گنجور

رباعی شمارهٔ ۸۳

 
خیام نیشابوری
خیام » رباعیات
 

کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند

از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

می در کف و زلف دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نماند این روزی چند

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

نسخهٔ چاپی و مصور رباعیات خیام - تصحیح فروغی، تصاویر محمد تجویدی، خط جواد شریفی - امیرکبیر - ۱۳۵۴ » تصویر 46

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فرزانه در ‫۱۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۰۹:۱۵ نوشته:

کم کن طمع از جهان و می زی خرسند
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

 

مجید در ‫۱۱ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۱۷ نوشته:

می خوردن و مست شدن در نظر عرفا به همواره به معنی مستی و بیخبری از دنیا تلقی شده است و دلبر و جانان عارف نیز همیشه حضرت حق بوده و نهایت آرزوی عارف وصال دائم به اوست , اگر از جهان طمع بریدیم و در بند چون و چرایی زمانه گرفتار نشدیم و اگر بیخبر از دنیا به وصال دوست رسیدیم قطعا" به لطف خدا هم و غم روزگارمان نیز سپری خواهد شد , انشاءالله .

 

مهران در ‫۱۰ سال و ۱۲ ماه قبل، پنج شنبه ۸ مهر ۱۳۸۹، ساعت ۰۸:۴۰ نوشته:

اما حکیم عمر خیام عارف نبوده بلکه دانشمند بوده است. در زمانی‌ هم که زندگی‌ میکرده کسی‌ از شعر‌هایش خبر نداشته است. منظور وی نه می عرفا و عشق وی هم به خدای موهومی نبوده است. منظور وی دقیقا همان چیزی است که شعر‌هایش می‌گوید. از خود چیزی بی‌ منطق نسازید. خیام اعتقادی به حیاتی‌ دیگر نداشته و تنها بما می‌گوید که فرصت را غنیمت شمرده از دو روز زندگی‌ استفاده کنید.

 

ملیکا رضایی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۷ پاسخ داده:

به نظر من اما او میگوید که از حال بهترین لذت را ببر ...

گذشته را فراموش کن ...چون گذشته از خاطرات پر است و خاطرات خوب و بد باز غم میآورد چون گذشته است ...گذشته پر ازدرد است چون گذشته است ...

و به آینده نیاندیش و فکر نکن ...چون آینده از اتفاقات گمنام پر است و این ترس میآورد ...و ترس غم ... و غم با ترس آمیخته میشود و اضطراب میآورد...

پس حال، بهتر است 

زمان حال بهتر است اگر به این دو فکر نکنی ...

اما مگر میشود که فکر نکرد !

نمیشود !

هرچه هم بخود کار کنی تا این کنی نمیشود ...این جزئی از وجود آدمی ست و رهایی از وجود نمیشود !

غافل شدن از این دو عواقب بدی دارد ...ولی فکر کردن هم عواقب بد ...

منظور خیام این نیست که فقط در حال باشم و آن دو را غافل ...او توصیه کرده که انصارا رعایت کنیم ...یعنی حد وسط باشیم ... .

او به حیات دیگر اعتقاد داشته ...همین فرصت شمردن که در اشعارش هست نشان میدهد که به حیات دیگر هم اعتقاد داشته ؛حتی اگر هم نداشته باشد به این فکر میکرده که بهشت و جهنم هست ولی شاید در مکانی در آن دنیا و طبق حرفهایی که برخی میزنند نه ...

 

محمود در ‫۱۰ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۰۸:۴۹ نوشته:

منظور شعر کاملا واضح و بدون پرده است و شخصیت خیام هم در تمامی سروده هایش کاملا شفاف است.خیام شخصیت کاملا عقلانی و غیر مذهبی و غیر عرفانی دارد و تقریبا در تمام اشعارش به پایان زندگی همراه با مرگ اشاره میکند.
لطفا مصادره به مطلوب نفرمایید.

 

محمود در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱، ساعت ۱۶:۳۵ نوشته:

من نمی دونم این بدبخت باید چه جوری می نوشت دیگه که بگه بابا من می می خوام

 

امین کیخا در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۱۱:۲۶ نوشته:

داستان یزدانشناخت (عرفان) و فقه در همه جا همانند نیست مثل نگارش و واژه شناسی که هر کلمه ریشه وستاک خود را دارد ولی ان کلمه ممکنست نگارش خطی خوبی نداشته باشد و توجه کمی به ان شود در خوشنویشی حالا موضوع یزدانشناخت ذات باری تعالی است خداوند گروگر و کندا و فقه تکالیف مومنان را برمی خواند البته کم نیستند کسانی که فقیه هستند و یزدانشناس اما این پیوند دروا و ضروری نیست و هر عارفی فقیه نیست و داستان فلسفه هم خود جداست حکیمان متالهه و عارف و فقیه و فیلسوف کم هستند و بارها نالیدهاند از هم ، گر نه که حلاج بر دار نمی رفت و قاضی حمادی حکم اعدام و مرگ ارزانی به او نمی داد و نیز خواجه ابو القاسم القشیری که خود مومن وعارف بوده بدحلاج نمیگفت و رابعه را گمراه نمی شمرد

 

امین کیخا در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۳۲ نوشته:

بیوس یعنی طمع و نابیوسان غیر منتظره

 

تمیم در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۰۰ نوشته:

مجید جان دوست گرامی ، شاید گمان شما این باشد که در دید عرفا مستی و نوشیدن می بیخبری از دنیا است و دلبر و معشوقه هم معنای حضرت حق را میدهد اما باید یادمان باشد که شاعر هم انسان بوده و سرشار از احساسات و شهوات ، من فکر میکنم منظور شاعر مستقیماً " می " و "معشوقه " به معنی واقعی آن بوده است .

 

هیچ در ‫۶ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۴۹ نوشته:

زیبایی شعر در آن است که هر کس بقدر شعورش از آن برداشتی می کند . دانشمند فرزانه ای چون عمر خیام که عُمر خود را به خدمت همنوعش گذرانده هرگز نمی توانسته که یک مست لاابالی بوده باشد او مست می نابی بوده که با چشم سر نمی توان به آن نگریست از جانب حضرت دوست است و بس .
می نوش که عمر جاودانی اینست /خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست / خوش باش دمی که زندگانی اینست .
اون خیامی که بعضی از عزیزان میگن که اصلا نباید به عمر جاودان اعتقادی داشته باشه! پس می حقیقی در عالم است که بقول اوستاد آدمی میبنده به کمرش و با اون به گور میره … درضمن چطور در شعر نمک ، ماه ، دریا ، رود ، دوست ، رخ و… معانی مختلف و تفاسیری دارند ، بعد ما بگیم نه می همون می ایست که ما می گوییم ! چون ما فقط یک می رو میشناسیم. نه عزیزان ماده پرست من کمی تامل لازمه نظرتون بسیار قابل احترامه ولی اصلا مهم نیست.

 

بابک در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۵۲ نوشته:

پرده نشین عزیز،
پرسشی بی غرض از شما:
آیا این مستی را که نوشته ای تجربهء دست اول و شخصی از آن داری؟
وگر آری چه گونه آن، انگوری، کشمشی، جو، گندم، کاکتوس...؟

 

بابک در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۵۳ نوشته:

برنج را فراموش کردم؟

 

ناباور در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۵۳ نوشته:

همین شراب انگوری یا ......ویا برنجی را اگر دانایی بنوشد چون اندازه نگه میدارد ، مستی شراب او را از مسائل دنیا می رهاند و شکوفه ی عقل می شکفد
که با مست لایعقل تفاوت بسیار دارد
از ابن سیناست
غذای روح بود باده رحیق الحق
که رنگ و بوش کند رنگ و بوی گل را دق
به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین
همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق
به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید
به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق
می‌از جهالت جهال شد به شرع حرام
چو مه که از سبب منکران دین شد شق
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا
حرام گشته به احکام شرع بر احمق
شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد
زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق
حلال بر عقلا و حرام بر جهال
که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق
غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان
به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق
چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمان
به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

 

ناشناس در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۱۸ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۰۵ نوشته:

آفرین بر ایرانیان که چنین بزرگانی در تاریخ دارند

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.