سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی
که سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی
زبیم آنکه ندانند کیست قاتلم افغان
که جانبِ تو نکردم ، به حشر نیز نگاهی
فتد به گردن من جرم خون من به قیامت
که کودکی تو و نبود هنوز بر تو گناهی
به غیر دل که مجال سخن بر تو ندارد
ز من فغان که ندارد کسی بکوی تو راهی
مبر گمان که زجور فلک کسی بود ایمن
مگر کسی که به میخانه یافته است پناهی
ز جور دهر چنین سوزم از چه من که توانم
به خرمنش فگنم آتش از شراره ی آهی
(سحاب) تخمِ وفا را ، به هر زمین که فشاندم،
به غیر خار ندامت از آن نرست گیاهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به شدت از بیتوجهی و دوری معشوقش رنج میبرد. او چشم انتظار نگاهی از سوی معشوق است، اما هیچ نگاهی به او نمیاندازد. شاعر خود را در معرض قضاوت کسانی میداند که او را قاتل میدانند، در حالی که او هیچ گناهی نمیکند و تنها از عشق و علاقه به معشوقش رنج میبرد. او میگوید که تنها دلش فرصت بیان احساساتش را ندارد و فریادش به جایی نمیرسد. همچنین به بیپناهی انسان در برابر تقدیر و سختیهای زندگی اشاره میکند و ابراز میکند که به رغم تلاشها و آرزوهایش، تنها چیزهایی که به دست آورده، حسرت و ندامت بوده است. در نهایت، شاعر احساس تنهایی و یأس عمیق خود را بیان میکند.
هوش مصنوعی: چشمهای من در انتظار نگاهی سفید و روشن شدهاند، اما چشم سیاه تو هرگز به من نگاه نکرد.
هوش مصنوعی: من از آن آدمهایی نیستم که نمیدانند قاتلم کیست. ای افغان، من به خاطر تو حتی در روز قیامت هم نگاه نکردم.
هوش مصنوعی: من باید بار گناه خونم را به دوش بکشم در روز قیامت، چرا که تو هنوز کودکی و هیچ گناهی بر تو نیست.
هوش مصنوعی: غیر از دل من، کسی نیست که بتواند با تو صحبت کند. من از درد و اندوه فریاد میزنم که هیچکس راهی به سوی تو ندارد.
هوش مصنوعی: نگران نباش که هیچ کس از ظلم و ستم روزگار در امان است، مگر اینکه کسی در میخانه امنی پیدا کرده باشد.
هوش مصنوعی: از ظلم روزگار به شدت در آتش دل میسوزم، اما من که نمیتوانم با آتش اشکهایم، خرمن زندگیام را بسوزانم.
هوش مصنوعی: هر جا که بذر وفا را پاشیدم، تنها خار ندامت رویید و هیچ گیاهی نرویید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روم به جلد سگ پاسبان که گاه به گاهی
مگر به مغلطه یابم بر آستان تو راهی
به وحشتی است دل از خیل غمزه در خم زلفش
که بی دلی شب تاریک بر خورد به سیاهی
رخ تو ماه شمردم دل تو سنگ و چو دیدم
[...]
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
[...]
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی
شنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش را
چها به روز من آورده است دزد سیاهی
ستاره سوخت مرا، ای عجب ز اشک دو دیده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.