گنجور

 
سیف فرغانی
 

شب نیست که خون نبارم ازچشم

زآنگه که برفت یارم از چشم

خونی که بخوردم ازغمش دی

امروز چرا نبارم ازچشم

از گریه برفت چشمم ازکار

واز دست برفت کارم ازچشم

گویی بمدد نیامد امسال

اشکی که برفت پارم ازچشم

ازوی چوکنار من تهی شد

پرگشت زخون کنارم ازچشم

من قصه خود بآب شنگرف

برخاک همی نگارم ازچشم

از انده دل بصورت اشک

هردم جگری ببارم ازچشم

غواص غمم بدل فروشد

تا دانه در برآرم ازچشم

زین میل و نظر شکایت و شکر

دارم زدل و ندارم ازچشم

زآن شب که ترا چو سیف دیدم

شب نیست که خون نبارم ازچشم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.