گنجور

حاشیه‌ها

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

و دیگر اینکه در فقه نقل کفر ،کفر نیست وبار دیگر نیز حافظ برای فرار از عقوبت توسط متشرعان قشری ومدعیان پندار خود را بر زبان دیگری رندانه جاری ساخته مانند گر مسلمانی ازاین است که حاظ دارد وای اگر ازپی امروز بود فردایی واین مختص زیرکی وی است افرین برطبع خدادش روانش شاد

بهروز صفاییان حقیقی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

در خصوص این بیت جنجالی باید گفت همانگونه که میدانیم حضرت حافظ همواره سخنان شطح امیز خود را از زبان این پیرمعانی عرضه میداشته اند و هر زمان که می خواستند مطلبی رابرجسته و مو کد نمایند ان را به این پیر خیالی منتسب میکردند در این بیت زیبا پیر برای عوام مصرع اول را بیان نموده بحکم انکه (هرکه را اسرارحق امو ختند مهر کردند و دهانش دوختند ) عوام را فهم چنین مطالبی را مقدور نیست وبرای حصه دانایان وخواص حافظ راز پوشی و خطا پوشی پیر خود را برملا میسازد و از طرفی تاثیر پذیری خواجه از خیام ومشرب دهری ایشان بر کسی پوشیده نیست و متشبث شدن به انواع طرق برای اینکه مفهومی کاملا بی نقص برای افرینش قایل شویم عبث است و فرسنگها از افکار منیع و گرانبهای حافظ ما را دور میسازد و وضوح و عریانی کلام او در این بیت سزاور این همه توهم نیست

ساکت در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸:

کلید فهم این رباعی کلمه گذران (در مصرع اول) به معنی رونده و ناپایدار بودن است، چرا که تمام رباعی بر پایه این واقعیت بنا شده است که جهان ما پیوسته در تغییر و تحول و دارای طبیعتی سیال و متحرک است. این موضوع یعنی سیال و متحرک بودن جهان همواره مورد توجه اندیشمندان بوده و از آنان تعابیر گوناگونی در این زمینه نقل شده است. یکی از آن تعابیر تشبیه جهان به رودخانه از سوی هراکلیتوس حکیم یونانی است که در شعر حافظ نیز انعکاس یافته و کلمه بنشین در مصرع دوم این رباعی یادآور همان بیت است که گفت: بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس. پس اگر کسی به این واقعیت هولناک دست پیدا کند که جهان مانند یک رودخانه خروشان است که دیر یا زود او را در کام خواهد کشید، از این جهان بیوفا امید شفقت نداشته و لحظات باقی مانده خود را جز به شادمانی نخواهد گذراند.

رضا ثانی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی:

جان هر دردی دل هر دانه‌ای

مهدی ابراهیمی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹:

-..-..-
و اکنون فرجامِ ماجرایِ ما که از دهانِ حافظِ ما بِه و تَر است.
.
.
به خُلدَم دعوتِ ای زاهد مَفرما
که این سیبِ زِنخ زان بوستان به
"حافظ"
.
.
1): ای زاهد، مرا به بهشتَ‌ت دعوت مِکُن که این سیبِ زنَخدانِ یار از تمامی آن بوستان بهتر است.
.
.
2): که این سیبِ زنَخِ یک و یکدانه یار از آن باغ و بوستانِ پُر درختِ بِهِ (خُلد) که پاداشَش را نُوید داده‌ای به هَزار بر و بار بهتر است.
.
.
3): سیبی که زِ نَخ، در گوشه‌‌ی گوشواره‌ی درختِ سیب و زِنَخ‌ات آویز است، از آن به و به‌دانه، ما را به است.
.
.
4) او به سیبِ نا قابِلی آدم را از بِهشتَش رانده است و خَلفِ آدم را به باغِ به‌ای به شورِ شیرین در نُوید است.
.
.
5)گُلِ درختِ بِه، به رنگِ سفیدِ ارغوانی است، بِماند آن راستیِ الفِ سروِ ما و پایمالی خونش در کفِ و به گردنِ یار.
.
.
[ گُلی کان (پایمالِ) (سروِ) {م(ا) (گَشت)/بُوَد (خاکَش) ز (خونِ) (ارغوان) (بِه)]
.
.
6)خُلد که نام‌ِ دیگرِ بِهشت است در معنایِ دوم به از دست دادن رفته است و در نوشتار [(به) هَشت].
.
.
و در پایان اَفسونِ قلم‌اش به حَدّی دیدنی‌ست که در بَری، بِه و تایی ندارد، او رو به زاهد می‌کُند و در حَدّ و اندازه‌ی او، به( ایّ) تحقیر که مرا به {(بِهِ)شتَت} دعوت( مَفرما)، پِنداری که نَقدِ نقدَست، که دَر می‌فرمایی و [در بفرمایی!] چون [این] سیبِ زنخ، زان بوستان‌به است.
یا
7): این سیبِ زِنخ نیز که در بَری نقدِ نقدست نیز، ز همان سمت و سویِ (بوستان‌بهِ) یار است، یعنی این بار بوستان، در بندیِّ زنخ، به میوه‌ی به پِیوَند است، و به آن سوی لُغت زان نیز هم.
پس؛
[که (این) (سیبِ زنخ)]
[(زان) (بوستان‌به)]
اگر چه زنده‌رود آبِ حیات است
ولی شیرازِ ما از اصفهان به
"حافظ"

مهدی ابراهیمی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹:

-..-..-
یادِ تو می‌رفت و ما عاشق و بیدِل بُدیم
پَرده بَرانداختی کار به اِتمام رَفت
"سعدی"
___
.
همواره انجام با سعدی‌جان شیرین‌تَر و خوش‌َست، خاصه آنکه بَحث در گفت‌ و گویِ رَنگ و بو باشد، و تا فرجامِ خوشَش نیز، اللهُ أَکْبَری.
.
.
او در داستانِ اُفتد و دانی که جُمله پَند و اَندرزست بدان جا رسید که ما را در خور است.
.
.
باری، بحث در رنگ و بویِ عاشقی‌ست و رونق است و پَری.
.
.
شاهدی از لُطف و پاکی رَشکِ آبِ زندگی"
(دِلبرَش را نمی‌دانیم)
واللّهُ أَعْلَم.
_
.
اندر حُسنَش وین می‌گوید:
آنکه نباتِ عارِضَش آبِ حیات می‌خورد
در شِکَرَش نِگه کُند هر که نَبات می‌خورد
.
.
و پَس از چندی این می‌اُفتد:
اتّفاقاً به خلافِ طَبع از وی حرکتی بدیدَم که نَپسندیدَم. دامن ازو در کَشیدم و مُهره‌ی مِهرَش بَرچیدَم و گُفتم:
برو، هر چه می‌بایدت پیش گیر
سَرِ ما نَداری سَرِ خویش گیر
وندَرِ آن:
شنیدَمش که همی‌ رفت و می‌گُفت:
شَپَّره، گر وَصلِ آفتاب نَخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نَکاهَد
این بِگُفت و سفر کرد و پریشانیِّ او در من اثر.
فَقَدتُ زَمانَ الوَصلِ و اَلمرئُ جاهِلُ
بِقَدرِ لَذیذ العَیشِ قَبلَ المَصائِبِ
باز آی و مرا بِکُش، که پیشَت مُردن
خوشتر که پَس از تو زندگانی کردن.
.
‌.
از سَرِ مَستی دِگر با شاهدِ عهدِ شَباب رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق اُفتاده بود
"حافظ"
.
.
و داستانِ وی ز این‌جا اندر جوانه و گُل می‌‌شود، باری او در مِهربانیّ و عاشق‌ پیشه‌گی تمامِ مهرِ خویش را بر رُخِ یار تابانده و او را در بَرِ رسیدگی بر ریش و سِبلَت می‌کُند و آن گاه می‌گوید که خوبرویان وقتی که در رویت‌ِ زیبایی‌اند چون غوره تُرُش و تلخ و تیز و زننده‌ و در فَخرَند و وقتی که چون انگور در ریش و سِبلَت و به لَعنت گشتند  شیرین و رسیده می‌گردند.
__
.
کوششِ سعدی‌جان در فرایندِ مِهرِ این مَثَل از سنگدلیِّ متقابلِ وی‌اش می‌آید، آری، بَرِ درختِ رَز به اوّل در بویِ خوشی‌ست، تا غوره، که در غنجِ مصاحبت تُرُش و دلِ ضعفه می‌آورد و پسِ چند صبری، انگورِ شیرین و به لَعنَت شدن(شراب گشتن) چون زنانِ اصلاح نکرده در ریش و سِبلَت و فَتحِ ضَمّه می‌شود.
.
.
[انگور بر رَزِ آوایزانِ خود، موهایِ زائدی به بَر و رو دارد که او، آن را چو ریش دیده]، که دقیقن دیده است.
.
.
اما به شُکر و مِنَّتِ باری پس از مُدَّتی باز آمد. آن حَلقِ داودی مُتغیّر شده و جَمالِ یوسفی به زیان آمده و بَر "سیبِ زِنَخدانَش" چون "بِه"، (گَردی) نِشسته و رونق بازارِ حُسنَش شِکستِه. مُتوقّع که در کِنارَش گیرم، کِناره گِرفتم و گُفتم.
.
.
دلبری در حُسن و خوبی غیرتِ ماهِ تمام
"حافظ"
.
.
به خُلدم دعوتِ ای زاهد مَفرما
که این سیبِ زِنخ زان بوستان به
"حافظ"
__
.
آن روز که خطِّ شاهدَت بود
صاحب‌نَظَر از نَظَر بِراندی
امروز بیامدَی به صُلحَش
کَش فَتحه و ضَمّه بَر نِشاندی
تازه بهارا وَرَقت زَرد شُد
دیگ مَنه، کآتشِ ما سرد شُد
چند خرامی و تَکبُّر کُنی
دولتِ پارینه  تَصَوّر کُنی
پیش کسی رو که طلبکارِ تُست
ناز بَرِ آن کُن که خریدارِ تُست
سبزه در باغ گُفته‌اند خوشست
داند آنکَس که این سُخَن گوید
یعنی از رویِ نیکُوان، خطِ سبز
دلِ عُشاق بیشتر جوید
بوستانِ تو گَندِ نازاری‌ست
بس که بَر می‌کُنی و می‌روید
گر صبر کُنی وَر نَکُنی، مویِ بناگوش
این دولتِ ایّامِ نِکویی بِسر آید
گر دست به جان داشتمی همچو تو بَر (ریش)
نَگذاشتَمی تا به قیامت که بَر آید
سوال کردم و گُفتم جمالِ رویِ تُرا
چه شد که مورچه بَر گردِ ماهِ جوشیده ست
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم ِحُسنم سیاه پوشیدَست
__
.
سعدی‌جان در این داستان اشارتی به میوه‌‌ی به و سیب دارد‌.
آن حَلقِ داودی مُتغیّر شده و جَمالِ یوسفی به زیان آمده،
[ و بَر "سیبِ زِنَخدانَش" چون
"بِه"، (گَردی) نِشسته]
و رونق بازارِ حُسنَش شِکستِه، آری میوه‌ی بِه در رسیدگی غیرِ عطر و بو، زردیّ پیراهن و پنبه‌ی زردِ گونه نیز در چالِ گونه و سیب زِنخ‌اش دارد که یار از آن غافل مانده و اشاره‌ی سعدی سویِ آینده اوست.
__
.
حال به تر آن است که در بَر و بارِ شمس‌الدین محمدی باشیم که مهربان تَر است و هرگز سُخنِ سخت به معشوق نَگُفت.
.
.
صُبحدَم مُرغِ چَمن با گُلِ نوخاسته گُفت/ناز کم کُن که درین باغ بسی چون تو شِکُفت/گُل بِخندید که از راست نَرنجیم ولی/هیچ عاشق سُخن سَخت به معشوق نَگُفت
.
.
[ سُخندانِ پیرِ کُهُن که از ریشه آرد و بُن ]
.
.
و اکنون فرجامِ ماجرای ما که از دهانِ حافظِ ما بِه است.
.
.
به خُلدَم دعوتِ ای زاهد مَفرما
که این سیبِ زِنخ زان بوستان به
"حافظ"

مهدی ابراهیمی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

پیداست ازین شیوه که مست است شرابت

مهدی ابراهیمی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

-..-..-
راهِ دِلِ عُشّاق زَد آن چَشمِ خُمارین
"حافظ"
اگر فرضِ این بِگُذاریم که راهِ دِلِ عُشّاق، رهزنی‌ای در دستِ ره‌زنانِ نوازنده است، که هست، وین رهزنِ نوازنده با وان راهزنِ دلبندِ ما چه وجه اشتراکی دارد، جز اینکه هر دوشان در مَستی، چشمِ خود و بیننده را در خُماری و شهلایی نِگه داشته‌ و روشن هم. اکنون نیز بدین گونه است که به هنگامِ نواختنِ آهنگ و نیوشیدنِ آن پرده های چشم بَرهم اوفتاده و حَظّی نیز، و آن ساحِر اَفسون‌باز به عمدا در جُمله‌ی بعدی لُغتِ پیدا را در کار کَشیده است و امان از دستِ آن نرگسِ مستِ نوازش‌کُن مَردُم‌دارَش، که به شهلایی چَشیده است.
.
پارساییّ و سَلامَت هَوَسم بود ولی
شیوه‌ای می‌کُند آن نَرگسِ فُتّان که مَپُرس
"حافظ"
.
.
پیداست نِگارا که بُلند است جِنابَت
"حافظ"
.
.
(راهِ دلِ عُشّاق) (زد) (آن) (چَشمِ خُمارین)
{(پی)د(ا)ست} {نِگار(ا)} که (بُلَند) {(ا)ست} {جِن(ا)بَت}
"حافظ"
___
.
[ آن چَشمِ مِی زده را، و دِلِ عُشّاق‌ نِشانه]، و لُغُز و نُکته‌ی حافظانه‌اش در بُلندیّ حروفِ الفِ پیدا و نِگارا و است در پیشگاهِ جِنابَت‌ است، که گوشه‌ی چَشمی بَرین مَست نمی‌فِگَند، و شاید هم او در اکنونِ رقص و مستی، بَر بُلندی باشد و بس.
__
.
1): عُشّاق، تنهایِ او عاشق است.
2):از الحانِ قدیمِ موسیقی ایرانی.
3):عُشّاق، گوشه‌ای در دستگاه نوا،
.
.
گَهی عِراق زَند گاهی اِصفهان گیرد
"حافظ"
.
.
عراق را نه،
ولی
ز اصفهان تا به شیراز
راهی نیست.
.
.
حافظ این قِصّه دراز است به‌قران که مَپُرس
"حافظ"

بهرام مشهور در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶:

استاد عزیز من جناب امین کیخا سپاسگزارم که ریشه لغت تاریخ را برای استفاده سایر هموطنانتان بدرستی درج فرمودید و از آن آموختم . از باب شاگردی می پرسم اگر هرمزان دایی شیرویه پسر خسروپرویز بوده و خواهرش زن خسروپرویز می بوده لیکن نظامی گنجوی در منظومه خسروشیرین می گوید مادر شیرویه (به معنی دهن گشاد و به قول نظامی : چون شیران ابخر و شیرویه نامش) ، مریم و دختر قیصر روم بوده که زمانی که خسرو از چنگ بهرام چوبین می گریزد و به روم پناه می برد به سفارش قیصر با دخترش ازدواج می کند و بعداً از این زن شیرویه بدنیا می آید پس هرمزان یا باید رومی و برادر مریم باشد یا اصلاً شخص دیگری است و با شیرویه و مادرش نسبتی ندارد .

مهدی ابراهیمی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:

-..-..-
شکَنجِ زُلفِ پَریشان بِدَست باده مَده
مگو که خاطرِ عشّاق گو پَریشان باش
"حافظ"
در یافتن و از پیِ آن ره‌ یافتن و تنها پُرسش این است که از و به کدام سو و تابِ کجا. ما با جامِ جانِ مان یادِ جهان را در نوشِ جان و مزّه‌ می‌کَشیم، که تَر بیش‌‌َش گَس و تلخ است و نیش نیز.
این فرایند بیش از آن که تِشنگی بِنِشاند خود در ذوقِ مُشتاقی‌ و مَهجوری‌ست.
____
.
حال فرضِ زبانِ آتش و چالِ چاه بُگذاریم، او بیش از آنکه در رَفع باشد در وَجدِ آرزومندی و شوقِ مستیِّ خویش است و اینک هر چه چال تَر شورانگیز تَر، بیش تَر سر کَش تَر ، تا بدان جا که جان در سرِ این کار و بار خواهد داد.
___
.
در آرزومندی ز کُپّه‌ی تَش و چالِ چاه به پایمالِ یاالله بِدَر رَویم و بُگذریم و به سامان و رونقی تابِ دورها نازیم، آری به اندریِّ خیالِ خلوتِ بانگی که پژواک‌َش درآن پُشت و پسِ بَرگ است، نزدیک تَر، حالا، شُد، او جیرجیرکِ نالان و گرفتاری‌ست که در کارسازیِّ مُهنّا، مُهیّایِ یاری‌ست، براستی وی‌اَش جز باد چه سر دارد، یا دو قَدم آن وَر تر، وین یاسِ دمِ بَختِ شاداب را بِبین جز رَنگ و بوی چه در یادِ دامنِ خویش پِنهان‌ بُرد، و تا تاریخ، وین کوژپُشتِ پیرِ مادرزادِ ما ایران، جز زردیِّ ترس و چَنگ که به هَزاران چِله و نو روز نَگَشت، چه بَر یادِ دامنِ پاک‌ دارد؟! و‌ همه این پُر حرفی ها وَز پی این روان گشت که؛
(وَز) آن چه با دِلِ ما کرده‌ای پشیمان باش
"حافظ"
__
.
اگر زبان، قلم‌رُو و پهنه‌ی حروف و لُغات باشد و شیدی چون حافظ پادشاهِ تاج‌بَرِ آن، که هست، وَز آن خیالی تخت‌تَر چه دیده‌ای، جز یاد.
و شاهکارِ او در اینجاست که در خاطرِ یاد، این تناقض را پُر رَنگ و نشان می‌کُند، آری گِله از آن نیست که چه کرده‌ای، بل‌که چه نکرده‌ای، چه در دَست داشتی و نَکوشیدی،
بَری داشتی و سری و رَنگی و رُخی و از آن سو شدی، و خُلاصه‌اش. (وَزین بودیّ‌و وَزان شُدی)
.
این خون که موج می‌زند اندر جگر تُرا
در کارِ رنگ و بویِ نِگاری نمی‌ کُنی
"حافظ"
.
.
تا باز چه اندیشه کُند رایِ صوابت
"حافظ"
.
.
(و آدمی چیست، جز پریشانیِّ یاد به اندک‌‌ بادی)
.
.
تو شمعِ اَنجُمنی یِکزَبان و یِکدِل شو
خیال و کوششِ پَروانه بین و خندان باش
"حافظ"
__
.
رویِ رَنگین را به هر کَس می‌نماید همچو گُل
ور بِگویم باز‌ پوشان باز‌ پوشانَد ز من
"حافظ"
در‌ آنکه شمع به مجلسیّ و محفلی و انجمنی چَشم‌روشنی همه است، تردیدی نیست، امّا پُرسش او بُنیادی تر ز این حرف‌هاست، او می‌داند که شمع در بیرون و رُخِ خود یک زبان و یک دِل دارد و همه را به یک چشم نِگَه می‌کُند و در پی‌اش آن که، براستی تو شمعِ انجمنی؟! و این بَرِ تو عیب و کاست نیست؟! تو پسِ آن که پیرامون به عیان می‌بینی، تنها خیال و کوششِ منِ پروانه نمی‌بینی که پَر سوخته‌‌ی تو‌اَم و در این جانبازیِّ ما اَقلَّش لبِ بی تفاوت داری و حدَّش لبِ خندان‌بَر.
[ بر اثرِ آتش‌بِجانی، لبِ شمع چون دهانی چال می‌اُفتد و خندان نیز هم) و (حافظِ یار) این را بر خود گرفته است] همه عمر.
.
.
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندد چو صُبح
ور بِرنَجم خاطرِ نازُک بِرَنجاند ز من
"حافظ"
.
.
دوستان جان داده‌ام بهرِ دهانَش بنگرید
کاو به‌چیزی مُختصر چون باز می‌ماند ز من
"حافظ"

دکتر صحافیان در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
لحظه ازل( زمان صفر:در همه زمانها قابل دریافت است)که خداوند ابروهای تو را تصویرگری کرد،گشایش حال خوشم را در اشاره های آن قرار داد.
بیت2:و لحظه ای که لباس ابریشمین بر سرو اندامت پوشاند، آرامش دل من و مرغ چمن( نسخه خانلری) را برد(نسخه قزوینی: من و سرو چمن را به خاک نشاند)
بیت3:از زیبایی تو، نسیم گلزار به شوقت وزیدن گرفت و از حال درون ما مانند غنچه که باز میشود گره های فراوانی گشود.
بیت4: سرنوشت، مرا به اسارت عشقت خشنود ساخت(عشق و سلوک موهبت است)اما سر رشته این عشق در، خواست توست( تو کانون حال خوشم هستی ، هر چند سرنوشت هدیه داده باشد)
بیت5: وقتی مانند نافه آهو گره بر دلم افکنی، پیمانی که با زلف گره گشایت دارم را به یادت می آورم
بیت6:بوی دیدار، زندگی(نسخه قزوینی: وصال) دوباره است و اشتباه من این که پس از این نسیم جان بخش، به دنبال وصال بودم و امید به وفاداری تو داشتم.
بیت7: از شدت ستم های فراق گفتم راه بیابان در پیش می گیرم، به خنده گفت چه کسی پایت را بسته؟!( معشوق در مقام ناز و بی نیاز از شوق عاشق، اشاره به مقام استغنا)
دکتر مهدی صحافیان
یزای مشاهده همه قسمت ها به کانال و بلاگ
آرامش و پرواز روح مراجعه فرمایید
arameshsahafian@

 پیوند به وبگاه بیرونی

اینستاگرام:drsahafian

برادرکوچکتربهزاد در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵:

سلام لطفا بیت آخرراتوضیح دهید اساتید در بعضی سایتها بعد از قایم ویرگول گذاشته اند وابهام ایجاد کرده اند لطفامرا راهنمایی کنید.
تشکر فراوان

علیرضا دینوی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۹:

این رباعی توسط داریوش اقبالی در آلبوم "رومی" اجرا شده.

اکبر khayat۱۴۹۳@gmail.comا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۷:

یا ابا عبداله الحسین السلام علیک
سلطان منی سلطان منی
واندر دل و جان ایمان منی
در من بدمی من زنده شوم
یک جان چه بود صد جان منی

محمودم در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

حافظ عزیز در ذهن ماجرای حضرت زینب س در شام بلا را مرور می کند
من از آن روز که در بند توام آزادم. بنده عشق توام حسین مانند حر آزادم
بانو و فرشته ای بودم در بهشت مدینه سکونت داشتم دعوت و اصرار نسل خطا کار آدم مرا به دیر راهب و خرابه شام آورد .
اصل و ریشه طوبی وجود پیامبر ص و علی ع است زیر سایه قبرجدم و درد دل ها کنار قبر مادرم و دلجویی های مادرانه حورای مرضیه بودم
ولی عشق حسین مرا رهسپار این راه کرد تا قد و بالای سرو گونه اورا ببینم مادرم استادم بود یادم داد زیر گلوی اورا ببوسم.
غم دم به دم مادرم ، پدرم ، برادرم حسن ع ، و حالا غم پی در پی شش برادر عجب طالع و سرنوشتی بود.قرار بود حسین ع جگر گوشه مردم در کوفه باشد و من دلداده او .اگر اشک روضه را پاک نکنم ، روضه حسین ع مرا در خود غرق می کند و بنیادم را می کند .......

دکتر محمد ادیب نیا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

اینکه حافظ لسان الغیب می گوید:
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز رهروی یادست
گفتنی است که در اینجا پیر طریقت یعنی مولای متقیان و عارفان جهان، حضرت علی علیه السلام است که همواره احادیث و سخنان نغز و نیکوی او تر و تازه است و شارحان اشعار لسان الغیب تصریح نموده اند که پیرطریقت حافظ شیرازی در تمامی غزلیات عرشی او، مولا علی علیه السلام است. او حافظ دین و قرآن و مطیع امر مولایش و مخالف هوای خود است، آن چنانکه دلدادگی خواجه شیراز به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام در سراسر دیوان وی کاملا عیان و مشهود است، تا حدی که گفته اند اشعار حافظ زبور عجم می باشد. لذا اگر خدای ناکرده خودآگاه و یا ناخودآگاه اشعار بلند عرفانی و ملکوتی و عرشی جناب شمس الدین محمد حافظ شیرازی(قدس سره) را مطابق هواهای نفسانی و یا امیال شیطانی خود معنا کنیم در حق این مرد بزرگ الهی ظلم بزرگی نموده ایم. اعاذنا الله من شرور انفسنا – پناه می بریم به خداوند از بدی های نفس خودمان – والحمد لله رب العالمین علی کل حال

گویان در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

بسیار ساده است
عسلی دوخته را اگر قرار دهیم با مصرع دوم
سازگار نیست هر چند چیزی بنام عسلی وجود
داشته باشد
زبور عسل از شهد لب تو عسل اندوخته است

علی ، شادی در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

این شعر زیبا فال ازدواج ما در سال 95 بود
تا با ثبت آن روی کارت دعوت، زندگی مشترکمان زیر یک سقف را با کلام حضرت حافظ شروع کنیم

ملیکا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

چرا منظور از قلم صنع را فقط افرینش انسان در نظر نمیگیریم؟؟

رویا در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۳:

یخچه: تگرگ

۱
۲۳۳۸
۲۳۳۹
۲۳۴۰
۲۳۴۱
۲۳۴۲
۵۵۳۰