دختری که:
در ملاحت خود نظیر خود نداشت... چهره اش تابان تر از خورشیدِ چاشت
حسن دختر این، خصالش آن چنان ... کز نکویی می نگنجد در بیان
ولی بعد از موافقت خانواده ی عروس و بسته شدن نکاح:
از قضا کمپیرکی جادو که بود... عاشق شه زاده ی با حسن وجود
جادُوی کردش عجوزه ی کابلی ... کی برد زان رشک سحر بابلی
شه بچه شد عاشقِ کمپیرِ زشت ... تا عروس و آن عروسی را بهشت
شاهزاده یک سال تمام، اسیر جادوی پیرزن بوده و چاره گری ها سود نداشت. پدر که پسر را از دست داده تلقی می کرد، شب و روز به درگاه خدا راز و نیاز می کرد و خلاصی پسر را می خواست:
تا ز یارب یارب و افغان شاه ... ساحری اُستاد پیش آمد ز راه
آن جادوگر استاد، سحر پیرزن را برگشاد و او را نجات داد:
آن گره های گران را برگشاد ... پس زمحنت پور شه را راه داد
آن پسر با خویش آمد شد دوان ... سوی تخت شاه با صد امتحان...
جادوی کمپیراز غصّه بمرد ... روی و خوی زشت فا مالک سپرد
شاهزاده وقتی زیبایی عروس خود را، که یک سال او را در انتظار گذاشته بود، دید از بهت و حیرت سه روز بیهوش افتاد.
بعد از یک سال، شاه در ضمن نصیحت به او گفت که ای پسر، از آن عهد کهن یاد کن تا دیگر بی وفایی نکنی:
گفت رَو، من یافتم دارالسّرور... وارهیدم از چه؟ از دار الغرور
از تأویلی که به دنبال این حکایت در مثنوی آمده است، کاملاً معلوم می شود که منظور مولانا در غزلیات نیز یادآوری همان حکایت است:
آرمین عبدالحسینی در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۹:
خون خورده غنچه عمری تا یک دهان شکفته است
محبت در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۷ - دل هوس سبزه و صحرا ندارد:
در مصرع زیر :
خون شود این دل که شکیبا ندارد "
بجای شکیبا کلمه " مدارا " صحیحتر است
۸ در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۴۰:
برای جنا ب 7
کی به منزل ره بری، تا نگذری از خویش ، از آنک
ترک هستی ، در ره مستی نخستین منزل است
ای که دل با خویش داری ! رو به دلداری سپار
کان که دلداری ندارد ، نزد ما دور از دل است
مهدی در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:
با سلام
دوستان حقیقتش من اهل شعر و ادب نیستم...ولی ازین شعر یه چیزی دستگیرم شد، بد نیست نظرمو بگم..
داستان این شعر اصلا ربطی به شهوت و سکس و هوای نفس نداره
طبق این بیت
کار بیاستاد خواهی ساختن
جاهلانه جان بخواهی باختن
ای ز من دزدیده علمی ناتمام
ننگ آمد که بپرسی حال دام
اینجا اشاره به اونایی میکنه که خیال میکنند خیلی میفهمن،ولی اشتباه فهمیدن طبق این بیت
هر یکی در کف عصا که موسیام
میدمد بر ابلهان که عیسیام
میگه گول اینایی که بلای منبر برای مردم سخنرانی میکنند رو نخوریدو ادعا دارن براه اونا بمیری شهید حساب میشی در واقع شهید در راه چیزِ خر میشید :)))))) چون اونا در واقع مثل طوطی فقط بلدن حوف بزنن ولی درک درستی ندارن...
صورتی بنشینده گشتی ترجمان
بیخبر از گفت خود چون طوطیان
در واقع میگه از از پیامبران حقیقت رو بپرسید
چون اینا هیچی برای تو ندارن فقط ادعا میکنند که بلدن،طبق این دو بیت
صاحب دام ابلهان را سر برید
وآن ظریفان را به مجلسها کشید
و
تو عذاب الخزی بشنو از نبی
در چنین ننگی مکن جان را فدی
در واقع میگه اگر مسلمانی یا مسیحی یا هر دینی باید سالک باشی که خودت حقیقت رو پیدا کنی وگرنه اینا که ادعای دین میکنند و پای منبر تفسیر میکنند برای مردم در واقع همه چیز رو نشونت ندادن و اون کدو رو قایم کردن :)))))
آرام نوبری نیا در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۹ دربارهٔ عطار » پندنامه » بخش ۲ - در نعمت سید المرسلین:
با سلام و احترام،
این بخش از پندنامه در کتاب « مجموعه ای از آثار فریدالدین محمدبن ابراهیم عطار نیشابوری -بی سر نامه-بلبل نامه-سی فصل-پندنامه-نزهت الاحباب-بیان ارشاد » با تصحیح و مقدمه احمد خوشنویس «عماد» از انتشارات کتابخانه سنایی چاپ دیماه 1362 چنین نوشته شده:
سیدالکونین ختم المرسلین
آخر آمد بود فخر اولین
بعد از این گویم درود مصطفی
آنکه عالم یافت از نورش صفا
آنکه آمد نه فلک معراج او
انبیاء و اولیاء محتاج او
شد وجودش رحمة للعالمین
مسجد اوشد همه روی زمین
آنکه شد یارش ابابکر و عمر
از سر انگشت او شق شد قمر
همرهش بودند عثمان و علی
بهر او گشتند در عالم ولی
آن یکی را او رفیق غار بود
و آن دگر لشکر کش ابرار بود
آن یکی کان حیا و حلم بود
وان دگر باب مدینه علم بود
آن رسول حق که خیر الناس بود
عم پاکش حمزه و عباس بود
هر دم از ما صد درود و صد سلام
بر رسول و آل و اصحابش مدام
پیروز و سربلند باشید
دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
با سلام به همه دوستان خوش ذوق، شاید این هنر در بین شاعران متقدّم به نام حافظ به اوج رسیده باشد که قادر است ذهن خواننده را بین کوه و دریا، آسمان و زمین، سرگردان کند آدمی را از درون خویش به ناکجاآباد اندیشه سوق دهد و به او بیاموزاند که حتی در دانسته های خویش باید تردید کند ویران ساختن و بنای اندیشه ای نو هنر حافظ است عارفانه از می سکر آور سخن می گوید و عاشقانه و رندانه آدمی را به سوی او هدایت می کند او که زمانی «یک لاقبای کفرگو»! نامیده شده بود شاعری است که هنوز ادبیات ایران به او نرسیده است آیا براستی در شیراز نگاری که دل حافظ را ربوده باشد وجود نداشته است؟ پس این غزلهای دُرسفته از کجا الهام گرفته است؟ البته ما تاریخ دقیق سرایش این غزل را نمیدانیم شاید حافظ در زمان سرودنش از کوچه های طلایی «شاخه نبات» گذشته باشد و یا برعکس البته برای هر دو نظر دلایلی موجود است (باغبانا زخزان بی خبرت می بینم )هرچند سخن از خزان برای شاعر در عهد جوانی وجهی ندارد ولی او حافظ است و حافظه پیر و جوان ایرانی را در خود جمع نموده ،دادن فتاوی تند درباره شعرش نه عالمانه است نه شاعرانه زندگی برای طولش سند پا به مهر به کسی نداده نباید از مرگ غافل شد اگر امروز نیاید بی شک فردا خواهد آمد استغراق در هوسبازی زیبارویان امکان حیات معقول را از آدمی سلب می کند نگاری که به یک کرشمه تمامی زهد و دانش چهل ساله شاعر را با خود به یغما می برد موجودی مخوف است او خزانه دانش بشری را تاراج می کند نه به این دلیل که دانش را غارت نموده بل ازینرو که دانش عاشقانه ای را نابود می کند که حافظ در چهل سال عشق ورزی با خود جمع کرده است حافظ بارها به ما تذکر داده است که دانش عشق در حوصله دفتر ما نیست اساسا بزرگان ما به دلیل نداشتن تجارب حسی طولانی در دنیای عشق قادر به تعمق وسیع در این حوزه نبوده اند کسب دانش همیشه دشوار بوده است ولی کسب دانش عاشقانه انهم در طول چهل سال گنجینه گرانقدری است که جز با تفسیر دقیق اشعار حافظ و شاید نقد تاریخی آن قابل حصول نباشد اینکه حافظ برای از دست دادن این تجارب حسی که به قیمت جان او تمام شده ، بیمناک است پر بیراه نیست بی تردید زیباترین مترادف «ترسم» در مصراع:«ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد» «مطمئن هستم» خواهد بود.از سویی با خود فکر میکنم در قاموس واژگانی حافظ « بانگ گاو» محلی از اعراب ندارد و از سویی اوج تنفر و انزجار شاعر را از عشوه گران میان تهی که درکی از عشق جز آب و رنگ ندارند به زیبایی بیان می کند گوساله سامری کجا و ید بیضا کجا؟ و این همان سیل غمی است که حافظ را از خود می رباید و برای گریز از آن باید به جام مینایی می روی آورد ولی کدام می؟ بلافاصله خود پاسخ داده است راه عشق ارچه کمینگاه کمانداران است / هرکه دانسته رود صرفه زاعدا ببرد . بله می همان دانش است ولی نه دانش مکتوب همان دانش حسی و عاطفی که حافظ در طول چهل سال آنرا گرد کرده ولی هنوز بیمناک است که کمانداری او را دچار نسیان کند و همه دانشش را به چپاول ببرد آنان از دید حافظ دشمنان بزرگ او هستند اعدایی که او باید از آنها بگریزد در پایان از معشوق ازلی سخن می گوید که روزی امانت زندگی را به ما بخشید و ما ملزم هستیم این امانت را از آلایش ها رنگ ها و نیرنگ ها بپردازیم و بگذاریم تا روزی که او مقرر کرده است به خالق هستی تحویل دهیم : خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد..در پناه حضرت دوست باشیم. یاحق
امیر مسعود مهدوی مجد در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۴۰:
رحمه الله علیه
میدانید چرا براین شعر حاشیه کم نوشته شده؟!
چون الحق پا را جایی گذاشته که دست کمتر کسی بهش میرسه!
Ali در ۷ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۳۱:
این شعر متعلق به ابونصر فارابی است.
امیر در ۷ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶: