بیدل بی نشان در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸:
بی نظیر بی نظیر بی نظیر
بنازمت سعدی جانم که در همه چیز و همه سبکی سرآمدی
کافیست اراده کنی و بسرایی و بهترین باشی
بین رباعیات سعدی دو تاشو خیللللللللللی دوست دارم
یکیش دقیقا همین رباعی بالا واااااای خدا اونجا که میگه ؛ بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم واااااای خدا دیووونه م میکنه
چقددددددر واژه ها رو بجا و مناسب برمیگزینه ...
مصرع آخرم که حجتو تموم میکنه چقدر قشنگ میگه
الحمد فرامُش کنم و او نکنم ... واااااای خدا وای
این رباعیشم قشنگه
صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آیینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت
هر چند معتقدم سعدی بنایی نداشته هر قالبی رو درنورده ولی اگر اراده می کرده در هر قالبی سرآمد بوده
سعدی ِ شیرین دهان ِ عسل گفتار ِ شکرسخن ، هشتصد سال پیش پرونده ی شعر و شاعرانگی و عاشقانه سرایی و نظم و نثر رو بسته ....
زخاک سعدی شیراز بوی عشق می آید
هزار سال پس از مرگ وی گَرَش بویی
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
غزل ۴۸ سعدی
وزن : مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلات
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
چارۀ عشق احتمال ، شرط محبّت وفاست
ای دل ، شکیبایی پیش گیر که صبر کردن شیوۀ پسندیدۀ پاک دلان است . چاره و درمان عشق تحمّل کردن و شرط دوستداری به سر بردن پیمان است . [ سیرت = طریقه و رفتار ، عادت / اهل صفا = اهل اخلاص و مودّت و یکرنگی / احتمال = تحمّل و پایداری نمودن / وفا = مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان ، ثبات در قول و سخن و دوستی ]
بیت دوم
مالک ردّ و قبول ، هر چه کند پادشاست
گر بزند حاکم است ، ور بنوازد رواست
راندن و پذیرفتن با او و در اختیار اوست و چون فرمانرواست ، گردن نهادن به حکمش لازم و ضروری می نماید . می تواند بزند و براند یا جایز است که بنوازد . [ مالک ردّ و قبول = کنایه از خداوند است ]
بیت سوم
گر چه بخوانَد ، هنوز دست جَزَع بر دعاست
ور چه برانَد ، هنوز روی امید از قفاست
اگر معشوق ، عاشق را به سوی خویش فراخواند . عاشق باز هم او را می طلبد و امّا اگر معشوق ، عاشق را از خود براند ، عاشق باز هم روی امید به سوی او دارد و به سوی او می نگرد و او را می خواهد . [ جَزَع = ناله و زاری ، ناشکیبایی / از = به سوی ، به طرف / قفا = پشت سر ]
بیت چهارم
برق یمانی بجَست ، باد بهاری بخاست
طاقت مجنون برفت ، خیمۀ لیلی کجاست ؟
برق درخشان یمنی برجَست و باد بهاری وزیدن گرفت و شور عاشقی مجنون در بهاران افزون گشت و او را بی تاب کرد . سر منزل لیلی کجاست تا مجنون دمی در او آرام گیرد ؟ [ یمانی = منسوب به یمن ، یمنی / برق یمانی = کنایه از فیض الهی ، عشق / مجنون و لیلی = لیلی ، دختر مهدی بن سعد یا مهدی بن ربیعه بود که مجنون بن قیس بن ملوّح عاشق او شد و در عشق او سر به بیابانها نهاد و در فراق معشوقه شعرها گفت و خاک ها بر سر ریخت . در ادب عرفانی فارسی ، لیلی مظهر عشق ربّانی و الوهیت و مجنون مظهر روحِ ناآرامِ بشری که بر اثر دردها و رنج ها ی جانکاه ، دیوانه شده و در صحرای جنون و دلدادگی سرگردان است و در جستجویِ وصالِ حق به وادی عشق درافتاده و می خواهد به مقامِ قربِ حضرتِ لایزال واصل شود اما بدین مقام نمی رسد ، مگر آن روزی که از قفسِ تن رها شود . از داستان عشقِ لیلی و مجنون شاید بیش از هر داستانِ عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است . ادب غنایی فارسی و ترکی مملوّ است از داستان این دو دلداده که سرآغاز آن تقریباََ از « لیلی و مجنونِ نظامی گنجوی » است . این اثر بعدها موردِ توجه و تقلیدشعرای متعدد قرار گرفته است . ( فرهنگ اساطیر )]
بیت پنجم
غفلت از ایّام عشق پیش محقّق خطاست
اوّل صبح است خیز کآخر دنیا فناست
غفلت ورزیدن از زمان دوستداری و مهرورزی نزد عارف پذیرفتنی نیست . اینک که آغاز روز است . عشق را دریاب ، زیرا پایان دنیا جز فنا چیزی نیست .
– محقّق = عارف ، در اصطلاح صوفیه کسی است که بر او حقیقت اشیا کماینبغی منکشف گشته باشد و این معنی کسی را میسّر است که از حجّت و برهان گذشته ، و به مرتبۀ کشف الهی رسیده باشد و به عین العیان مشاهده نموده باشد که حقیقت همۀ اشیا حق است و به غیر از وجود احد مطلق ، موجودی دیگر نیست و موجودیّت اشیای دیگر به جز اضافت بیش نیست .
بیت ششم
صحبت یار عزیز ، حاصل دَور بقاست / یک دمه دیدار دوست ، هر دو جهانش بهاست
حاصل دوران زندگی چیزی جز همنشینی با یاری عزیز نیست . زیرا یک لحظه دیدن دوست به هر دو جهان می ارزد . [ صحبت = همنشینی و مصاحبت / دور بقا = گردش هستی و روزگار / یک دمه = یک دم ، یک لحظه ]
بیت هفتم
درد دل دوستان ، گر تو پسندی رواست
هر چه مراد شماست ، غایت مقصود ماست
دردی که در دل دوستان است ، در صورتی که تو بپسندی جایز است و درد به شمار نمی آید . زیرا نهایت آرزوی ما چیزی است که شما اراده کرده اید . [ غایت مقصود = آخر و نهایت خواست و آرزو ]
بیت هشتم
بنده چه دعوی کند ؟ حکم ، خداوند راست / گر تو قدم می نهی ، تا بنَهم چشمِ راست
بنده در برابر خداوندگار خویش چه ادّعایی می تواند داشته باشد ؟ زیرا خداوندگار است که حکم می راند و وظیفۀ بنده فرمانبرداری است . اینک اگر تو می خواهی گام نهی ، بگو تا من چشم راست خود را زیر پایت بگسترم . [ دعوی = ادّعا / حکم = فرمان ]
بیت نهم
از درِ خویشم مران ، کِاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب ، در همه مُلکی گداست
مرا از درگاه خویش مران که این شیوۀ وفاداری نیست . همانطور که در هر شهری غریب و در هر سرزمینی نادار و فقیر وجود دارد . من مثل غریب و نادار به تو پناه آورده ام . مرا از درگاه خویش بی نصیب بازنگردان . [ از در راندن = کنایه از بی توجّهی کردن و از نظر دور داشتن ]
بیت دهم
با همه جرمم امید ، با همه خوفم رجاست
گر دِرَم ما مِسَ است لطف شما کیمیاست
با وجود گناهانی که مرتکب شده ام ، از درگاهت ناامید نیستم و با همۀ ترسی که بر وجودم مستولی است ، هنوز امیدوارم . زیرا اگر هستی ما مثل درم مسین است امّا لطف شما همانند کیمیایی است که می تواند آن را به زر تبدیل کرده و به کمال رساند . [ جرم = گناه / خوف = بیم / رجا = امیدواری / درم مس = زر و سیم تقلّبی / کیمیا = از علوم خمسۀ محتجبه ، اکسیر و مادّۀ مکمّلی که بوسیلۀ آن اجسان ناقص کامل گردد . / در این بیت «لطف» به «کیمیا» تشبیه شده است . ]
بیت یازدهم
سعدی اگر عاشقی ، میل وصالت چراست ؟
هر که دل دوست جُست ، مصلحت خود نخواست
ای سعدی ، اگر عاشق هستی . چرا به رسیدن و وصال می اندیشی ؟ هر کس دل معشوق و مراد وی را بخواهد . ناگزیر باید مصلحت اندیشی و عاقبت خواهی خویش را رها کند . [ مصلحت = صلاح کار ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
بهروز قنبری در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۱ در پاسخ به ناپیدا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
چیز جان این نکته خیلی خوبی بود اورین
بهروز قنبری در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
کل شی یرجع الی اصله آیه قرآن بوده سگچینی عرب پاک کرده
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:
غزل شماره ۶۰
وزن:مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان(بحر مجتثّ مثمّن مخبون اصلم مسبّغ)
1.چند است:چه قدر واندازه است.
تضاد :شب، سحر/تشبیه:عشق به زندان(اضافه تشبیهی) :جناس تام:که(ضمیر) ،که
(حرف ربط).
معنی:چه کسی جز گرفتار زندان عشق می داند که شب جدایی چه قدر طولانی است؟
2.گرفتن:انگاشتن وفرض کردن/بالا :قد وقامت.
جناس اشتقاق:گرفتم، گبرم/تشبیه مضمر و تفضیلی:تشبیه معشوق بر سرو و برتری او بر آن.
معنی:بر فرض که از غصه دل راه بوستان در پیش بگیرم و به باغ بروم، کدام سرو را در
بوستان خواهم دید که شبیه قد و قامت یار باشد؟
3.مهرگسل:آنکه پیمان دوستی و محبت می شکند، بی وفا.
جناس تام:که (ضمیر) ،که (حرف ربط) /جناس مطرّف:من، ما/جناس لاحق:ما، را
معنی:چه کسی پیغام مرا به یار پیمان شکن می رساند؟ بدین مضمون که تو پیمان خویش نگه نداشتی، ولی من هنوز بر سر پیمان و پیوند خویش هستم.
4.عزّت:کرامت و بزرگی
معنی :به جان تو سوگند یاد کردن شیوه بزرگ داشتن معشوق نیست، پس به خاک پای تو که آن هم سوگند عظیمی است، قسم یاد میکنم،
5.آرزومند:شیفته و مشتاق.
کنایه:دل بر گرفتن(ترک و رها کردن) /جناس اشتقاق :دیده، دیدار
معنی:که با وجود پیمان شکنی تو و دل بر گرفتن از من هنوز چشمانم آرزوی دیدار تو را دارد.
6.بساط:فرش و گستردنی
تشبیه :جهره به بساط(اضافه تشبیهی) /جناس لا حق:بر، سر/ایهام تناسب :بین((سر)) و
در معنی(عضو بدن) که در اینجا منظور نیست با(چهره و پا)
معنی :برای آنکه ما چهره خویش را مانند فرشی بر سرکویت افکنده ایم و تو مجبور
نیستی قدم بر خاک بگذاری، قدمی رنجه کن و به دیدار ما بیا
7.خیال:تصور چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد، تصویر معشوق /نشاندن:
کاشتن، غرس کردن.
استعاره مکنیه، تشخیص :خیال روی تو/استعاره مکنیه:بیخ امید، بنیاد صبر/تشبیه :عشق
به بلا(اضافه تشبیهی) /تضاد :بر کنده، بنشانده.
معنی:تصور روی تو ریشه درخت امیدواری را در دل ما کاشته است، اما عشق تو به سان.
بلا و گرفتاری پیِ بنای شکیبایی رابرکنده و ما را بی تاب کرده است.
8.مجموع:آسوده خاطرو خاطر جمع/قیاس کردن:سنجیدن و مقایسه کردن/خم مو:پیچ و
تاب زلف.
کنایه:پراکنده شدن دل(پریشان و آزرده خاطر شدن دل) /تضاد :مجموع، پراکنده
معنی :شگفتانگیز است که آسوده خاطری،در حالی که اگر بسنجی معلوم می شود که
در هر خمی از گیسوانت یک دل پریشان وجود دارد!
9.شخص:تن و بدن/گل آکنده :آکنده و پر شده از گل
تشبیه مضمر :بدن به گل مانند شده است.
معنی:اگر برهنه نباشی و بدنت را بدون جامه در معرض دیدنگذاری، مردم گمان
می برند که جامه تو پر از گل است، یعنی در لباس تو بدنی نمی بینند، بلکه گل می بینند
10.سودا:عشق 20/1
کنایه:از دست رفتن(مدهوش و بی قرار و پریشان گشتن). دست بر چیزی یا کسی بودن
(از چیزی یا کسی کمک ویاری خواستن) /مجاز مرسل:سودا به علاقه سببیت(عشق)
معنی :در این عشق و دلدادگی تنها من عاشق و دل باخته نگشته ام، زیرا دست های بسیاری به شکوه و استغاثه از این عشق به سوی خداوند بلند گشته است.
11.کاه برگ:برگ کاه/کوه الوند :کوه معروفی است در همدان.
کنایه :کاه برگ(چیز بسیار اندک) /تشبیه جمع:فراق به کاه برگ(در نظر معشوق) وبه کوه
الوند (به نظر سعدی) مانند گشته است /جناس لا حق و تضاد :کاه، کوه.
معنی :فراق و جدایی از یار که در نظرتو به اندازه برگ کاهی وزن ندارد، بیا و ببین که مثل کوه دماوند بر دل من سنگینی می کند.
12.ترسیدن:بیم داشتن، مطمئن بودن/خردسند:راضی و خشنود.
معنی: در اثر ناتوانی تاب آه کشیدن هم برایم نمانده است و می ترسم مردم این ناتوانی را خرسندی بپندارند و گمان برند که سعدی غم یار ندارد.
با تشکر از دوست خوبم مهربانو پروین اختیارزاده 🙏
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:
وزن:فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات(بحر رمل مثمّن مقصور عروض)
1. رفتار:رفتن و خرامیدن/صورت مردم:صورت وشکل مردم و انسان.
تجاهل العارف:سعدی معشوق را از سرو بوستانی و ملک، تمیز نداده است.
معنی: ای محبوب من، نمی دانم این تو هستی یا سرو بوستانی است که به حرکت در آمده است؟! یا شاید فرشته ای است که همانند مردم سخن می گوید؟!
2.پری:جنّ مؤنّث که موجودی است از عالم غیر مرئی که با جمال خود انسان را می فریبد. استعاره مصرّحه:پری(معشوق زیبا).
معنی:آن معشوق پری وشی که مدّت های دراز از چشم مردم نهان بوده، باز می بینم که در جهان آشکار گشته است.
3.عود:به چوب هر درخت گفته می شود، چوب سیاه رنگی است که چون بر آتش قرار دهند، دودش بوی خوش می دهد/دمیدن:پراکنده شدن بوی خوش(لغت نامه) /مشک:22/2/
تاتار:نام قبیله ای از مغول بود که بعدها بربعضی از قبایل اسیای مرکزی اطلاق می شد و آهوی مشک در ختا، ختَن و تاتارستان زندگی می کرد و مشک تاتاری معروف بوده است.
تجاهل العارف:نادان نمایی در باب بوی گل و عود و آمدن کاروان مشک/جناس لاحق:
بوستان، دوستان.
معنی:ای دوستان، این بوی خوشی که به مشام می رسد، بوی گل است یا بوی عود که فضا را پر کرده است؟! یا کاروانی است که با خود مشک حمل می کند؟!
4. نقش:نشان و اثر، عکس و تصویر.
معنی:از زمانی که با نقش و نگار چهره اش اشنا شده ام، هر نقش و نگار دیگری که می بینم، در نظرم نقش بی جان روی دیوار است.
5.ساربان:(بان پسوند محافظت و نگهداری است و سار به معنی شتر است)، کاروان سالار، کسی که پیشاپیش شتران حرکت میکند و آنها را هدایت می کند/نظر:نگاه/نگار:13/8.
معنی:ای ساربان، اگر آن محبوب زیبارو برای یکبار نگریستن بر چهره اش جانی طلب می کند، اینک من خریدار آن هستم.
6.معنی:من دیگر اسیر و دردمند در خانه نمی مانم، به ویژه در این لحظه که پنداری گل به تجلّی در آمده است.
7.جناس زاید و ناقص:انکار، این کار/استعاره مصرّحه:گل(معشوق زیبا روی).
معنی:اگر تو نگریستن برصنع الهی را باور نمی داری، من می گویم که دیدگان انسان فقط برای دیدن این آفریده ها در سر نهاده شده است.
8.وه:صوت است، کلمه ای است که برای تحسین و شگفتی به کار می رود، خوشا، نیکا، چه نیک و خوش باشد/با:به معنی((به)). (لغت نامه)
تشبیه مرکّب:مصراع اوّل مشبّه، مصراع دوم مشبّه به/جناس لا حق و خط:یار، بار/جناس
زاید:گر، دگر/مصراع اوّل این بیت عیناً در غزل13 بیت اوّل آمده است.
معنی:چه نیکوست، اگر من دوباره چهره یاررا مشاهده نمایم، تومرده ای را خواهی دید
که باردیگر زنده شده و حیات یافته است!
9.بند:گرفتاری،زندان.
کنایه:آرام جان(محبوب و معشوق) /آرایه تکرار:بند.
معنی:ای آرام دل من، مشقّتی را که من در بند بلای عشقت تحمّل می کنم، فقط به کسی
می گویم که خود پیشتر گرفتار چنین رنجی شده و تجربه ای در آن باب دارد.
10.عکس:نالد همی، همی نالد/جناس مضارع:می، نی.
معنی:نی که همواره در محفل آزادگان ناله سر میدهد، بدین دلیل است که آن را به
ضرب تیغ ازنیستان جدا کرده اند و هنگام سوراخ کردن داغ هایی بر وی نهاده اند(برای
اینکه نی در هنگام سوراخ شدن ترک نخورد، میله فلزی ای را داغ کرده، بر آن می نهاده اند)
11.تا(اوّل):زنهار.
جناس تام:تا(زنهار)،تا(حرف ربط) /تضاد :خواب آلود، بیدار/تضاد /برفتی، آمده است
معنی:زنهار، تصور نکنی که بعد تماشای دیدگان خمار تو از آن پس که مرا ترک کردی،
خواب به چشمان بیدارم آمده است.
12.همّت:در لغت به معنی بلند نظری، و در نظر صوفیان قصد و کوشش دل است به جمیع قوای روحانی به جانب حق برای حصول کمال خود ویا دیگری.
آرایه تکرار:جور، یار.
معنی :ای سعدی، اگر در عشق کمر همت بسته و قصد وصال داری، از جفای یار شکوه
مکن، زیرا تا دنیا بوده، این رسم جفای معشوق بر عاشق وجود داشته است.
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
محسن تنها در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا:
بیت 50
توسط رهبر معظم انقلاب مهرماه 1383، در دیدار کارمندان وزارت اطلاعات به کار رفت. ایشان گفتند: «... این دل چیز عجیبی است؛ گاهی اوقات به وسیلهای که انسان را به اوج آسمان و اوج معنویت میبرد، تبدیل میشود، گاهی هم به عکس، به سنگ سنگینی تبدیل میشود که بسته میشود به پای انسان، و انسان را تا اعماق دره فرو میبرد؛ غرق میکند؛ پدر انسان را درمیآورد. اگر دل را به پول و به شهوت جنسی و به مقام و به این چیزها دادید، این همان سنگ سنگین است، دل دیگر نیست. در آن صورت؛ دِه بود آن، نه دل که اندر وی- گاو و خر بینی و ضیاع و عقار. آن دلی که انسان در آن عشق اتومبیل فلانجور دارد، آن دل نیست، گاراژ است، بنگاه معاملاتی است! آن دلی که همهاش در آن میل جنسی موج میزند، دیگر دل نیست، عشرتخانه است. شاعر، آن زمان که ضیاع و عقار و زمین و ملک و گاو و خر در زندگی نقش داشته، از اینها نام برده و میگوید دلی که اینها در آن باشد، آنجا طویله است! ده است! دل نیست؛ دل جای خداست، جای نور است».
شیخ نوید نظری در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۲۳ - گره گشای:
رحمت و غفران الهی به روح بانو پروین
بنده این شعر رو توی منبر استفاده کردم. بسیار بسیار آرامش بخش.
در پاسخ به چند جوان مأیوس از همه جا هم وقتی این شعر را خواندم، بالاتفاق گفتند: با این ابیات آرامش یافتیم.
لینک منبر حقیر پیوند به وبگاه بیرونی
شیخ نوید نظری در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۲۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۷ - آرزوی پرواز:
از این آرامگه وقتی کنی یاد/ که آبش برده خاک و باد بنیاد
یعنی وقتی قدر این آشیانه امن و آرام را خواهی دانست که از دستش بدی.
به یاد بیت دیگری از بانو پروین افتادم:
جوانی نکو دار که این مرغ زیبا نماند در این خانه استخوانی.
الان که جوانی و خوشی، حواست نیست. وقتی که جوانی را پشت سر گذاشتی، یاد جوانی خواهی کرد.
شیخ نوید نظری در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۷ - آرزوی پرواز:
رحمت خدا به روح این بانوی فرهیخته. بنده از اشعار ایشان در منبرها استفاده میکنم.
اعتماد به خدا پیوند به وبگاه بیرونی
- بیت 11: بدن خردی نیاید از تو کاری / به پشت عقل باید بردباری [ بدین، درست است]
- بیت 22: من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج / ترا آسودگی باید، مرا رنج [وزن مصرع اول یه کم بهم ریخته. به نظرم به جای واو، "و" باید ویرگول گذاشت تا وزن و آهنگ شعر درست در بیاد
نگردد شاخک بی بن برومند / ز تو سعی و عمل باید، ز من پند
این بیت زیبا مرا به یاد این می اندازد [هر چند سکندر زمانی ولی بی پیر به ظلمات مرو]
ما باید همیشه خودمان را چون کبوتر بچه بدانیم و به دنبال پند باشیم. هم پند شنو باشیم و هم آن را به کار ببندیم تا در قیامت حسرت نخوریم. جهنمیها فریاد میزنند: لَو کُنا نَسمع او نَعقل ما کنا فی اصحاب السعیر] اگر می شنیدیم و تعقل می کردیم الان اینجا [جهنم] نبودیم.
سلام در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۴۴ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸:
به تصویری که از دیوان قرن دهم جناب سعدی اینجا هست دقت کنید:
گر بمیرد دگر آن شخص همی زنده نماند...
علیرضا تمدنی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۰۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱۲ - کشتن شیرویه خسرو را:
یکی دریای خون « دیده » آه برداشت
به نظر مصرع زیر درست است.
یکی دریای خون « دید » آه برداشت
محمد خداوردی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
دوستان برداشتتون از بیت: شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
فرهنگ معظمی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
بعد از تو هزار نوبت افسوس بر دور حیات باطل من....
چه کرده استاد سخن...
احمد نیکو در ۳ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۴:
عبارت صحیح مصرع چهارم رباعی:
کاندوه جهان به می فرو باید شست
احمد نیکو در ۳ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶:
برگیر پیاله و سبو ای دلجوی
تا بخرامیم گرد باغ و لب جوی
بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صدبار پیاله کرد و صدبار سبوی
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱:
وزن : مفعول مفاعیل مفاعیل مفاعیل
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده ست
[جناس اشتقاق : دیده ، ندیده ، دیده ، /آرایه ء تکرار : روی /تناسب : : دیده ،نگریده ]
اگر چشمی روی تو را ندیده باشد و یا دیده باشد ولی از آن پس به چهره ای دیگر نگریسته باشد ، موجب تأسف و دریغ است . یعنی جز روی تو نباید به چهره ای نگریست .
گر مدّعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریده ست
اگر لاف زنان عشق تصویری از پری یا معشوقی که عاشق را دیوانه کرده است ببینند . دلیل جامه چاک کردن عاشقان حقیقی را فهم می کنند . [ مدّعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کننده و لاف زن و کسی که دعوی هنر و عشق کند ولی کم مایه آن کیست که پیرامُن خورشید جمالش
از مُشکِ سیه دایرۀ نیمه کشیده ست
آن زیبارو کیست که گیسوان سیاه و معطّر او بر گِرد چهرۀ درخشانش نیم دایره ای ایجاد کرده است . [ مُشک = ماده ای است سیاه رنگ که در زیرِ شکم جنس نرِ آهوی خُتن قرار دارد و بسیار خوشبو و معطر است . ]و دروغگوست / نقش = نشان ، اثر ، عکس و تصویر / پری = جنّ مؤنّث که موجودی است از عالَم غیر مرئی که با جمال خود انسان را می فریبد . ]
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید / فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده ست
ای عاقل که عشق را فهم نمی کنی . اگر روزی پایت به سنگ عشق برخورد کند ، علّت سنگ بریدن فرهاد را درخواهی یافت . [ بریدن = کندن و شکافتن / پای به سنگ برآمدن = کنایه از گرفتار گشتن و مأیوس و نومید شدن ]
_ فرهاد = عاشق شیرین و رقیب خسرو پرویز بود . در متون تاریخی و ادبی کهن اشاره ای به شخصیّت او نشده است . تنها در برخی از کتاب های کهن نام را به عنوان فرهاد حکیم که مهندس بود و کار ساختن برخی از نقوش در بناهای عصر خسرو پرویز به او منسوب است ، می توان یافت . از قرن ششم هجری به بعد که نظامی در داستان خسرو و شیرین ماجرای عشق او و شیرین را به نظم درآورده است . شهرت فرهاد در ادب فارسی به جایی رسید که از خسرو نیز معروف تر شد . شخصیّت فرهاد در هاله ای از افسانه به عنوان مظهر پاکبازی و عشق همچون اسطوره ای در شعر و ادب فارسی جاویدان شده است . بر طبق افسانه ها فرهاد شیفتۀ شیرین (معشوقۀ خسرو) شد و خسرو او را به کندن کوه بیستون واداشت . فرهاد با شوق و توانایی خاصی بدین کار پرداخت و پاره های سنگین و عظیم کوه را که صد مرد از برداشتن آنها عاجز بودند ، می کند و می افکند . پیرزنی به دروغ خبر مرگ شیرین را به او رساند و فرهاد با شنیدن این خبر از حسرت تیشه بر فرق خود فرود آورد و جان باخت » (فرهنگ اساطیر)
رحمت نکند بر دل بیچارۀ فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشِنیده ست
کسی که سخن گفتن معشوقی چون شیرین را نشنیده باشد . نمی تواند بر دل بیچارۀ فرهاد دل بسوزاند . [ رحمت = مهربانی و شفقت ، رحم ]
از دست کمان مهرۀ ابروی تو در شهر / دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده ست
از دست کمان ابروی تو که با مهرۀ چشمانت دل ها را نشانه رفته است . در شهر هیج دلی یافت نمی شود که مثل کبوتر به لرزه نیفتاده باشد . [ کمان مهره = کمان مهره اندازی است که کمان گلوله باشد / بَر = سینه / در این بیت «آبرو» از جهت هلالی بودن به «کمان مهره» تشبیه شده است ]
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی / پیداست که هرگز کس از این میوه نچیده ست
وهم و گمان هم درنمی یابد که او چه معشوق پسندیده و دلخواهی است . چنین پیداست که هنوز دوشیزه است و دست کسی به دامن او نرسیده است . [ مطبوع = دلپذیر ، زیبا / درخت = منظور درخت سرو است چر که در ادبیات قامت معشوق به سرو مانند شده است . ]
سرّ قلم قدرت بی چون الهی / در روی تو چون روی ، در آیینه پدیداست
آینۀ چهره ات راز توانایی بی همانند خداوندی را آنچنان به نمایش می گذارد که آینه ای تصویر چهره ای را می نماید . [ بی چون = بی مانند ]
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا
حلوا به کسی دِه که محبّت نچشیده ست
ما از تو ، تو را می خواهیم و به جز تو آرزویی نداریم . شیرینی نعمت های دیگرت را به کسانی بچشان که درد طلب تو به جانشان چنگ نینداخته است . [ حلوا به کسی دادن = کنایه از وعدۀ شیرین به کسی دادن ]
با این همه باران بلا بر سر سعدی
نشگفت اگرش خانۀ دل آب چکیده ست
با این همه بلایی که به سان باران بر سر سعدی ریخته است . تعجبّی ندارد اگر از چشمان او که مثل خانۀ باران خورده است ، آب چکیده باشد . [ در این بیت «بلا» به «باران» و «چشم» به «خانه» تشبیه شده است . ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
Milad Mohamadi در ۳ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:
بیت اول به نظرم اشاره به تفکر خیام داره
این کوزه چو من عاشق زاری بودست...
خاک استعاره از انسان هست
Ali Zaree در ۳ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی:
عالی
سپیتامن آرین در ۳ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸۶: