گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۹

 

نور رخ تو قمر نداردذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانهمانند تو یک پسر ندارد
بی‌بهره ز دولت غم تواز محنت ما خبر ندارد
آن کس که چو من به روی خوبتدل می‌ندهد مگر ندارد
دلدادهٔ صورت تو ای دوستجان را ز تو دوستر ندارد؟!
جانا دل تو چو روزگار استکن را که فگند بر ندارد
در سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۰

 

ای نامهٔ نو رسیده از یاربی‌گوش سخن شنیده از یار
در طی تو گر هزار قهر استلطفی‌ست به من رسیده از یار
ای بوی وفا شنیده از تواین جان جفا کشیده از یار
وی دیده هر آنچه گفته از دوستوی گفته هر آنچه دیده از یار
هرگز باشد که چون سوادتپر نور کنیم دیده از یار
اندر شب هجر مطلع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۴

 

تا نقش تو هست در ضمیرمنقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلاممو آن کافر زلف را اسیرم
چشم تو به غمزهٔ دلاویزمستی است که می‌زند به تیرم
ای عشق مناسبت نگه‌داراو محتشم است و من فقیرم
صدسال اگر بسوزم از عشقو این خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آنکاخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیستکو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۹۰

 

ای چشم من از رخ تو روشنچشمی به کرشمه بر من افگن
اکنون که به دیدن تو ما راشد چشم چو آب دیده روشن،
جان و دل و عقل هر سه هستنددر عشق تو چون دو چشم یک تن
ای مردم چشم دل خیالت!دارم ز تو من درین نشیمن،
در جامه تنی چو ریسمانیدر سینه دلی چو چشم سوزن
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۹۶

 

ای رقعهٔ حسن را رخت شاهماییم ز حسن رویت آگاه
روی تو مه تمام بر سرورخساره گل شکفته بر ماه
در کوی تو کدیه کردن ای دوستنزد همه همچو مال دلخواه
ما از همه کمتریم در ملکما از همه پس تریم در راه
کس نور صفا ندید در ماکس آب بقا نیافت در چاه
نی مسند فقر را ز من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

دل در غم چون تو بی‌وفاییدر بستم و می‌کشم جفایی
عمرت خوانم از آنکه با کسچون عمر نمی‌کنی وفایی
هر روز به هر کسیت میلیهر لحظه به دیگریت رایی
گر نیست دل تو راست با مامی‌زن به دروغ مرحبایی
گم گشت و نشان همی نیابممسکین دل خویش را به جایی
در کوی خود ار ببینی او رااز ما برسان بدو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵

 

دنیا که من و تو را مکان استبنگر که چه تیره خاکدان است
پر کژدم و پر ز مار گوریاز بهر عذاب زندگان است
هر زنده که اندروست امروزدر حسرت حال مردگان است
جایی‌ست که اندرو کسی رانی راحت تن نه انس جان است
در وی که چو خرمنت بکوبندگردانه به که خری گران است،
بیدار درو نیافت بالشکاین بستر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۰

 

ای قوم درین عزا بگرییدبر کشتهٔ کربلا بگریید
با این دل مرده خنده تا چندامروز درین عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتنداز بهر خدای را بگریید
از خون جگر سرشک سازیدبهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل به اشک چون دربر گوهر مرتضی بگریید
با نعمت عافیت به صد چشمبر اهل چنین بلا بگریید
دلخستهٔ ماتم حسینیدای خسته دلان، هلا! بگریید
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۳

 

من بلبلم و رخ تو گلزارتو خفته من از غم تو بیدار
جانا تو به نیکویی فریدیوین زلف چو عنبر تو عطار
گفتم که چو روی گل ببینمکمتر کنم این فغان بسیار
شوق گل روی تو چو بلبلهر لحظه در آردم به گفتار
من در طلب تو گم شده‌ستمخود گم شده چون بود طلبکار؟
بر من همه دوستان بگریندهر گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳۶

 

ای بلبل بوستان معقولطوطی شکر فشان معقول
ای بر سر تو لجام حکمتوی در کف تو عنان معقول
مشاطهٔ منطق تو کردهآرایش دختران معقول
وی از پی طعن دین نشاندهبر رمح جدل سنان معقول
وی ناخن بحث تو ز شبههرنگین شده بر میان معقول
رو چهرهٔ نازک شریعتمخراش به ناخنان معقول
پنداشته‌ای که از حقیقتمغزی است در استخوان معقول
بر سفرهٔ حکمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵۴ - این قطعه را به دوست خود شیخ نور الدین فرزند شیخ محمود نوشت

 

با حسن چو لطف یار کردی،ای جان بنگر چه کار کردی؟!
دل را به سخن گشاد دادیدی را به نفس بهار کردی
با چاکر خرد خود بسی لطف،ای صدر بزرگوار کردی
چون شعر رهی نهان نماندفضلی که تو آشکار کردی
از وصل بریده بود امیدمبازم تو امیدوار کردی
از نامهٔ خود طویلهٔ دردر گردن روزگار کردی
چون دست عروس نامه‌ای رااز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

عذر قدمت بسر توان خواست
بوسی زلبت بزر توان خواست
گرچه تو کرم کنی ولیکن
بی زر نتوان اگر توان خواست
درکیسه خراج مصر باید
تا ازلب تو شکر توان خواست
بوسی برتو چه قدر دارد
دانم زتو اینقدر توان خواست
بالای تو سرو میوه دارست
این میوه ازآن شجر توان خواست
نی نی غلطم درین حکایت
ازسرو کجا ثمر توان خواست
ازمعدن اگر چه هیچ ندهند
عیبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶

 

آن کو بدر تو سر نهاده است
پای از دو جهان بدر نهاده است
در دام غم تو طایر وهم
با بال شکسته پر نهاده است
سلطان که بسکه نقش نامش
بر چهره سیم و زر نهاده است
تا باشدش آب روی حاصل
بر خاک در تو سر نهاده است
در خانه دل ز دست عشقت
غم بر سر یکدگر نهاده است
عاشق چه کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

من می روم و دلم بر تست
جان نیز ملازم در تست
گرچه نبود دلت بر من
ای دلبر من دلم بر تست
با بنده اگر چه سر گرانی
سوگند گران من سر تست
گر چاکر اگر غلام خواهی
این بنده غلام و چاکر تست
پهلوی جمالت ای دلارام
فربه ز میان لاغر تست
خاصیت آب زندگانی
اندر لب روح پرور تست
ای از تن تو شده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

 

هم کوی تو از جهان برونست
هم وصف تو از بیان برونست
اندر ره تو کسی قدم زد
کورا قدم از جهان برونست
طاق در ساکنان کویت
از قبه آسمان برونست
در کون و مکانت می نجویم
کآن حضرت ازین و آن برونست
خرگاه جلالت از دو عالم
چون خیمه عاشقان برونست
جوینده کوی تو نشان داد
زآن جای که از مکان برونست
دیوانه سخن نگه ندارد
سرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵

 

نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانه
مانند تو یک پسر ندارد
بی بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد
آنکس که چو من بروی خوبت
دل می ندهد مگر ندارد
دلداده صورت تو ای دوست
جان را ز تو دوستر ندارد
جانا دل تو چو روزگارست
کآنرا که فگند بر ندارد
در سنگ اثر کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

 

عشق تو مرا ز من برآورد
بردم ز خود و ز تن درآورد
حسنت بکرشمهای شیرین
صد شور ز جان من برآورد
عشق آمده بود بر در دل
عقل از پی دفع لشکر آورد
حسن تو رسید با صد اعزاز
دستش بگرفت و اندر آورد
عشقت که بپای خویش ما را
غوغای غم تو بر سر آورد
کس را ز پدر نماند میراث
این واقعه ییست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵

 

دل زنده بدرد عشق باشد
بی درد چه مرد عشق باشد
چون روح نمیرد آن دلی کو
بیمار ز درد عشق باشد
دل از همه نقشها شود پاک
تا مهره نرد عشق باشد
از خاک چو لاله سرخ روید
آن روی که زرد عشق باشد
با خاک چه کار دارد آن روی
کآلوده بگرد عشق باشد
با جان جهان کجا شود جفت
آن مرد که فرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۶

 

ای نامه نو رسیده از یار
بی گوش سخن شنیده از یار
در طی تو گر هزار قهرست
لطفیست بمن رسیده از یار
این جان جفا کشیده از تو
ای بوی وفا شنیده از یار
وی دیده هر آنچه گفته از دوست
وی گفته هر آنچه دیده از یار
هرگز باشد که چون سوادت
پر نور کنیم دیده از یار
اندر شب هجر مطلع تو
صبحیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴

 

خورشید منی بروی پرنور
من از تو چو سایه مانده ام دور
خوبان همه صورت و تویی جان
عالم همه ظلمت و تویی نور
از روی تو نور می درافتد
در کوی تو همچو آتش از طور
بیمار غم تو همچو عیسی
کرده بنفس علاج رنجور
در حشر که باشد آدمی را
دیوان عمل کتاب منشور
عاشق بتو زنده گردد ای دوست
نی چون دگران بنفخه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶

 

تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامم
وآن کافر زلف را اسیرم
چشم تو بغمزه دلاویز
مستیست که می زند بتیرم
ای عشق مناسبت نگه دار
او محتشم است و من فقیرم
صد سال اگر بسوزم از عشق،
واین خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آن
کآخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیست
کو آتش تیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹

 

شب نیست که خون نبارم ازچشم
زآنگه که برفت یارم از چشم
خونی که بخوردم ازغمش دی
امروز چرا نبارم ازچشم
از گریه برفت چشمم ازکار
واز دست برفت کارم ازچشم
گویی بمدد نیامد امسال
اشکی که برفت پارم ازچشم
ازوی چوکنار من تهی شد
پرگشت زخون کنارم ازچشم
من قصه خود بآب شنگرف
برخاک همی نگارم ازچشم
از انده دل بصورت اشک
هردم جگری ببارم ازچشم
غواص غمم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۳

 

ای چشم من از رخ تو روشن
چشمی بکرشمه بر من افگن
اکنون که بدیدن تو ما را
شد چشم چو آب دیده روشن
جان و دل و عقل هر سه هستند
در عشق تو چون دو چشم یک تن
ای مردم چشم دل خیالت
دارم ز تو من درین نشیمن
در جامه تنی چو ریسمانی
در سینه دلی چو چشم سوزن
دل در طلب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۵

 

ای رقعه حسن را رخت شاه
ماییم زحسن رویت آگاه
روی تو مه تمام بر سرو
رخساره گل شکفته بر ماه
در کوی تو کدیه کردن ای دوست
نزد همه همچو مال دلخواه
ما از همه کمتریم در ملک
ما از همه پس تریم در راه
کس نور صفا ندید در ما
کس آب بقا نیافت در چاه
نی مسند فقر را زمن صدر
نی رقعه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۶

 

ای عشق تو داده روح را می
مستان تو از تو دور تا کی
عشق تو شعار ماست در دین
روی تو بهار ماست در دی
خورشید رخی و یک جهان خلق
چون سایه ترا فتاده در پی
وز عکس رخ چو لاله ریزان
چون آب بقم ز عارضت خوی
اندر لب لعل تو حلاوت
آمیخته همچو شهد بامی
جز عشق تو هرچه هست لاخیر
جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی