بخش ۱۶ - تأمل بهرام گور در مرگ، کشتن شیران به شمشیر در جز و فرمان داد
بفرمود تا تخت شاهنشهی
به باغ بهار اندر آرد رهی
به فرمان ببردند پیروزه تخت
نهادند زیر گلفشان درخت
می و جام بردند و رامشگران
به پالیز رفتند با مهتران
چنین گفت با رایزن شهریار
که خرم به مردم بود روزگار
به دخمه درون بس که تنها شویم
اگرچند با برز و بالا شویم
همه بسترد مرگ دیوانها
به پای آورد کاخ و ایوانها
ز شاه و ز درویش هر کو بمرد
ابا خویشتن نام نیکی ببرد
ز گیتی ستایش به ما بر بس است
که گنج درم بهر دیگر کس است
بیآزاری و راستی بایدت
چو خواهی که این خورده نگزایدت
کنون سال من رفت بر سی و هشت
بسی روز بر شادمانی گذشت
چو سال جوان بر کشد بر چهل
غم روز مرگ اندر آید به دل
چو یک موی گردد به سر بر سپید
بباید گسستن ز شادی امید
چو کافور شد مشک معیوب گشت
به کافور بر تاج ناخوب گشت
همی بزم و بازی کنم تا دو سال
چو لختی شکست اندر آید به یال
شوم پیش یزدان بپوشم پلاس
نباشم ز گفتار او ناسپاس
به شادی بسی روز بگذاشتم
ز بادی که بد بهره برداشتم
کنون بر گل و نار و سیب و بهی
ز می جام زرین ندارم تهی
چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ
شود آسمان همچو پشت پلنگ
برومند و بویا بهاری بود
می سرخ چون غمگساری بود
هوا راست گردد نه گرم و نه سرد
زمین سبزه و آبها لاژورد
چو با مهرگانی بپوشیم خز
به نخچیر باید شدن سوی جز
بدان دشت نخچیر کاری کنیم
که اندر جهان یادگاری کنیم
کنون گردن گور گردد ستبر
دل شیر نر گیرد و رنگ ببر
سگ و یوز با چرغ و شاهین و باز
نباید کشیدن به راه دراز
که آن جای گرزست و تیر و کمان
نباشیم بیتاختن یک زمان
بیابان که من دیدهام زیر جز
شده چون بن نیزه بالای گز
بران جایگه نیز یابیم شیر
شکاری بود گر بمانیم دیر
همی بود تا ابر شهریوری
برآمد جهان شد پر از لشکری
ز هر گوشهای لشکری جنگجوی
سوی شاه ایران نهادند روی
ازیشان گزین کرد گردنکشان
کسی کو ز نخچیر دارد نشان
بیاورد لشکر به دشت شکار
سواران شمشیر زن ده هزار
ببردند خرگاه و پردهسرای
همان خیمه و آخر و چارپای
همه زیردستان به پیش سپاه
برفتند هرجای کندند چاه
بدان تا نهند از بر چاه چرخ
کنند از بر چرخ چینی سطرخ
پس لشکر اندر همی تاخت شاه
خود و ویژگان تا به نخچیرگاه
بیابان سراسر پر از گور دید
همه بیشه از شیر پرشور دید
چنین گفت کهاینجا شکار منست
که از شیر بر خاک چندین تنست
بخسپید شاداندل و تندرست
که فردا بباید مرا شیر جست
کنون می گساریم تا چاک روز
چو رخشان شود هور گیتی فروز
نخستین به شمشیر شیر افگنیم
همان اژدهای دلیر افگنیم
چو این بیشه از شیر گردد تهی
خدنگ مرا گور گردد رهی
ببود آن شب و بامداد پگاه
سوی بیشه رفتند شاه و سپاه
همانگاه بیرون خرامید شیر
دلاور شده خورده از گور سیر
به یاران چنین گفت بهرام گرد
که تیر و کمان دارم و دست برد
ولیکن به شمشیر یازم به شیر
بدان تا نخواند مرا نادلیر
بپوشید تر کرده پشمین قبای
به اسپ نبرد اندر آورد پای
چو شیر اژدها دید بر پای خاست
ز بالا دو دست اندر آورد راست
همی خواست زد بر سر اسپ اوی
بزد پاشنه مرد نخچیر جوی
بزد بر سر شیر شمشیر تیز
سبک جفت او جست راه گریز
ز سر تا میانش به دو نیم کرد
دل نره شیران پر از بیم کرد
بیامد دگر شیر غران دلیر
همی جفت او بچه پرورد زیر
بزد خنجری تیز بر گردنش
سر شیر نر کنده شد از تنش
یکی گفت کهای شاه خورشید چهر
نداری همی بر تن خویش مهر
همه بیشه شیرند با بچگان
همه بچگان شیر مادر مکان
کنون باید آژیر بودن دلیر
که در مهرگان بچه دارد به زیر
سه فرسنگ بالای این بیشه است
به یک سال اگر شیرگیری به دست
جهان هم نگردد ز شیران تهی
تو چندین چرا رنج بر تن نهی
چو بنشست بر تخت شاه از نخست
به پیمان جز از چنگ شیران نجست
کنون شهریاری به ایران تراست
به گور آمدی جنگ شیران چراست
بدو گفت شاه ای خردمند پیر
به شبگیر فردا من و گور و تیر
سواران گردنکش اندر زمان
نکردند نامی به تیر و کمان
اگر داد مردی بخواهیم داد
به گوپال و شمشیر گیریم یاد
بدو گفت موبد که مرد سوار
نبیند چو تو گرد در کارزار
که چشم بد از فر تو دور باد
نشست تو در گلشن و سور باد
به پردهسرای آمد از بیشه شاه
ابا موبد و پهلوان سپاه
همی خواند لشکر برو آفرین
که بیتو مبادا کلاه و نگین
به خرگاه شد چون سپه بازگشت
ز دادنش گیتی پرآواز گشت
یکی دانشی مرزبان پیشکار
به خرگاه نو بر پراگنده خار
نهادند کافور و مشک و گلاب
بگسترد مشک از بر جای خواب
همه خیمهها خوان زرین نهاد
برو کاسه آرایش چین نهاد
بیاراست سالار خوان از بره
همه خوردنیها که بد یکسره
چو نان خورده شد شاه بهرام گور
بفرمود جامی بزرگ از بلور
که آرد پریچهرهٔ میْ گسار
نهد بر کف دادگر شهریار
چنین گفت کهآن شهریار اردشیر
که برنا شد از بخت او مرد پیر
سر مایه او بود ما کهتریم
اگر کهتری را خود اندر خوریم
به رزم و به بزم و به رای و به خوان
جز او را جهاندار گیتی مخوان
بدانگه که اسکندر آمد ز روم
به ایران و ویران شد این مرز و بوم
کجا ناجوانمرد بود و درشت
چو سی و شش از شهریاران بکشت
لب خسروان پر ز نفرین اوست
همه روی گیتی پر از کین اوست
کجا بر فریدون کنند آفرین
بر اویست نفرین ز جویای کین
مبادا جز از نیکویی در جهان
ز من در میان کهان و مهان
بیارید گفتا مُنادیگری
خوش آواز و از نامداران سری
که گردد سراسر به گرد سپاه
همی برخروشد به بیراه و راه
بگوید که بر کوی بر شهر جَز
گر از گوهر و زر و دیبا و خز
چنین تا به خاشاک ناچیز پست
بیازد کسی ناسزاوار دست
بر اسپش نشانم ز پس کرده روی
ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی
دو پایش ببندند در زیر اسپ
فرستمش تا خان آذرگشسپ
نیایش کند پیش آتش به خاک
پرستش کند پیش یزدان پاک
بدان کس دهم چیز او را که چیز
ازو بستد و رنج او دید نیز
وگر اسپ در کشتزاری کند
ور آهنگ بر میوهداری کند
ز زندان نیابد به سالی رها
سوار سرافراز گر بیبها
همان رنج ما بس گزیدهست بهر
بیاییم و آزرده گردند شهر
برفتند بازارگانان شهر
ز جزّ و ز برقوه مردم دو بهر
بیابان چو بازار چین شد ز بار
بر آنسو که بد لشکر شهریار


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
بهرام گور اردشیر (اشاره) اسکندر (اشاره) فریدون (اشاره)
هوش مصنوعی: بهرام گور تصمیم میگیرد به شکار برود و برای برگزاری جشن و شادی، تخت خود را به باغی میبرد. او در تأمل در مورد مرگ و زندگی، به اهمیت داشتن نام نیک و راستگویی میاندیشد. سپس با لشکری بزرگ به دشت شکار میرود و به دنبال شیرانی میگردد تا آنها را شکار کند. در نبرد با شیر، او با استفاده از شمشیر، دو شیر نر را شکست میدهد. پس از موفقیت در شکار، به جشن و شادی میپردازد و به عظمت و قدرت خویش در میان مردم میافزاید. در نهایت، او بر اهمیت نیکی و یاد نیکوکاران تأکید میکند و به جوانمردی در سیاست و جنگ میپردازد.
هوش مصنوعی: بهرام گور دستور داد که تخت پادشاهی را به داخل باغ بهاری که پر از گل و سرسبزی است، منتقل کنند.
هوش مصنوعی: به دستور بهرام گور، تخت سلطنت را به باغی زیبا بردند و زیر درختان گلفشان قرار دادند.
هوش مصنوعی: به میخانه رفتند و شراب و جام را آوردند و با نوازندگان به باغ و زمین های کشاورزی رفتند.
هوش مصنوعی: بهرام گور به مشاور خود گفت که زمانی که روزگار برای مردم خوش باشد، زندگی شاد و خوشی دارند.
هوش مصنوعی: اگر به درون دخمه برویم و تنها بمانیم، هرچند که به مقامهای بالا و به زندگی خوب نایل شویم، باز هم احساس تنهایی ما از بین نمیرود.
هوش مصنوعی: همهٔ دیوان و موجودات شرور در برابر مرگ به خواب رفتهاند و دیگر نشانی از کاخها و بناهای بلند نیست.
هوش مصنوعی: هر کسی که از شاه و درویش بمیرد، نام نیک و یاد خوبی از خود به جای میگذارد و بیاعتنا به وضعیت خود نمیماند.
هوش مصنوعی: از دنیای مادی ستایش و تمجید برای ما کافی است، زیرا ثروت و داراییام برای دیگران است و برای خودم چیزی ندارم.
هوش مصنوعی: برای اینکه از آسیبها در امان باشی و زندگیات دچار مشکل نشود، باید بیآزار و راستگو باشی.
هوش مصنوعی: الان من ۳۸ ساله هستم و بسیاری از روزهای عمرم را با خوشی و شادمانی گذراندهام.
هوش مصنوعی: وقتی که جوانی به سن چهل سالگی میرسد، غم روز مرگ به دلش نفوذ میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که یک تار موی سفید در سر انسان پیدا میشود، باید از شادی و امید دست برداشت، چون نشانهای از پیری و نزدیک شدن به مرگ است.
هوش مصنوعی: وقتی که بوی خوش کافور بهطور کامل منتشر شد، مشک نیز عطر و بوی خود را از دست داد و با کافور ترکیب شد، بنابراین آن تاج که قبلاً زیبا و خوشبو بود، حالا به نظر ناخوشایند و زشت آمده است.
هوش مصنوعی: من در حال شادمانی و بازی هستم تا دو سال دیگر، هنگامی که وقت آن برسد و زمانه تغییر کند.
هوش مصنوعی: من به درگاه خداوند میروم و لباس زهد میپوشم تا ناشکری از گفتار او نکنم.
هوش مصنوعی: من روزهای زیادی را به شادی سپری کردم و از نسیمی که به من خوشی و برکت بخشیده بود، بهرهمند شدم.
هوش مصنوعی: اکنون نسبت به گل و نار (انار) و سیب و به (بهمیوهای) بیتفاوت شدهام و دیگر از می (شراب) در جام زرین خود چیزی ندارم که بنوشم.
هوش مصنوعی: وقتی که روی سیب را میبینم، رنگش تغییر میکند و آسمان نیز به رنگ پشت پلنگ در میآید.
هوش مصنوعی: بهاری بود که هم جوان و شاداب بود و هم خوشبو، صورت او مانند گل سرخ بود؛ اما حالت او غمگین و اندوهناک مینمود.
هوش مصنوعی: هوا به صورت معتدل و متعادل درمیآید، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد. زمین سبز و پر از گیاه میشود و آبها به رنگ لاجوردی در میآیند.
هوش مصنوعی: وقتی که با نسیم دلپذیر بهار لباسهای مناسب بپوشیم، باید برای شکار به دشت برگردیم.
هوش مصنوعی: در دشت شکار، باید کاری انجام دهیم که در جهان نام و یاد ما ماندگار شود.
هوش مصنوعی: اکنون گردن گور (یعنی گردن شیر) بزرگ و قوی میشود، دل شیر نر (شیر نر) را میگیرد و رنگ ببر را به خود میگیرد.
هوش مصنوعی: سگ و یوز، که شکارچیان هستند، و همچنین پرندگان شکاری مانند شاهین و باز، نمیتوانند به سمت راههای دوری که در انتظارشان است، بروند و باید در مکانهای نزدیک بمانند.
هوش مصنوعی: در آن مکان که جنگافزارهایی چون گرز، تیر و کمان حضور ندارد، نباید برای یک لحظه هم غافل شد و در آنجا آرام گرفت.
هوش مصنوعی: در بیابانی که من دیدهام، زمین به گونهای شده است که مانند نوک نیزه، سرسبز و بلند شده است.
هوش مصنوعی: در آن مکان نیز باید شیر را شکار کنیم، اگر مدت زیادی در اینجا بمانیم.
هوش مصنوعی: هنگامی که ابر شهریوری (ابر در ماه شهریور) طلوع کرد، دنیا پر از لشکر و نیرو شد.
هوش مصنوعی: از هر گوشهای گروهی از جنگجویان به سمت شاه ایران حرکت کردند و رو به او کردند.
هوش مصنوعی: بهرام گور از میان آن لشکر، نیروهای شجاع و گردنکش را برگزید، کسانی که از هنر شکار و نخچیر (شکار با قناصه یا تور) برخوردار بودند.
هوش مصنوعی: بهرام گور لشکری را به دشت شکار آورد که ده هزار سوار شمشیرزن در آن بودند.
هوش مصنوعی: خرگاه و پردهسرا را برداشتند، یعنی جایگاه و سایهبان را جمع کردند و به همراه آنها همچنین چهارپایان (حیوانات بارکش) را نیز آوردند.
هوش مصنوعی: تمامی زیر دستان به سوی لشکر فرمانده به حرکت درآمدند و هر جا که لازم بود، چاه حفر کردند.
هوش مصنوعی: بدان که تا خرمن گندم را از چاه (آب) بدست بیاورند، باید از چرخ (دوران) برچیده و به مدیریت دقیق و منظم بپردازند.
هوش مصنوعی: سپس لشکر شاه و افراد ممتازش به سوی محل شکار، یعنی نخچیرگاه، در حال حرکت بودند.
هوش مصنوعی: بهرام گور در بیابان، زمین را پر از قبر میبیند و در جنگل نیز به شیرهای وحشی و پرشور برخورد میکند.
هوش مصنوعی: بهرام گور میگوید که اینجا مکانی است برای شکار من، زیرا در اینجا تعداد زیادی از شیرها روی زمین افتادهاند.
هوش مصنوعی: بخوش باشید و شاد باشید، زیرا فردا باید به دنبال شکار شیر بروم.
هوش مصنوعی: اکنون مینوشیم تا صبح روز بعد فرارسد و جهان مانند روز روشن و درخشان شود.
هوش مصنوعی: پیش از آنکه به جنگ شیر برویم، ابتدا با شمشیر جانوران دلیر، همانند اژدها، میجنگیم.
هوش مصنوعی: چون این جنگل از شیرها خالی شود، پس تیر من، بهرام، خواهد شد راهی برای کشتن آنها.
هوش مصنوعی: شاه و سپاه در صبح روز بعد به سوی جنگل رفتند.
هوش مصنوعی: در همان لحظه، شیر دلاوری ظاهر شد که از گور بیرون آمده و به شدت شاداب و نیرومند به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: بهرام گرد به یارانش گفت که من تیر و کمان دارم و آمادهام که با آنها به جنگ بروم.
هوش مصنوعی: اما به شمشیر با شیر جنگ میکنم، تا این که نام نیک من بیخطر بماند و نزد دیگران نادانسته نمانم.
هوش مصنوعی: بهرام گور در حالی که از ترس در حال آماده شدن برای نبرد با شیر است، قبای پشمینی خود را به تن کرده و براسبش سوار میشود و پایش را در رکاب قرار میدهد.
هوش مصنوعی: وقتی شیر مانند اژدهایی بزرگ و خطرناک به پا میخیزد، بهرام گور از بلندی برمیخیزد و دو دستش را به طور مستقیم و آماده در مقابل آن قرار میدهد.
هوش مصنوعی: به دنبال آن بود که بر سر اسبش ضربهای وارد کند، پای خود را از زین بلند کرد و به طرف شکارچیای که در کمین بود، فرود آورد.
هوش مصنوعی: بهرام گور با شمشیر تیز بر سر شیر ضربهای زد و شیر، که به شکلی سریع و چابک فرار کرد، بهدنبال راهی برای گریز بود.
هوش مصنوعی: بهرام گور نر شیر را از سر تا میانهاش دو نیم کرد و دل شیران دیگر را از ترس پر کرد.
هوش مصنوعی: شیر نر شجاع و غران دیگری ظاهر شد که با مادر شیر نر کشته شده، از این رو برای پرورش و بزرگ کردن بچهاش آمده است.
هوش مصنوعی: بهرام گور با خنجری تیز به گردن شیر نر ضربه زد و سر آن شیر از بدنش جدا شد.
هوش مصنوعی: یکی گفت، ای شاه خورشید (بهرام گور)، تو بر تن خود هیچ نشانی از مهر (محبت) نداری.
هوش مصنوعی: همه جنگل پر از شیر و بچههایشان است و همه این بچهها به شیر مادر وابسته هستند و در کنار او زندگی میکنند.
هوش مصنوعی: اکنون باید دلیران را برای جنگ آماده کرد، زیرا در جشن مهرگان بچهها در زیر (چادر) هستند.
هوش مصنوعی: این جنگل سه فرسنگ بالاتر است و اگر بخواهی در طول یک سال شیر شکار کنی، باید تلاش زیادی بکنی.
هوش مصنوعی: جهان هرگز از وجود شیران (و موجودات وحشی) خالی نمیشود؛ پس چرا اینقدر خود را به زحمت میاندازی و برای از بین بردن آنها تلاش میکنی؟
هوش مصنوعی: هنگامی که بهرام گور بر تخت شاهی نشسته بود، از او انتظار نمیرفت که پیمانی جز با شیران (دشمنان) داشته باشد و از آنها بگریزد.
هوش مصنوعی: حالا سلطنت به ایران متعلق به توست. پس چرا به گور آمدهای و با شیران میجنگی؟
هوش مصنوعی: به او (به شاه) گفت: ای خردمند و پیر، در این شب فردا، من (بهرام) با گور و تیر (برای شکار) همراه خواهم بود.
هوش مصنوعی: سواران قدرتمند و سرکش در آن زمان، هیچ نام و نشانی با تیر و کمان به دست نیاوردند.
هوش مصنوعی: اگر بخواهیم عدالت و انصاف را برقرار کنیم، باید به گوپال (شخصی که احتمالا نماد یا نمایندهای از حق و انصاف است) کمک کنیم و برای این کار باید به شمشیر دست بزنیم تا یاد ما در تاریخ بماند.
هوش مصنوعی: موبد به بهرام گور میگوید که مانند تو، مردی شجاع و جنگجو را در میدان نبرد مشاهده نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: ای کاش چشمان بد به دور از زیبایی و بزرگی تو باشد، تو در باغ و شادی نشستهای.
هوش مصنوعی: شاه به قصر خود وارد شد و از جنگل، موبد (روحانی) و پهلوانان سپاه را همراه خود آورد.
هوش مصنوعی: لشکر به بهرام گور آفرین میگوید و دعا میکند، چرا که بدون وجود تو (بهرام) کلاه و نگین (که نماد سلطنت و قدرت است) بیارزش و ناچیز خواهد بود.
هوش مصنوعی: بهرام گور به خرگاه برگشت و پس از اینکه داد و ستدی انجام داد، دنیا به خاطر او پر از آواز و سر و صدا شد.
هوش مصنوعی: مرزبان دانا و کاردان، برای بهبود اوضاع در خرگاه، به تازگی سرسبز و پر از گیاهان و خارها، مشاوره و تدبیر چه میتواند باشد.
هوش مصنوعی: در محل خواب بهرام، کافور، مشک و گلاب گذاشتند و مشک را از روی تخت خوابش پاشیدند تا عطر و بوی خوش فضا را پر کند.
هوش مصنوعی: همهٔ چادرها را با سفرهای طلایی آراستند و بر روی آن ظرفهای زینتی که تزیینات چینی دارد، گذاشتند.
هوش مصنوعی: سالار میبایست سفره را با برهای آراسته کند و همه غذاها را که خوشمزه و لذیذ هستند، فراهم نماید.
هوش مصنوعی: پس از آنکه شاه بهرام گور نان خورد، دستور داد تا جامی بزرگ از بلور برای او بیاورند.
هوش مصنوعی: پریچهرهای که شراب مینوشد، چه کسی میتواند او را به نزد شهریار دادگر بیاورد؟
هوش مصنوعی: بهرام گور دربارهٔ شهریار اردشیر میگوید که او به سن جوانی به پادشاهی رسیده و از خوش شانسیاش، فردی سالخورده شده است.
هوش مصنوعی: ما از نظر اقبال و ثروت در جایگاه پایینی هستیم، اما اگر کسی در مقام پایینتری قرار بگیرد، باید او را مورد قضاوت قرار ندهیم و نخوریم.
هوش مصنوعی: تنها او را که دارای قدرت و حاکمیتی برای جنگ (رزم)، شادی و میگساری (بزم)، تدبیر (رای) و میهمانی (خوان) است، باید جهاندار و حاکم جهان بخوانی و به دیگران توجه نکن.
هوش مصنوعی: در آن زمان که اسکندر از روم به ایران آمد، این سرزمین و مرزها ویران شدند.
هوش مصنوعی: اینجا از ناجوانمردی و بیرحمی اسکندر سخن گفته میشود که مانند یک درنده، سی و شش نفر از پادشاهان را به قتل رساند.
هوش مصنوعی: لبان خسروان (شاهان) از نفرین او (بهرام گور) پر است و همه جای دنیا سرشار از کینه اوست.
هوش مصنوعی: آیا کسی بر فریدون (پادشاه اسطورهای) مدح و ستایشی میکند یا او تنها مورد نفرین کسانیست که به دنبال انتقام هستند؟
هوش مصنوعی: نکند که من فقط از نیکوکاری در دنیا یاد شوم و نه از بدی و زشتی. در میان بزرگزادگان و افراد مشهور، نام من به نیکی باقی بماند.
هوش مصنوعی: بهرام گور دستور میدهد که یک منادی با صدای خوش و از میان نامداران بیاورند تا پیامی را به دیگران برساند.
هوش مصنوعی: تعداد زیادی از افراد در اطراف سپاه جمع میشوند و در هر دو مسیر، یعنی راههای مستقیم و غیرمستقیم، به فعالیت و درگیری مشغول میشوند.
هوش مصنوعی: بهرام گور میگوید که در خیابانها و شهرها، اگر از جواهرات، طلا، پارچههای گرانبها و خز خبری نباشد، دیگر چیزی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: اگر کسی تا این حد به چیزهای ناچیز و بیاهمیت مانند خاشاک بیفتد، نشان میدهد که او شایسته و لیاقت بیشتری ندارد و در واقع، بیاحترامی به خود و دیگران میکند.
هوش مصنوعی: بر پشت اسبش علامتی میگذارم تا از آن طرف، او را با دو جنگجو بکشند و ببرند.
هوش مصنوعی: پایهای او را زیر پای اسب ببندند تا او را به خان آذرجشسپ (یکی از شخصیتهای حماسی) بفرستم.
هوش مصنوعی: به آتش نیایش میکند و در خاک پرستش مینماید و همچنین در برابر یزدان پاک احترام میگذارد.
هوش مصنوعی: به آن کسی که از او چیزی گرفتم و زحمت او را کشیدم، من چیزی میدهم.
هوش مصنوعی: اگر اسب در مزرعهای کار کند یا به سوی باغ میوه حرکت کند،
هوش مصنوعی: سوار (سلطانی) والا و شجاع هرگز از زندان رهایی پیدا نمیکند، حتی اگر سالها بگذرد، چون در برابر او ارزش و بهایی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: رنج و مشقت ما به اندازه کافی در زندگی کشیده شده است، حالا اگر برای آمدن به شهر بیاییم، آنها آزرده و ناراحت خواهند شد.
هوش مصنوعی: بازارگانان شهر به علت درگیریها و مشکلات، از جمله جنگها و فشارها، از شهر خارج شدند و به دلایل مختلف فرار کردند.
هوش مصنوعی: بیابان مانند بازاری شلوغ و پرتجارت شده است، به دلیل بارش باران و آبادانی، در آن سمت که لشکر پادشاه قرار دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.