گنجور

حاشیه‌ها

سید علیرضا علویان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶:

وزن این شعر «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلاتن» است. خاقانی از این وزن کم‌کاربرد که عموماً با وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن اشتباه گرفته می‌شود، در چند جا استفاده کرده است؛ مثلاً در قصیدهٔ «روزم فرو شد از غم [و] هم غمخوری ندارم». یکی از مواردی که در این وزن رخ می‌دهد تسکین (ابدال) در رکن دوم و سوم (فاعلات مفاعیل) است که باید به آن توجه داشت با وزن دوری «مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن» اشتباه گرفته نشود (اگرچه هردو عین هم هستند). 

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۰ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:

سلام

  یعنی طبع من چون شیره وهرگز نظر به نیم خورده شغال ندارم ، درسته هنوز عاشق توام ولی تو متعلق به دیگری هستی و چشم طمع به ناموس مردم ندارم .

  ضمن اینکه در مصرع دوم با بکار بردن صفت شیر برای خودش  وشغال برای شوهر دختره تلویحا" رقیب رو هم به نوعی خوار کرده . 

شاد باشی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:

خدا نکرده ، از این رَه کنم به کویِ تو راهی

بهمن کلانتری در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵ - ای شیراز:

با درود و عرض ادب

من حافظِ بیش از یکصد غزل از استاد شهریار هستم و هنگام مطالعه‌ی صدباره‌ی این غزل (ای‌شیراز) متوجه بیت جدید و غریبی در آن شدم:

پختگان سوخته خوانند و انصافم کو

آتشی را که تویی من هله خام شیراز

این بیت علاوه بر غریب و جدید بودن در نظرم، دارای خطایی عجیب نیز بود: واژه‌ی "هله" به معنای "آگاه باش" است که استفاده از آن در این بیت، توسط شهریار، کمی برای من غیرمنطقی می‌آمد. پس با توجه به تعهد و تعصبی که به این شاعر بزرگ دارم، به کتابخانه‌ی ملی ایران (واقع در اتوبان حقانی تهران) مراجعه کرده و غزل "ای شیراز" را در دو نسخه‌ی قدیمی و متفاوت از کتب غزلیات شهریار مطالعه نمودم؛ که طبق انتظارم در هیچکدام از آنها، چنین بیتی وجود خارجی نداشت و زدودن این بیت از این غزل استاد شهریار ضروریست. مطالعه، ویرایش و تصحیح در گنجور، سرگرمی روزانه‌ی من است... و متاسفانه این نخستین بار بود که یک ویرایش توسط این حقیر، مورد تایید ادمین‌های محترم گنجور قرار نگرفت.

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۴:

 

ای ستمگر چرخ ای خواهر آهرمن

چون نگوئی که چه افتاد تو را با من؟

نرم کرده‌ستیم و زرد چو زردآلو

هنگ داری که بخواهیم همی خوردن

اینکه شد زرد و کهن پیرهن جان است

پیرهن باشد جان را و خرد را تن

 بگرو داشتم این را ز تو تا یک چند

پیش تو بفگنم این داشته پیراهن

زن جادوست جهان، من نخرم ریوش

زن بود آنکه مرو را بفریبد زن

ریو آن زن را با بیژن نشنودی

که چه آورد به افدم  به سر بیژن؟

همچو بیژن به سیه چاه درون مانی

ای پسر، گر تو به گیتی بنهی گردن

چون همی بر ره بیژن روی ای نادان

پس چه گوئی که نبایست چنان کردن؟

 همسری این زن بدگوهر بدخو را

گر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن

یاری او مخر و داد مده، زیرا

جز که نادان نخرد کسی به تبر سوزن

دست بر جانت کند گرچه بدو کابین

گنج قارون بدهی یا سپه قارن

مر مرا بر رس از این زن، که مرا با او

شست یا بیش گذشته است دی و بهمن

خوی او این است ای مرد، که دانا را

نفروشد همه جز  تنبل و جز ترفن

کودن و خوار و نبهر است جهان و خس

زان نسازد همه جز با خس و با کودن

ویژه امروز نبینی که همی ایدون

بر سر تخت خدائی کند آهرمن؟

به خراسان در تا بیخ بگسترده است

گرد کرده است ازو  راستروی دامن

چرخ  یکباره فرو بیخت، همه مردم

خس مانده است همه بر سر پرویزن

زین خسان خیر چه جوئی چو همی دانی

که به ترب اندر هرگز نبود روغن

خویشتن دار چو  انجام همی بینی

خیره بی‌رشته و هنجار مکش هنجن

این خسان باد  زیانند، چو نادانان

باد ایشان مخر و باد مکن خرمن

کی توان بیخرد افروختن آتش

به شب اندر زان پروانگک روشن

دل بخیره چه کنی تنگ چو آگاهی

که جهان سایهٔ ابر است و شب آبستن؟

کان خورشید بر این گنبد پیروزه است

که چو باغی است پر از لاله و پر سوسن

گر به شب بنگری اندر سر این گردون

بر سرت گلشن بینی و تو در گلخن

تو مر این گلخن بی‌رونق تاری را

جز  ز نادانی نینگاشته‌ای گلشن

اندر این جای سپنجی چه نهادی دل؟

آب کوبی همی، ای بیهده، در هاون

که‌ت بگفته است که اندیشه مدار از جان

هرچه یابی همه بر تنت همی برتن؟

دشمن توست تن بد کنش ای نادان

به شب و روز میاسای از این دشمن

همه شادی و خوشی جوید و مهمانی

که بیارندش از این برزن و زان برزن

گوید « از  شادی  و خوردن چه بود خوشتر؟

مکن اندیشه ز فردا، بخور و بشکن»

چه کنی  گیتی بی‌دین و خرد زیرا

خوش نباشد نان بی‌زیره و آویشن

مرد بی‌دین چو خر است، ار تو نه‌ای مردم

چو خران بی‌دین شو، روز و شبان می‌دن

خری آموختت آن کس که بفرمودت

که «همیشه شکم خویش همی آگن»

نیک بندیش که از بهر چه آوردت

آنکه‌ت آورد در این گنبد بی‌روزن

چشم و گوش و خرد و  گفت و زبان دادت

بر پاداشن دامن به کمر در زن

آن کن کار بنیکی که نداری شرم

چون ببینیش بر آن پاسخ پاداشن

پیش ازان که‌ت بشود کشت پراگنده

تخم و بیخ بد و به برکن و بپراگن

بس که بگذشت جهان بر تو  جز استیزه

سوی تو نامد و نگذشت به پیرامن

از بد کرده پشیمان شو و  فرمان بر

خیره بر آنچه گذشته چه کنی شیون؟

جهن یزداد در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح خواجه ابو سهل دبیر، عبدالله بن احمد بن لکشن وزیر ابویعقوب عضدالدوله یوسف بن سبکتگین:

سروده های فرخی  شاهکارند




باغ پر گل شد و هامون همه پر سوسن

آبها تیره ومی تلخ و خوش و روشن

کوه پر لاله و لاله همه پر ژاله

دشت پر سنبل و سنبل همه پر سوسن

ز ابر نوروزی و باران شبان روزی

نه شگفت است اگر سبزه دمد ز آهن

آب چون صندل و صندل به خوشی چون می

بوستان پر گل و گلها ز در گلشن

اینت نوسالی ونوماهی و نوروزی

 همه با شادی و با خرمی آبستن

من و باغی خوش و پاکیزه لب جویی

دل من بگرفت از خانه و از برزن

یافتم باغی پر از روشنی چون خورشید

رستم از دود چراغ و ز دم روزن

چون برون آیم از ین باغ مرا باشد

بر سر انجمن از گل بزده خرمن

از جوانمردی شیرین شده در هر دل

وز خردمندی استاد بچندین فن

نه زهمدستان ماننده به همدستی

نه ز همکاران ماننده بدو یک تن

آنچنان نغز که او جوید وبنگارد

که تواند به جهان جستن و آوردن

چو شمار آمد، بی رنج، کم از یکدم

بر تو بشمارد یک خانه پر از ارزن

نه به یک کارستوده ست و به یک  دانش

که به هر کار ستوده ست و به چندان فن

چهر او نیکوچونان که به دیداری

خوار گرداند با شوی دل هر زن

پارسا دارد خویی که نبرد او را

 جز به  رادی وجوانمردی گمان دشمن

به هر آن برزن کو بر گذرد روزی

بوی مشک آید تا سالی از آن برزن

 روی خورشیدی کز شرم بدان ماند

که به گرمابه همی پوشد پیراهن

به پسن اندر چونانکه دگرکس را

نتواند گفت او را سخنی دشمن

به نکوخویی  بیرون کند از کینه

دل بد خواهی همچون دل اهریمن

گر به ماه دی در باغ شود خندان

گل بخنداند در ماه دی و بهمن

نکند مستی هر چند به خوان  اندر

ننهد سیکی بر دست کم از یک من

ای جوانمرد که با سنگی و با هنگی

بر سنگ تو چو بادست که قارن

هم هنر داری و هم نام نکو داری

نام نیکو را در گیتی بپراکن

تا جهان باشد شادی کن و خرم زی

بیخ انده را یکسر ز جهان برکن

روز خوش می خور و شب خوش به بر اندر کش

دلبری ناز بکام دل و با رامن

روز نوروزست امروز و سر سالست

ساتگینی خور و هرسو زر  و سیم افکن

سر سال نو فرخنده کناد ایزد

بر تو و بر من و بر خواجه  و یار من

نازنین مریم حسینی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۷ در پاسخ به علیرضا محمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

عرض سلام صحبت شما متین  ولی رنگ سبز تو هر دوره ای یه مفهوم به خصوصی داشت،  کلا رنگ ها در طول زمان با توجه به شرایط جوامع مختلف؛  همانطور که شما یه موردش رو‌گفتید ،معنی و مفهوم متفاوت پیدا میکردن. ریشه کلمه ی سبز در انگلیسی  [ Grown ] که این نشون دهنده ی اینه که رنگ سبز در ابتدا مفهوم مثبتی داشته، ولی مثلا تو قرن پونزدهم رنگ سبز نماد شیطان بود و حتی اگه اشعار قرون وسطی رو بررسی کنین میبینین که سبز رو تو شعرهاشون به شیطان نسبت میدادن. در خیلی که منابع ایرانی هم به اون اشاره شده همانطور که رنگ و نماد  زرتشتیان هم سبز بوده  

نازنین مریم حسینی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۵ در پاسخ به عابر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

عرض سلام اتفاقا استاد بهاالدین خرمشاهی هم همین نظر را دارند و برای توجیه کامل شدن وزن "مفاعیلن "قید کردند،ولی در تصحیح خودشان همان شراب تلخ ضبط کرده‌اند .

عباس طاقدیس در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۲ در پاسخ به محمدرضا جهرمی زاده دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

سلام. من فکر می کنم شاعر می گوید من آرام جانم وکسی که به من محبت کند، کسی که او را دوست داشتم را از دست داده ام و این که دیگر همچنین کسی در زندگی من وجود ندارد ؛ بنابر این دنبال محنت رسان و نا محربانش می گردد

محمدرضا زارعیان در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش:

نسل جدید میگویند دوست دخترم مادر شد و من هنوز پسرم ولی شهریار در آن سالها به این زیبایی گفته است: 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

 

این است تاثیر شاعر هنرمند در عمق وجود مردمان یک فرهنگ روحش شاد استاد گرامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۰ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸:

دارم فراغ از سرنوشت ، من با تو ای حورا سرشت،

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸:

وهم و گمان را زین سفر ، فرسوده شد پایِ حرَس

منوچهر قربانی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:

درود دوستان عزیزم لذت میبرم از تفسیر و خواندن غزل حضرت حافظ 

پایدار باشید 

بهزاد فرخ زاده در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۴ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۹ - وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهل‌ترست:

منظورش از بی عمل شدن کار زمینی نیست کار زمینی با تلاش بدست میاد همون روزی زمینی که تو قران نوشته هر کسی به اندازه تلاش و کوشش بهره میبره روزی آسمانی رو تو قرآن اومده به غیر حساب میده این یکی مستلزم بی عمل شدنه. 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴:

تا از دلم افشا کنم ، کو محرمِ اسرار ، کَس

مهرداد در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان:

سلام بر شما

با این بیت دو چیز را نقد کرده: عقل معیشت اندیش را که به دنبال بهره مندی مادی از امور معنوی است، دکان زدن شیخان و دین فروشی. عقل معیشت اندیش عاقبتش دین فروشی است. 

علیرضا موسوی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۷۱ - ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز:

عاشق اون قسمت‌ش هستم که می‌فرماید ؛ بیست سال در ریاضت جامه از تن بیرون نکرده بود ، بعد به زور از تنش درآوردند ، حشرات بسیار در اون لانه کرده بودند!

یکی‌از حشرات گزنده _ احتمال زیاد شپش _ رو وزن کردند اندازه نیم‌دانک بود 👌👌👌

بسیار بسیار عارف بزرگ و با فضیلتی بوده حلاج !

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ ملا احمد نراقی » دیوان اشعار » منتخب غزلیات و قطعات » شمارهٔ ۱۳:

صد میکده ، از خاکِ من آزاد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ ملا احمد نراقی » دیوان اشعار » منتخب غزلیات و قطعات » شمارهٔ ۱۳:

فریاد ، چه با خویِ خداداد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:

در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کرد

۱
۶۳۲
۶۳۳
۶۳۴
۶۳۵
۶۳۶
۵۶۵۸