گنجور

حاشیه‌ها

مجتبی حد در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۹ در پاسخ به بچه کنجکاو دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

این دو بیت در شعر وجود ندارند و چنین به نظر می رسد که شاعری در دوران قاجاریه یا صفویه این ابیات را سروده و در نسخه ای وارد کرده باشد.

ع.ر.گوهر در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

با کمال احترام متاسفانه شاه رخ را درست ترجمه نفرمودید 
علامه دهخدا درمورد شاهرخ فرمودند :
نام دو مهره ٔ شطرنج . (بهار عجم ) (آنندراج ). «شاه » نام یکی از مهره های شطرنج است و «رخ » نام مهره ٔ دیگری است . || شه رخی که در شطرنج میباشد و آن کشت دادن است بحریف بطرزی که ضرب بررخ او نیز واقع شود. (غیاث اللغات ).
- شاهرخ خوردن ؛ آن است که کشت به شاه برسد که بضرورت از آنجا برخیزد و حریف رخ را بزند. (بهار عجم ) :
نیست جم ورنه خجلتی میبرد
شاهرخ کو که شاهرخ می خورد.

ظهوری .


- شاهرخ زدن ؛ کشت دادن به حریف مهره ٔ شطرنج را :
نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد.

حافظ.

دکتر صحافیان در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵:

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
( در خطاب به معشوق سراسر ناز سنگدل) درخت پربار عشق و دوستی بکار تا کامیاب شویم، نهال دشمنی را ریشه کن کن، که رنج بی شمار( فراق) به همراه دارد.( شوق به نرمش معشوق در بیت  ۴ با کنایه ودر بیت ۶ صراحتا آمده)
چو مهمان خراباتی به عزت باش(نسخه به خط محمد ساوجی: به عشرت کوش)با رندان
که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
آنگاه که مهمان خرابات شده ای (و بهره مند) جایگاه و ارزش رندان را گرامی بدار، که وقتی حال خوش مستی از میان رفت( و نیاز به شراب رندان پیدا کردی) خمار و سردرد خواهی شد.
۳- شب هم نشینی را غنیمت شمار، که پس از حضور ما در بزم هستی، روزگار بسیار گردش کند( نسخه: غنیمت دان و داد خوش دلی بستان)
۴-خدایا آنکه کجاوه لیلی- چون گهواره ماه- در فرمان اوست، به دلش بینداز که از مجنون گذر کند.
۵-ای دل! بهار عمر و حال خوشش را بجوی، که این چمن صدها گل نسرین و هزاران بلبل عاشق آورد.
۶-اکنون معشوقم! چون می بینی که دل زخمی ام با زلف دلکشت قراری بسته، از لبان شیرینت بخواه  که( با آب حیات) زودتر آرام و قرار را به من برگرداند.
۷- حافظ در باغ زندگی و در انتهای عمر، تنها از خداوند می خواهد تا حال خوش ادامه پیدا کند؛ بر لب جویی نشیند و زیبا اندامی در کنار گیرد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

سلام جناب ططری 

صبح شما به خیر وشادی از حسن توجه واطلاع رسانی شما متشکرم عزیز همواره  شاد وخرم باشی 

هادی رنجبران در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۶:

8. بی¬کیش: بی¬دین؛ انسان¬هایی که دینشان «دین عشق» است و نه «دین¬ها»ی رایج (اصطلاحا هفتاد و دو ملّت). در مثنوی گفته است: ملّتِ عشق از همه دین¬ها جداشت / عاشقان را ملّت و مذهب خداست (مثنوی، 2/1770) برای مولانا «دینِ عشق» مرتبة بالاتری از معنویت است: با دو عالم عشق را بیگانگی / اندرو هفتاد و دو دیوانگی (مثنوی، 3/4719) غیرِ هفتاد و دو ملّت کیشِ او / تختِ شاهان، تخته‌بندی پیشِ او (مثنوی، 3/4721) قبل از ملاقات با شمس تبریزی، «مولانا مردِ دین» بود. برای مرد دین، دین مرکز جهان معنویّت است و رستگاری فقط با یک دین خاص امکان¬پذیر است؛ امّا پس از ملاقات با شمس، «مولانا مردِ خدا» شد و برای مرد خدا هیچ تفاوتی بنیادینی میان ادیان، مادام که انسان را به سوی خداوند رهنمون¬اند، وجود ندارد. مولانا در فیه مافیه، سخن بزرگی گفته است که در هیچ¬یک از ادیان کسی مطلبی بدین صراحت نگفته است: «آدمیّتی طلب کن که مقصود این است؛ باقی دراز کشیدن است!» برای او اصل انسان است و حتّی ادیان وسیله¬اند برای اینکه انسان به حقیقت انسانیّت خود آگاه گردد. برای مردِ خدا، این خداست که مرکز جهان معنویّت است، نه این دین و آن دین خاص و هدف مواجهه با خداوند است ورایِ هر پرده و حجابی، حتی حجابِ دین! دینِ من از عشق زنده بودن است / زندگی زین جان و سر ننگِ من است (مثنوی، 6/4059)

هادی رنجبران در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۴:

برین اسباب نبریدم: در فیه مافیه می¬گوید: «دانستند که اسباب بهانه است، کارساز دگر است. اسباب جز روپوشی نیست تا عوام بدان مشغول شوند.» در ادبیات عرفانی و خاصه در مثنوی، از خداوند با صفت «سبب سوز» یاد می‌شود. کسی می‌تواند سبب‌سوز باشد که خود «سبب‌ساز» است. سبب یعنی علّت، و علّت از اصول عقلانی حاکم بر جهان مادّی است که بیرون از آن هیچ امری نمی‌تواند محقّق شود: آنگاه که علّت محقّق نیست، معلول هم هرگز محقّق نمی‌شود و آنگاه که علت محقّق است معلول هم لامحاله تحقّق خواهد یافت. با بررسی و مطالعة مثنوی و جمع بندی ابیاتی که در رابطه با اصل علّیّت طرح گردیده معلوم می¬شود که مولانا زیر بار «اصل علّیّت» به مفهوم فلسفی¬اش نمی¬رود. البته این سخن به معنای نفی مطلق اصل علّیّت نیست. به باور عارفان، خداوند هرگاه اراده کند، قادر است فراتر از حدّ و مرز اسباب و علل، هر امری را محقّق کند؛ این است که مولانا از قول خدا می‌گوید که او هر وقت مصلحت وقت اقتضا کند، نظم عادات یا اسباب و علل را بر هم می‌زند

غلامرضا انصاری در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

دقیقا این غزل به شماره ۲۵ در دیوان حیدر شیرازی با تخلص حیدر آمده است.

ایشان هم قرن حافظ و ساکن شیراز بوده و دیوانش در گنجور قابل مشاهده است.

هادی رنجبران در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۷:

1. من: در اشعار مولانا به¬طور مشخص به دو نوع «من» برمی¬خوریم: یک منِ دروغین که تنها تصویر و سایه¬ای از «منِ حقیقی» است؛ در برابر منی دیگر که حقیقی است و مفهوم واقعی هستی انسان را تشکیل می¬دهد. «منِ دورغین»، تنها پوسته¬ای از حقیقت بر خود دارد، ولی از درون تهی است. این من با عقلِ جزئی و نفسِ مغرور متّصل است. این من هم نمودی اساطیری و هم نمودی اجتماعی دارد. نمود اساطیری آن ابلیس و نمود اجتماعی آن مدّعیان دروغین یا ابلیس¬های آدم¬روی هستند. منِ دروغین، همواره نیازمند تأیید بیرونی است. از نظر مولانا کسی که برای صید توجّه مردم دام می¬گسترد همچون طاووس، در اصل، من حقیقی خویش را در دام افکنده است. «پس تو خود را صید می¬کردی به دام / که شدی محبوس و محرومی ز کام» (مثنوی، 5/406). منِ کاذب در ذات خود متکبر، پُرنخوت و مغرور است. او مغرورانه در پی تسلط بر هستی است، بر خلاف عشق که در هستیِ معشوق محو می¬شود و خود را صید می¬داند نه صیاد. «عشق می¬گوید به گوشم پَست پَست: / «صید بودن خوش تر از صیادیست» (مثنوی، 5/411). «منِ حقیقی» از دیده¬ها نهان است و وجودی روحانی و ملکوتی دارد و مظهر کمال و زیبایی است و با ریاضت و کشف حجاب¬ها می¬توان او را دید.

هادی رنجبران در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۰:

4. انسان در سیر نزولی از عالم ملکوت به عالم ناسوت پا می¬گذارد و این هبوط برای او اثرات و تبعات غم¬باری دارد و او را با مشکلاتی رو¬به¬رو می¬کند. لاهوت: عالم غیرمادّی، عالم امر، عالم غیب، ملکوت. جهان مختص به خداوند و مرتبة ذات پروردگار است. لاهوتی: الهی، آنچه به عوالم الهیّات و ذات حق منسوب است. ناسوت: عالم اجسام، عالم طبیعی و مادّی. همان عالم شهادت است که منظور از آن، جهان جسمانی و اجسام و مادّه و مادّیات و بالاخره حوادث و زمانیّات است. عالم ناسوت پایین‌ترین مرحله در سیر کمالی انسان است و تغییر و نیستی از ویژگی‌های بارز آن محسوب می‌شود. ناسوتی: انسانی، آنچه به احوالات آدمیان مرتبط است. مشتق از کلمة ناس به معنی انسان است. دامش ندیدم ...: سوّم شخص غایبی که شاعر به سبب گرفتار شدن در دامش ناسوتی شده، آن کسی است که باعث هبوط و سقوط انسان از عالم لاهوت به عالَم ناسوت شده، که منظور همان شیطان رانده شده از بهشت است. گرفتار آمدن: دربند شدن، اسیر شدن.

اسماء در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

حافظا خلد برین خانه‌ی موروث من است.  

اندر این منزل ویرانه نشیمن چه‌کنم...

 

 

 

کوروش در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۹:

ز راهم برد وان گاهم به ره کرد

گر از ره می نرفتم می رهیدم

 

مصرع دوم رو میشه تفسیر کنید ؟

نقیب الله محمدی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲:

همه دیدار تو جوئیم و گرفتار توئیم --- درست است.

عبدالرحمن کریمی در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱:

بعید می‌دونم شعری به زیبایی این در وصف رفاقت و عشق ابوبکر به پیامبر سروده باشه ،

تریاق در دهان رسول آفریده حق

 

صدیق را چه غم بود از زهر جانگزا؟

 

ای یار غار سید و صدیق نامور

 

مجموعهٔ فضائل و گنجینهٔ صفا

 

مردان قدم به صحبت یاران نهاده‌اند

 

لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها

 

یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند

 

تا در سبیل دوست به پایان برد وفا

 

 

هادی رنجبران در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵:

11. کیست که در میان جان مولانا بدو شعر تلقین می¬کند؟! مسلما مولانا از زبان او سخن می¬گوید. فرمان او را اجرا می¬کند و به زبان ساده¬تر، این همه عشق و شور و جذبه، عصیان و حماسه، هنر و زیبایی همه و همه، رشحه¬ای از «رَشَحات» اوست که در دل و جانش جای دارد و بدو تلقین شعر می¬کند و می¬توان گفت تنها مولاناست که چنین است و لاغیر. عارف واصل به مقامی دست می¬یابد که در خود هیچ¬گونه اراده و اختیاری نمی¬بنید؛ بلکه تسلیم خواست و ارادة معشوق است. وی احساس می¬کند که اراده و اختیار از او سلب شده است و خود را در اختیار یک قدرت و ارادة مافوق می¬بیند که سکوت و سخن گفتنش به دستور و خواست اوست؛ وگر نه خوی و لقب آن جناب، خاموشی و خموش بود و نگفتن را بر گفتن ترجیح می¬نهاد. از این¬رو، هرگاه به او مجال گفتن دهد، داد سخن می¬دهد و چون مانع شود، سکوت می¬کند. یا رها کن تا نیایم در کلام / یا بده دستور تا گویم تمام (مثنوی، 2/1555) اثر هنری در وادی عرفان، نتیجة حالت باطنی هنرمند است که در صورت محسوس جلوه¬گر می¬شود. آنجا که نه خودِ هنرمند که نیروی راز مکشوف شده بر او، در جانش جاری می¬شود و در کالبدش فعلیّت می¬یابد، «او» به سخن درمی¬آید.

۱
۱۵۴۴
۱۵۴۵
۱۵۴۶
۱۵۴۷
۱۵۴۸
۵۷۲۹