روم به جلد سگ پاسبان که گاه به گاهی
مگر به مغلطه یابم بر آستان تو راهی
به وحشتی است دل از خیل غمزه در خم زلفش
که بی دلی شبِ تاریک ، بر خورَد به سپاهی
رخ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چو دیدم،
مثال ذره به خورشید بود و کوه به کاهی
به گوشه گوشه چپ و راست ز ابرویت چه گریزم
که غیر سایه شمشیر فتنه نیست پناهی
نه سایه ای ز تو بر سر نه نوری از تو به روزن
مرا از آن چه که سروی مرا از این چه که ماهی
بهار تو است بتان را خزان خرمی ای خط
هزار سال نروئی ندانمت چه گیاهی
کشیده خنجر و جوید بهانه مدعی ای کاش
کند ثواب و مرا متهم کند به گناهی
به دل رقیبم از آن ره نمی دهد که مبادا
خدا نکرده ، از این رَه کنم به کویِ تو راهی
همینم از شب زلف تو حاصل است که دارم
به دست روز پریشان و روزگار سیاهی
نه شام را خبری از سحر اثر نه دعا را
شب فراق تو افتاده ام به روز سیاهی
ربود غارت خط تاج نخوت از سر حسنش
مگر رسد سر یغما از این نمد به کلاهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلتنگی فردی میپردازد که به محبوب خود فکر میکند. شاعر از دلهرهاش از عشق و زیباییهای محبوب میگوید و اینکه چگونه این احساسات او را در تنگنا و اضطراب قرار دادهاند. او زیبایی چهره محبوب را به ماه و غمهایش را به سپاه تشبیه میکند و از نبود نور و سایهای از محبوب در زندگیاش شکایت دارد. همچنین، به تصویر دلخراش جدایی و فراق اشاره میکند و بیان میکند که عشقش به محبوبش او را در تاریکی شب فرو برده است. در انتها، شاعر آرزو میکند تا بتواند در این پیچیدگیها و مشکلات به معشوق خود نزدیک شود، اما در عین حال از رقیب خود نیز نگران است.
هوش مصنوعی: به سمت نگهبان میروم که شاید با یک کلک یا بهانهای بتوانم راهی به درگاه تو پیدا کنم.
هوش مصنوعی: دل از زیبایی و فریبایی چهره محبوب به وحشت افتاده است و این احساس مانند تاریکی شب است که بیحالی و بیدلی را به جان فرد میآورد، گویی در برابر سپاه غم و اندوه قرار گرفته.
هوش مصنوعی: صورت تو را چون ماه حساب کردم، اما دل تو را سنگ دانستم. وقتی دیدم، مثل ذرهای در برابر خورشید و کوهی در برابر کاهی بودی.
هوش مصنوعی: به کجا بروم و چپ و راست را نگاه کنم وقتی ابرویت همچون سایه شمشیر فتنه است و جای امنی برای پناه بردن وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: نه خبری از تو بر سرم است و نه نوری از تو به چشمم میرسد؛ من چنان شگفت زدهام که نمیدانم چه چیزی مرا از موجودات دیگر متمایز کرده است.
هوش مصنوعی: بهار تو باعث شادابی و زیبایی بتان است. ای خط تو که هزار سال است، نمیدانم تو از چه گلی هستی که اینقدر دلنشینی و جذابیتی.
هوش مصنوعی: کسی با خنجر به دنبال بهانهای است تا مرا متهم کند؛ ای کاش این عملش به نیکی برایش ثبت شود و من را به گناهی مجازات کند.
هوش مصنوعی: دل رقیبم به من اجازه نمیدهد که از راه خودم منحرف شوم، چرا که نگرانم اگر از این مسیر دور شوم، به سوی تو نیایم.
هوش مصنوعی: آنچه من از شب زلف تو به دست آوردهام، همین است که در دست شب و روز، پریشانی و سختیهای زندگی را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: نه شب به صبح نزدیک میشود و نه دعاها در دوری تو تأثیری دارند؛ من در این روز تاریک و سخت به یاد تو شدیداً غمگین هستم.
هوش مصنوعی: زیبایی او چنان خیرهکننده است که گویا تاج غرور را از سر خود برداشت و به نشانه دزدی و تصرف به کلاهی دیگر واگذار کرد. آیا این زیبایی میتواند به کسی دیگر منتقل شود؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی
که سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی
زبیم آنکه ندانند کیست قاتلم افغان
که جانب تو نکردم به حشر نیز نگاهی
فتد به گردن من جرم خون من به قیامت
[...]
دل از خیال زنخدانت اوفتاد به راهی
که اولین قدمم باید اوفتاد به چاهی
چو آورد ببر لب، کمند زلف معقرب
فسون گری است تو گوئی گرفته مار سیاهی
نیاز ما اگر این است و بی نیازی خوبان
[...]
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
[...]
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی
شنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش را
چها به روز من آورده است دزد سیاهی
ستاره سوخت مرا، ای عجب ز اشک دو دیده
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.