گنجور

 
عارف قزوینی
 

به مناسبت درگذشت کلنل محمد تقی‌خان پسیان

گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد

ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد

هر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد

دل ز دست غم مفر ندارد

دیده غیر اشک تر ندارد

این محرم و صفر ندارد

گر زنیم چاک، جیب جان چه باک

مرد جز هلاک هیچ چارۀ دگر ندارد

زندگی دگر ثمر ندارد

شاه دزد و شیخ دزد و میر و شحنه و عسس دزد

دادخواه و آن که او رسد به داد و دادرس دزد

میر کاروان کاروانیان تا جرس دزد

خسته دزد بس که داد زد دزد

داد تا بهر کجا رسد دزد

کشوری بدون دست رد دزد

بشنو ای پسر، ز این وکیل خر

روح کارگر می خورم قسم خبر ندارد

که این وکیل جز ضرر ندارد

دامنی که ناموس عشق داشت می درندش

هر سری که سرّی ز عشق داشت می برندش

کو به کوی و برزن به برزن همچو گو برندش

ای سرم فدای همچو سر باد

یا فدای آن تنی که سر داد

سر دهد زبان سرخ بر باد

مملکت دگر، نخل بارور، کاو دهد ثمر،

جز تو هیچ، یک نفر ندارد

چون تو باشرف پسر ندارد

ریشۀ خیانت ز جنگ مرو اندر ایران

ریشه کرد زان شد دو نخل بارور نمایان

یک وثوق دولت یکی قوام سلطنت زان

این دو بدگهر چه ها نکردند

در خطا بدان خطا نکردند

آنچه بد که آن به ما نکردند

چرخ حیله گر، زین دو بی پدر،

ناخلف پسر، زیر قبۀ قمر ندارد

آن شجر جز این ثمر ندارد