گنجور

حاشیه‌ها

 

سخنی نو که از نو شدن یک باور می‌‌آید و گسترش پیدا می‌‌کند که از جنس راستی‌ و مهر است

وقتی‌ از اجزا به درون کلّ می‌‌نگری هر بار که می‌‌خواهی آنرا بشناسی جوابی دیگر می‌‌گیری و فغان و ناله می‌‌کنی که‌ای کلّ تو چه هستی‌ و من چرا با تو هستم

هر جز خود لذت کلّ بودن را می‌‌چشد و خاموش است زیرا کلّ و جزو همیشه با هم هستند و هر کلی خود جزوی از کلی دیگر است

این شهر بزرگ در درون خود گسترش می‌‌یابد و همیشه نو می‌‌شود همچون باغ‌ای که هر بهار گل‌های تازه می‌‌دهد و نو می‌‌گردد

رابطه کلّ و جز راز آمیز باقی‌ می‌‌ماند زیرا نمی توان چیزی را که همواره نو می‌‌شود تعریف نمود بلکه با گوش جان می‌‌توان شیند و نیوشید زیرا رابطه‌ای خود بخودی و از روی یگانگی است و کسی‌ بر آن نظارت نمی کند و بیرون آن نیست

اگر تو فکر می‌‌کنی که می‌‌توانی ناظر باشی‌ مانند پروانه‌ای هستی‌ که به گرد موم عسل بجای شهد آن می‌‌گردد و خود را فدای آتش شمع می‌‌کند که آن را نور تصور کرده است

داستان انسان گوئی داستانی‌ ویژه است چون شهری است که همه دنیا را در خود جای می‌‌دهد و ناچار باید به سخن درآید و بگوید که چه در خود دارد و سخن او برای هستی‌ و همه اجزا آن شنیدنی و خرمی بخش است و راستی‌ و مهر ارمغان دارد زیرا نویی را می‌‌شناسد و با نور درون آشناست و تماشای درون می‌‌کند و با ترانه‌های خود نویی و خرمی را می‌‌سراید که هستی‌ را خروشان و گردون را به رخس در می‌‌آورد و همه ذرات و اجزا را به شاهی‌ و سروری می‌‌رساند

این پیام بزرگی بخش جلال دین است که با پیام های دیگران که با مهر و یاری آشنا نیستند و از کوچکی می‌‌گویند تفاوتی سترگ دارد

همایون در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۸۲۱


گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟
بتا(Beta): بهل تا-بگذار تا
یا:
بتا(Bota) :ای بت
فردا:فردایی که کسی ندیده(قیامت)
اگر من در غمت بمیرم بگذار خونم در گردنت باشد تا در قیامت بتوانم آن را دستاویزی کنم که دامنت را بگیرم

اینجا که دست کوته من به دامنت بلندت نرسید باش تا قیامت!

7 در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ تکه ۲۳


آواز خصوصی بیات اصفهان استاد شجریان با استاد درخشانی با عنوان سوز و ساز بسیار زیباست .

گیومرد ریاضی در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۳۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۰۰


دوست گرامی. این فرضیه من نیست، چیزیه که مولوی گفته و تمام عرفا و گوروها هم همین رو گفتند.
البته که وجود واقعی ما نمی میره، فقط جسمه که می میره و من جسم نیستم.

مهران در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بی‌کسب و بی‌حساب


منظور آقای شاکر گلهای تازه برنامه ۱۲۰ در آواز افشاری است.

پورقناد در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ شمارهٔ ۱۰۴


نظر قبل حل شد،چه تو را می باشد

فرهاد در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ بخش ۲۴ - فی نغمات الجنان من جذبات الرحمان


ظاهر مصرع اول بیت یکی مانده به آخر،چه می باشد،نه چت…

فرهاد در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ بخش ۲۴ - فی نغمات الجنان من جذبات الرحمان


در بیت چهارم باید بدره باشد که ببدره نگاشته شده است. جناب الهی قمشه‌ای در کتابشان اینگونه یاد کرده‌اند. اگر صورت دوم باشد معنای درستی نمیدهد.

حسین در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۲۰ دربارهٔ بخش ۳ - برهان قاطع در حدوث آفرینش


مرغ زیرک به گنجشک نسبت داده می شود. چون این پرنده همواره هنگام برداشتن دانه از زمین سر به اطراف می چرخاند و اصطلاحا هوای اطراف خود را دارد که شاعر او را مرغی می داند که در هواداری بسیار زیرک است. حال تیری که از کمان ابروی یار رها شده ( استعاره + مژه ) ، مرغ زیرک را صید می کند. چشم در اینجا شکارچی و نگاه ابزار شکار است.

بابک توجه در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۴۱۲


صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
مرغ چمن: بلبل که درادبیات عاشقانه نماد عاشق است.
گل نوخاسته: گل تازه شکفته شده، گل درادبیات عاشقانه نماد معشوق است.
معنی بیت: هنگام صبح بلبل خطاب به گل تازه شکفته شده گفت: اینقدر نازوعشوه مکن وبه زیبائی خویش دلخوش نباش توتنها ومنحصربفرد نیستی ،گلهای بسیاری به زیبائی ولطافتِ تو دراین باغ شکفته شده است.
نکته ی حافظانه ای که دراین بیتِ پُرمایه ونغزنهفته این است که درحقیقت، دروجودِ بلبل دراینجا عشق حقیقی جریان پیدانکرده که توانسته چنین سخن سخت وخشنی به معشوق بگوید. چراکه اگر کسی به دیده ی عشق به چیزی یاکسی بنگرد آن معشوق می بایست خاص ومنحصربفرد گردد. عشق راستین سببِ شخصیّت وتمایز معشوق می شود وآن راازانبوه جدا می سازد بطوری که هیچ چیزنتواندجای اوراپُرکند.
به فرض اگر کسی عاشق یک حیوانی مانند سگ می شود عشق باعث می شود این سگ ازانبوهِ سگها متمایز وصاحب شخصیّتی خاص گردد. این سگ ازاین به بعد یک سگ درمیان انبوهِ سگها نخواهدبودبلکه نام و شخصیّت خاصی پیداخواهدکرد واگر برای اواتّفاقی رخ دهد هیچ سگی نخواهد توانست جایگزین اوشود. لیکن دراینجاظاهراً درمیان این گل و بلبل ، چنین عشقی جریان پیدا نکرده است.
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
معنی بیت : گل لبخندی زد وگفت آری راست می گویی گلهای زیادی دراین باغ شکفته شده، ازسخن راست تو وازتلخی ِ این حقیقت دلگیرنیستم. آمّا آنچه که باعثِ رنجش خاطرمن شد این است که توبه رغم آنکه ادّعای عاشقی داری به معشوق خویش سخنِ آزارنده وخشن می گویی!همیشه رسم عاشقی اینسان بوده که عاشق به معشوق خود ، سخنان نرم ولطیف می زند وازناز وعشوه ی او به وجد وشعف می آید.
می بینیم که “گل” بادریافتِ همان نکته ای که توضیح داده شد، رنجیده خاطر شده که چرا درچشم بلبل خاص نبوده واوباانبوه گلها یکی گرفته شده است؟ گل انتظاردارد که بلبل، اورامتمایز ببیند نه گلی درمیان گلها! گل دوست داردعاشق او به ایمانی برسد که توانسته باشد نداسردهد:
هزارنقش برآید زکِلکِ صُنع ویکی
به دلپذیری نقش ِ نگارما نرسد
گر طمع داری از آن جام ِ مُرصّع میِ لَعل
ای بسا دُر که به نوکِ مژه‌ات باید سُفت
جام مُرصّع: جام شرابی که با جواهرو مروارید تزئین شده باشد. درقدیم جام پادشاهان وبزرگان را باانواع سنگهای قیمتی مزیّن می نمودند. دراینجا می تواندکنایه ازدهان یارباشد. یعنی به این شکل که: دهان یاربه جامی تشبیه شده که لبها(بالعلگون بودنشان) ودندانها (باسپیدیِ مرواریدگونه اشان) آن رامزیّن کرده وبه جام مرصّع تبدیل کرده اند. سخنان گُهرباریارنیزمی تواندبه جای شرابِ گوارا درنظرگرفته شود که ازدهان او خارج شده وسبب مستی عاشق می گردد.
دُر: مُروارید، دراینجا کنایه از دانه های اشک چشم است.
دُرسُفتن: سوراخ کردن مروارید، دراینجا کنایه ازگریه کردن واشک ریختن به ظرافتِ مروارید سفتن
معنی بیت: اگرطمع به دهان یارکرده ای وحقیقتاً آرزومندِ نوشیدن جُرعه ای شراب ازاین جام مرصّع هستی، تنها آرزو داشتن کافی نیست وتورابه هدف نمی رساند. بایستی گام برداری ودست ازطلب برنداری،می باید رنجها و مشقّاتِ فراوان تحمّل کنی و اشکها بریزی آن هم به ظرافت ودقّتی که برای سُفتن مروارید لازم است. یعنی باتمام وجود گریه کنی وباتمرکزتمام تلاش کنی نه درحدّ معمول.
قصدجان است طمع درلب جانان کردن
تومرابین که دراینکاربه جان می کوشم
تا ابد بویِ محبّت به مشامش نرسد
هرکه خاکِ درمیخانه به رخساره نرُفت
مشام: دماغ ،بینی
“میخانه” دراینجا کنایه ازمیکده ی عشق است.
به رخساره نرُفت: به خاک نیافتاد وباصورت آستانه ی میکده را جارو نکرد. کنایه ازخدمتگزاری صادقانه
معنی بیت: هرکس که ارزش میکده ی عشق رانشناخته وخاکِ آستانه ی این مکانِ مقدّس راازروی اشتیاق بارخسار خویش تمیزنکرده، هرگزتاآخرعمر طعم لذیذِ محبّت را نخواهد چشید. باید همچون خدمتگزاری صدیق، درمیخانه خدمت کرد تا سعادتِ دریافتِ محبّت راپیداکرد.
به کوی میکده هرسالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه ی تبه دانست.
در گلستان اِرم دوش چو از لطفِ هوا
زلفِ سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گلستان ارم: باغ سرسبزوباصفا،باغ بهشت، باغی باشکوه به نام باغ ارم درشیرازکه ظاهراً تفرجّگاه یاقرارگاهِ پادشاهان نامی بوده وحافظ رابه یادِ شوکت وشکوهِ تخت جمشیدانداخته که دربیتِ پیش روبدان اشاره کرده است.
زلفِ سنبل: برگ های گل سنبل به زلف تشبیه شده وتکانهای آنها به برآشفتگیِ زلف
معنی بیت: درباغ ارم دیشب، ،هنگامی که دیدم به لطفِ هوای دل انگیز، زلفِ سنبل به سرانگشتِ نسیم سحرگاهان پریشان می شد (بامشاهده ی این وضعیت خیالاتم برانگیخته شد و درآن حال ِغریب باخویش نجوا کردم درعالم خیال از تخت جمشیدپرسیدم…)
گفتم ای مسندِ جَم جام جهان بین اَت کو؟
گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بخفت
مسند : تخت،چیزی یاجائی که برروی آن می نشینند وتکیه می زنند.
جَم: نام جمشید چهارمین پادشاه پیشدادی ،بعضی اوراباسلیمان یکی دانسته اند. درلغتنامه ی دهخدا نیزچنین آمده:
“جَم”نام سلیمان و جمشید هم هست ، لیکن در جایی که با نگین و وحش و طیر و دیو و پری گفته میشود مراد سلیمان است و در جایی که با جام و پیاله مذکور میشود جمشید، و آنجا که با آیینه و سد نامبرده میشود اسکندر.
مسندِ جم: تخت جمشید
جام جهان بین: جام گیتی نما، جام جهان نما. جامی که جمشید اختراع کرد و در آن اوضاع جهان را مشاهده می کرد، این جام بعدها به کیخسرو و دارا رسید. در عرفان از این جام بیشتر به دل تعبیر می شود امّا دراین بیت به معنای جام گیتی نماست.
دولت بیدار:کنایه از دولتی مقتدرو آگاه وهشیار، دولتی توانمند ومسلطّ
بخُفت: ازبین رفت وبه خواب ابدی فرورفت.
معنی بیت:
گفتم: ای تختِ جمشید،آن جام افسانه ای گیتی نما که جمشید به واسطه ی آن ازوقایع وپیشآمدهای روزگارآگاهی می یافت چه شد؟ آن اقتداروعظمتِ افسانه ای کجا رفت؟ پاسخ گرفتم:
دریغ وافسوس که آن دولتِ مقتدر و هشیار که برهمه چیزواقف وآگاه بود باآن همه شوکت وشکوه وقدرت به خوابِ ابدی فرو رفت.
شکوهِ سلطنت وحُسن کی ثباتی داد
زتختِ جم سخنی مانده است وافسرکی
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
معنی بیت: ای ساقی جام شرابی بگردان و این گفت وشنود راکوتاه کن سخن عشق چیزی نیست که بتوان به وسیله ی زبان بیان نمود.حتّاقلم نیزازعهده ی این کاربرنمی آید.
قلم راآن زبان نبود که سِرّ عشق گوید باز
وَرای حدِّ تقریراست شرح آرزومندی
اشکِ حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوزغم عشق نیارست نهفت
نیارست: نتوانست
معنی بیت: اشک حافظ شکیبایی و خردورزی راازکارانداخته وبه دریا ریخته است. چه چاره اندیشد که سوزوگدازغم عشق رانتوانست پنهان کند،اشک بی اختیارروانه شد وهمه چیزرا تخریب کرد.
گفتم اسرارغمت هرچه بود گومی باش
صبرازاین بیش ندارم چه کنم تاکی وچند

رضا در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۱۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۸۱


“هر” باید جایگزین “هی ” شود.

نازنین در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ سی‌و سوم


در این بیت
بینداخت رستم کیانی کمند
همی خواست کرد سرش را ببند

به نظر می رسد «کردن» از نظر وزنی صحیح تر باشد

مصطفی در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ داستان اکوان دیو


مشخصاً یک پیکرند صحیح تر می باشد.

در بیت بعدی و در ادامه می بینیم که سعدی از عضو و عضوها استفاده می کند (چو عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار)، شکی نیست که عضو یعنی اعزای یک پیکر و یک بدن.

سعید در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ حکایت شمارهٔ ۱۰


ناصر زاده جان
” کش لقمه “ اصطلاحی ست که فرهنگستان لغت ایران به جای ” پیتزا “ پیشنهاد داده
تا به حال ندیده ام کسی بکار برده باشد
زبان در حال تحول است . ملک تلق کسی نیست
آنچه شما می پسندی همان خوب است.
” مانا “ لغت زیبایی ست ، اگر چه کارشناسان انتخاب نکرده باشند .
ساختار زبان یک قوم را مردم آن تعیین می کنند .
زنده باشی

حسین،۱ در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۹:۵۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۴۲


ناصر زاده جان
نمی دانم
چهار چشمی نگاه کردن را برای با دقت و کنجکاوی نگریستن هم بکار می بریم.
زنده باشی

حسین،۱ در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۹:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۴۳


با سلام، به نظر من مقصود خیام خردمد این است که دنبال ظواهر و مادیات و چیزهای بی‌پایه و اساس نباش که شاهان و سران و سروران همه از خاک یا همان گِل هستند و همچنین روهای چو مه یعنی همان ماه میشود، “روی ماه” به گمانم منظور خیام که نهایت چه خوب چه بد چه ثروتمند چه ندار همگی خوراک موریانه ایم.

اگر اشتباه گفتم دوستان تصحیح کنند. من واقعا این رباعی رو دوست دارم و فکر میکنم پیام آور پیغام بزرگی باشه.

Mehran در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۹:۲۵ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۱۳۷


نظریات مشعشع بعضی از دوستان قابل ارائه در مجلات طنز و فکاهی ست. بخصوص این دو نظر آخر !!!! فرهاد گفته خدمت بخلق و …. !!!!!
شاه نعمت چطوری به خلق خدمت میکرد ؟ چند بیمارستان ساخت و مکتب خانه درست کرد ؟؟؟؟؟ چرا شماهایی که به اندازه ی یک دانه ی ارزن اطلاع از موضوعی نداری این همه غرور و ادعا داری ؟ این عمل تو نتیجه کار شاه نعمته عزیز دل برادر !!!!
شاه شما در غزل گفتن هم در رده ی مادون متوسط نزدیک به ضعیف بود. شماها از روی احساس و تحت تاثیر یک سری داستان و خرافات دل به هیچ داده اید . خوش باشید البته.
حافظ کجا و شاه شما کجا ؟؟؟؟
توصیه میکنم کتاب پرده ی پندار مرحوم علی دشتی رو بخونید تا حداقل در عمرتون یک کتاب خونده باشین و اینقدر نظریات طلایی ندید . توی این دوره و زمونه این آخری دنبال روی هو۱۲۱ شده و تازه طعنه زده در نظر بازی اونا بیخبران شاخ در آوردن !!!!!!!!
واقعا راست گفته اند :سرعت فرار مغزها رو باید نفر بر ثانیه حساب کرد .

مهدی در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۸:۵۷ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۲۱۱


در مصرع آخر کلمه “کس” درست نیست و به جای آن باید “کی” قرار بگیرد:
فیض تا کی دست بر سر چون مگس باشد مرا

منصور حلاج در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۸:۳۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۹


در اینجا در این رباعی در مصرع آخر رباب به معنی چنگ و ساز معنی میدهد
جمع این رباعی از ۷۸۳۹

کمال داودوند در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۶:۵۶ دربارهٔ رباعی شمارهٔ ۸۵


آقای حسین آقا
دو چشم چهار شدن یعنی چه؟
ضرب المثله؟
الان ما میگیم چشمام چهارتا شد منظورمون تعجب و انتظاره. معنای حرف شاعر چیه؟
متشکرم

ناصرزاده در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۴۳


[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]