گنجور

حاشیه‌ها

 

وزن شعر فاعلاتن فعلاتن هست نه فعلاتن فعلاتن

علی در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۲۳


گویا تلفظ صحیح در متون و گفتار اساتید تاریخ سَبَکتَکین (به سکون کاف اول)آمده است. سپاس

ابوالفضل در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۲۱:۴۲ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۲


سلام و احترام
در بیت شانزدهم (از سرش گر جه بسی خوناب ریخت)
چه به جای جه صحیح می‌باشد.

امین در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ جان و تن


سلام
چطور وزن این شعل میشه مفعول و مفاعیل مفاعیل فعل

کسی میتونه تقطیعش رو برام بنویسه لطفا؟

جواد در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ افسونگر


از غزل هاى ناب صلاح دینى
بسیار زیبا، فرح بخش، دل نشین، راه نما و شیرین
چرا حیرت و حیرانى خوب است و بر شگفتى و کنجکاوى برترى دارد؟ زیرا دیدار دوست را خندان و شیرین میکند و چشم را خاصیتى مى بخشد که نادیدنى ها را و پرده پوش ها رامى بیند و جان را از هر محدودیتى رها میسازد
جلال دین هرچه بدست آورده است نتیجه هم نشینى با دوست هاى جانى بوده است و فرهنگ تازه اى به انسان عطا کرده است

همایون در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۳۹


حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خداداست

علی در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ شمارهٔ ۴۵۴


سلام اگر کسی براش سوال شد که داستان قرص مه و اشتر و کرد چیه باید در دیوان شمس غزلی با مطلع ” شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی ” رو بخونه. این داستان پیش از مولانا بوده و به صورت مثل دراومده. در کتاب فصول از ابولفضل میبدی ( قرن ۶ ) هم اومده. با تشکر از سبحان دوستم که بهم گفت.

محمدجواد در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۷۹


شعر های پروین بدلیل همراهی با زمانه هیچ وقت از نو بودن وتازگی آنها کم نشده نخواهد شد پروین شاعری معاصر و پرافتخار کشور نمونه اینست که بین زن و مرد نه تنها فرقی نیست بلکه آنچه انسانها را متمایز میکند جنسیت انسان نیست بلکه دانایی و درک اوست

Ebi در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ دکان ریا


البته حدسم اشتباه بود وبه نظر نمی آید معنی اش دشوار باشد. اما معنی مصرع ” تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را” را درست متوجه نمیشوم.

سیــنا --- در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ غزل ۷


سلام. بیت یکی مانده به آخر را کسی توضیح میدهد؟
ی کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
میگوید: تا همه مجنون بشوند با دیدن چهره اش و کسی مدعی نباشد؟

سیــنا --- در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ غزل ۷


برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت

که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت

》 فرهاد 》 در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ شمارهٔ ۳۰


سید علی ساقی/رضا ساقی/رضا گرامی
با درود و آفرین فراوان
در مدت ۸ ماه به عشق خواجه حافظ شیرازی و به امید شرح های ساده, دلنشین و بدردبخور شما هر روز و شب به سایت گرانبهای گنجور مراجعه کردم و بی نهایت لذت و استفاده بردم.
با آرزوی تندرستی, شادابی و کامرانی برای شما و گنجوریان
سپاسگزارم

دستان سام در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۳۹


مسکین عاشق نوشته که اهلی شیراز گفته اند که جناب حافظ در خواب به ایشان گفته اند مال کافر بر مومن حلال است.
یعنی کسی که همه او را عارف میدانند و باور دارند اشعار او بدون تاریخ انقضا راه کمال را به ادم ها نشان داده و میدهد، پس از مرگ و طبق باور بعضی بعد از عبور از مراحل ظاهرا اداری مرگ و ان دنبا و بعد از احتمالا عبور از برزخ و فلان و فلان و فلان به خواب کس دیگر رفته و توصیه کرده به نژاد پرستی و ظلم و پرهیز از کرامت انسانی و بالا تر از خدا نشستن …،. از این یک جمله که ایشان نوشته اند میشود هزاران پلیدی استخراج کرد

التماس تفکر

Barry در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱


عرض ادب و احترام خدمت شما دست اندرکاران سایت گنجور با آرزوی پیروزی و توفیف برای شما خواستار آنم که اگر امکانی هست از اساتیدی دعوت به عمل آورید که این گنجینه های شعر پارسی را در با زبانی روان تر برای دبگر علاقه مندان کم تجربه تر معنی کنند امیدوارم این پیشنهاد که البته همت و تلاشی بزرگ را از سوی شما میطلبد را به مرحله عمل برسانید

شهاب در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۴ - من نخواهد شد


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
غزل وصف حال حافظ و یا هر انسان عاشق دیگری ست و چه کسی شهره تر از حافظ در جمع عشاق است که چون شمع می درخشد و با آموزشهای ناب در قالب غزلهای زیبا به جهان پیرامون خود نور و گرما ارزانی می کند ؟ سربازان همان عشاق هستند که سر ذهنی خود را در راه جانان باخته و به خود کاذب خویش می میرند تا به او زنده شوند و این عین رندی و زیرکی ست و حافظ نیک میداند که مانند شمعی شب نشین محفل عاشقان شده و چون شمع از نثار جان خود برای آگاهی بخشی و پرتو افشانی نور ایزدی دریغ نمی ورزد .
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
غم در اینجا غم فراق حضرت معشوق است ، تنها غمی که انسان بیدار شده از خواب ذهن مجاز و بلکه ملزم به نگهداری در دل دارد و در این بیت حافظ پای فراتر نهاده و عشق و پرستش این غم را بر خود و انسان عاشق واجب میداند . انسانی که درد جدایی از اصل خود را درک نکند درخواب ذهن بوده و خوشبختی را در چیزهای این جهان جستجو میکند . اما حافظ که میداند از جنس بینهایت خدا بوده و اکنون در محدودیت فرم گرفتار آمده ، بیمار گشته ، و این بیماری هجر است که تا به اصل بینهایت خود باز نگردد شفا نخواهد یافت . حافظ این را برای همه انسانها جایز و لازم دانسته و میفرماید انسان مادام که از اصل خود جدا افتاده است به هیچ وجه نباید به خواب رود . مولانا در جایی میفرماید ماننده مادری که طفل خود را گم کرده است باید بود که تا طفل خود را نیابد خواب و آرامش بر او حرام است . مادر نیز همچون شمع در سوز و گداز فرزند گمشده خود سوخته و گریان است .
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
حافظ میفرماید این غم هجر و فراق آنقدر ادامه یافته است که دیگر رشته صبر بریده شده و قرار از کف برفت .یعنی استمرار حس فراق انسان از اصل خدایی خود ، گاه غم فراق خوردن و گاه به ذهن رفتن ، جذب و سرگرم چیزهای این جهان شدن نتیجه ای در بر نداشته و موجب وصال نخواهد شد . اما با از دست دادن صبر و قرار نیز حافظ عاشق همچنان مانند شمع در سوز و گداز است و این از لطف و مهر حضرت معشوق است زیرا با از کف رفتن صبر احتمال نا امیدی و دلسرد شدن عاشق و در نتیجه توقف و بازگشت از راه دشوار عاشقی وجود دارد .
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
اشک خونین نماد و نشانه درد کشیدن هشیارانه عاشق است
که حافظ و سایر عرفا به کرات از آن نام برده اند ، غم و درد هشیارانه از ضروریات عاشقی ست که با رها شدن از دلبستگی های دنیوی ، انسان درد ناشی از آن را آگاهانه و با رضایت کامل تحمل کرده و آسمان درون خود را بازتر میکند . حافظ در اینجا آن را گرم رو میخواند ، یعنی این اشک خونین که نشانه رهایی از یک دلبستگی دنیوی ست به گرمی و با رضایت و شادمانی جاری شده و نه به سردی و مقاومت . رها شدن از هر یک دلبستگی دنیوی حالات و رفتار انسان را تغییر میدهد و راز پنهان انسان عاشق را برملا و روشن میکند . فرض کنیم انسان عاشق بخشی یا تمام ثروت خود را از دست میدهد ولی کوچکترین تاثیری در خلق و خوی او و رفتار با خانواده و اطرافیان نگذاشته و او همان انسان شاد سابق پابرجا میماند ، پس اطرافیان متوجه راز عاشقی او میگردند زیرا تنها عاشقان قدرت و تحمل عبور از چنین وضعیتی را دارا میباشند و این همان گرم روی ست و گاه نیز ممکن است کسی به باورها و اعتقادات انسان توهین کند ، عدم براشفتگی یا گرم روی نشانه و راز انسان عاشق است که به باز شدن آسمان درون او می انجامد.
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
آب میتواند نماد بودن چیزهای این جهانی و آتش نماد از بین رفتن
و نابود شدن دلبستگی به هر چیز برآمده از ذهن باشد و در
این میانه انسان عاشق همچنان سرگرم معشوق بوده و توجهی به کم یا زیاد شدن چیزهای دنیوی نداشته و اصولاً اهمیتی نمی دهد زیرا که او خود را خالی از هر چیز بیرونی کرده و کلیه حواس او معطوف به حضرت معشوق است . دل عاشق زار و نزار حضرت معشوق است و گریان از جهت فراق و دوری از حضرتش .
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
پس از رهایی از تعلق خاطر به چیزهای بیرونی و ذهنی ست که حفظ در شب هجران امید وصل و دمیدن صبح خود را دارد ، پس تقاضای پروانه وصالش را مینماید . سوختن بواسطه درد هجران و شدت اشتیاق و آتش درون انسان عاشق میتواند جهانی را شعله ور سازد و شمع وجود حافظ و انسان کامل قابلیت این کار را داشته و میتواند آتش درون عاشقان را شعله ورتر کند .
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
جمال حضرت معشوق عالم آرا ست که گاه نیز تمثیلی از زلف حضرتش شده است و حافظ و انسان عاشق با نگریستن به زیبایی های این جهان پی به جمال و حقیقت ذاتی حضرتش برده و مشتاق تر از قبل شده روز خود را نیز شب تار درمی یابد ، پس با نظر به زلف یار و عالم آراسته شده و وجه جمالی حضرتش به کمال عشق واقف میگردد ، اما انسان عاشق با این کمال یافتن عشقش در عین نقص بوده و عشق او تنها با وصل و دیدن روی حضرتش کامل خواهد شد . شمع نیز بدون پروانه ناقص است .
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
میفرماید مادام که انسان در آب و آتش عشق حضرتش در سوز و گداز و غم هجران نیز برجا بماند ، پس سختی و کوه صبر او مانند موم نرم شده و عاشق صبر پیشه میکند تا موعد وصل فرا رسد .
گفتم که نوش لعلت ما را در آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن ، کو بنده پرور آید
یعنی انسان با حفظ اشتیاق و سوز و گداز عاشقانه باید صبر پیشه کند تا زمان وصل و عشرت فرا رسد و بنده پرور بیاید.
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
و با صبر همانطور که شمع تا سپیده صبح خود را فدایی پرتو افشانی میکند ، صبح انسان عاشق نیز خواهد دمید . یک نفس باقی مانده است یعنی کوچکترین تمایل ذهنی نیز از بین رفته و هیچ چیز دیگری غیر از معشوق در وجود انسان باقی نمانده است ، پس زمان چهره نمودن حضرت معشوق فرا رسیده و چیزی جز جان عاشق برای نثار در پای حضرتش وجود ندارد . یعنی تنها با خالص شدن جان انسان است که میتوان به جانان رسید .
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
میفرماید پس کسی که به مرتبه وصال با آن نازنین یگانه برسد قطعاً سرفراز و بلندمرتبه خواهد شد و از دیدار روی حضرتش ایوان یا آسمان درون او نورانی میگردد . شمع انسانهایی مانند حافظ نور معرفت را به آسمان درونی عاشقان حضرتش می تاباند.
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

برگ بی برگی در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۳۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۹۴


بدین معنی ست که بودن در جمعی که همه مست مدهوشن ونمیتونن تصمیم عاقلانه ای بگیرن برای فرد هوشیار مجازاتی ست و آن هم تحمل افرادی ست که مست و دیوانه اند

منا در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ تک‌بیت شمارهٔ ۳۸۰


ابروی دلگشا
آنچه درباره ابروی دلگشا نوشته شده و آن را ابروی ناپیوسته و غیر پیوندی نوشته اند همه نادرست است و یک برداشت امروزی.
ابروی دلگشا همچون گیسوی دلگشا، خنده دلگشا خرد دلگشا و رخ دلگشا است و به هیچ وجه معنای امروزی ابروی تتو کرده و … را ندارد.

محمود علی اصغری در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۲


فردا علم نفاق طی خواهم‌کرد،
دوستی در باره معنای این مصرع پرسیده اند
عَلَم با عِلْم تفاوت دارد و به معنی دانش نیست
عَلَم به معنی پرچم و قله و شاخص بودن است. در واقع خیام می گوید از فردا از این نام و نشان که برایم شخصیتی کاذب و دروغین و نفاق گونه خلق کرده است، عبور خواهم کرد.

عباسی - فسا در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ رباعی ۱۴۱


در مصرع دوم بین می و خواهم نیم فاصله گذاشته اید در حالی که باید فاصله کامل باشد
به این شکل که نوشته اید فعل مضارع ساخته شده. علاوه بر این که معنی ندارد وزن آن نیز به هم می خورد
می در اینجا شراب است و از فعل بعدش جداست. با طی و کی هم باید هم وزن باشد.
فایل صوتی هم درست می خونه و می را به معنی شراب خوانده است

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

عباسی - فسا در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ رباعی ۱۴۱


بسیار عالی آفرین
خریداران تهی دستند زآن ترسم که نیکویان

متاع حسن برچینند و بربندند دکّان را

رامین در تاریخ ۹ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ شمارهٔ ۲


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]