گنجور

حاشیه‌ها

تورج رامان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن:

زنده‌یاد علی حاتمی و محمدرضا لطفی از بیت "گوسفندان را ز صحرا می‌کِشند، آنک فربه‌تر مر او را می‌کُشند" در فیلم 'حاجی واشنگتن' در سکانس عید قربان و قربانی گوسفندان استفاده می‌کنند. احتمالا با صدای بیژن کامکار. کل اون چند سکانس و دیالوگ‌ها از شاهکارهای علی حاتمی در دیالوگهای شعرگونه و روایی هست. 

حبیب شمسی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۱:

پیشنهاد:

چو صبح همنفس مهر آفتابی باش    مزن به هرزه نفس زانکه زندگی نفسی است

هرزه در چم، بیهوده و یاوه است. (دهخدا)

یا نگهداشتن وزن شعر، برازندگی بیشتر می شود

 

نیما کرمی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

دمتون گرم واقعا
سایت عالیه

رضا از کرمان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ در پاسخ به مهرناز دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۱ - آغاز داستان:

درود بر مهرناز گرامی 

 من به قطعیت نگفتم ولی این را یقین بدانید که این اختلاف طبقاتی وجود داشته  ایرانیان با اعراب قابل قیاس نبودند در زمان امپراطوری ایرانیان ، بخشهای بزرگی از نقشه جغرافیایی و کشورهای فعلی جزوی از این امپراطوری بوده اند حتی اعراب  ،این اختلاف بوده هم از نقطه نظر فرهنگی ،نظامی وتوزیع ثروت  واصلا شکی نیست 

رضا از کرمان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۸ در پاسخ به سعید رضایی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱:

درود بر شما 

  همانگونه که جناب رضایی میفرمایند درسته اگر جز  با کسره ومتصل به عشق خوانده بشه، هیچگونه سکته در خوانش ایجاد نمیشه که هیچ ،معنای کلام هم کاملتر منتقل میشه  

شاد باشید 

ahmad aramnejad در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲:

درود و عرض ادب
بسیاری فعل کُنَد در مصراع دوم را کَنَد می خوانند  باتوجه به معنای مصراع نخست به نظر می آید که فعل کُنَد درست باشد والله اعلم بالصواب

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ فایز » ترانه‌های فایز بر اساس نسخه‌ای دیگر » نسخه بدلهای دوبیتی‌ها » شمارهٔ ۱۶:

دگر شب شد که هر کس با نگارش
نشیند سر بگیرد در کنارش
مگر بیچاره ای کو کس ندارد
نشیند با دو چشم اشکبارش

.فصیحی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۱ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:

خیلی عالی بود جناب برگ بی برگی کاش کانال ارتباطی بود تا بتونیم سولات بی‌شمار خودمون را از شما بپرسیم من همیشه شعرهای حافظ را با شرحهای شما میخونم با حافظ اززمان نوجوانی انس داشتم 

رازق در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:

ترجمه به ترکی از عبدالباقی گلپینارلی

 

Bana can da sensin, cihan da sen… ne yapayım canı, ne edeyim cihanı? Bana, benimle yürüyüp giden haznesin sen; ne işim var kârla, ziyanla


Bir solukta şaraba dostum; bir solukta kebapla eşim… mademki şu yıkık devrandayım, zamanın dönüşüyle ne işim var benim


Bütün halktan ürktüm, kaçtım; herkesten kurtuldum gitti; ne gizliyim, ne görünmedeyim… ne yapacakmışım varlığı, ne edecekmişim mekânı


Sana kavuşmuşum, seninle buluşmuşum; mahmurum, yaratıklarla işim yok… sana av olmuşum gitmiş; ne yapayım oku, yayı artık


Irmağın ta dibindeyim; ne diye gidip de su arayayım… söze gücüm mü yeter? Şu akıp giden ırmağı nasıl öveyim, ne diyeyim ki


Varlığım yok; yük yıkacak yeri ne yapayım? Kurt, çoban oldu bana, çobanın yükünü ne diye çekeyim


A aşk, ne de hoşsun, ne de sarhoşsun; elinde de kadeh… ne kutlu yerdir oturduğun, anlaştığın yer, ne mutludur seni gören can gözü


Senin yüzünden her zerre bir dünya oldu; senin yüzünden her katre can kesildi… senin izini bulan, ne yapacakmış adı sanı


O üstünler üstünü inciyi bulmak için gerçekler denizinde başla yürüyüp gitmek gerek… koşan ayağı neyleyeyim


Birlik silahıyla yolumuzu sen kestin; bütün varımı yoğumu tümden sen aldın… baç alıcıya ne vereyim şimdi


Parıl parıl parlayan Ay’ın yalımlarıyla, büklüm büklüm saçların kıvrıntılarıyla gönlüm hafifledi, yürüdü gitti; sun o ağır sağrağı a benim canım


Belâya, zahmete bakma; aşka sevgiye bak… cevri, cefayı görme; yüzlerce görüp gözeteni gör


Gama lûtuf adını tak; gamdan, dertten neşelen; kurtuluşu, eminliği şu korkudan iste


Kurtuluş dile, eminlik iste; bir bucağa çekilip oturanları seç… Ağzın yolunu gözle, gizlice söylenenleri duy, işit, ağız yolunu açmaya kalkışma

رضا از کرمان در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۷ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴:

درود بر شما 

از این منظر که شما فرمودید موضوع قابل هضمه  ومیشه قبول کرد 

  ممنونم دوست گرامی شاد باشی 

کوروش در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:

برتاس در بر می‌کنم یک لحظه بی اندام او

چون خارپشتم گوییا سوزن در اعضا می‌برد

 

برتاس یعنی چه .؟

کوروش در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

من به دیدار تو مشتاقم و از غیر ملول

گر تو را از من و از غیر ملالی دارد

 

یعنی چه ؟

 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

خواجه در این غزل سیاسی اجتماعی تمام نقدهای اعتقادی و اجتماعیش را از زبان چنگ و عود بیان کرده. زبان موسیقی انتزاعی‌ترین شکل زبان است و رندانه برای گذر از تهدید شیخ و محتسب در بیت آخر نام خودش را هم به عنوان تزویر کار آورده؛ در حقیقت خودش مستقیم خودش را محکوم نکرده (چون از زبان چنگ و عود گفته) و در عین حال محکوم کرده چون شاعر غزل خود اوست.

علی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را:

می گویند شکر نعمت خودش نعمت دیگری است و اگر آن را فهمیدی آنوقت شاکر هستی (اسم فاعل)

شکرمغز است ونعمت همچوپوست 

روغن مغزاین که شُکرت هم ازاوست 

شکر نعمت خود بود یک نعمتی  

آن که این نعمت نداند نقمتیست

شکرنعمت می برد تا کوی دوست 

نعمت شکرت برد در کوی دوست

Mahdi Kalhor در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۵:

بنظر میاد اینطور چالبتر میشه اگر بخونیم:

 

شوی زنِ زشت، رویِ نابینا بِه

علی احمدی در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:

سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوست

که هر چه بر سرِ ما می‌رود ارادتِ اوست

سر ارادت یعنی سر سپردگی .یعنی ما سرسپرده آستان معشوق هستیم و می پذیریم که در این راه هرچه بر سر ما آید از دایره خواست و اراده  او خارج نیست.

این موضوع برخلاف اراده انسان نیست همه تصمیمها طبق قوانینی انجام می شود که خداوند بر جهان وضع کرده است و از این جهت خواست خدا هم تلقی می شود ولی ممکن است مطلوب او نباشد .مثلا مدیری اختیار کاری را به کسی می دهد ولی او سوء استفاده می کند طبیعیست که مدیر خواسته تا او این اختیار را داشته باشد ولی کاری که او انجام داده مطلوب او نبوده است .در قرآن کریم در آیه ای این مطلب آمده است .وَإِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ۖ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِنْدِکَ ۚ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ می گوید همه کارهای خوب و بد مورد خواست خداست یعنی امکان انجام کار خوب و بد برای انسان فراهم شده ولی خداوند به انجام کار بد فرمان نمی دهد.

نظیرِ دوست ندیدم، اگر چه از مَه و مِهر

نهادم آینه‌ها در مقابلِ رخِ دوست

هرچند از ماه و خورشید بعنوان آینه ای از رخ دوست بهره گرفتم باز هم خود دوست چیز دیگریست و مانندی ندارد.

صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد؟

که چون شِکَنجِ ورق‌هایِ غنچه تو بر توست

به همین علت دلم برایش تنگ است مثل غنچه بسته ای که گلبرگ هایش آنقدر به هم فشرده و بسته اند که باد صبا هم نمیتواند از آن باخبر شود و برای دوست شرح دهد

نه من سَبوکش این دیرِ رندسوزم و بس

بسا سَرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

سبو همان کوزه است که وقتی حافظ خودش را سبوکش می داند می تواند کوزه می باشد . حافظ دنیا را دیر رند سوز می داند .رندان پاکانی بودند که در ظاهر خوشایند نیستند .یعنی افرادی با ظاهر ناخوشایند و باطن پاک .دنیا برای این افراد کار را سخت می کند و آنان را می سوزاند .حافظ می فرماید فقط من نیستم که در این دنیا دچار گزند و چالش می شوم و با سنگ بر سبویم می زنند.

در مصرع دوم بسا سرا یعنی چه بسیار سر ،مثل ترکیب بسا کسا که به دیدار تو آرزومند است که یعنی چه بسیار کس که به دیدار تو آرزو دارد.

پس می گوید غیر از منِ سبوکش افراد زیادی هستند که سری چون سبو دارند و هدف سنگ دنیا قرار می گیرند .سری که پر از باده امید است و عشق می شناسد و بر آستان دوست ارادت دارد هدف سنگ ملامت قرار می گیرد.

مگر تو شانه زدی زلفِ عنبرافشان را؟

که بادْ غالیه‌سا گشت و خاکْ عنبربوست

شاید تو زلف خود را که بوی خوش عنبر دارد شانه زده ای که هم باد و هم خاک بوی تو را به خود گرفته اند و خوشبو شده اند .مهم نیست که سنگ بر سبوی سرم بزنند بوی تو همه جا پیچیده است

نثارِ رویِ تو هر برگِ گل که در چمن است

فدای قَدِّ تو هر سروبُن که بر لبِ جوست

هر گلبرگی در چمن نثار روی زیبای تو باشد و هر سرو بلند قدی که در کنار جوی آب است فدای قد تو باشد. بودن تو به ما امید می دهد .

زبانِ ناطقه در وصفِ شوق نالان است

چه جای کِلکِ بریده‌زبانِ بیهُده‌گوست؟

زبان گویا در وصف شوق وصال تو نالان است و تو را می خواند.قلم که زبانش بریده باد سخن بیهوده زیاد می گوید و شکایت می کند تو به خود نگیر.

رخِ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

چرا که حالِ نکو در قَفایِ فالِ نکوست

خیال رخ تو در دلم افتاد پس به مرادم که وصال توست خواهم رسید چون این را به فال نیک می گیرم و حالم نیکو خواهد شد 

نه این زمان دلِ حافظ در آتشِ هوس است

که داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست

اینکه من هوس وصال تو را دارم فقط مربوط به این زمان نیست بلکه مثل گل لاله خودرو (شقایق) که از روز ازل داغدار است من هم از پیش از آفرینش داغ هوس وصال را در دل دارم(ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم)

آنچه از روز ازل و ابتدای آفرینش با آن آشنایی دارد عدم اطمینان است که پیش از آفرینش ما هم بوده است و از طرفی  معشوق نماد اطمینان کامل است و انسان همیشه شوق وصال به اطمینان کامل دارد و معشوق او را به سوی خود می طلبد. پس عشق ازلی و ابدی است همیشه بوده و همیشه خواهد بود. 

شمس (ساقی) در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷:

«اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق»


قطعاَ در این بیت منظور حضرت حافظ از «فراق»، جدایی نیست زیرا جدایی حاصل شده و جای وصال را گرفته است و در واقع فراق در دست است؛ اما حافظ «فراق» را عامل جدایی می‌داند یعنی فراق که در اصل مصدر است (جداشدن) را در این‌جا با صنعت «تشخیص و جان‌بخشی» فاعل فارق (جداکننده) می‌داند. یعنی آنچه و یا آنکه موجب جدایی، شده است، که می‌گوید او و خانمانش را می‌کُشم و از بین می‌برم لذا وقتی عوامل جدایی از بین بروند آنگاه وصال رخ می‌دهد. 

در زندگی معمول افراد فتنه‌انگیزی هستند که موجب قهر و جدایی انسان‌ها می‌شوند و گاه اشتباهات و یا خلق و خوی خود افراد موجب مفارقت می‌شود و این افراد با اشتباهات و یا خلق و خوی خود عامل جدایی و فراق می‌شوند.

بین عاشق و معشوق گاه عوامل عدم وصال، تفاوت طبقاتی و طایفه‌ای است که وصال رخ نمی‌دهد. مثلا دختر و پسری که همدیگر را دوست دارند گاه به همین علل به وصال هم نمی‌رسند مانند داستان استاد شهریار که اختلاف طبقاتی با معشوقه‌اش داشته است.

مثلا در عرفان اسلامی یکی از علل هجران امام زمان (ع) دوری از خدا و همچنین «گناهکاری» انسان‌هاست که موجب «فراق و جدایی» شده که از دیدگاه عرفانی، انسان‌هایی که مبرا از گناه و معصیت‌اند امام زمان را زیارت می‌کنند و فراقی وجود ندارد.

رادین رادین در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۹:

رضا ترکمان سروده:در برنامه گل‌های رنگارنگ شماره ۵۰۱ هم هست البته.

 

از خرابی می‌گذشتم، منزلم آمد به یاد

دست‌و‌پا گم‌کرده‌ای دیدم، دلم آمد به یاد

سر‌به‌هم‌آورده دیدم برگ‌های غنچه را

اجتماع دوستان یک‌دلم آمد به یاد

 

که البته بیت را از صائب آورده

 

فرهود در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی:

و زمانی‌که ترازو نباشد، حتی اگر به او بیشتر (از حقش) ببخشی؛ بخشش‌ها را نمی‌فهمد و راضی نیست.

قِسَم (جمع قسمت): بخشش‌ها

آگهی: فهم

 

مظفر طاهری در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:

در این نبرد چرا رخش با رستم نبود؟

۱
۱۹۷
۱۹۸
۱۹۹
۲۰۰
۲۰۱
۵۷۳۱