برگ بی برگی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
واندر این کار دلِ خویش به دریا فکنم
دیده دریا کردن را می توان تعبیر به دریای اشکِ چشم نمود اما بنظر نمی رسد در اینجا چنین معنایی موردِ نظرِ حافظ باشد، بلکه چنین می نماید که مراد از دیده یا چشم همان دیدن، و همچنین پهناوریِ دریا موردِ نظرِ حافظ بوده است و این گستردگیِ دید که وسعتِ اندیشه را بدنبال دارد اساسِ جهان بینیِ اوست که بارها و به اشکالِ مختلف بر آن تأکید می کند، در ادامهٔ مصراعِ نخست این ظن قوی تر می گردد وفتی که حافظ قصدِ آن دارد که صبرِ خود را نیز به صحرا فکند، پس راهی طولانی و بس دشوار پیشِ روی دارد که جز راهِ عاشقی راهِ دیگری نیست و همان صبری را می طلبد که انسان باید در سفر داشته باشد تا بتواند از این صحرا بسلامت عبور کرده و منزل ها را یکی پس از دیگری پشتِ سر بگذارد، در مصراع دوم دلِ خویش همان دلِ دلبستگی هایِ انسان است، پسحافظ ادامه می دهد در این کارِ عاشقی کارِ دیگری بجز دیدنِ جهان از دریچهی چشمِ بینهایتِ خداوندی و پیشه کردنِ صبری که لازمهی راهِ عاشقی ست رهایی از دلبستگی ها نیز اصل و شرطِ دیگری برای قرار گرفتن در این راه است که عاشق ناگزیر است دلِ خویش و خواستن هایِ بی حد و مرزِ خود را به دریا افکند تا از یافتن و بازگشتش دل کنده شود.
از دلِ تنگِ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنهِ آدم و حوا فکنم
برآوردنِ آه و افسوس از دل یعنی پشیمانی و میل به بازگشت، پس حافظ در ادامه به چراییِ الزامِ انسان برای کارِ عاشقی پرداخته و می فرماید دیدهی محدودِ انسان موجبِ تنگی و محدودیتِ دل یا درونِ او می شود و این قبض و تنگیِ دل که موجبِ دلتنگی و غم انسان می شود همان گناهکاریِ انسان است که او با قرار گرفتن در راهِ عاشقی و آهی که از این دلِ گنهکار بر می آورد آتشی بر گناهِ آدم و حوا افکنده و آنرا خاکستر می کند، داستانِ نمادینِ آدم و حوا را که در ادیان آمده است همگان می دانیم و حافظ با ربط دادنِ گناهِ انقباضِ درونیِ انسان به آن داستان قصدِ آن دارد تا بگوید این داستانِ هر انسانی ست، یعنی آدم و حوا هر یک از ما انسانها هستیم اعم از مرد و زن، که در ابتدایِ پای گذاشتن در این جهان در بهشتِ امنیت و آرامش و با بهرمندی از حمایتِ کاملِ پدر و مادر و طبیعت از مواهبِ این جهان برخوردار می گردیم اما میوهٔ ممنوعه برای ما قرار ندادنِ مواهب و جذابیت هایِ این جهان در دل و مرکز است که اگر با دیدهی محدودیت بینِ خود با این کار مبادرت کنیم و دلبسته ی چیزها و اشخاص شویم گنهکار و دل تنگ خواهیم شد و بناچار حکمِ اهبطو بر ما جاری و به زمینِ ذهن فرود می آییم، پس حافظ و عاشقانی که در اسرعِ وقت به این گناهِ خود واقف شده و آه و افسوس از دلِ تنگِ گنهکارشان بر آید و به اصطلاح از کردهی خود پشیمان و درصددِ جبران و بازگشت به آن بهشتِ امنیتِ اولیه باشند، این آه و افسوسشان بر گناهِ آدم و حوا که درواقع گناهِ خودشان است آتش زده و از آن گناه پاک می گردند.
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
حافظ در ادامه می فرماید از اینکه آدم و حوا یا درواقع هر مرد و زنی مرتکبِ گناهِ دیدنِ بوسیلهٔ ذهنِ محدودِ خود گردد که سرانجامش قبضِ درونی، دل تنگی و غم است نباید سرافکنده و نا امید شود، زیرا این نویدِ خوشدلی به انسان داده شده است که علیرغمِ گناهِ تنگ کردنِ دل، دلدار کماکان آنجا حضور دارد و او می تواند با جهد و کوشش بار دیگر خود را آنجا بیفکَنَد و به وصالش نائل شود، و حافظ این جهد را در ابتدایِ غزل توضیح داده است که لازمه اش دریایی کردنِ دیده است و صبری که در صحرای راهِ عاشقی پیشه می کند و دلِ هم هویت شده با جذابیت هایِ این جهان را که به دریا می افکند، پس با این کار و کوشش است که امکانِ وصلِ دوبارهٔ انسان به دلدار میسر می گردد، و این امکانِ بازگشت به بهشت مایه ی دلخوشیِ انسان است.
بِگُشا بندِ قبا ای مَهِ خورشید کلاه
تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فکنم
ماهِ تمامی که کلاه و تاجِ سلطنتی از جنسِ خورشید و نور بر سر دارد استعاره از اصلِ خداییِ انسان یا همان دلدارِ بیتِ قبل است که نورِ خود را از آن یگانه خورشیِ هستی میگیرد، تعابیرِ مختلفی برای روحِ خداوند که در آدم دمیده شد آمده است از جمله نور و سایه، دریا و قطره، جانان و جان اما در اینجا حافظ جانِ خداییِ انسان را ماه توصیف می کند که نورِ خود را از خورشیدی میگیرد که همچون تاج بر سرش می درخشد و توصیفی منحصر بفرد است، بندِ قبا را گشودن کنایه از رویِ خوش نشان دادنِ آن ماه روست به عاشقِ حقیقی، در مصراع دوم سرِ سودا زده یعنی سرِ ذهنی که آشفته است و هنوز احساسِ گناه می کند، پس حافظ خطاب به آن ماهِ خورشید کلاه از او می خواهد تا بندِ قبا را بگشاید که در اینصورت چنین سرِ سودا زده ای را که روزگارش همچون زلفِ سیاهِ یار تیره و تار است در پایِ او می افکنَد و این مانعِ اساسیِ وصل را نیز از میان بر می دارد. بنظر می رسد سرِ سودا زده که به سیاهیِ زلف می ماند اضافه تشبیهی باشد و نه اینکه زلفِ بلند در پایِ معشوق افتاده باشد و سرِ سودا زده نیز چنین شود.
خورده ام تیرِ فلک باده بده تا سرمست
عُقده در بندِ کمر ترکشِ جوزا فکنم
در این بیت حافظ به چگونگیِ آگاه شدنِ خود به لزومِ کارهایِ ذکر شده در بیتِ نخست پرداخته و می فرماید فَلَک یا روزگار برنمیتابد که انسان (یا آدم و حوا) که از مواهب و نعمت های این جهان برخوردار می گردند به آن میوهٔ ممنوعه دست یازی کنند و آن را در دلِ خود قرار داده و اصطلاحن دلبسته ی آن شوند، پس بوسیلهٔ تیرهایِ قضا و اتفاقات به دلِ انسان و آن چیزِ بیرونی حمله ور و به آن آسیب زده و یا آن را از میان بر می دارد چرا که دل و مرکزِ انسان را جایگاه و مأوای دلدار می داند، و حافظ که تیرِ فلک و روزگار را خورده و از این طریق به گناهِ خود واقف شده است راهکارِ علاجِ مُدام را طلبِ باده و شرابِ خردِ ایزدی می داند تا از آن سرمست شده و به این ترتیب کارِ فلک را متوقف کند تا از دردهایِ ناشی از پرتابِ تیرها در امان بماند، دردهایی نظیرِ از دست دادنِ اموال و یا خراب شدنِ روابطِ عاشق و معشوقی که روزگاری یکدیگر را در حدِ پرستش دوست می داشتند و اکنون کارشان به جدایی کشیده است، عُقده در اینجا یعنی گره انداختن در بندِ تیردانِ ستاره ی جوزا بمنظورِ اخلال در کارِ پرتابِ تیر هایِ قضا، درواقع چنین باوری از روزگارانِ دور وجود داشته و دارد که ستارگان در طالع و سرنوشتِ انسانها دخیل هستند و بخشی از علومِ اخترشناسی نیز مربوط به طالع بینی بوده است، البته که حافظ به چنین اموری معتقد نیست و تنها بمنظورِ بیانِ شاعرانهی منظورِ خود آنرا بکار می بندد، چنانچه در اینجا نیز جلوگیری از پرتابِ تیرِ فلک را در حیطهی اختیارِ انسان می داند و باده ای که باید طلب کند.
جرعهی جام بر این تختِ روان افشانم
غُلغُلِ چنگ در این گنبدِ مینا فکنم
تختِ روان در اینجا کنایه از کاروانِ بشریت است که همواره روان است بسویِ کمال و با سخت ترین اتفاقاتِ تاریخی نیز توقفی در آن مشاهده نمی شود، حافظ ادامه می دهد پس از آنکه تیرهای فلک متوقف شوند و آن ماه رویی که تاجی از خورشید بر سر دارد بندِ قبا و برقع بگشاید، و سرِ سودا زده قربانی شود و عاشق به وصالِ معشوق برسد آنگاه آدمِ زنده به عشقی چون حافظ می تواند از جرعه هایِ جامِ عشق و معرفتی که خود برخوردار شده است بر این کاروانِ انسانی بیفشانَد و دیگران را نیز از این شراب بهرمند کند، در مصراع دوم می فرماید و با افشاندنِ شرابِ عشق در قالبِ غزل و ابیاتی اینچنین است که او غُلغُلِ چنگ و طرب و طنینِ شادی را در این گنبدِ مینایی می افکَنَد تا بازتابِ آن همگان را از خوابِ ذهن بیدار کرده و جهان پُر از شادمانی و عشق به یکدیگر شود.
حافظا تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا
من چرا عشرتِ امروز به فردا فکنم
حافظ پس از ترسیمِ جهانِ ایدهآلِ خود در بیتِ پیشین مانعِ اصلی بمنظورِ تحققِ آن را تکیه بر ایّام می بیند درحالیکه چنین جامعه ای خواستِ هر انسانی ست اما آنچه مانعِ هر آدم و حوایی می گردد تا از خوردنِ میوهٔ ممنوعهٔ همانیدگی ها اظهارِ پشیمانی نموده و از دلِ تنگ و بستهٔ خود آهی بر آوَرَد، تکیه بر ایّام است و کارِ امروز را به فردا فکندن، پس حافظ می فرماید چنین اهمال کاری و امروز و فردا کردن امری سهوی و غیرِ عمد است و در عینِ حال خطا و اشتباهی بزرگ، و دلیلی ندارد کسی آن عشرتِ حقیقیِ ذکر شده را که هم اکنون و امروز قابلِ دسترس است به فردا حواله دهد.( همانیدگی از واژگانِ ابداعیِ استاد شهبازی ست و معنایی جامع تر از واژهٔ دلبستگی را می رساند.)
ساقیا عشرتِ امروز به فردا مَفِکن
یا ز دیوانِ قضا خطِ امانی به من آر
نون الف در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲:
قضیهی دست جستن عیسی از خر چیست؟
فمن در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۳:
ز کرم مشکوک میزنه
یوسف شیردلپور در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۲ در پاسخ به نادر.. دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
درود آقای نادر عزیز واقعا هم دلنشین و قوی اجراشده است بارهای بار گوش کردم هربار لذت وصف ناپذیر خوشا به حال ماکه همچو حفظ وسعدی ها واستاد شجریان ها داریم 💛💛👌👌👍👍💐💐
مبین نوری در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۸ در پاسخ به ایمان پارسا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
به معنای واقعی شعر گفتی
فرهود در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پیری:
زمن یعنی پُرزخم و پرجراحت. در کردی و بلوچی زام یعنی زخم.
عبدالرضا فارسی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۳ - سخن دقیقی:
گریغ به معنی گریز
محمدرضا زارعیان در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵:
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو...
آصف در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۴ در پاسخ به بزرگمهر وزیری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:
داو معانی مختلفی دارد و بسته به بافت جمله باید تشخیص داد که کدام معنی مراد است، در اصطلاح نرد و شطرنج به معنی نوبت بازی و در قمار هم. و نیز داو اول مجمعا اصطلاحی در قمار به معنی نوبت اول ، داو طلب که فرمودید صحیح است و از همین خانوادخاست و این کلمه در تداول عامه به «دو» تبدیل شده که دو به شک همان داو به شک اینکه شک دارد که نوبت اوست یا دیگری و دو به هم زدن یعنی بر هم زدن نوبت در بازی
اما کلمه داور که فرمودید ، آن در اصل دادور بود که به نظر نمیآید با این کلمه ارتباطی داشته باشد.
همیرضا در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۱ در پاسخ به بهمن کلانتری دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵ - ای شیراز:
با درود، بیت مزبور در صفحه ۱۳۹ از کتاب «شهر یار جلد چهارم» قابل مشاهده است:
پرویز شیخی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۴ در پاسخ به مهدی رفیعی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱:
دوست محترم
موسی برگزیده و خلیفه خداوند در زمین است که او را با نام «روح القدس» می شناسیم، کورش پاسارگاد را ساخت و موسی ، شبهای یلدا در آنجا فرود می آمد و به کسانی که با او صلح می کردند ، نور عطا میکرد تا به حیات جاودانه برسند.... پاسارگاد توسط زرتشت زمانیکه خود را بدروغ بردیا پسر کورش جا زده بود تخریب و با خاک یکسان شد .... داریوش ، متوجه دروغ زرتشت میشه و اونو میکشه ، سپس معبد مقدس که خانه خدا در آن بود رو بازسازی میکنه.... تا اینکه محمدرضاپهلوی ، بخاطر اینکه خودش رو به کورش بچسبونه ،در جشنهای 2500 ساله ، معبد مقدس رو تخریب میکنه و خانه خدا رو بعنوان مقبره کورش جعل میکنه و میگه کورش آسوده بخواب که ما فرزندانت بیداریم!...درحالیکه کورش هرگز ایرانی و آریایی و زرتشتی نبود و از همه مهمتر او زنده ای جاودانه است...
منابع:
سنگ نوشته های بیستون
سنگ نوشته های پارسه
کتاب مقدس
قرآن
شاهنامه
اشعار مولوی ، سعدی و حافظ و افسرالملوک عاملی
سُلگی قاسم در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
در خصوص بیتی که بیشترین اختلاف بر سر آن است / شاخ نبات....
با توجه اینکه نبات از نیشکر درست میشود یکی از خصوصیت شعر حافظ هم ، همچنان که برای زمان ما شیرین و قابل توجه و پر از معانی متفاوت است و در زمان خود حافظ همین خصوصیت ابهام وعلی الخصوص مطرح بودن شعر حافظ در زمانه خود نیز و بیشتر به سبب ایهام و ابهاماتی در شعر حافظ وجود دارد از این رو توجه به شعر حافظ چه در گذشته چه الان . خود حافظ هم به نوعی از این توجه دیگران بهره جسته و بیتی از شر غرور گفته و حال خود شیرینی سخن و حال خوش خود را اینگونه بازگو کرده در واقع میخواد بگه من حافظ که از نی و زبان قلم که از جنس نی بود و نی هم منشاء نیشکر و شیرینی است بهره ادبی نموده میفرماید من حافظ که شهد و شکر از زبانم و قلم میچکد به خاطر سختی بوده که از گذشته در راه این هنر کشیده ام
وگرنه نه اسم همسر یا معشوقه اش بوده
شهد از نی شکر میچکد
از نوک قلم حافظ هم کلمات شیرین و دل نشین میچکد. با تشکر قاسم سُلگی
سُلگی قاسم در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۲۸ در پاسخ به ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
سلام بر کاربر عزیر ساقی
آفرین مطالب که فرمودید عالی و قابل تأمل است
نیلوفر کاردان در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۶۴ - نامهٔ چهارم خشنودى نمودن از فراق و امید بستن بر وصل:
بیت ۱۳ اشتباه تایپی دارد. "نبینی" اشتباه نوشته شده است. "نیینی" تایپ شده.
لطفا تصحیح گردد.
من نسخ چاپی رو هم نگاه کردم. سایت اشتباه تایپی داره. نسخ درسته.
جهن یزداد در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴:
-دیر بماندم در این سرای کهن من
تا کهنم کرد گردش دی و بهمن
خسته ازانم که شست سال فزون است
تا به شبانروزها همی بروم من
ای به شبان خفته بیگمانه نیاسود
گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن
گشتن چرخ و زمانه جانوران را
پاک کشنده است روز و شب سوی گشتن
ای بخرد، با جهان مکن ستد و داد
کو بستاند ز تو کلند به سوزن
جستم من همنشینی اش به همه کار
سود ندیدم ازانکه سوده شدم تن
گر تو نخواهی که زیرپای بسایدت
دست نبایدت با زمانه پسودن
نو شدهای،نو شده کهن شود ای دوست
گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن
گرت جهان دوست است دشمن خویشی
دشمن تو دوست است دوست تو دشمن
گر بتوانی ز دوستی جهان رست
بنگر کز خویشتن توانی رستن ؟
وای بر آن کو زخویشتن نه برآید
سوخته بادش به هردو گیتی خرمن
دوستی این جهان نهنبن دلهاست
از دل خود بفگن این سیاه نهنبن
موم خرد بر فروز در دل و بشتاب
با دل روشن به سوی گیتی روشن
چون به دل اندر چراغ خواهی افروخت
دانش و دین بایدت فتیله و روغن
سوی چنان ره بهپای رفت نباید
با خرد و پای جان ببیاید رفتن
خفته مرو نیز بیش ازین و چو مردان
دامن با آستینت برکش و برزن
توشهٔ تو دین و دانش است در این راه
پیچه دل را بدین دو توشه بیاگن
آن خوری آنجا که با تو باشد از ایدر
جای ستم نیست آن و گربزی و فن
گر نتوانی چو گاو خورد خس و خار
تخم خس و خار در زمین مپراگن
بار گران بینمت، به دانش و کوشش
بار بیفگن، و آز دراز میفگن
ایزد کرده ترا نهیب به گردن
داد نهیبی ترا و کرد زلیفن
یکسره یارانت رفتهاند و تو نادان
پست نشستهستی و کنار پر ارزن
گوئی بهمان ز من مهست و نمردهاست
آب همی کوبی ای نبهره به هاون
تا تو بدین برزنی نگاه کن، ای پیر
چند جوانان برون شدند ز برزن
مردم گیتی همه نهال خدایاند
هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن
دست خداوند باغ سخت دراز است
بر خسک و خار همچو بر گل و سوسن
ریختن خون، نهال کندن اوی است
دل ز نهال خدای کندن برکن
گر نپسندی همی که خونت بریزند
خون دگر کس چرا کنی تو به گردن؟
گرت تب آید یکی ز بیم همه تن
جستن گیری گلاب و شکر و چندن
وانگه نندیشی ایچ گاه گناهی
زاتش دوزخ که نیستش در و روزن
شد گل رویت چو کاه و تو ز پس آز
راست همی کن نگار خانه و گلشن
راست چگونه شودت کار، چو گردون
راست نهادهاست بر تو سنگ فلاخن
دام به راهت پرست، شو تو چو آهو
زان سو و زین سو گیا همی خور و میدن
روی مکن سوی دانش ایچ و همی رو
روزی ده ره دنان دنان سوی می دن
دمنه به کار اندر است و گاو نه آگاه
جز که تو را این سخن نشاید گفتن
گلشن اندیشه است در سرت ، ای پور،
گلشن خود را به دود خیره مکن خن
چون نبود دلت نرم سود ندارد
نرم بگفتن ترا بر ان دل اهن
بیخردی دور کن ز خویش ازیراک
سور نباشد نکو به برزن شیون
بررس نیکو سرود گفت دری را
زانکه بلند و رسا است چون که قارن
خوب سخنهاش را به سوزن دریافت
بر دل و جان و به مغز خویش بیاژن
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۹ دربارهٔ سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱:
سحاب، تخمِ وفا را ، به هر زمین که فشاندم،
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:
رخِ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چو دیدم،
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:
که بی دلی شبِ تاریک ، بر خورَد به سپاهی
رضا از کرمان در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۸ در پاسخ به وهاب دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:
سلام
وهاب عزیز داره به خودش میگه شیر نه معشوقش
جهن یزداد در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۰۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۷: