گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸

 

ساقی بده آن کوزه یاقوت روان رایاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادمتا مدعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یارآری شتر مست کشد بار گران را
ای روی تو آرام دل خلق جهانیبی روی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنی که تو داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶

 

دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاستاز خانه برون آمد و بازار بیاراست
در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیریندر وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست
صبر و دل و دین می‌رود و طاقت و آراماز زخم پدید است که بازوش تواناست
از بهر خدا روی مپوش از زن و از مردتا صنع خدا می‌نگرند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱

 

افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ستیا دیده و بعد از تو به رویی نگریده‌ست
گر مدعیان نقش ببینند پری رادانند که دیوانه چرا جامه دریده‌ست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالشاز مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیده‌ست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآیدفرهاد بدانی که چرا سنگ بریده‌ست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهادآن کس که سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲

 

ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟

وی باغ لطافت به رویت که گزیده‌ست؟

زیباتر از این صید همه عمر نکرده‌ست

شیرین‌تر از این خربزه هرگز نبریده‌ست

ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان

دانی که سکندر به چه محنت طلبیده‌ست

آن خون کسی ریخته‌ای یا می سرخ است

یا توت سیاه است که بر جامه چکیده‌ست

با جمله برآمیزی و از ما بگریزی

جرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۷۷

 

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرام استای مجلسیان راه خرابات کدام است
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتندما را غمت ای ماه پری چهره تمام است
برخیز که در سایه سروی بنشینیمکان جا که تو بنشینی بر سرو قیام است
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوستوان خال بناگوش مگر دانه دام است
با چون تو حریفی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۵

 

آن را که میسر نشود صبر و قناعتباید که ببندد کمر خدمت و طاعت
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت
گر خود همه بیداد کند هیچ مگوییدتعذیب دلارام به از ذل شفاعت
از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبمامکان شکیب از تو محالست و قناعت
گر نسخه روی تو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۶

 

ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفتگوی از همه خوبان بربودی به لطافت
ای صورت دیبای خطایی به نکوییوی قطره باران بهاری به نظافت
هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتیسلطان خیالت بنشاندی به خلافت
ای سرو خرامان گذری از در رحمتوی ماه درفشان نظری از سر رأفت
گویند برو تا برود صحبتت از دلترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۷

 

جان و تنم ای دوست فدای تن و جانتمویی نفروشم به همه ملک جهانت
شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفتتو خود شکری یا عسلست آب دهانت
یک روز عنایت کن و تیری به من اندازباشد که تفرج بکنم دست و کمانت
گر راه بگردانی و گر روی بپوشیمن می‌نگرم گوشه چشم نگرانت
بر سرو نباشد رخ چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۵

 

زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاداز صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآیدبیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردمچون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتشما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
با هر که خبر گفتم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۰

 

انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کردزیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد
امروز یقین شد که تو محبوب خداییکز عالم جان این همه دل با تو روان کرد
مشتاق تو را کی بود آرام و صبوریهرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد
تا کوه گرفتم ز فراقت مژه‌ای آبچندان بچکانید که بر سنگ نشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۱

 

آن به که نظر باشد و گفتار نباشدتا مدعی اندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجیبنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ای دوست برآور دری از خلق به رویمتا هیچ کسم واقف اسرار نباشد
می خواهم و معشوق و زمینی و زمانیکاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۲

 

جنگ از طرف دوست دل آزار نباشدیاری که تحمل نکند یار نباشد
گر بانگ برآید که سری در قدمی رفتبسیار مگویید که بسیار نباشد
آن بار که گردون نکشد یار سبکروحگر بر دل عشاق نهد بار نباشد
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتا شب نرود صبح پدیدار نباشد
آهنگ دراز شب رنجوری مشتاقبا آن نتوان گفت که بیدار نباشد
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۴

 

سرمست ز کاشانه به گلزار برآمدغلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویانزین غنچه که از طرف چمنزار برآمد
آب از گل رخساره او عکس پذیرفتو آتش به سر غنچه گلنار برآمد
سجاده نشینی که مرید غم او شدآوازه اش از خانه خمار برآمد
زاهد چو کرامات بت عارض او دیداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۷

 

آن را که غمی چون غم من نیست چه داندکز شوق توام دیده چه شب می‌گذراند
وقت است اگر از پای درآیم که همه عمرباری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسکاندوه دل سوختگان سوخته داند
دیوانه گرش پند دهی کار نبنددور بند نهی سلسله در هم گسلاند
ما بی تو به دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۱۸

 

آن سرو که گویند به بالای تو ماندهرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیستبا غمزه بگو تا دل مردم نستاند
زنهار که چون می‌گذری بر سر مجروحوز وی خبرت نیست که چون می‌گذراند
بخت آن نکند با من سرگشته که یک روزهمخانه من باشی و همسایه نداند
هر کاو سر پیوند تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۸

 

شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانندبیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند
کس نیست که پنهان نظری با تو نداردمن نیز بر آنم که همه خلق بر آنند
اهل نظرانند که چشمی به ارادتبا روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیابعد از غم رویت غم بیهوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۹

 

این جا شکری هست که چندین مگسانندیا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند
بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتیکاین هیچ کسان در طلب ما چه کسانند
ای قافله سالار چنین گرم چه رانیآهسته که در کوه و کمر بازپسانند
صد مشعله افروخته گردد به چراغیاین نور تو داری و دگر مقتبسانند
من قلب و لسانم به وفاداری و صحبتو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۶۱

 

یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بودکاو را به سر کشته هجران گذری بود
آن دوست که ما را به ارادت نظری هستبا او مگر او را به عنایت نظری بود
من بعد حکایت نکنم تلخی هجرانکان میوه که از صبر برآمد شکری بود
رویی نتوان گفت که حسنش به چه ماندگویی که در آن نیم شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۶

 

گو خلق بدانند که من عاشق و مستمآوازه درست است که من توبه شکستم
گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامتمن فارغم از هر چه بگویند که هستم
ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بوداز بند تو برخاستم و خوش بنشستم
از روی نگارین تو بیزارم اگر منتا روی تو دیدم به دگر کس نگرستم
زین پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۸

 

دل پیش تو و دیده به جای دگرستمتا خصم نداند که تو را می‌نگرستم
روزی به درآیم من از این پرده ناموسهر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم
المنة لله که دلم صید غمی شدکز خوردن غم‌های پراکنده برستم
آن عهد که گفتی نکنم مهر فراموشبشکستی و من بر سر پیمان درستم
تا ذوق درونم خبری می‌دهد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۲

 

آن کس که از او صبر محال است و سکونمبگذشت ده انگشت فروبرده به خونم
پرسید که چونی ز غم و درد جداییگفتم نه چنانم که توان گفت که چونم
زان گه که مرا روی تو محراب نظر شداز دست زبان‌ها به تحمل چو ستونم
مشنو که همه عمر جفا برده‌ام از کسجز بر سر کوی تو که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۵

 

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آناین است که دور از لب و دندان من است آن
عارض نتوان گفت که دور قمر است اینبالا نتوان خواند که سرو چمن است آن
در سرو رسیده‌ست ولیکن به حقیقتاز سرو گذشته‌ست که سیمین بدن است آن
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافتگویی همه روح است که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۴

 

دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامانچندین دل صاحب نظرش دست به دامان
مرد است که چون شمع سراپای وجودشمی‌سوزد و آتش نرسیده‌ست به خامان
خون می‌رود از چشم اسیران کمندشیک بار نپرسد که کیانند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مستمدر کوی خرابات نباشد سر و سامان
در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سرمحتاج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۴

 

ای یار جفا کرده پیوند بریدهاین بود وفاداری و عهد تو ندیده
در کوی تو معروفم و از روی تو محرومگرگ دهن آلوده یوسف ندریده
ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتندافسانه مجنون به لیلی نرسیده
در خواب گزیده لب شیرین گل انداماز خواب نباشد مگر انگشت گزیده
بس در طلبت کوشش بی فایده کردیمچون طفل دوان در پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۸

 

مشتاق توام با همه جوری و جفاییمحبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزمدر حضرت سلطان که برد نام گدایی
صاحب نظران لاف محبت نپسندندوان گه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزدآن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی