گنجور

حاشیه‌ها

فردین در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد:

 بیت زیر:

عاشقان آنگه شراب جان کشند

که به دست خویش خوبانشان کُشند

در خوانش آقای علیرضا محرابی به صورت زیر است: 

عاشقان جام فرح  آنگه کشند

که به دست خویش خوبانشان کُشند

کدام یک درست است؟

مسعود صال مصلحیان در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۰۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵۱:

توضیح بیت:

 

این ابیات  با بیانی عرفانی سروده شده‌اند، نجوا و مناجات قلبی مولانا است با معبود خویش. مولانا با زبانی پراحساس و استعاری، از خداوند طلب یاری و نگهداری می‌کند.

 

شرح و معنی:

 

· بیت اول:

  · "یارب تو مرا به نفس طناز مده": ای پروردگار، مرا به دستِ "نفس" (همان نیروی درونی که به سوی گناه و غفلت می‌کشد) بازیچه و فریبنده‌ات مسپار. "نفس طناز" کنایه از تمایلات و خواهش‌های نفسانی است که انسان را به بازی می‌گیرد و از راه راست منحرف می‌کند.

  · "با هر چه به جز تست مرا ساز مده": مرا با هر چیزی غیر از خودت (مثل دنیا، مال، مقام، هوای نفس) انس و الفت مده و سرگرم نکن. گویا شاعر می‌ترسد که دلش به جای خدا، به غیر خدا ببندد.

· بیت دوم:

  · "من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش": من از "فتنهٔ خویش" (آشوب و فساد و گناهی که نفس اماره در درونم ایجاد می‌کند) به سوی تو پناه آورده‌ام. شاعر خود را در معرض فتنه‌ای بزرگ می‌بیند و تنها پناهگاهش را خدا می‌داند.

  · "من آن توام مرا به من باز مده": من از آنِ تو هستم (در تسلیم کامل هستم). مرا دوباره به دستِ "من"یتم (همان نفس اماره و وجود ناقص و خطاکار خودم) بازنگردان. این مصراع اوج درخواست و عجز عارف است. او از خدا می‌خواهد که او را حتی به خودش هم نسپارد، زیرا "خود" بودنش یعنی غرق در تمایلات و گناه. او تنها می‌خواهد در دریای رحمت الهی فنا شود.

 

درونمایه اصلی:

درونمایهٔ اصلی این ابیات، نیاز و عجز بنده در برابر خدا و خطر "نفس اماره" به عنوان بزرگ‌ترین دشمن درونی است. شاعر با شناخت از ضعف خود، تنها راه نجات را پناه بردن به خدا و قطع تعلق از همه‌چیز به جز او می‌داند. این مضامین به‌وضوح در عرفان اسلامی و اشعار عارفانی مانند مولانا، حافظ و سنایی دیده می‌شود.

 

سبک و صنایع ادبی:

 

· نداء (خطاب): "یارب" شروع کنندهٔ یک مناجات است.

· تشخیص (انسان‌انگاری): "نفس طناز"؛ دادن صفت "طناز" (بازیگوش) به نفس.

· تضاد: "تو" در مقابل "غیر تو"، "گریزان" در مقابل "فتنه".

· تکرار هنرمندانه: تکرار ضمیر "من" برای تأکید بر خودِ حقیقی و خودِ نفسی.

· ایهام: "ساز" هم می‌تواند به معنای انس دادن باشد و هم به معنای ساختن و پرداختن.

 

این اشعار بیانگر حالتی از "استغاثه" و "فنا" است که از مقامات سیر و سلوک عرفانی به شمار می‌رود.

خلیل شفیعی در ‫۲ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۹۰ حافظ

بیت ۱

رمیدگی دل و اعتراف به غفلت، آغاز غزل را بر خودانتقادی استوار می‌کند؛ حافظ پیش از هر داوری، مسئولیت شکست را می‌پذیرد.

بیت ۲

لرزش ایمان در برابر کمانِ ابروی معشوق، تقابل آشکار عشق و شریعت است؛ ایمانِ رسمی در برابر جذبهٔ قانون عشق ناتوان می‌شود.

بیت ۳

تشبیه خیال انسان به «قطرهٔ محال‌اندیش» در برابر «بحر»، نشان‌دهندهٔ جسارت آگاهی انسانی است؛ طلبِ ناممکن، قدرت حرکت عاشقانه است.

بیت ۴

ترکیب نیش و نوش در مژهٔ معشوق، اوج پارادوکس حافظانه است؛ رنج نه‌تنها نفی نمی‌شود، بلکه سرچشمهٔ حیات معرفی می‌گردد.

بیت ۵

ناتوانی طبیبان، نفی عقلِ تجربی در درمان درد عشق است؛ این درد، ماهیتی وجودی دارد نه جسمانی.

بیت ۶

پناه بردن به میکده از سر شرم، نقد ریاکاری دینی است؛ صداقتِ گناه‌آلود بر پاکیِ دروغین ترجیح داده می‌شود.

بیت ۷

ارجاع به خضر و اسکندر، بی‌اعتباری عمر و قدرت را یادآور می‌شود؛ غزل از تجربهٔ شخصی به حکمت عام می‌رسد.

بیت ۸ 

شرط وصال، سرمایه‌ای فراتر از دارایی مادی است؛ حافظ تلویحاً «ثروت وجودی» را معیار نزدیکی به معشوق می‌داند.

👈 جمع‌بندی نگاه دوم

غزل ۲۹۰ بر سه محور می‌چرخد: خودآگاهیِ تلخ، تقدیس رنج عاشقانه، و بی‌اعتباری دنیا. حافظ نشان می‌دهد عشقِ اصیل، هم ایمان را می‌آزماید، هم عقل حساب گر را ناکام می‌گذارد، و تنها با پرداخت هزینه‌ای سنگین به وصال می‌انجامد.

 

✔️ خلیل شفیعی(مدرس زبان و ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

خلیل شفیعی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

✅ *نگاه اول: شرح  مختصر غزل ۲۹۰ :

دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش

که آن شکاریِ سرگشته را چه آمد پیش

معنی بیت:

دلِم رم کرد و گریخت و منِ درویش غافل ماندم که چه حادثه‌ای برای آن شکارِ سرگشته (دل) رخ داد.

بیت ۲

چو بید بر سرِ ایمانِ خویش می‌لرزم

که دل به دستِ کمان‌ابرویی‌ست کافرکیش

معنی بیت:

چون درخت بید، بر سر ایمانم می‌لرزم، زیرا دلم اسیرِ ابروی کمانیِ معشوقی شده که دین و ایمان نمی‌شناسد.

بیت ۳

خیالِ حوصلهٔ بحر می‌پزد هیهات

چه‌هاست در سرِ این قطرهٔ محال‌اندیش!

معنی بیت:

این قطره‌ی ناچیز خیالِ دریا شدن در سر می‌پروراند؛ هیهات! چه آرزوهای محالی در سر دارد.

بیت ۴

بنازم آن مژهٔ شوخِ عافیت‌کُش را

که موج می‌زندش آبِ نوش بر سرِ نیش

معنی بیت:

آفرین بر آن مژه‌های شوخ که آرامش و زهد را می‌کشند؛ تیرشان زخم می‌زند اما از همان زخم، آبِ حیات می‌جوشد.

بیت ۵

ز آستینِ طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دلِ ریش

معنی بیت:

اگر طبیبان برای معاینه دست بر دل زخم‌خورده‌ام بگذارند، از آستینشان خون فراوان خواهد چکید و‌ قادر به درمانش نیستند

بیت ۶

به کویِ میکده گریان و سرفکنده روم

چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصلِ خویش

معنی بیت:

گریان و سرافکنده به میخانه می‌روم، چون از نتیجهٔ عمر خود شرمسارم.

بیت ۷

نه عمرِ خضر بمانَد نه مُلکِ اسکندر

نزاع بر سرِ دنیی دون مکن درویش

معنی بیت:

نه عمر جاودانِ خضر پایدار است و نه سلطنت اسکندر؛ پس ای درویش بر سر امور دنیوی بی‌ارزش جنگ‌و نزاع نکن.

بیت ۸ 

بدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظ

خزانه‌ای به کف آور ز گنجِ قارون بیش

معنی بیت:

ای حافظ، هر گدایی به وصال نمی‌رسد؛ اگر طالب چنین معشوقی هستی، باید خزانه‌ای فراتر از گنج قارون داشته باشی.

( وصالِ بزرگ، بهای بزرگ می‌خواهد؛ عشقِ والا، ارزان نیست.)

✔️ خلیل شفیعی (مدرس زبان و‌ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

مهدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:

هرکسی از ظن خود شد یار من 

وز درون من نجست اسرار من

دوستان عزیر تا نتوانیم به ایده و اهداف شعرا و دانشمندانی چون سعدی و مولانا و غیره پی ببریم ناچارا در فهم اشعار این عزیزان دچار خطا میشویم. اهداف عرفان ایرانی بیان تضادهایی است که بین تعلقات ذهنی و اصل انسان بوجود آمده و انسان را از اصل خود که خدایی است بیگانه کرده است. ذهنیاتی که تحت تاثیر محیط اقتصادی اجتماعی عمدتا فاسد شکل گرفته اند و انسان را از خدا دور کرده اند. در اینجا سعدی با استفاده از تمثیل و واژه هایی چون شمع و همسایه و اتابک میخواهد در مبارزه با ذهنیات و پاک کردن آنها دو باره انسان را به اصل خود که خدایی است برگرداند.

عرفان معتقد است با ذهنبات و تعلقات ذهنی نمی توان به خدا زنده شده و‌ مورد پذیرش معشوق، خدا قرار گرفت. در سکوت و خلوت است که میتوان خدا را در قلب خود زنده کرد.

دوش دیوان شدم عشق مرا دید و بگفت

امده ام نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

در اینجا شمع و همسایه و رقیب مظهر نماد ذهنی هستند. حالا که عشق خدایی وارد خانه ما وارد قلب ما شده ولی هنوز دچار ذهنیات هستیم  و شمع ذهنی هنوز روشن است باید این شمع را از خودمان دور کنیم تا این ذهن، همسایه ها و یا ذهنبات دیگر را بدنبال خود نکشیده و خدا را از ما دور نکند. ذهن ساکت نبوده دایم بدنبال خود ذهنیات جدیدی خلق کرده و انسان را از اصل خود و خدایی بودن دور میکند. پس از رها شدن از تعلقات ذهنی در دوران اتابک بعنی دوره ای که عشق خدایی در قلب ما جا گرفته پذیرش عشق دیگر یعنی وابستگی به تعلقات ذهنی از پول و مقام گرفته تا هر چیز دیگر جایگاهی نخواهند داشت. 

علی احمدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:

آن کیست کز رویِ کرم، با ما وفاداری کند

بر جایِ بدکاری چو من، یک دَم نکوکاری کند

چه کسیست که از روی بزرگواری با ما وفاداری کند یعنی در راه عشق با ما وفادار بماند و مثل یک ساقی رفتار کند .و نسبت به من که از نظر اهل شریعت بدکار خوانده می شوم نیکوکاری کند .

اول به بانگِ نای و نی، آرد به دل پیغامِ وی

وانگه به یک پیمانه مِی، با من وفاداری کند

اول با نوای نی و آواز خود پیغام معشوق را برساند و سپس با یک پیمانه شراب وفاداری اش را اثبات کند .

حافظ به دنبال کسی است که مثل او حدیث مطرب و می را بشناسد و در راه عاشقی با او وفادار بماند .

دلبر که جان فرسود از او، کامِ دلم نَگْشود از او

نومید نتْوان بود از او، باشد که دلداری کند

از این بیت از معشوق صحبت می کند .می گوید جانم از بابت دلبر فرسوده شد ولی به آرزوی دلم نرسیدم.اما ناامید نیستم امید دارم که هوای دلم را داشته باشد.

گفتم گره نَگْشوده‌ام، زان طُرِّه تا من بوده‌ام

گفتا مَنَش فرموده‌ام، تا با تو طَرّاری کند

به دلبر گفتم گره آن موی کنار پیشانی ات را نتوانستم باز کنم او گفت خودم به او دستور داده ام تا با تو مثل راهزن رفتار کند .

از نظر حافظ زلف یار، راه پر پیچ و خم عاشقی است که عاشق باید گره هایش را یکی یکی باز کند تا به روی یار برسد .

پشمینه‌پوشِ تندخو، از عشق نشنیده‌است بو

از مَستیَش رمزی بگو، تا تَرکِ هشیاری کند

رو به یاران وفادار می کند و می گوید آن صوفی پشمینه پوش که تندخو شده است بویی از عشق نبرده است تو بیا و رازی از مستی به او بگو تا دیگر هشیار نماند و مست شود.

نکته جالب ارتباط تندخویی با هشیاری است .حافظ تندخویی را ناشی از محاسبات عقل و ایده آل گرایی آن می داند .چیزی که در مستی وجود ندارد .در مستی عقل مهار می شود و به قاعده های دست و پاگیر اعتنایی نمی شود.

چون من گدایِ بی‌نشان، مشکل بُوَد یاری چُنان

سلطان کجا عیشِ نهان، با رندِ بازاری کند؟

در مورد معشوق به یک نتیجه می رسد :برای گدای بی نشانی چون من دشوار است یاری مثل او داشته باشم او مثل سلطانی است که نمی تواند با یک لاابالی بازاری مثل من در نهان به عیش بپردازد .

زان طُرِّهٔ پُرپیچ و خَم، سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم، هر کس که عیّاری کند؟

بنابر این فهمیدن ستم دیدن از آن زلف کنار پیشانی پر پیچ و خم (راه عاشقی پر از چالش) دشوار نیست .من که عیار هستم از ریسمان و زنجیر زلفش غمی ندارم .

شد لشکرِ غم بی عدد، از بخت می‌خواهم مدد

تا فخرِ دین عَبدُالصَّمَد، باشد که غمخواری کند

بی عدد در اینجا یعنی بیشمار .می گوید لشکر غم بیشمار شده است و از عدد بیرون است از بخت و اقبال کمک می خواهم تا کسی مثل فخرالدین عبدالصمد بیاید و غمخواری کند .

یک خوانش دیگر هم جای تامل دارد .عبارت"بختِ مِی" را در نظر بگیرید .از بختِ مِی خواهم مدد یعنی از فرصتی که به من مِی داده شود استقبال می کنم تا لشکر غم را به عقب برانم .و این تعبیر به نظرم برای این بیت مناسب تر است.

با چشمِ پُرنیرنگِ او، حافظ مکن آهنگِ او

کان طُرِّهٔ شبرنگِ او، بسیار طَرّاری کند

علیرغم همه امیدی که حافظ برای رفع غم عشق و نوشیدن دوباره می و مستی دارد ولی به خود هشدار می دهد که داستان چالشهای عشق ادامه دارد .دوباره یار با چشمان فریبنده اش تو را به زلف خود فرامی خواند تو فریبش را نخور چون  طره (زلف) سیاهش بسیار راهزنی خواهد کرد و در حسرت وصال یار  دوباره غمگین خواهی شد .

محسن عبدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۷:

سر ماه نو هرمز مهرماه بران تخت فرخنده بگزید راه

هرمز اول هر ماه خورشیدی است.

هرمز مهر ماه یعنی اول مهر

محسن عبدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۷:

بزد مهره در جام و برخاست غو ...

دار و رو رو بنده معنایی براش پیدا نکردم

 

محسن عبدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۰:۴۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۷:

بزد مهره در جام و برخاست غو ...

مهره در جام زدن کنایه از آگاهانیدن و خبردار گردانیدن. 

محسن عبدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۲۷:

همی رفت بر پیل دستم دژم به پدرود کردن نیا را به هم

رستم، دستم نوشته شده.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

از آن لب ، در خورِ صد آفرین است

زیرکرسی با پریچهر در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزار:

کلمه ی گزیر به معنای داروغه، در لغتنامه ی دهخدا با کسره‌ی گاف هم قید شده.

سناتور سنتور در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ - سرآغاز:

جایی نرسد کس به توانایی خویش

الا تو چراغ رحمتش داری پیش

سعدی جان

چو آید به کوشیدنت خیر پیش

به توفیقِ حقْ دان نه از سعی خویش

سعدی جان

گر از حق نه توفیق خیری رسد

کی از بنده چیزی به غیری رسد ؟

سعدی جان

چه اندیشی از خود که فعلم نکوست ؟

از آن در نگه کن که توفیق اوست

سعدی جان

چو روزی به سعی آوری سوی خویش

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

سعدی جان

عطایی است هر موی از او بر تنم

چگونه به هر موی شکری کنم ؟

سعدی جان

سیدمحمدنوید مهدوی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷:

خلاصی ده   از من مرا   این چه عاراست 

که عطار   این عار   میبرنتابد

میشود ایا بزرگوار؟

وکیل در ‫دیروز جمعه، ساعت ۰۹:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

با دقت نظر و تعمق در مصرع اول بیت اول به عظمت و شکوه شرکت هواپیمایی ایران ایر و درج نام هما بر روی هواپیماهای این شرکت که معرف نام ایران عزیز در دنیا بود پی بردم 

محمدعلی نجفی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۵:

صحیح بیت پنجم:

اگر زلف تو را «مشک خطا» گویم، خطا گویم

علی احمدی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:

کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند

هر چند اطلاعات دقیقی در خصوص اینکه مخاطب حضرت حافظ چه کسی است از این غزل دریافت نمی شود ولی ظاهرا بی توجهی شاه به خود را نوعی بی عدالتی می داند که خیال مهاجرت را در ذهنش زنده کرده است .حافظ نخبه راه عاشقی است و توجه به نخبگان از سوی شاهان را ضروری می داند .

معنی:اگر قلم عطرآگین تو روزی یاد ما نخبگان را بکند اجرش بالاتر از آزاد کردن صدها برده است.یعنی ثواب زیادی دارد .

قاصدِ منزلِ سَلمیٰ که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟

تو ای شاه به منزل معشوقی چون سلمی قاصد می فرستی  طوری نیست .او هم سلامت باشد اما چه می شود این قاصد سلامی هم به ما کند و پیامی برای پا داشته باشد.

امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند

گر خرابی چو مرا، لطفِ تو آباد کند

اگر چنین کنی و من گوشه نشین عاشق را مورد لطف خودت قرار دهی خودت به گنج آرزوهایت خواهی رسید .یعنی به خاطر خودم نیست ،تو بیشتر سود می کنی چون من می توانم مشورت های بهتری به تو دهم.

یا رب اندر دلِ آن خسرو شیرین انداز

که به رحمت گذری بر سرِ فرهاد کند

ای خدا در دل آن پادشاه شیرین سخن بینداز که از سر رحمت و بخشش به سوی من که چون فرهاد هستم گذری کند .

یعنی من مثل فرهاد درگیر راه عاشقی هستم او هم مثل خسرو درگیر این راه است و شیرین را می جوید .هدف هردوی ما یکی است و آن گسترش عشق است .فرقش این است که او در قدرت و من در ضعف هستم.پس توجه او را به سوی من برگردان.

شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ صدساله و زهد

قدرِ یک ساعته عمری که در او، داد کند

بهتر است شاه به جای صد سال عبادت و زندگی زاهدانه یک ساعت به عدالت گستری بپردازد .

حالیا عشوهٔ نازِ تو ز بنیادم بُرد

تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

برعکس از عدالت می گریزد و با ناز عشوه گری می کند و این ناز بنیاد هستی ما را به فنا می دهد .طوری که نمی دانم دوباره چگونه می خواهد این بنیاد هستی ما را ایجاد کند  و زندگی دوباره ببخشد.یعنی بی عدالتی شاه باعث می شود نخبگان فنا شوند و این تخریب عواقب غیر قابل جبرانی خواهد داشت.

گوهرِ پاکِ تو از مِدْحَتِ ما مُستَغنیست

فکرِ مَشّاطِه چه با حُسنِ خداداد کند؟

اگر من عادت به مدح و پاچه خواری تو ندارم چون تو را ذاتا پاک می دانم و نیازی به مدح من نداری .صورت زیبا که نیاز به آرایش ندارد.

ره نبردیم به مقصودِ خود اندر شیراز

خُرَّم آن روز که حافظ رَهِ بغداد کند

ما که تا حالا در شیراز به هدف خود که همانا گسترش عشق ورزی است نرسیدیم بهتر است روزی رهسپار بغداد بشوم.

حافظ از این که به هدف خود نرسیده ناراحت است ولی ناامید نیست و هرچند امکان مهاجرت نیافت ولی همیشه امیدوار به هدف خویش باقی ماند .

امیرحسین صدری در ‫دیروز جمعه، ساعت ۰۵:۲۳ در پاسخ به 7 دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر:

به نظرم یعنی دوست و دشمن شناخته شدند.

کسایی که تا دیروز دوست بودند و کاوه به حمایت اونها امید داشت ، حالا شاید به خاطر ترس از ضحاک ، پشت کاوه رو خالی کردند.

کسانی هم که دشمن کاوه بودند و احتمالاً کاوه اصلاً امیدی به حمایت اونها نداشت ، پشت کاوه در اومدند و ازش حمایت کردند. شاید چون مثل کاوه از ضحاک ستم دیده بودند.

غلامحسین مرادی قرقانی در ‫دیروز جمعه، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۲ - آمان:

به نظر می رسد شکل صحیح بند ۳ به این شکل است 

عارف و عامی از می مستند 

عهد و پیمان به ساغر بستند 

در صورت امکان تصحیح شود 

مجتبی عیوض صحرا در ‫دیروز جمعه، ساعت ۰۲:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸۰:

از خَدَنگِ انتقامِ آهِ ...

وای از این چکامه(شعر) شاهکار!

۱
۲
۳
۵۶۷۹