گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » آستان جانان » تصنیف "آستان جانان"

احمد شاملو » غزلیات حافظ » راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Hossein نوشته:

katash

پاسخ: در مصرع دوم بیت پنجم کلمه‌ی «کتش» با «کآتش» (ک‌آتش) جایگزین شد.

👆☹

بزرگمهر وزیری نوشته:

در بیت ششم «داو» به معنای پولی است که هنگام بازی و یا قمار در میان می گذاشتند. بخش نخست واژۀ «داوطلب» به همین معناست و واژۀ «داور» هم که در اصل به معنای نگهدارندۀ آن پول هاست از همین ریشه است.

در برخی از نسخه ها به جای «عشقبازی» در بیت چهارم ، «عشق و مستی» آمده است.

👆☹

یحیی م.س نوشته:

داو اصطلاحی است در بازی تخت نرد بمعنی دو برابر

👆☹

امین کیخا نوشته:

با بزرگمهر همرای هستم این تفسیر ریشه شناسانه کار دانایان است درود به شما.گلبانگ هم اذان می باشد می افزایم

👆☹

محسن دهقان نوشته:

کلمه ( راهی ) در مصرع اول بیت اول اشاره به ( دستگاه موسیقی ) کنونی دارد و مقصود در این است که در دستگاهی بنواز که بتوان با آواز همراهی کرد ( گویا بنابر شواهد حافظ علاقه بسیاری به دستگاه های آوازی داشته)
( همانگونه که در غزل ۱۳۸ میگوید ( مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق - که بدین راه بشد یار و زه ما یاد نکرد )
که در اینجا نیز ( عراق ) از دستگاه های آوازیست .

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

داو را من برای نوبت بازی هم دیده و شنیده ام دوه doweکه میدان بازی نامیده میشد و داور که همان قاضی است ( دادور داور)
مرا داد فرمود و خود داور است ( حکیم توس)

👆☹

امین کیخا نوشته:

داو گویا ریشه ادعا هم هست و فارسی می باشد در کردی داوا یعنی ادعا که هنوز باقیمانده یک لغت پهلوی است .

👆☹

سعید نوشته:

در بعضی جاها«عشق و شراب و رندی» نوشته شده کدام درست است؟

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل
هرگه که حرفی ازعشق با دلستان توان زد
از برق چشم مستش آتش بجان تـوان زد
شور و نوای دل را گر با کمان توان زد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
…………………………………..
بر پیک مهر جانان فرض است دل گشادن
بر خـاک پـای آن پیـک باچـشـم بـوسه دادن
در بند زلف جعدش مجنون صفت فتادن
بر آسـتا ن جـانـان گـر سـر تـوان نـهادن گلبا نگ سر بلندی بر آسمان توان زد
…………………………………
با عشق مه دو گردد ازابروئی به ایـمـاء
نـقـش هـلال یـارم خطـیسـت پـر مـعّـمـا
سروست آن پری رو من گوژو پیر سیما
قـد خـمـیـدۀ مـا سـهلـت نـمـایـد امــّا بر چشم دشمنان تیر از آن کمان توان زد
…………………………………..
در کار عشق بازی غمزست و رمز ورازی
زان تاب جعد مشـکیـن بـر جـان بـود نیازی
صـوفی بیـا که مـطرب در پـرده زد حجازی
در خـانـقه نـگـنجد اسـرا ر عشـقـبـازی جام می مغانه هم با مغان توان زد
……………………………………
راز و نیاز وجانان دارالسلام و رندان
در قلب رند درویش عشقست گنج پنهان
عجلً السَمین ندارد اوراست نان وریحان
درویش را نباشد برگ و سرای سلطان مائیم وکهنه دلقی کاتش بر آن توان زد
………………………………….
عـشـاق در گـه تـو در وادی نـیـازند
مرغ و چمن گل و مـُل چون سایه و مَجازند
ویـن شـاهـدان زسـیـما آئـینـه هـا بـسـازنـد
اهـل نـظـر دو عالـم در یک نـظر بـبـازند عشقست و داد اوّل بر نقد جان توان زد
…………………………………..
این عشق نیست ای دل کز خود غمی زدودن
بل آنکه در غـم و رنـج مـعشـوق را سـتـودن
در شـوق و وصل جانان درد و غمی فزودن
گـر دولـت وصا لت خـواهد دری گـشـودن سر ها بدین تخیل بر آستان توان زد
…………………………………..
پـروانـۀ دلم را شـمـع جهان رَمـادسـت
خاک وجود عشاق هر لحظه دست بادست
از خطِ جام وساغـر بـر کلک ما سوادست
عشق و شباب و رندی مجموعۀ مرادست چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
……………………………………
عاشق نخوان کسی را تا غرق تاب و تب نیست
با من مگو عـلاجـم کآن لعـل چون رطب نیست
هم راحت روانم زان زلـف هـمچـو شـب نـیسـت
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
……………………………………
(رافض ) تو هم چو رندان در سا حت نیاز آی
در سِلک عاشقان و در دام غمز و ناز آی
از زهد خشک بر خیز در خیل اهل راز آی
حافظ بحق قرآن کز شید و زَرق باز آی باشد که گوی عشقی در این جهان توان زد
……………………………………….
جاوید مدرس (رافض) تبریز ۸۵/۱۱/۱۵

👆☹

چنگیز گهرویی نوشته:

در بیت ششم .در فهنگ دهخدا و عمید و معین داو نوبت بازی ترجمه شده است که اتفاقابا معنای این بیت فقط همین تر جمه درست میباشد لازم به ذکر با توجه به اینکه زبانهای محلی چون زبان بختیاری را نیز فاسی دری اصیل میدانند هنوز و امروزه نیز بجای نوبت از این کلمه در مکا لمات روزانه استفاده میشود .دهخدا نیز در ترجمه لغات بارها با مراجعه به زبان بختیاری استناد کرده اندبعضی دوستان انرا پول قمار بازی تر جمه کردهاند که با معنی بیت اصلا نمی خواند

👆☹

شمس الحق نوشته:

البته در محضر دو دکتر اظهار نظر جسارت است ، اما داو همانست که فرمودند ، به معنی نوبت بازی یا نوبت قمار آنهم قاب بازی که اشتباهاً قاپ گفته میشود ، که قطعه ای استخوان پای گوسفند را به گونه ای خاص به جلو پرتاب میکنند و من دیده ام که دست راستشان را پس از پرتاب آن محکم به رانشان میزنند و در قدیم این بازی در میان طبقه ای خاص بسیار رایج بود .

👆☹

امین کیخا نوشته:

درباره ی قاب .کعب و cube

شمس الحق تازه سخنم .با درود به شما این سه لغت به نظر یکی می ایند ولی یکی پارسی دیگری عربی و سومی انگلیسی است .در چنین مواردی یعنی گاهی که دوزبان از یک ریشه و یک زبان از ریشه ی دیگری هستند معمولا داوری مالکیت باید به نفع دو زبان همستاک و همریشه باشد اینجا پارسی و انگلیسی هر دو آریایی هستند و عربی سمنتیک ولی همیشه این گونه نیست در این باره بخصوص کعب گویا از عربی وارد پارسی و انگلیسی شده است و نمونه ای برای پیشنمون و پروتو تایپ این واژه در زبانهای اروپایی و هندی و ایرانی نیست . یعنی این واژه از عربی یا از نیاکان عربی است و به وام به پارسی آمده است . به پارسی استخوان قاب را شتالنگ هم میگویند . اما مچ پا به انگلیسی می شود ankle که با angle همریشه است یعنی زاویه با مچ پا که یک نوع زاویه دار شدن پا است همریشه است در انگلیسی ! خوب به پارسی هم اگر بجوییم لغت انگشت را داریم یعنی انگو + اُست یا همان استخوان خم شونده و زاویه دار !گونیای یونانی هم از همین ریشه است . به به از این شکرستان پارسی و زهی از این دوستان شکر پرور !

👆☹

شمس الحق نوشته:

زها زه !

👆☹

ستاره نوشته:

با سلام و عرض ارادت خدمت اساتید ادبیات پارسی
ممکن است مصرع دوم بیت اول را برای بنده معنا بفرمایید؟
به همچنین، بیت آخر را.
پیشاپیش سپاس گذارم.

👆☹

امین کیخا نوشته:

ستاره جان . البته چون فرمودی استادان می بایست من بایستم تا استادی بیاید و پاسخ بگوید ولی شاید این درخواست شما را به این زودی نبیند .من چند واژه برایت می نویسم . رطل عربی است از لتر پارسی است و لَتر در واقع آوند باده سازی است .رطل گران زدن یعنی با هر بار نوشانوش باده ای فراوان خوردن به گمانم میگوید شعری بخوان که در خور نوشیدن جام های سنگین و پر باشد .جام دمادم هم داشته ایم که شخص کمی باده را تند و تند می خورده یعنی هر دم یک آشام و جرعه .
بیت آخر هم میگوید حافظ بیا و از اندیشه ی ریاکاری دست بردار و در همین دنیا هم کامی بران !

👆☹

فریبا علومی یزدی نوشته:

با عقل و فهم و دانش داد سخن توان داد
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
ساقی بیا که جامی در این زمان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این میان توان زد

باید به معنی شعر هم توجه نمود. ببینید انجوی شیرازی چه زیبا بیان نموده است.

👆☹

ح - میرزاخانی نوشته:

درمصراع نخست بیت سوم واژه ی ” سهل ” می تواند ایهامی زیبا داشته باشد : ۱- بی ارزش ، ناچیز، بی اهمیت ۲- هموار ، صاف ، مسطح . این دو معنی در فرهنگ ها ضبط شده است . اگر معنای دوم را در نظر بگیریم (هموار ، صاف )با خمیدگی قد تضاد ایجاد می کند. حافظ می گوید: اگرچه این قد خمیده و منحنی شده ی ما به نظرت بی ارزش و صاف و مسطح است اما می توان با همین قامت تیری برچشم دشمنان عشق زد . به تناسب بین سهل و تیر و کمان و زدن توجه فرمایید .

👆☹

روفیا نوشته:

از اطلاعات اقای امین کیخا درباره قاب و کعب و cube بسیار لذت بردم .
ایا اعراب در ریاضیات پیشرو بودند نسبت به پارس ها و لاتین ها ؟
درباره انگشت هم میخواستم بگم در گویش مازندرانی این کلمه را انگوس ادا میکنن .
و یک سوال :
ایا کلمات قطع و cut یکی هستند . چون اعراب ظاهرا در قطع کردن ید طولایی دارد احتمالا کلمه cut از قطع عربی وارد لاتین شده ؟!

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

زحمت افزا میشوم ( ودرمن این عیب قدیم است و به در می نرود( نشود) …که مرا بی می و معشوق به سر می نرود ) در پیشرو بودن اعراب در ریاضیات و دیگر دانشها همین بس که از هر یکصد دانشمند مسلمان بی گزافه گویی نود و پنج تایشان ایرانی اند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. تبهاخوارزمی و خیام جمله ریاضیدانان لاتین و عرب را کفایت میکنند.
واما در باره واژگان اگر شک دراید ببینید کدام زبان باستانی تراست فارسی؟ عربی؟ یا انگلیسی و نیز کدامیک در گذشته پیشرفت علمی و فرهگی گسترده تری داسشته اند!
اما، انگشت را کرمانیان ناخن می گفتند !!! و ناخن را
کمشک با صدای زیر که پارو هم بود و حتا نازه
و کمشک گیر و نازه گیرو ببخشایید پر گفتم بی که در گفته باشم.

👆☹

روفیا نوشته:

اگه قاب از کعب گرفته شده و اگه ریاضیدانان ایران پیشرو بودند وقتی قبل از انتقال کلمه کعب به فارسی میخواستند ریشه سوم یک عدد رو بگیرن یا توان سه یک عدد رو یا حجم یه مکعب رو حساب کنن چی صداش میکردن ؟!

👆☹

تردید نوشته:

ساقی بده شرابی تا در نهان بنوشم
خواهی نهان ننوشم گو تا عیان بنوشم
در جان چه آتشی شد کز سر زبانه افتاد
آتش ز جام ساقی تا پای جان بنوشم
در طور ما ندایی افتاد و خوش ندا زد
گر راه طور جستم در آستان بنوشم
در آسمانم امشب ساقی رخی نهفته
ساقی اگر نباشد از آسمان بنوشم
بی یار و ساقی اما این نوش خوش نیاید
ساقی بگو که می را تنها چه سان بنوشم
در قدر ما رقم شد تنهایی و مرارت
تنهایی و مرارت بهتر نهان بنوشم

👆☹

کمال نوشته:

باسلام وشب بخیر

فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال، آگاه باش کسانی که برای
دیگران زندگی می کنند،اساس زندگی آنها،
برریاودورویی استواراست وآن هابیشتر،،
به جلب توجه دیگران اهمیت می دهندواز
خودغافلنددرحالی که بایدبه تکامل خود،،،،
بیاندیشندحافظ به شماپیشنهادمی کندکه،،
صداقت وصراحت باخود،راه سعادت،،،،،،،،،
شماست.

بدرود

👆☹

سید عبدالرسول عدنانی نوشته:

ظلم بزرگی است بر حافظ اگر در تفسیر این غزل مصداق حقیقی انرا بیان نکنیم .این غزل از غزلهای عاشورایی حافظ میباشد وزبان حال حبیب بن مظاهر است که در کهنسالی ودر اخرین روزها به صف یاران حضرت سیدالشهدا ع پیوست : قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر ازاین کمان توان زد . سلام خدا بر حسین و فرزندان حسین ویاران حسین .

👆☹

مهناز ، س نوشته:

ستاره جان
هیچکدام از استادان پرسش شما را ندیدند تا پاسخ دهند.
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
می گوید : آهنگی بزن که آه از نهاد من بر آرد و شعری بخوان تا پیاله ی پر از شراب را در سِحر آن بنوشم،
،،،
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
به خودش نهیب می زند که : از دورویی و ریا کاری بپرهیز تا به خوشی روزگار بگذرانی
مانا باشی

👆☹

میترا نوشته:

با سلام
در پاسخ آخرین نوشته، چون از ابتدا بحث راه شده است، شاید بهتر باشد این شید و زرق را خورشید و آسمان معنا کنیم. یعنی پرداختن به راه آسمانی و آن جهانی؛ که این مناسبت بیشتری با مصرع بعدی هم دارد. تا بگوید ای حافظ این همه بدان جهان و عیش آن جهانی نپرداز. بلکه کمی هم به عیش های این جهانی بپرداز یا: در این جهان هم می توان راهی برای رسیدن به عیش پیدا کرد. (و لازم نیست تا منتظر رسیدن به بهشت باشی برای عیش بردن)

👆☹

محمدرضا نوشته:

خطاب به سید عبدالرسول عدنانی:خوب بلدید همه چیز را به همه چیز ربط دهید.احیانا بازی فوتبال برزیل و آلمان هم شما رو به یاد عاشورا نمی اندازه؟ چرا سعی دارید حافظ رو آن گونه نشان دهید که می خواهید؟

👆☹

پریشان روزگار نوشته:

روفیا

به گمانم کعب را ریشه سوم میگفتند و پنج صذ هزار را کرور و میلیون را هزاربار هزار و یا دو کرور و…….

👆☹

پوریا نوشته:

سلام . عجیب ه که دو ییت زیبا از این شعر که مشخصا بوی حافظ رو میده اینجا جا مانده ‌ . من سر رشته ندارم اما فکر میکنم میشه احساس کرد که این دو بیت با باقی شعر هماهنگ هست :
از شرم در حجابم ساقی تلطفی کن
باشد که بوسه ای چند بر آن دهان توان زد
بر جویبار چشمم گر سایه افکند دوست
بر خاک رهگذارش اب روان توان زد

.

👆☹

پوریا نوشته:

اعلامتون رو خوندم اما نمیدونم مربوط به کدام نسخه هستش . احتمالا جمع اوری شده س با مقدمه ی استاد جعفر یاحقی .
البته الان نگاه کردم توی نسخه خلخالی و دکتر غنی و قزوینی هم این دو بیت نیست .
ولی خب چی بگم دیگه نیست ولی هست . کتابخانه ملی پس چه کاره س ؟ اصل نسخه ها کجا هستن ؟؟؟

👆☹

محمدامین نوشته:

سلام و درود
شاه کلید شاه بیت این غزل این است:

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

👆☹

سید اکبر سلیمانی نوشته:

داو به معنی نوبت و دفعه هنوز هم در جنوب کشور کاربرد دارد. در گویش لری استان کهگیلویه و بویراحمد این واژه به کار می رود

👆☹

رضا نوشته:

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رَطل گران توان زد
راه: نام دستگاه موسیقی مثل راهِ عراق
برسازآن: مطابق نوا ومتناسب باآهنگ آن،
رطل گران: پیاله ی بزرگ ،پیمانه ی سنگین
معنی بیت: ای نوازنده وای مطرب مجلس، دردستگاهی بنواز که بتوان آهی ازدل کشید ودرغم واندوه فرورفت.( البته که منظورحافظ غم واندوهِ روزگارنیست اودلی عاشق پیشه داردو می خواهد درغم عشق فرورود) ای مطرب وای آوازه خوان ، تونیزشعری به آوازبخوان که بتوانیم برانگیخته شویم وتوانسته باشیم پیاله های سنگین شراب بنوشیم.
مطربا پرده بگردان وبزن “راه” عراق
که بدین راه بشدیاروزما یادنکرد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی برآسمان توان زد
معنی بیت: اگراین توفیق نصیب عاشقی گردد که بتواندبرخاکِ آستانه ی سرمنزل معشوق سرتسلیم بنهد اوبراستی که ازسرفرازان است وحق دارد که فریاد سربلندی ازشوق وشَعف برآسمان بزند.
ازآن زمان که براین آستان نهادم روی
فرازمسندخورشیدتکیه گاه من است
قدِّ خمیده ی ما سَهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیرازاین کمان توان زد
سهل: ساده وبی ارزش
“دشمنان” دراینجا همان دشمنان عشق هستند همانها که حقیقت عشق راانکارمی کنند وآن راچیزی جزهوس نمی پندارند.
معنی بیت: قامت ما(عاشقان) گرچه ازاندوه وغم ِعشق همچون کمانی خمیده وبه نظرساده وبی ارزش جلوه می کند امّااین ظاهرقضیّه هست درحقیقت قامت خمیده ی عاشق ،کمانیست که می توان به وسیله ی آن تیربرچشم کسانی که عشق رابرنمی تابند وآن راچیزی جزهوسرانی نمی دانند زد.
احتمالاً مخاطب این غزل شاه شجاع خوش قد وقامت،انیس ومونس حافظ است که بنابه حسادت وکینه ورزیِ اطرافیان شاه،رابطه ی این دو هم پیاله،روبه تیرگی گذاشته است. اگراین حدس درست بوده باشد حافظ دراین بیت به اوکنایه می زند ومی فرماید: خمیدگی قامت من وپیرشدنم برای توچیزی بی ارزش است امّاازاین نکته غافل هستی که من دارای دانش و تجربه های ارزشمندی هستم وتومی توانی ازاین تجربه ها استفاده کنی. پس قامت خمیده ی مرا کمانی کن و برچشم دشمنانت تیرهای کاری بنشان.
نصیحت گوش کن جانا که ازجان دوست تردارند
جوانان سعادتمندپند پیردانارا
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام می مُغانه هم با مُغان توان زد
خانقه: خانقاه، مکان عبادت وپرهیزگاری صوفیان
جام می مغانه: جامی منتسب به مغان، جامی که از شرابی که به روش زردتشتیان تهیّه شده پرشده باشد. حافظ دربسیاری ازغزلها احترام وارادت خودرا به زردتشت وبه ویژه شراب زردشتیان ابرازنموده وبه نیکی یادکرده است.
“مغان” دردهخدا می خوانیم: مغان در اصل قبیله ای از ملت بود که مقام رحمانیت منحصرا به آنها بستگی داشت. آنگاه که آیین زرتشت در غرب غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد، مغان پندارهای جدید دیانت شدند. در کتاب اوستا نام طبقه روحانی به همان نام قدیمی که دیده اید، می بینیم اما در عهد اشکانیان و ساسانیان معمولا این تایفه رامغان خوانده می شوند.
“بسیاری بااستناد به ابیاتی ازاین دست که دردیوان حافظ بسیارنیزبه چشم می خورد براین عقیده هستندکه حافظ دراواخرعمر، به مذهب نیاکانمان “زرتشت” گرایش پیداکرده بود”. گرچه ارادت حافظ به افکار مترقیّانه ی زرتشت قابل انکارنیست لیکن باجرات می توان ادّعانمود که حافظ نه تنها به مذهب زرتشت بلکه به هیچ مذهب خاصی تعلّق خاطرنداشته است.بنظرچنین می رسد که اوبه نوعی آزاداندیشی رسیده واز تعلّقات دُنیی ودینی رهاشده بود. افکاروباورهای اوفراقومی، فرامذهبی، وجهانشمول هستند واگر بخواهیم نام مَسلک و مذهبِ اوگمانه زنی کنیم قطعاً هیچ مذهبی جزمذهب محبّت ومهرورزی وعشق برمحور انسانیّت، به یقین نزدیکتر نخواهدبود.
معنی بیت: اسرارعشقبازی اعمال ورفتاریست روحانی ،پاک که ازدل برمی خیزد درخانقاههاکه به ریاکاری وتزویرآلوده اند عشقبازی میسّرنمی گردد. جام شراب نابی که به روش نیاکانمان (زرتشتیان)تهیّه شده باشدرا درخانقاه نمی توان نوشید این شراب پاک رابایستی با کسانی نوشید که دارای پندار وکردارپاک ونهادی پاک هستند.
نازنینی چوتوپاکیزه دل وپاک نهاد
بهترآنست که بامردم بد ننشینی
درویش را نباشد برگِ سرای سلطان
ماییم و کهنه دَلقی کآتش در آن توان زد
برگ: وسیله و اسباب، سازوبرگ
دَلق : جامه ی درویشی، خرقه ی پشمینه
اگرحدسمان مبنی براینکه مخاطب این غزل شاه شجاع است درست بوده باشد این بیت نیزکنایه ای مستقیم به بی توجّهی های شاه شجاع است.
معنی بیت: ما درویشی تهیدیست هستیم وجزخرقه ی پشمینه ای دراختیارنداریم این خرقه هم متناسب باشکوه وتجملّات دربارپادشاهی نیست خرقه ای بی آرزش وبی مقداراست که به درد آتش زدن می خورد. (اگرسلطان نسبت به مابی توجّهی می کند حق دارد اوشاه است وماگدا)
ای شاه حُسن چشم به حال گدافکن
کاین گوش بس حکایت شاه وگداشنید
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقدِ جان توان زد
“اهل نظر” ازدیدگاه حافظ همان نظربازانی هستند که با نظرکردن درزیبائیها، به منبع مطلق زیبایی رهنمون می گردند وازعشقهای مجازی وزمینی به عشق حقیقی وآسمانی هدایت می شوند.
داو: نوبت بازی مثل نرد وشطرنج. دراینجا بازی بازی عشق است. حافظ قصد دارد درهمان اولین نوبت وفرصتی که دست می دهد باارزش ترین سرمایه ی خودرا،نه تنها با هیچ تردیدی ، بلکه بااشتیاق تمام به میان نهدوتقدیم حریف(یار)کند وبه اوببازد.
معنی بیت: نظربازان مصلحت اندیشی نمی کنند وبایک نظرازنعمتهای دوجهان به راحتی می گذرند وتقدیم معشوق می کنند آری بازی عشق اینچنین است ودرهمان فرصت ونوبت اوّل که دست می دهد نقدینگی جان را به میان می کشند وبه حریف می بازند.
عشقبازی کاربازی نیست ای دل سربباز
زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیّل بر آستان توان زد
دولت وصال: نعمتِ به تورسیدن
معنی بیت:اگردرهای وصال رانمی بستی واگرامکان رسیدن به تو وبرخورداری ازاین نعمت برای عاشقانت فراهم بود وچراغ سبزی به روی آنها سوسومی زد بی تردید اوضاع واحوال شور وحال دیگری داشت.. رویاپردازی های خیال انگیزتری صورت می گرفت وسرهای زیادی به درآرزوی رسیدن به وصال تو، مشتاقانه به آستانه ی درگاه توسائیده می شدند.
برآستان تومشکل توان رسیدآری
عروج برفلک سروری به دشواریست
عشق و شباب و رندی مجموعه ی مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
شباب: جوانی
“رندی” درنظرگاه حافظ معنای گسترده وژرفی دارد ازجمله :زیرکی و زرنگی، چست وچالاکی، رهایی ازقید وبند دُنیی ودینی، آزادگی و وارستگی و….
گوی: توپ چوگان بازی، گوی زدن، بازی کردن دراینجا به معنی انجام دادن
معنی بیت: عشق و شورجوانی ورندی، سه عنصرتوفیق وسعادت هستند که اگردرکسی جمع گردند آنکس صاحب معرفت وآگاهی شده وبیان وقلم اوقدرت فوق العاده ای پیدا می کندومی تواند سری درمیان سخنوران برآورده و دراین عرصه مدّعی باشد.
البته حافظ دراینجا رندانه ازشخصیّت خودحرف می زند وبه مخاطب خویش این نکته را می رساند که اگرمن اینچنین می توانم نکات نغز وپُرمایه را باایهام وکنایه بازبانی شیرین وشیوا بیان کنم درسایه ی عشق وشورجوانی ونگاهِ رندانه ایست که نسبت به پیرامون خویش دارم.
مدّعی گولُغز ونکته به حافظ مفروش
کِلکِ ما نیزبیانیّ وزبانی دارد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
“سلامتی” دراینجا به معنای تندرستی،رفاه وآرامش، زهدوتقوا وعقل مصلحت اندیش راشامل می گردد. یعنی جادو وجاذبه ی زلف معشوق همه ی اینها رازایل کرده وعاشق رادچاربیماری وبیقراری وشیدایی می کند.
معنی بیت: گیسوان توچون راهزنان، سلامتی،عقل، وزهد وتقوا وآرامش راغارت کرده وبرباد می دهد واین نکته چیزشگفت آوری نیست اگرتوبااین جاذبه وجادویی که درحلقه حلقه های زلف داری راه زن باشی دریک حرکت صدهاکاروان رامی توان اسیرکرد وبه یغمابرد.
حلقه ی زلفش تماشاخانه ی بادصباست
جان صدصاحبدل آنجا بسته ی یک موببین
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
شید: ریا،تزویر،سالوس
زرق :دروغ ،مکر، ریا،نفاق
معنی بیت: ای حافظ تورابه حقیقت وحرمت قرآن ازپرهیزگاریهای ریاکارانه ومکر وفریبِ خود ودیگران دست برداروبی ریا باش باشدکه با این کاربتوانی دراین جهان آسوده وبی ریا به عیش وعشرت بپردازی.
بشارت بَر به کوی می فروشان
که حافظ توبه اززهدِ ریا کرد.

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام