خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین
که تو آشفتهٔ مایی سر اغیار نداری
خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت
تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مجلس
که کند بر کف ساقی قدح باده سواری
شود اجزای تن ما خوش از آن بادهٔ باقی
برهد این تن طامع ز غم مائده خواری
خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض
بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری
خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد
دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم
تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری
خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش
خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت
تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری
خورد این خاک که تشنهتر از آن ریگ سیاه است
به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری
دخل العشق علینا بکؤوس و عقار
ظهر السکر علینا لحبیب متوار
سخنی موج همیزد که گهرها بفشاند
خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصال عشق و لحظات دلانگیز آن میپردازد و شوق و اشتیاق عاشقانه را با تصاویری از بهار و لطافت طبیعت توصیف میکند. او دمهایی را وصف میکند که در آنها عشق و رحمت نازل میشود و عاشق به معشوقش نزدیک میشود. شاعر از باده و مستی حرف میزند و میگوید که در چنین لحظههایی، آدمی از غم و تنهایی رها میشود و دلی شاداب مییابد. همچنین، بر این نکته تأکید دارد که لحظات عاشقانه باید با لطافت و محبت سپری شوند و عشق، زندگی را به رنگ و بویی تازه مبدل میسازد. او در پایان حسرت دوری را با یادآوری شبهای هجران و زیباییهای وصال و مشاهده الطاف الهی به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: خنک و خوشحالی آن لحظهای که به خاطر رحمت تو بر سر عاشقان، محبت و عشق جریان یابد. خوشا آن وقتی که نسیم بهاری در میان خزان برمیخیزد و دلها را شاد میکند.
هوش مصنوعی: خوشا آن لحظهای که تو بگویی به عاشق بیچاره بیاید، زیرا تو هم به ما جز محبت و دوستی نمینگری و به دیگران توجهی نداری.
هوش مصنوعی: خوشا آن لحظه که در آغوش مهربانیات میافتم و از تو میپرسم که ای عاشق دلباخته، چه چیزی از من میخواهی؟
هوش مصنوعی: لحظهای خوشایند و دلپذیر است که ساقی مجلس با صدای دلربایی فراخوانی کند و باده را به کف دست خود بگیرد تا آن را بنوشاند.
هوش مصنوعی: اجزای بدن ما از شادی و سرخوشی آن باده باقی میشوند و این بدن که در پی خوشی و لذت است، از غم و زحمتکشی دور میافتد.
هوش مصنوعی: خوشا آن لحظه که معشوق از عاشق بخواهد و به لطف و زیباییاش به ما بدهد، تا ما بتوانیم برای او فدای خود را به دست آوریم و از محبوب بهرهمند شویم.
هوش مصنوعی: چه لحظهای خوش و مسرتبخش است که به خاطر مستی و زیبایی گیسوی تو، دل بیچارهام در آرزوی به دست آوردن حلقهای عشق غرق شود.
هوش مصنوعی: خنک است لحظهای که دل از علاقه و عشق به تو بگوید دیگر برای دلش شوقی ندارد و تو نیز بگویی که آنچه میکارید باید به دنبالش بروید.
هوش مصنوعی: خنک آن لحظهای که شب جدایی بگوید شب تو خوش است و همچنین خنک آن لحظهای که آن نور بهاری به تو سلام کند.
هوش مصنوعی: خنک و دلپذیر است آن لحظهای که ابر لطف و رحمت تو در آسمان به وجود آید و از آن ابر، در صحرا، گوهرهای نعمت و برکت بریزد.
هوش مصنوعی: خاکی که به شدت تشنهتر از ریگ سیاه است، همهٔ آب حیات را جذب میکند و هیچ نشانهای از کثیفی و غبار را بر روی خود نمیگذارد.
هوش مصنوعی: عشق به ما وارد شده است، چون جامهای شراب را به ما دادهاند و حالتی مستی بر ما حاکم شده است، در حالی که معشوق ما در خفا و پنهان است.
هوش مصنوعی: عشق مانند امواج دریا سخن میزند و گوهرهایی از احساسات را به بیرون میریزد. برای درک این عشق، باید آغوشمان را به روی آن باز کنیم و اجازه دهیم که وارد وجودمان شود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری
همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشند
همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
توی دریای مخلد که در او ماهی بیحد
[...]
نه تو گفتی که «به جای آرم» و گفتم که «نیاری»
عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت
کشتن اولاتر از آن کهم به جراحت بگذاری
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد؟
[...]
نیکبخت است که دارد چو تو یاری و نگاری
من ندیدم به نکورویی و خوبیِ تو باری
خرّم آن دل که بود در سر زلفِ تو قرارش
گرچه در زلفِ پریشانِ تو خود نیست قراری
یوسفِ مصر گر این روی بدیدی چو زلیخا
[...]
رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاری
چشم مست تو بدان نرگس رعنای خماری
می روی در ره و می گردد جان گرد سر تو
هم بدان گونه که گرد سر گل باشد خاری
تیغ بگذار که باری حق عشقت بگذارم
[...]
حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاری
ای صبا خاک در یار بیاری تو ز یاری
تا کی آن لعل شکربار به کام دل اغیار
نمکم چند به داغ دل خسته بگذاری
تشنه بادیه را حالت سیرآب چه داند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.