سجاد در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت:
اون حدیث بحث جبر گرایی است و سند نداره
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
تا بو ، که بویی از تو بیابد ، دلم چو جان
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۶ - ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه:
و گفت: هلاک مرد در سه چیز است.
گناه میکند به امید توبه،
و توبه نکند به امید زندگانی،
و توبه ناکرده میماند به امید رحمت،
پس چنین کس هرگز توبه نکند.
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
گم شد نشانِ من ، به نشان از که جویمت
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
نایافت یافت مینتوان ، از که جویمت
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۶ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۵ - ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه:
نقل است که از شَفَقَّت(دلسوزی و مهربانی) که او را بود بر خلقِ خدای.
روزی در بازار مرغکی دید در قفس که فریاد میکرد و همی طپید. او را بخرید و آزاد کرد. مرغک هر شب به خانه سفیانِ ثوری آمدی. سفیان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره میکردی، و گاه گاه بر وی مینشستی.
چون سفیان را به خاک بردند، آن مرغک خود را بر جنازه او همی زد و فریاد میکرد و مردم به های های میگریستند.
چون او را دفن کردن، مرغک خود را بر خاک میزد تا از گورِ آواز آمد که حق تعالی سفیان را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده، و آن مرغک نیز بمرد، و به سفیان رسید. رحمةالله علیه.
*خَلق: آفریده های خداوند از آدم, حیوان, درخت و ...
*خدمت به خلق: خدمت به تمامی موجودات و آفریده هایِ خدا۳۰ جولای ۲۰۲۵/عراق, عماره, میادین نفتی میسان
پرویز شیخی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
از لحاظ منطق این بیت بدین صورت صحیح است
مگر فرشتگان نبودند که اسیر دیو ماندند
که انسان ره ندارد به مکان آدمیت
پرویز شیخی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
دوستان محترم
آدم با انسان دو مقوله کاملا جدا از همند و اگر معنی این دو کلمه رو متوجه بشیم بسیاری از ابهامات برای ما مشخص میشه
طبق قرآن سه نوع بشر خلق شده
اول، بشری از مبدأ آب که به آنها فرشتگان گفته شده یا همان نئاندر تالها که جزو جانوران بودند
.
دوم، بشری از مبدأ خاک که به آنها آدمیان گفته شده و آدمیان میتوانند عقل رو در ذهن خود پرورش دهند
.
سوم بشری از مبدأ گلی پوسیده و بدبو که به آنها «انسان» گفته شده و از جانوران هم پست تر و نفهم تر هستند به انسان، دیو، جن، شیطان، ابلیس هم گفته شده
.
انسان در اثر آمیزش مردان نئاندرتال با دختران آدمیان بوجود آمدند
.
...ما انسان را از نطفه ای مختلط آفریدیم... (76:2)
.
...ما انسان را از گِلی پوسیده و بد بو آفریدیم ... (15 :26)
.
...پدری (حیوان) که «انسان» را به وجود آورد... (90:3)
.
...کشته باد انسان، چه بی عقل و ناسپاس است... (80 :17)
.
...انسان بیش از هر چیز سرِ جنگ وجدال دارد... (18 :54)
پرویز شیخی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۷ در پاسخ به غمناک ابددوست دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
چه ربطی داره.... این در مورد ماست که با پرورش عقل در ذهنمون میتونیم نفس یا شخصیت برای خودمون خلق کنیم که در اینصورت به ما نور عطا میشه و از جنس خدا میشیم
HRezaa در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۲۱ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن:
درود استاد من
استاد میگم، چون بسیار ازتون آموختم در تفسیر اشعار مختلف، و سپاسگزارم
فقط آنجا که فرمودید دو راه باقی میماند، بنظرم راه سومی هم هست
برخوردن رو خودتون ملاقات کردن هم معنی کردید، و دانه برخوردنش، هم به معنی دیدن آن دانه میتواند معنی دهد، یعنی همین که آن دانه را از فاصلهی دور دیده است خود باعث گرفتاریش شده
پوزش بابت جسارتم
همایون در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۱:
جهانجوی با فر جمشید بود
به کردار رخشنده خورشید بود
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
بیگمان بزرگی و سروری نزد عرفای مهری ما ریشه در باور پیشدادی ما و بر سنگ بنای شاهنامه استوار گردیده است
HRezaa در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او:
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی، عشق محمد بس است آل محمد
این جواب هرکسی که فکر میکنه سعدی به امیرالمومنین توهین کرده
من هیچ اطلاعی یا نظری راجع به صحت و سقم این داستان ندارم
ولی بنظرم کسانی به آن بزرگواران توهین کردهاند، که آنگونه ایشان رو معصوم خطاب میکنند، که گوئی ملائکه هستند و کلا قرار نبوده هیییچ خطایی کنند. و ایشان را از مقام انسانیت به مقام ملائک تنزل دادهاند.
هر انسانی به جایی رسیده، رسیده، نه که از اول بوده....
و اشرف مخلوقات بودن انسان همین است که میتواند از فرش به عرش برسد
تنها انسان میتواند در جایگاه معنوی خود حرکت کند
ملائک در همان جایگاهی که بودند، هستند و خواهند بود.
شما پیامبران رو هم معصوم مینامید، در حالیکه در خود قرآن آمده که حضرت یونس اشتباه کرد و مثلا گرفتار شکم نهنگ شد....
HRezaa در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۶ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع:
درود بر شما
سپاس از توضیحاتتون
ببخشید که این کمترین جسارت میکنم
البته از نظر خود آن بزرگواران، این جهان ماده و انرژی که ما میبینیم و واقعی میپنداریم، مجاز است.
و «حقیقت» همان توانای ناپیداست که هستی مطلق (موجودیت مطلق - تنها موجود) هماوست، و تمام کائنات رو که ما در کثرت میبینیم رو بصورت یگانه و مظهری مجازی از وجود یگانهی مطلق هستی میدانند
و کاملا درست فرمودید که سعدی و حافظ هم همانند مولانا و در همان مسیر هستند ولی در پرده صحبت میکنند، مخصوصا حضرت حافظ، که تا خواننده در مسیر عرفان نباشد بهیچ وجه متوجه منظور عرفانی ایشان نمیگردد
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا : تو نشونه بده که تو این راهی، تا من تو شعرام تا نهایت رموز عرفان رو برات روشن کنم.....
HRezaa در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۵ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع:
سپاس فراوان
Jalaladdin Farsi در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
Daraz qaba yani mutakabir admi. Magroor aadmi
HRezaa در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۰ در پاسخ به محمد کریم باریک بین دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی:
درود بر شما
سپاس از تفسیر کامل و بینقص شما
HRezaa در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۴ - حکایت:
بنظر از جملات استاد نظامی زیاد استفاده شده تو این شعر
علی احمدی در ۶ ماه قبل، سهشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
غم دوری جانان یا معشوق سینه را سوزاند و این آتش نه تنها خانه دل بلکه هرچه در خانه بود را سوزاند.در اینجا قرار است از چالش سوختن صحبت شود .یک چالش جدید در راه عاشقی
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
دوری از معشوق تن را گداخته کرد و روان نیز از آتش روی خورشیدگون او سوخت. اشاره به تاثیرات بحران عشق در تن و روان دارد که اینها هم چالشهای راه عاشقی هستند.
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
سوز دلم را ببین که اشک آتشین بسیار ایجاد کرده طوریکه دل شمع هم برایم مانند پروانه سوخت.بازهم حکایت سوختن است .
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
اینکه معشوق آشنا دل را بسوزاند رنجی مضاعف است که عاشق آن را تحمل می کند .از خود بیخود شدن هم تاثیر عاشقیست که بیگانه هم دلش می سوزد .
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
در اینجا حافظ به یاد خرقه زهد و خانه عقل می افتد که از پیش یکی را به آب خرابات سپرده بود و دیگری را به آتش میخانه. آیا باز هم باید به آنها رو کند و از مسیر عاشقی بازگردد؟
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
به فکر توبه می افتد و این هم در راه عاشقی ممکن است که همان چالش پشیمانیست.توبه می کند و پیاله را می شکند و بی می می ماند و آنگاه جگرش مانند لاله می سوزد.
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
و می رسد به شاهکار و بیت الغزل خود که به معشوق می گوید ماجرا را تمام کن و برگرد که مردمک چشم من باعث شده خرقه را به شکرانه آمدنت بر کنم و بسوزانم.و عجیب نکته ایست این امید .اینجا تن و جان و دل و عقل و جگر همه سوخته است و تنها مردمک چشم باقیست و به عاشق فرمان می دهد که خرقه بسوزاند . این چشم چشم امید است که حتی وقتی معشوق نیامده شکرگزار است .حافظ امید را چاره چالش های فوق یعنی سوختن ، پشیمانی و ناامیدی می داند . می گوید حتی اگر همه چیزت در راه عاشقی رفت و سوخت هنوز چشم داری و امیدوار به راهی جدید باش .
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
و مخلص کلام اینکه پرداختن به این سوختن ها و جزع و فزع کردن ها همه افسانه است آنچه حقیقت است آن می مست کننده واصل به حقیقت است می بنوش تا حقیقت را درک کنی .شب گذشت و نخوابیدیم و شمع بیهوده سوخت.
دکتر حافظ رهنورد در ۶ ماه قبل، سهشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:
اشارت رندانهی خواجه دربیت چهارم به بیتأثیر بودن جلسات وعظ، جالب توجه است. در نظر بگیرید که کسی وسط جلسهی وعظ، مسجد را ترک میکند و سوی خرابات (بدترین مکانها که غالب عیشوعشرتها در آن است) میرود.
البته خرابات حافظ، گل است و نغمه و موسیقی و شراب که در ابیات بعد به آن اشاره دارد.
بهروز امامی در ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۳: