گنجور

حاشیه‌ها

رضا علوی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۴۳ در پاسخ به علی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

فردوسی دینش رو تبعیت از نبی و علی ذکر کرده در ضمن گفته اگه سنی هستی و این مرام رو دوست نداری یا هر مذهب و ایین دیگه ای داری نمیخواد ناراحت بشی این گناه من هست و خودم پیش خدا پاسخگو هستم گناه من رو پای تو نمینویسند  که بخوای از من طلبکار بشی این فهم من بوده لذا این دین رو انتخاب کردم تو خودتو ناراحت نکن بجاش برو تحقیق کن و به دیگران گیر نده  والسلام

 

اگر چشم داری به دیگر سرای   به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست   چنین است و این دین و راه منست

برین زادم و هم برین بگذرم   چنان دان که خاک پی حیدرم

سحاد ۶۸ در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

بنظرم من اینجا حافظ از دید و زبان پیامبر شعرو سروده 

زمانی که پیامبر در شب قدر به معراج میره. 

زیباییش هم اونجاست که میگه (واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند........باده از جام تجلی صفاتم دادن) 

اگه هم خارج از حوصلتون نیست یه سرچی در مورد آب حیات بزنید.

محسن موسوی زاده در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:

کاش دوستان بیش از همه کوشش نمایند معنی گویای شعر ها را بنویسند تا شعر برای همگان گویاتر شود 

گاهی همه کار فرهیختگان می‌کنند جز آنکه باید در نخست شدنی نمایند

سید محسن در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:

درود بر ادیبان--در زمان قدیم و عطار رسم کنیز داری و غلام داری رایج بوده و مردم پسران نوجوان را بعنوان غلام در اختیار داشتند---در اختیاری تام --پس معشوق پسر داشتن در آن زمان عیب نبوده----در بیت سوم--ساخته ام ز خون دل---چهره خضاب--ای پسر----در بیت چهارم---جام بیار و در فکن باده ناب ای پسر----درست است

پری در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۰:

اگه بگیم حتی اگه عقل از روی زمین منعدم بشه بازم کسی نمیگه من نادانم اینجا دیگه چیزی نیست که بر سر اون نزاع کنن چون عقل که نباشه دانایی و  نادانی مفهومی نداره ولی سعدی نمیخواد بگه اگه روزی عقل منعدم بشه چون نمیشه؛ میخواد بگه انگار عقل نابود شده که هیچ کس به نادانی خودش اعتراف نمیکنه . اگر منعدم بشه اینجوری میشه

پری در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۰:

گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد ، بخود گمان نبرد هیچکس نه نادانم : اگر از پهنه ی خاک خرد پنهان و نابود گردد ، دیگر یکتن خویش را جاهل نپندارد . سعدی بزرگ میگه زمانی که بساط عقل از روی زمین برچیده بشه دیگه هیچ کس نمیگه من نادانم . 

نصرت الله در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵:

 در متن تصحیح جواهری و جدی، در مصرع نخست بیت سوم به جای «در این»، «درین» نوشته شده. نمی‌دانم برای این شکلی که اینجا درج شده دلیلی وجود داشته یا خیر. اما به نظر می‌رسد که مصرع با مشکل عروضی مواجه شده باشد. 

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

صوفی  از پرتو می راز  نهانی دانست 

گوهر هر کس از این لعل توانی دانست 

در اینجا صحبت از صوفیِ حقیقی ست که بنا به فرموده ی مولانا یکی از آن هزاران است، یعنی انسانِ عاشقی که به اصل خدایی خود وصل شده و با حضرتِ معشوق به وحدت رسیده باشد، از طرفی منظور از می در اینجا همان می است که توسط ملایک( کائنات)در میخانه ی عشق ، گل آدم را با آن درآمیخته و سرشتند یا ذات انسان را بنیاد نهادند،  راز نهانی یعنی واقعیتی که از دید انسان پنهان مانده و صوفی پس از رسیدن به مقام قرب و وحدت است که در می یابد سرشت و ذات او از جنسِ عشق یا خداوند است و از  ازل جدایی در کار نبود، پس صوفی یا انسان کامل از پرتو و بازتاب آن می که در سرشت و ذات اولیه او نهفته است به این معنا رسید که تمایزی بین او و زندگی یا خداوند وجود ندارد،‌ آن یگانگی که حلاج نیز ندای اناالحق سر داد .در مصرع دوم حافظ نتیجه گیری میکند وقتی یک نفر میتواند بواسطه سرشت می آلوده خود به اصل و ذات خود پی ببرد،  به خدا زنده شده و به چنین مرتبه ای از معرفت دست یابد، پس همه انسانها که این جوهر و ذات را دارا هستند نیز از قابلیت تبدیل و یکی شدن با حضرتش برخوردار بوده و می توانند به این جهان بینی و دیدن جهان از نگاه خدا که نگاه وحدت است دست یابند .

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس 

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست 

حافظ در این بیت نیز به وحدت وجود اشاره میکند و شاید یکی از رازهای نهانی که صوفی به آن  دست یافته را در همین بیت با زبان خاص خود بیان می کند، گل در اینجا نماد هشیاری و خرد خداوند است که در کل هستی متجلی  شده  و مجموعه  را تشکیل داده است، تصورات ذهنی انسان خداوند را یکی و در یک سوی در نظر گرفته و مابقی هستی از جمله خود را در سوی دیگر ، اما مرغ سحر و یا انسان  به وحدت رسیده با زندگی و کسی چون مانند حافظ از فردیت به مجموع رسیده و از مجموع به یگانگی و با عشق ورزی به کل هستی، این مجموعه  یا هُشیاری را قدر دانسته و سپاسگزاری می کند ، سپاس از اینکه او نیز جزیی از این مجموعه گل یا هستی ست و خداوند به او حق حیات و فرصت بازگشت به اصل خود را داده است. ( غالب ما انسانها بجای قدردانی همواره از زندگی ناله و شکایت داریم )، و بس یعنی تمام ، خارج از این دایره امکان قدردانی برای هر اندیشه دیگری وجود نداشته و باطل است ، به عبارتی اندیشه  خدای واحدی  که از دیر باز به انسان معرفی شده خدایی ذهنی ست و خدای حقیقی در نهاد و ذات همه هستی و کائنات  و مافیه و از جمله درون انسان  نهفته است . در مصرع دوم می‌فرماید شناساییِ عشق یا چنین خدایی با دانش کتابی امکان پذیر نیست زیرا این دانش برآمده از ذهن انسان است و نتیجه ذهن همان خواهد شد که تا کنون بشر به آن دست یافته ، یعنی خدایی جسمی و ذهنی و دارای مکان که محدودیت است، اما بمنظور شناخت خدای واقعی باید مانند آن صوفی با زندگی یا خداوند یکی شد و به وحدت رسید تا معانی را دریافت کرد و قدردان مجموعه گل یا زندگی شد ، یعبارتی توصیف شدنی نیست ، تجربه کردن است  .

عرضه کردم دو جهان بر دل  کار افتاده 

بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست 

دلِ کار افتاده همان دل ویران شده در غزل پیشین است ، یعنی دلبستگی و علایق  دنیوی را از دل زدودن  و از کار انداختنِ دل هم هویت شده با چیزهای مادی و ذهنی این جهان، به بیانِ دیگر دلی که در کارِ عاشقی است ، پس انسان عاشقی مانند حافظ که دل تعلقاتش را از کار انداخته اگر هر دو جهان یعنی جهان مادی و جهان آخرت را به دل خود عرضه و پیشنهاد کند ، چنین دلی دست رد به هر دو جهان خواهد زد ، وحتی وعده های بهشت و جهان آخرت را نیز نخواهد پذیرفت یا به آن قناعت نمی کند زیرا که بجز عشق حضرت دوست که باقی ست همه را فانی و گذرا می داند ، یعنی از خدا فقط خدا را می خواهد  ، مولانا نیز در این رابطه  می‌فرماید : 

از خدا غیر  خدا را خواستن  / ظن افزونی ست و کلی کاستن 

آن شد اکنون که ز ابنای عوام ، اندیشم 

محتسب  نیز در این عیش ، نهانی  دانست 

حافظ میفرماید با این توضیحاتی که تا الان داده است، گمان می برد اکنون آنگونه شد که حتی انسانهای هم ردیف عوام  (بی سوادان )  مانند محتسب  یا انسانهای محاسبه گر نیز  به مطالب ذکر شده و عیش ذکر شده در بیت قبل  واقف شده و آن را درک کرده باشند ، یعنی عیش و لذتی که از دستِ رد زدن عارف به هر دو جهان به او دست میدهد و از خداوند  فقط عشق و وصل او را طلب میکند برای همگان قابل فهم است و نیاز به دانش کتابی ندارد ، پس چیز ِنهان و غیر قابل درکی نیست ، بدلیل  اینکه ذات انسان از جنس عدم (خداوند ) است و این مطالب معرفتی را به راحتی متوجه می‌شود. 

دلبر آسایش ما مصلحت  وقت ندید 

ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست 

در اینجا برای بیت قبل شاهد و مثالی آورده ، میفرماید مگر نه این است که خداوند از راز دل انسان آگاه است و برای نمونه دل نگرانی و خوف نرسیدن به دلبر را  از جانب ما را می داند، حال وقت رسیدن به آن آرامش و خوشبختی  یا وصال را مصلحت نمی داند بحثی دیگر است، پس انسان نیز که از جنس بینهایت است و ذاتاََ از صفات حضرتش برخوردار، اینگونه مطالب معرفتی را تشخیص می دهد و تنها کافیست بزرگانی مانند حافظ این مطالب را به او یادآوری کنند یعنی برای انسان رازهای پیچیده و نهانی وجود ندارند .

سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق 

هر که قدر نفس باد  یمانی  آنست 

باد یمانی که به باد شمال نیز معروف  است همان نفخه  الهی بوده و هر انسانی که قدردان آن باشد میتواند سنگ و گل وجود خود را به یُمنِ نظر  یا به برکت نگاه و جهان بینی خداگونه به جهان، به گوهری گرانبها تبدیل کند، این بیت نیز در ادامه بیت قبل بوده و میفرماید به سطح سواد و دانستن  نیست، باد شمالی و نفس رحمانی بطور یکسان به همه انسانها می وزد، پس هر که قدر این نفخه الهی را بداند و با رضایت و سپاسگزاری  آن را پذیرا باشد به وجود ارزشمندی که مورد نظر خداوند است تبدیل خواهد شد . 

ای که از دفتر عقل عشق آموزی 

ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست 

حافظ همه ابیات ذکر شده را  در این بیت خلاصه کرده و میفرماید کار عاشقی را  اینقدر دشوار نکنیم ، دفتر عقل یعنی فلسفه و علت و معلول  ها  و مباحث بسیار  طولانی و بی فایده عقلی دیگر ، تحقیق و بررسی نیز برآمده از دانش کتابی ست که برای عشق ورزی نیازی به آن تحقیق و تفحص  ها نیست ، در بیت محتسب، حافظ به وضوح محتسب را که نماد بی سوادی و نماینده عوام است مثال زده و میفرماید که او نیز با ضمیر ناخودآگاه و باطن خود که از جنس بینهایت و عدم میباشد مطالب را گرفته و درک میکند، تنها  کاری که باید برای ورود به عالم معرفت  انجام داد قدر دانستن باد شمال یا نفس رحمانی ست .مولانا نیز در باره  فلاسفه و استدلالیان میفرماید؛

  پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود  

تا گشاید عقده اشکال را / در حدث کردست  زرین بیل را 

عقده را بگشاده گیر ای منتهی / عقده سختست  بر کیسه تهی 

در گشاد عقده ها گشتی تو پیر / عقده چندی دگر بگشاده گیر 

کار عقل و فلسفه  گره زدن و سپس باز کردن (عقده ) گره است که خود موجب گره های بیشتر و محکم‌تر ی  شده و در آخر نیز شخص فلسفی آخرین کیسه ای را که در طول عمر خود موفق به گشایش  آن گردد کیسه ای  خالی  و عمر خود را  تباه شده  در خواهد یافت .

می بیاور که ننازد  به گل باغ جهان 

هر که غارتگری باد خزانی دانست 

حافظ ضمن اشاره به کوتاهی عمر انسان و نبود وقت برای پرداختن  به استدلال های عقلی برای عاشق شدن  می‌فرماید  برای رسیدن به مقصد و منظور نهایی فقط درخواست می و شراب کن ، یعنی دست از طلب مداوم بر مدار  ضمن آنکه باید مراقب بود به همان مقداری که بوسیله باد یمانی گل جان انسان عاشق شکوفا شده است به خود ننازد و غره نشود ، زیرا باد خزان و پاییز غارتگر بی رحمی ست و ممکن است در چشم به هم زدنی داشته های معنوی انسا را به یغما برده و گل وجودش را بار دیگر پژمرده کند .

حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت 

ز اثر تربیت آصف ثانی دانست 

در ارتباط با مفهوم بیان شده ابیات قبل است و میفرماید  این آثار و مفاهیم  گرانبها که از طبع روان خود سروده است نیز از فضای عدم و درونی او که همان عدم خداوندی ست سرچشمه گرفته است و صرفآ  بر اثر تربیت آصف ثانی یا هر آموزگار خردمندی  ست که با این نظم لطیف از زبان او جاری میشوند .

عبدالرضا فارسی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۰:

بدو گفت مردوی کایدون کنم ز مغز تو اندیشه بیرون کنم

بدو گفت  مردوی... منظور  باغبان گفت...

عبدالرضا فارسی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۰:

بیامد بمالید برخاک روی بدو گفت خسرو چه مردی بگوی

بمالید بر خاک ردی یعنی  تعظیم کرد

عبدالرضا فارسی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۰:

بفرمود کاین رابجای آورید همه ...

چو آن  رامشی...

عبدالرضا فارسی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۰:

بدانگه که خورشید برگشت زرد همی‌بود تاگشت شب لاژورد

بلور از می... یعنی  جام را پر از شراب  کرد

عبدالرضا فارسی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز » بخش ۷۰:

ز سرکش چو بشنید دربان شاه ز رامشگر ساده بربست راه

رامشگر تازه  در بعضی نسخه هاامده 

پری در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۳۸ - مقالت دهم در نمودار آخرالزمان:

خوانش درست این بیت اینگونه است : می نتوان یافت به شب در ، چراغ ، در قفس روز توان دید زاغ 

ناشناس درست گفتن که پرسشی نیست

همیرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۱ در پاسخ به رسته دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

بله با سپاس از جنابعالی و به راهنمایی حاشیه‌گذاران گرامی پای قصیدهٔ کمال اسماعیل و مسعود سعد سلمان، این بیت (تنها با تغییر ردیف «کنم» به «برم») در دیوان مسعود سعد به این شکل آمده است:

«گر بر کنم دل از تو بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا کنم»

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۶ - هم در ستایش او » گر بر کنم دل از تو بردارم از ...
ضمناً باز به نقل از حاشیه‌گذاران عزیز، بیت در کلیله و دمنهٔ بهرامشاهی هم نقل شده است:

نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۲ » گر بر کنم دل از تو و بردارم ...

سهیل قاسمی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:

چه قشنگ... توی عکس نسخه ی خطی که منتشر کرده اید، بیت آخر بجای گو منال نوشته گوشمال:

هر که را دردی چو سعدی می‌گدازد گوش‌مال

چون دل‌آرام‌اش طبیبی می‌کند، دارو ست درد

چه تعبیر ِ زیبایی...

 

محمد سلیمانی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶ - در سابقهٔ نظم کتاب:

در بیت 23 <<چو>> نباید <<چون>> باشه؟

Polestar در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:

این سروده به بدر الدین جاجرمی هم منتسب شده

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

 اقا محسن سلام 

 با توجه به معنی کلی این غزل برای بیت آخر که فرمودی میشه این معنی را در نظر گرفت  با توجه به فراق و محنتی که داره ازش در غزل صحبت میشه میگه من با توجه به همه سختی ودرد ورنج پا پس نمیکشم وبه عشق معشوق وفا دارم  واز پیش تو نمیرم چون من مقید به عشقم  وپابسته وگرفتارم  وقادر به رفتن نیستم  ( پا بسته ومسمار شده قادر به  رفتن نیست) 

 با درود شاد باشی

 

محسن در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

با تشکر از سایت خیلی خوبتون 
شعر بی نظری بود 
ده ها بار خوندمش
میشه لطفاً معنی بیت آخر رو هم کسی بگه 
ممنونم

۱
۱۶۲۸
۱۶۲۹
۱۶۳۰
۱۶۳۱
۱۶۳۲
۵۷۲۹