گنجور

حاشیه‌ها

علیرضا زرین آرا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:

این شعر گر ز حال دل خبر داری بگو .... نمی تواند سروده علی حاتمی باشد. چرا که مرحوم ادیب خوانساری دردهه سی یا اوایل چهل آنرا در برگ سبز شماره 40 در افشاری خوانده است و احتمالا قوی جناب حاتمی آنزمان کودک بوده اند.

Bahram Hosseinzadeh در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷:

در بیت دوم: «هر جا که هستم حاضری»، درست است و « هر جا که هستی حاضری» را غلط نساخان میدانم...

ناشناس در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۷ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

ظاهرا در مصرع اول بیت سوم، واژه‌ی «ار» (به معنای اگر) اشتباها «از» چاپ شده.
با تشکر از زحمات تان.

جهان بخش نصیری در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:

با عرض سلام و احترام به بزرگان و استادانِ ادیب،
عرض می کنم اگر قرار بود از نسخه دیوان حافظ رونویسی کنم به این شعر :
نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
خیمه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد
که می رسیدم با اشاره به "...نفخت فیه من روحی..." آنرا با:
نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
نَفخِه در آب و گِل مزرعه ی آدم زد
تغییر می دادم. جسارت بنده را ببخشید به نظر من نسخه اصلی اینگونه بوده و نسخه برداران به دلیل شکل نزدیک به هم این دو کلمه، اینگونه نوشته اند.
جهان بخش نصیری

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۹:

غزل در ردیف غزل های معنوی و رازگشای جلال دین پس از ملاقات شمس نیست، و شیوه سخن گفتن نویی ندارد، و مضمون آن تازه نیست همچنین ترس و ترسیدن، معنی و مضمون درخورد غزل نیست

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:

از غزل های تصنعی و قدیمیِ پیش از ملاقات شمس
که قابل مقایسه با غزل های آتشین و پرمعنی و رازگشای پس از همنشینی با شمس نیست

ناصر در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

آقای ساقی عزیز
سپاس ازجنابعالی که اینگونه بی ریااطف می کنیدوبرداشت هایتان رادراختیارمان می گذارید.
بازهم منتظرتفاسیرزیبایتان دااین مجموعه کارآمدهستم .
دردود

محمد در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » خسرو و شیرین » بخش ۱ - سرآغاز:

با تشکر از گنجور.
بهتر است مصرع دوم از بیت دوم به این صورت نوشته شود:
درونم خوان به شادروان مقصود
همچنین مصرع اول بیت چهارم:
در آسانیم شکر اندیش ...

مظفر محمدی الموتی خشکچالی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۵:

احتمالاً در مصرع دوم، «پسته»، درست باشد.
استخوان، چون پسته، زیر پوست، خندان گشته است

علیرضا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵:

استاد شهرام ناظری در سری کارهای رادیویی (مناجات شهرام) این غزل را خوانده اند بسیار زیبا وشنیدنی

مجید مصطفوی (ماجد) در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵:

تضمینی بر بیت اول این غزل شیوا از حقیر که بیت را به چهار قسمت کرده و هر قسمت در یک بیت آوردم:
“با مدعی مگویید“از راز قلب عاشق
سودای عاشقی ها از راز ناب هستی
من خود شنیدم از او باید که لب فرو بست
از گفتن حقیقت “اسرار عشق و مستی“
“تا بی خبر بمیرد“هر کو نباشد عاشق
چون در میان آتش هرگز نبرده دستی
باید که مدعی را با خود رها نمودن
در درد لاعلاجی “در درد خود پرستی“

مجید مصطفوی (ماجد) در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۲:

در مورد تون بحث شد و من چون اهل فردوس هستم که قبلا به تون معروف بوده (شهری به قدمت حداقل هزاره سوم قبل از میلاد)این چند جمله را در معنی تون اضافه میکنم که تون، در «معجم‌البلدان»، سفیدی روی ناخن، در «برهان قاطع»، گلخن حمام، در «مؤیدالفضلا»، جامه شبروی، در «مجمع‌اللغات»، حمام و در «فرهنگ نظام»، خزانه و گنجینه معنی شده‌است.

سپهر در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶:

حافظ غزل معروفشو از رو همین اقتباس کرده احتمالین

سپهر در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:

زین بیان نوری که پیدا می‌شود
در بیان و در مبین جستیم نیست
منظورش اینه که این حرفایی که اینجا دارم میگم از قرآن بالاتره

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۶:

گفتگویی رندانه با هستی کل که رازهارا می آفریند و با انسان در میان می نهد
هستی بدون راز نمی تواند وجود داشته باشد
راز ها از جنس زمان نیستند که بیایند و بروند، بلکه ازلی و ابدی اند، این قوانین علمی ما هستند مای روستایی که همواره کهنه و از کار افتاده میشوند، عاشقان که با رازها سر و کار دارند اوستا ها و جاودانگانند حتی اگر در برابر هستی خاشاک هم باشند ولی جایشان در دریای هستی است و بزرگی هستی شامل حال آنان است و رازورزان آمادگی این بزرگی را دارند زیرا ذوق آنان سرشار از رازآمیزی هستی است

برگ بی برگی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
میفرماید اگر بخت با من یار باشد بر دامان حضرت معشوق چنگ خواهم زد ، حافظ این چنگ زدن انسان به دامن حضرتش را عین نیکبختی میداند که به خوشبختی و آرامش انسان خواهد انجامید و نتیجه این بازگشت به خدا را در مصرع دوم توضیح داده ، میفرماید اگر حضرت معشوق این بازگشت را پذیرفته و به سوی خود جذب کند زهی طرب و شادی ، یعنی از درد و غمها رها شده و انسان به شادی بی سبب و آرامش روحی خواهد رسید ، و اگر پیشتر رفته و به مرحله کشته شدن خود کاذب انسان بوسیله حضرت معشوق برسد که زهی شرافت و بلند مرتبگی .
البته که چنین مرتبه ای که مقام نامیده شده و فنا در حضرت معشوق است براحتی میسر نشده و سالک متحمل سختی های فراوان در این راه خواهد شد .
طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من
گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف
حافظ اکنون به دلیل این آرزوی خود پرداخته و میفرماید دل انسان بسیار امیدوار به برخوردار شدن و چشیدن طعم خوشبختی از چیزهای این جهانی مانند پول ، مقام ، شهرت و امثالهم بوده است و حتی امیدوار به اخذ کرامت و بزرگی و تایید از انسانهای دیگر میباشد ،برای نمونه انسان حتی از موفقیت فرزند خود برای تایید کرامت خود بهره میبرد و غالباً این امر ناخودآگاه است .در مصرع دوم به همین قصه های ذهنی انسان پرداخته ، میفرماید سخن (ذهن انسان) دم بدم برای قصه سازی من (خود کاذب انسان ) به هر سویی رفته و گدایی کرامت ،بزرگی ، تایید و برتر از دیگران بودن میکند و در این نیاز خود کاذبش لحضه ای کوتاهی نمی کند . حافظ میفرماید انسان از این کرامت های کاذب طرفی نخواهد بست زیرا کرامت واقعی انسان ورای ماده و ذهن است.
از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
خم ابروی حضرت معشوق کنایه از گیتی و جهان هستی و فرم است که زیبایی و حذابیت های آن است و هر چیز برآمده از فکر انسان مانند باورها را نیز در این زمره بشمار می آید . پس حافظ در ادامه بیت قبل میفرماید از چیزهای این جهان از هر نوع آن هیچگونه گشایش و کرامتی حاصل نشد و افسوس که انسان در این فکر باطل عمر عزیز و گرانبهای خود را تلف میکند . یعنی توقع خوشبختی و کرامت از چیزها و اشخاص در این جهان توقعی بیهوده است .
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف
حافظ باز دیگر تاکید میکند این خیال و ذهن انسان است که گمان میبرد از ابروی حضرت دوست و چیزهای جذاب آن میتواند کسب کرامت و بزرگی کند و به همین سبب از آن دست نمی کشد . در مصرع دوم میفرماید به دیگران بنگرید که پیش از شما به این چیزها دست یافتند ولی با این گمان و چیزهایی که بدست آوردند نتوانستند به مراد خود که خوشبختی و کرامت و آرامش بود برسند . مولانا میفرماید :
زآنچه گشتی شاد بس کس شاد شد
آخر از وی جست و همچون باد شد
از تو هم بجهد، تو دل بر وی منه
پیش از آن کو بجهد ، از وی تو بجه
یعنی شادی چیزهای مربوط به کمان ابروی حضرت معشوق موقت و گذرا بوده پس انسان بهتر است از سرانجام کار سایرین عبرت گرفته و دل به چیزها و شادی های زود گذر آن نبندد .
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف
درادامه میفرماید ای انسان ، تا به کی و چقدر قصد داری مهر و عشق چیزهای این جهان را در مرکز خود قرار دهی و آنها را بت و معشوق خود بدانی ؟ حافظ دلبستگی و چیزهای این جهانی را نازپرورده میداند که این چیزها یا بتها سنگدلانه ناز میکنند و انسان ناز این بتها را خریدار است . چیزهایی که با زحمت زیاد به آن میرسد ولی پس از مدتی کوتاه انسان درخواهد یافت که طرفی از این بتها نخواهد بست و چیزها قادر به خوشبخت کردن و کرامت او نخواهند بود . در مصرع دوم انسان های سمج برای دریافت خوشبختی از این بتها به پسران ناخلف تشبیه میشوند که یاد پدر (در اینجا خدا) نمی‌کنند و پیمان موسوم به عهد الست
را فراموش کرده اند . در این پیمان خدا از انسان اقرار میگیرد که او نیز از جنس خدا بوده و نه از جنس ماده و چیزهای این جهان .
من به خیال زاهدی ، گوشه‌نشین و طرفه آنک
مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف
حافظ در این بیت قصد دارد نتیجه گیری انسان را از مسایل ذکر شده اصلاح کند و میفرماید منظور از عدم قرار دادن بتهای این جهانی در دل و مرکز انسان این نیست که در ذهن و خیال رفته و گوشه گیری اختیار کرده و به زهد بر مبنای ذهن بپردازد . در مصرع دوم میفرماید آیا شگفت انگیز نیست که در این حال مغبچه‌ یا انسانهای عارف یا زندگی از هر سوی با آهنگ شادی بخش چنگ و دف انسان را به اصل خود که شادی محض است دعوت میکنند ؟ پس راهکار گوشه گیری و دوری از خلق و زهد و تقوای برآمده از ذهن نیست ، بلکه تجربه کردن زندگی بر مبنای شادی و شادی بخشیدن به دیگران و دوست داشت انسانها و بلکه همه باشندگان عالم اصل میباشد .
بی خبرند زاهدان ، نقش بخوان ولاتقل
مست ریاست محتسب باده بده ولاتخف
در ادامه بیت قبل میفرماید زاهدانی که خدایی ذهنی را در ذهن خود نقش زده و آن را می پرستند از خدای واقعی که از جنس شادی و عشق میباشد بی خبرند و آنها اصولا درظاهر و پوسته دین گرفتار هستند ، تو همه را نقش بخوان ولی تو ای انسان این مطلب را باز گو نکن ، چرا که تو نیز با بیان آن به ذهن خواهی رفت و از اصل خدایی خود دور خواهی ماند و این راهکار و پند حافظ برای انسانی ست که خلف بوده و پیمان با پدر را به یاد می آورد ، پند دیگر اینکه محتسب یا خود کاذب انسان که حسابگر است ریا کار بوده و بدی های دیگران را میشمرد تا حسنات خود را به حساب آورد و این قضاوت و مقایسه است که انسان سالک را به ذهن برده و او را از کار اصلی خود باز میدارد و به همین علت است که در مصرع اول فرمود به کار دیگران و زاهد کاری نداشته باش و لا تقل . یعنی تمرکز هر کس باید بر روی خود و کار معنوی او باشد و ازباده معرفت بهره ببرد و از این باده گساری هراس نداشته باشد . یعنی با تبدیل شدن به اصل خدایی خود ترس از دست دادن چیزهای این جهانی را نداشته باشد، تنها کافیست
در عین بهرمندی از مواهب ابروی معشوق و چیزهای این جهان ،
آنها را بت و معشوق خود قرار نداده و دلبسته آنها نشود و در بود یا نبود آنها شاد و یا غمگین نگردد .
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
این بیت نیز در ادامه بیت قبل بوده و میفرماید انسان برای بهرمند شدن از مواهب زندگی مادی و رفاه که لازمه کرامت انسان است باید سعی و تلاش کند . برای عبرت صوفی نمایان را ببین که چگونه لقمه شبهه ناک میخورند و با تنبلی و تن پروری روزگار رقت انگیزی برای خود ساخته و پرداخته اند . مولانا میفرماید ؛
دیر یابد صوفی آز از روزگار
زان سبب صوفی بود بسیارخوار
جز مگر آن صوفیی کز نور حق
سیر خورد او فارغست از ننگ دق
از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او می‌زیند
معنی دیگر اینکه ممکن است حافظ نیز قصد دارد بگوید بهتر است انسان مانند آن صوفی واقعی از نور حق تغذیه کند و نه مانند آن حیوان خوش علف از هر چیز این جهان ارتزاق کند به نحوی که مجبور میشوند از فرط فربهی پاردمش را دراز کنند .
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
پس حافظ در انتها میفرماید اگر انسان در این راهی که بیان شد قدم بگذارد و با خلوص و صداقت کامل سالک کوی حضرت معشوق گردد ، پس این همان راه دین و خاندان پیامبر اکرم است و البته که باید از همت شحنه نجف یا امیر مومنان حضرت علی الهام گرفته و همت او را در این راه الگوی خود قرار دهد .
سعی و تلاش حضرت علی در راه دین پیامبر نزد کلیه مسلمانان زبانزد و الگو میباشد . در این بیت نیز حافظ مانند بسیاری از غزلهای خود از تمثیل به نحو احسن استفاده کرده است .

آزاده سهیلی در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

این شعر برای من مفهوم هیچ رو تداعی میکند.
سر جایگاه محاسبات است و تعقل و برداشتن سر یعنی غرق شدن در هیچ

احمد نیکو در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۰:

ایزد چو گل وجود ما می آراست
دانست ز فعل ما چه برخواهد خواست
بی حکمش نیست هرگناهی که مراست
پس سوختن روز قیامت ز کجاست

سینا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۵۱ - کل‌ الصیدفی جوف‌الفرا:

جای بسی تاسف است که این آقای علی نظیری شعر مرحوم ملک را با غلطهای متعدد و فاحش خوانده اند. مثل تلفظ "اینت" و "آنت" و یا حتی نحوه بیان کلمه "سری" در همان مصراع اول شعر! و البته موارد متعدد دیگر. آقای نظیری عزیز! شما که سواد کافی برای خواندن شعر ندارید، لطفاً نخوانید، یا قبل از ضبط صدا از دیگران برای خواندن شعر راهنمایی بخواهید. مگر کسی شما را مجبور کرده که شعر را بخوانید و خوانِش نادرست را در سایت قرار دهید؟

همایون در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶:

این غزل پرچم عاشقان است
جهان بداند که عشق جلال دین، عشق متفاوتی است که اسرار آفریدگاری را در خود جای داده است
جان عاشق در دوست منزل دارد و عاشق را هرگز اندیشه جان نیست
عاشق همه جا به قلب می تازد و به حاشیه کار ندارد، هر جا مبارزه ای هست عاشق هم حضور دارد
اصلن بدون عاشق مبارزه معنی نمی دهد بلکه جار و جنجال و دعوی های زرگری است
میدان مبارزه را عاشق تعیین میکند جون جان عاشق بی قرار است و اگر هیچ مبارزه ای هم نباشد عاشق مبارزه تازه ای آغاز میکند

۱
۱۹۸۹
۱۹۹۰
۱۹۹۱
۱۹۹۲
۱۹۹۳
۵۷۳۱