گنجور

حاشیه‌ها

فرزانه در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

۱_ بُگریز ای میرِ اَجَل*! از ننگِ ما، از ننگِ* ما زیرا نمی‌دانی شدن همرنگِ ما، همرنگِ ما * فرار کن و از ما دور شوای خواجه، از ننگ مستی ما رِندان(پاکباخته ایم )، چون تو توان همرنگ شدن با ما را را نداری و نمی دانی چگونه است. *میراجل : خواجه صاحب منصب *ننگ: پاک باختگی، دست از دنیا کشیدن ۲_از حمله‌های جُندِ* او، وز زخمه*های تُندِ او سالم نمانَد یک رَگَت بر چنگِ ما، بر چنگِ ما *از حمله های لشگر عشق و زخم های که از خود باقی می گذارد، حتی یک رگت هم از این زخم ها در امان نیست مانند زخمه های که بر چنگ وارد می شود و هیچ سیمی در امان نیست . *جَند:لشگر *زخمه: مضراب های که بسیم الات موسیقی وارد می شود ،زخم *چنگ: دست ، نوعی ساز ۳_ اوّل شرابی درکَشی، سرمست گَردی از خوشی بی خود شوی، آنگه کُنی آهنگِ ما، آهنگِ* ما *راه همراه و همرنگ شدن با ما اینست که اول از شراب عشق بنوشی و سرمست و مدهوش بشوی.وقتی از خود بیخود شدی قصد همراهی ما کنی . *آهنگ : قصد و نیت ۴_زین باده می‌خواهی برو، اوّل تُنُک* چون شیشه شو چون شیشه گشتی، برشکن بر سنگِ* ما، بر سنگِ ما *از این باده اگر می خواهی بنوشی باید مانند شیشه نازک بشوی یعنی از پدیده های دنیوی و تیرگی درونت رها بشی، وقتی از من کاذب رهاشدی انوقت سنگ وجود عاشقان الهی وجودت را می شکند و لبریز از عشق خواهی شد . *تُنُک: نازک سنگ: من حقیقی، شخصیت عشاق ۵_ هر کان مَیِ اَحمَر* خورَد، بابرگ* گردد برخورَد* از دل فراخی‌ها* بَرَد دلتنگِ ما، دلتنگِ ما هر کس از شراب سرخ عشق بنوشد توانگر و بی نیاز از دنیا می شود و از قدرت عشق بهره می برد و از گشایشی قلبی که برای دیدار ما ایجاد شده دچار دلتنگی می شود.دلتنگی او برای بهره روحانی است. *می احمر: شراب عشق *با برگ : توانگر،بی نیاز *برخورد: برخوردار شدن *از دل فراخی :گشایش قلبی ۶_ بس جَرّه‌*ها در جُو* زند، بس بربطِ شش تُو* زند بس با شهان پهلو زند* سرهنگِ* ما، سرهنگِ ما *بسیار سبو های دل خود را در جویبار عشق وارد می کند و از آبِ حیات پر می کند و از خوشی بربط می نوازد و بسیار باپادشاهان از بی نیازی برابری می کند ،ان کس که امیر ما باشد . *جره: سبوو کوزه *جو: جویبار *بربط شش تو: نوعی ساز ، بربط شش سیم *پهلو زند: برابری، رقابت * سرهنگ : امیر ، سردار ۷_ماده است مرّیخ زَمَن*، این جا در این خنجر زدن* با مِقنَعه* کِی تان شدن در جنگِ ما، در جنگِ ما؟! ستاره مریخ که نماد خدای جنگ است از جنگیدن با عاشقان می ترسد ،چگونه می شود که با کسی که مانند زنان از جنگ می ترسید جنگید ؟! *زمن: زمان *خنجر زدن : جنگیدن *مقنعه: روسری ۸_ گر تیغ خواهی تو ز خَور*، از بدر* برسازی سپَر گر قیصری*، اندرگذر از زنگِ* ما،از زنگِ ما *اگر از پرتو خورشید شمشیر بسازی و از ماه سپر بسازی ،اگر امپراطور روم هم باشی از غلامان و سپاه ما باز بگذر و دور باش.(بردگان عاشق از امیران برتر هستند). *تیغ : شمشیر *خور: خورشید *بدر: ماه *قیصر : امپراطور روم *زنگ:غلام ، برده (سیاهپوست) ۹_ اسحاق شو در نحرِ *ما، خاموش شو در بحرِ ما تا نشکند کشتیِ تو در گَنگِ ما، در گَنگِ* ما *همچون اسحاق پیامبر آماده قربانی شدن باش(اشاره به سفر تکوین_تورات )، و در دریای عشق ساکت و بی حرکت باش(تمام من های کاذبت رو از دست بده) تا مبادا کشتی روح تو در دریای عشق الهی تباه شود. *نحر: قربانی *گنگ: رود مقدس

حمید رضا۴ در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:

خیام خود با ساده ترین زبان می گوید:

می خوردن و شاد بودن آیین منست / فارغ بودن ز کفر و دین دین منست.

آشکارا، او که مانند همه ما انسان بود،اینرا نگفته که فقط می میخورده، فقط احساس شادی میکرده، و یا همیشه ذهنش فارغ از دین و کفر بوده. براستی نیازی به گوشزد نبود.

بانوی گرامی، شما آزادید آنچه خیام خود گفته را به کنار بگذارید و به هر دلیلی تصمیم بگیرید و انتخاب کنید «آن یکی را شاید نبوده، این یکی را چرا بوده، و آخری را اصلا نبوده».

و من هم آزادم با احترام بگویم این گونه طرز اندیشه ارتباط انسانی را گیج و مبهم، و از رشد عقلی جامعه جلوگیری کرده و می کند.

امید وکیل در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۴:

واژه‌های این غزل زیبا و دیگر غزل‌های دیوان کبیر نشان می‌دهد که زبان فارسی در طی قرون دچار جمود و ایستایی شده است، و نه تنها دایره‌ی واژگانی افزایش نداشته بلکه کاهش هم پیدا کرده است و خیلی از لغات منسوخ، مطرود و یا مهجور شده‌اند.

و این ضعف زبان ما می‌باشد.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۶ در پاسخ به نفس دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

فکر نکنم بزرگترین باشه !این یعنی از همه بزرگتر !ولی بزرگ هست ...

درود به شهریار

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۷ در پاسخ به شبرو دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

درود به شبرو عزیز !

 

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۲ در پاسخ به امیر دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

:-)

با شما موافقم ... من هم نمیدانم کدام شعر را دوست دارم از هر شاعر هر شعر برایم حسی دارد ...بین این همه شاعر یکی را ، یک شعر را  انتخاب کردن :

گزینه /4/هیچ کدام :-)

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۷ در پاسخ به همراز دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

استاد میدانست که عشق دردناک است ...و او خواست خود را از معشوق جدا کند ...برای راحتی روح ...اما میدانست که این هم گول زدن خویش است ...هیچ کس برای او نشد 

برای هرفردی تنها یک نفر همان هست ...یک نفر مادر ...یک نفر پدر ...یک نفر معلم ...یک نفر دوست ...یک نفر یار ...یک نفر همسر ... اگر این یک دو شود که دیگر معنا ندارد ...

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۴ در پاسخ به امید دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

او تا آخرین لحظه عاشق بود ...هیچ عشقی پایان ندارد ،حتی بعد از مرگ...چه قدر برای استاد سخت بود که خودش جدایی را به وصال ترجیح داد ...این همان عشق است ...هیچ عشقی با وصال پایان ندارد ...

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۹ در پاسخ به نجاتی دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

چه عشق هایی که در پرده به جان آمد 

و در خاکهای سیه به خواب ناب رفت ...

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:

معشوق مذکر ...و حرفهایی از این دست ...

چه چیزی به ما میرسد اگر این طور باشد!

به نظر من بحث در این موارد نه سودی دارد و نه نتیجه ای ... ؛

از شعر لذت باید برد ...

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۲۰ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه 

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود ...

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۷ در پاسخ به مهران دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳:

به نظر من اما او میگوید که از حال بهترین لذت را ببر ...

گذشته را فراموش کن ...چون گذشته از خاطرات پر است و خاطرات خوب و بد باز غم میآورد چون گذشته است ...گذشته پر ازدرد است چون گذشته است ...

و به آینده نیاندیش و فکر نکن ...چون آینده از اتفاقات گمنام پر است و این ترس میآورد ...و ترس غم ... و غم با ترس آمیخته میشود و اضطراب میآورد...

پس حال، بهتر است 

زمان حال بهتر است اگر به این دو فکر نکنی ...

اما مگر میشود که فکر نکرد !

نمیشود !

هرچه هم بخود کار کنی تا این کنی نمیشود ...این جزئی از وجود آدمی ست و رهایی از وجود نمیشود !

غافل شدن از این دو عواقب بدی دارد ...ولی فکر کردن هم عواقب بد ...

منظور خیام این نیست که فقط در حال باشم و آن دو را غافل ...او توصیه کرده که انصارا رعایت کنیم ...یعنی حد وسط باشیم ... .

او به حیات دیگر اعتقاد داشته ...همین فرصت شمردن که در اشعارش هست نشان میدهد که به حیات دیگر هم اعتقاد داشته ؛حتی اگر هم نداشته باشد به این فکر میکرده که بهشت و جهنم هست ولی شاید در مکانی در آن دنیا و طبق حرفهایی که برخی میزنند نه ...

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:

بارها گفته ام و بارِ دگر میگویم 

که منِ دلشده این ره نه به خود می پویم 

این غزل توصیف و وصف الحالِ شخصِ لسان الغیب حافظ و چگونگیِ سرایشِ این غزلیاتِ زیبایِ عارفانه و پاسخی ست به آن گروه که حافظ را شادی خوار و عشرت طلبِ این دنیای دون میدانند. حافظ می‌فرماید او پیش از این در ابیات بسیاری بارها به این مطلب اشاره کرده است از جمله " مرا روزِ ازل کاری بجز رندی نفرمودند" و اکنون نیز بارِ دیگر تاکید میکند که حافظِ دل از دست داده و عاشق، این راهِ رندی و عاشقی را به اختیار و اراده خود نمی پیماید ، بلکه این خداوند یا زندگی ست که او را به این راهِ معنوی سوق می‌دهد، راه او دریافتِ می و شرابِ عشق و معرفت است تا خود از آن بهره برده و سپس در قالبِ غزلیاتِ نابِ عارفانه و عاشقانه، آنرا در اختیار بشریت گذارد تا در هر عصر و زمانی از آن بمنظورِ بهبودِ کیفیتِ زندگی و رشد و تعالی فردی و جمعی استفاده کنند . 

در پسِ آینه طوطی صفتم داشته اند 

آن چه استادِ ازل گفت بگو می گویم 

حافظ میفرماید همانطور که طوطی را برای یادگیریِ کلماتِ تقلیدی در روبروی آیینه قرار داده و در پس یا پشت  آیینه شخصی با آن طوطی سخن میگوید، پس خداوند یا هستیِ مطلق نیز در پشتِ آئینهٔ زندگی او را همچون طوطی (طوطی صفت) در نظر گرفته و کلماتی را برایِ وی بیان میکند، پس هرآنچه حافظ میگوید همان چیزهایی ست که استادِ ازل و خالق یکتا بیان میکند، حافظ در اینجا نیز نفس شکنی می کند چرا که طوطی معانیِ سخنان تقلیدی را نمی داند و تنها از سرِ تقلید کلماتی را بیان میکند و با شناختی هرچند اندک از حافظ میدانیم که آوازهٔ شخصیتِ آسمانیِ او آفاق را در نوردیده و اندیشمندانِ جهان را به اندیشیدن در بارهٔ اندیشه های او وا می‌دارد .

من اگر خارم و گر گل  چمن آرایی هست 

که از آن دست که او می کشدم  می رویم 

خار کنایه از وجه فرعونی و خویشتنِ دروغینِ انسان است و گل نماد انسان زنده شده به خداوند که خانهٔ دل را از غیرِ دوست خالی کرده باشد، پس حافظ می‌فرماید اگر انسانها او را بصورت خار یا کسی که از روی منیت  خود این ابیات را سروده است شناسایی و قضاوت کنند  و یا او را گُل بدانند که تمامی ابعاد وجودی او تبدیل و مسِ وجودش طلا شده است و سپس این مطالبِ معنوی را بصورت غزل بیان میکند، هر طور که تصور کنند، بدانید که چمن آرا و باغبانی هست که هرطور او کشت کند و مرا به آن سوی که خواست اوست کشانده، روییده و رشد میکنم . 

دوستان عیبِ منِ بی دلِ حیران مکنید  

گوهری دارم و صاحب نظری می جویم 

حافظ همهٔ انسانها را دوستانِ خود میداند، او با هیچ کسی سرِ عناد و ستیزه ندارد، پس حتی منتقدانِ خود را نیز دوستان  خطاب کرده، میفرماید او عاشقی دل از کف داده است که در حیرت بسر میبرد، چگونگی شکل گیری هستی، شناخت ابعاد مختلفِ وجودیِ انسان و جایگاه و نقشِ او در هستی، هدف از آفرینش انسان و چگونگی رابطهٔ او با خالق  از جمله حیرانی های او و سایر عرفا در این جهان است ، حافظ رمز گشایی از اسرار هستی را که واقعآ موجبِ حیرانیِ هر انسانِ پرسشگری هستند گوهری کمیاب میداند، گوهری که صاحب نظران قدر آن را دانسته و بهای آن را میدانند، گوهری که پاسخ تمامیِ سوالاتِ منطقیِ انسانِ پرسشگر است و این گوهرِ معانی نزد حافظ و سایر بزرگان بوده و آنان سعی کرده اند در قالب آثار ارزشمند خود این گوهر را به رایگان تقدیم صاحب نظر و گوهر شناسان کنند تا موجبِ رشد و تعالیِ آنان و در نتیجه تحولِ اجتماع شود .

گرچه با دلقِ ملمع  میِ گلگون عیب است 

مکنم عیب کز او رنگِ ریا  می شویم 

ممکن است شخصی از حافظ علتِ در پرده و رمز گونه سخن گفتنش را جویا شده، سوال کند چرا این مطالب و گوهرِ گرانبها را به وضوح و بدونِ کنایه و استعاره به انسانها عرضه نکرده و منظورِ خود را صریح بیان نمیکند، چرا سخن از مِی و ساقی، شاهد و مویِ میان، خال و ابرو، لب و زلف رانده و از واژگان و اصطلاحاتی اینچنین بهره می‌برد که ممکن است اشخاصی را به ذهن برده و بر مبنایِ معانیِ معمول و روزمره این واژگان اثر را معنی و در نتیجه ترویجِ فسق شود ، حافظ پاسخ میدهد او واقف است که سخن از می و شرابِ قرمز و سایر اصطلاحاتِ عرفانی با دلقِ مُلَمَّع که نمادِ خداشناسی و دینداری ست همخوانی نداشته و عیبی برای اینگونه سخن گفتن است، اما از محاسنِ این شیوهٔ بیانِ مطالبِ عارفانه این است که او رنگِ ریاکاری را از دلقِ خود شسته و همچنین خود را از اتهام ریا کاری مبرا میکند، بسیاری به دلیلِ اینگونه سخن گفتن حافظ را از فرقهٔ ملامتی ها میدانند که خطا می کنند، چرا که احوالِ ملامتی ها در آن زمان بر همگان آشکار است که پیوسته خود را سرزنش می کردند و عامداً به خود ریاضت و سختی می‌دادند ولی حافظ که عاشقِ زندگی و زیبایی های آن بوده و بر برخورداری از نعمتهای این جهان تاکید میکند صرفاََ نمی‌خواهد انسانی معنوی و عارف معرفی شود، بگذار مردم گمان کنند او شراب میخورد و یا اهل عشرت و خوشی های زودگذرِ این جهان است، صاحب نظران و گوهر شناسان که باید حافظ و اندیشه های او را شناخته و قدر بدانند برای او کفایت می‌کند. دلق ملمع یا رنگارنگ کنایه از اعتقادات و باورهای مذهبی با رنگها و اشکال گوناگون  است که هدفِ نهاییِ آنها یکی بوده و آن رسیدن به وحدت و یگانگی انسان با خداوند است. مُلَمَّع به شعرِ مرکب از مصراعِ عربی و فارسی نیز گفته می شود که با اتحادشان موجبِ انتقالِ بهتر و روانترِ مفهومِ مورد نظرِ شاعر می گردد.

خنده و گریهٔ عشاق ز جایی دگر است 

می سرایم به شب و وقتِ سحر می مویم 

شادی و غم و سایرِ احساساتِ انسانها بواسطۀ هیجانات و  برآمده از فکر و ذهن آنهاست ، اما در باره عشاق به گونه ای دیگر است، شادی و خندهٔ آنان درونی، ذاتی و بدون عوامل بیرونی بوده و گریه و غم آنان نیز از جنس دیگری میباشد،  غم و غصه را به درونِ انسانِ عاشق راهی نیست و تنها غم او غمِ دوری از اصلِ خود یا معشوقِ ازلی ست، پس سرودنِ این ابیات نیز احساسی و بر مبنای هیجاناتِ طبیعیِ انسان نیست، حافظ در شب هنگام که میتواند هر لحظه باشد آنچه از سوی استادِ ازل بر قلب و فکرِ او جاری می‌شود را در قالبِ ابیات و غزلها بر زبان آورده و در هنگامِ سحر یعنی وقتی حقایق برای او روشن شد مویه و زاری میکند زیرا هرچه حقیقت بر عاشق آشکار  شود او بیشتر پی به غربتِ خود در این جهان برده و غمِ فِراق و جدایی از اصلِ خود را که عشق است عمیق تر حس میکند .

حافظم  گفت که خاکِ در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشکِ ختن می بویم 

حافظم یعنی کسی که مرا حفظ میکند، این صیانت میتواند از معرفت و گوهری باشد که حافظ به آن دست یافته است، یعنی بدون لطف و عنایاتِ حضرتِ دوست امکانِ از دست دادنِ گوهرِ حضور بسیار است، پس حافظ از حافظِ خود پیغامی دریافت میکند که کمتر از میخانه و می سخن بگوی و یا اینکه آیا به اندازه کافی از شراب روحانی بهره نبردی؟ تا کی قصدِ طلبِ می داشته و خاکِ در میخانه را می بویی ؟ پاسخ حافظ از جنسِ عشق بوده و از در میخانه مشک ختن  یا خود حضرت معشوق را طلب میکند، یعنی تا وصل کامل به حضرتش از میخانه دست نمی کشد و این کارِ اصلی انسان است در جهان، حافظ عیبی بر این کار متصور نیست یعنی که عاشق باید بر این طلب اصرار ورزد تا به منظورِ نهایی و زنده شدن به عشق یا خداوند برسد .

 

 

عطا در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۴۰ - تمثیل در بیان ماهیت صورت و معنی:

برو بزدای روی تخته دل
در شرح لاهیجی چنین آمده:

برو بزدای اول تخته دل

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۶ در پاسخ به رادمن دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:

با نظرتون زیاد موافق نیستم ولی همون چند درصد کمی هم که موافق باشم میتونم بگم که این چیز اگر درست باشه بیشتر برای این هست که فردوسی اشعارش آمیخته با حماسه و فرهنگ و ستایش و ادب هشت که مایه هایی از عشق به وطن و سرزمین و یار هست و ترکیب عجیبی از تمام محتوای اشعار و پیچیدگی خاصی داره و کمی هم سخت هست مسلما درک کردن ش و معنی کردن ش و خیام هم که یک معما خاص هست هم شخص خیام هم اشعارش با وجود کتب ای که براش نوشته شده تفکرات و ...باز هم اینها از دید نویسنده هست و مهم این هست که از دید خیام شعررو نگاه کرد و این مشکل اساسی هست ... .کشور ما هم که سرانه مطالعه خیلی کم هست این چند سال ،مطالعه اشعار هم که جزو این مطالعات هست اون چند درصد کمی هم که مطالعه میکنن و اگر بیان بخونن زیاد درک نمیکنن شعر رو ...به نظر من همه اینها باعث این مشکلات شده ... تازه مشکل اسا این هست که اگر وضع جامعه خوب باشه ،هرکسی به فکر کردن شور و اشتیاق موسیقی و فرهنگ میره ولی اگر نباشه دیگه ذهن آدم از این ها دور میشه ... پس وضع جامعه تاثیر بسزایی داره ...متن از استاد شفیعی کدکنی به یاد دارم که همین رو گفته بودن ... 

این به نظر من دلیل اصلی هست ؛البته سوتفاهم نشه و کسی به خود نگیره من به صورت کلی و کمی باجزئیات این مشکلات که باعث این موضوع هست رو گفتم ... در هر صورت اگر کسی ناراحت شد عذر میخوام و میخوام که به دل نگیره :-)

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱:

در فیلم برباد رفته رت باتلر در جواب اسکارلت گفت که جهنم در همین دنیا هست ...

...

به راستی آیا مکانی با نام بهشت هست ؟یا جهنم ؟

هست !مطمئنا هست ؛

اما باید بدانیم که همین دنیا هم بهشت و جهنم هست و باید به این توجه کنیم که دوری از خدا جهنم هست نه قرار گرفتن در جهنم .

احمد نیکو در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱:

ترکیب طبایع ارنگشتی کم و کاست 

صورت بستی که طبع صورتگر ماست

پرورد و بکاست تا بدانند کسان

کاین عالم را مصوری کامرواست 

(رباعی شماره ۲۲ از شاه نعمت اله ولی )

م.م. در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

سلام، تفسیر زیبایی از این شعر در این لینک آمده است. 

بینا در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۲۵ - گریه کن:

خود عارف هم در کنسرتی در تهران "گریه کن" را اجرا کرده ولی ضبطی ازش موجود نیست! 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:

بند اول کلام من کمی بد بود و این باعث شد که این طور باشد که من خیام را به یک کودک خردسال متهم کنم ...ولی واقعا منظور من این نبود ... .

دلایلی که به گفتن این سروده گفتم هم البته منطقی نبود ولی شاید واقعا خیام اینگونه بود ...

شاید هم نه !

بالاخره باید این را بدانیم که او هم مثل ما یک فردی بود عادی و با تفکرات و روحیات و ...خود خیام شد ...خیامی که قرنها قرن اشعارش ما را به تفکر و به ما حس خوبی میدهد ؛

او انسان ماوراء نبود !

پس حتما مثل ما انسان ها بود ولی تفاوت انسان ها با هم در این است که هر کش بر اساس وسع و قد خود ،تفکرات ش بالاتر است ؛و او هم شاید اینگونه بود که البته حتما نه شاید .

ولی به نظر من می خوردن آیین او نبود ؛ولی شاد بودن چرا ...

اما فارغ بودن نه ؛

شاید از اشعارشان اینگونه در ذهن بیاید ولی باید بدانیم که هیچ انسانی فارغ نمیتوان باشد هرچند اگر این بخواهد و بگویید که هستم ... و بالاخره در لحظه ای از زندگی میابد که هیچگاه فارغ نبوده...

۱
۱۶۶۹
۱۶۷۰
۱۶۷۱
۱۶۷۲
۱۶۷۳
۵۷۲۹