گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

ای پار دوست بوده و امسال آشناوی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
ای سفته در وصل تو الماس ناکسانتا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهیسر بر زمین خدمت یاران بیوفا
آن را که خصم ماست شدی یار و همنفسبا آنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا
الحق سزا گزیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلبجان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب
خون خرد بریز و دیت بر عدم نویسبرگ هوا بساز و نثار از روان طلب
دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده استدل و اشکاف و یاسح او در میان طلب
گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نمانداز نیستی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸

 

رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آباز شرم روی توست رخ ماه زیر آب
ماهی تنی و می‌کنی از اشک من گریزنه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب
نی نی توراست عذر که مشک و میی بهمنی مشک و می شود آنگاه زیر آب
تخم وفاست دانهٔ دل چون به دست توستخواهی به زیر خاک بنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

انصاف در جبلت عالم نیامده استراحت نصیب گوهر آدم نیامده است
از مادر زمانه نزاده است هیچکسکوهم ز دهر نامزد غم نیامده است
از موج غم نجات کسی راست کو هنوزبر شط کون و عرصهٔ عالم نیامده است
از ساغر زمانه که نوشید شربتیکان نوش جانگزای‌تر از سم نیامده است
گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟کورا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

پای گریز نیست که گردون کمان‌کش استجای فزاع نیست که گیتی مشوش است
ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب استبرخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است
چون مار ارقم است جهان گاه آزمونکاندر درون کشنده و بیرون منقش است
با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجویکان کو فرشته بود کنون اهرمن‌وش است
با هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

آگه نه‌ای که بر دلم از غم چه درد خاستمحنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
بر سینه داغ واقعه نقش‌الحجر بماندوز دل برای نقش حجر لاجورد خاست
جان شد سیاه چون دل شمع از تف جگرپس همچو شمع از مژه خوناب زرد خاست
هم سنگ خویش گریهٔ خون راندم از فراقتا سنگ را ز گریهٔ من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

زخم زمانه را در مرهم پدید نیستدارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
در زیر آبنوس شب و روز هیچ دلشمشادوار تازه و خرم پدید نیست
هرک اندرون پنجرهٔ آسمان نشستاز پنجهٔ زمانه مسلم پدید نیست
ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماندوی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست
دردا که چنگ عمر شد زا ساز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲

 

عیسی لب است یار و دم از من دریغ داشتبیمار او شدم قدم از من دریغ داشت
آخر چه معنی آرم از آن آفتاب‌رویکو بوی خود به صبح‌دم از من دریغ داشت
بوس وداعی از لب او چون طلب کنمکز دور یک سلام هم از من دریغ داشت
من چون کبوتران به وفا طوق‌دار اواو کعبهٔ من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

ای باد صبح بین که کجا می‌فرستمتنزدیک آفتاب وفا می‌فرستمت
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسانکس را خبر مکن که کجا می‌فرستمت
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انسهم سوی بارگاه صفا می‌فرستمت
باد صبا دروغ زن است و تو راست گویآنجا برغم باد صبا می‌فرستمت
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهیکانجا چو پیک بسته قبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشتما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن اواو خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیمزان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکردگفتا وفا نمایم زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸

 

از حال خود شکسته دلان را خبر فرستتسکین جان سوختگان یک نظر فرست
جان در تب است از آن شکرستان لعل خویشاز بهر تب بریدن جان نیشکر فرست
گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انسگر زر خشک نیست سخن‌های تر فرست
بودم در این حدیث که آمد خیال توکای خواجه ما سخن نشناسیم زر فرست
الماس و زهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹

 

زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرستیک موی سر به مهر به دست صبا فرست
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوستنوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایمروزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بسازقندی ز لب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳

 

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیستاز جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست
شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر اوحلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست
گفتا به روزگار بیابی وصال مامنت پذیرم ارچه مرا دل‌پذیر نیست
دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهادچون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست
بار عتاب او نتوانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰

 

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوستعود الصلب من خط زنار سان اوست
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب اوزنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نومانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
فرسوده‌تر ز سوزن عیسی تن من استباریک‌تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست
آن لعل را به رشتهٔ مریم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

عیسی لبی و مرده دلم در برابرتچون تخم پیله زنده شوم باز دربرت
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشینز آن لب که آتش است و عسل می‌دهد برت
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسلترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگویخورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور استدر سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است
درد کهنت بود برآورد روزگاراین درد تازه روی نگوئی چه نوبر است
شهری غریب دشمن و یاری غریب حسناینجا چه جای غم‌زدگان قلندر است
گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشقانصاف می‌دهم که ز انصاف خوش‌تر است
اینجا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریختتشنه است کاندر آب‌خور آتشین گریخت
نالم چو ز آب آتش و جوشم چو ز آتش آبتا دل در آب و آتش آن نازنین گریخت
آدم فریب گندم‌گون عارضی بدیدشد در بهشت عارض آن حور عین گریخت
تا دل به کفر دعوت زلفش قبول کردکفرش خوش آمد از من مسکین به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمتبربند عقد در که کنون دربر آیمت
بنشان خروش زیور و بنشین به بانگ درکز بس خروش زارتر از زیور آیمت
آمد کبوتر تو و نامه رساند و گفتپیش از کبوتر آمدن از در درآیمت
بربسته زر چهره به پای کبوترتسینه‌کنان چو باز گشاده پر آیمت
مهتاب‌وار در خزم از روزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

با او دلم به مهر و محبت نشانه بودسیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسماناز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
بر درگهم ز خیل ملایک بسی سپاهعرش مجید ذات مرا آشیانه بود
هفت صد هزار سال به طاعت گذاشتمامید من ز خلق برین جاودانه بود
در راه من نهاد ملک دام حکم خویشآدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی‌شودتا سر نمی‌شود غمت از سر نمی‌شود
از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکیکان با قضای چرخ برابر نمی‌شود
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خونوین طرفه‌تر، که تیر تو خود تر نمی‌شود
سلطان نیکوانی و بیداد می‌کنیمی‌کن که دست شحنه به تو در نمی‌شود
انصاف من ز تو که ستاند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسدسرگشته می‌دود به خیالش کجا رسد
چون آفتاب سایه به ماهی نبیندشدیوانه‌ای چو من به هلالش کجا رسد
خود عالمی پر است که سلطان غلام اوستچون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
فتراک او بلندتر از چتر سنجری استدست من گدا به دوالش کجا رسد
تا در لبش خزینه همه لعل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خوردو آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
شادی به روی آنکه به روی تو جام میاز دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
بر درگه تو ناله کسی را رسد که اوچون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
هرکس که پای داشت به عشق تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

نی دست من به شاخ وصال تو بر رسیدنی و هم من به وصف جمال تو در رسید
این چشم شور بخت تو را دید یک نظرچندین هزار فتنه ازان یک نظر رسید
عمری است کز تو دورم و زان دل شکسته‌امنی از توام سلام و نه از دل خبر رسید
از دست آنکه دست به وصلت نمی‌رسدجانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵

 

آن دم که صبح بینش من بال برگشادآن مرغ صبح‌گاه دلم تیز پر گشاد
دولت نعم صباح کن نو عروس‌وارهر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد
وان پیر کو خلیفه کتاب دل من استچون صبح دید سر به مناجات برگشاد
مرغی که نامه آور صبح سعادت استهر نامه‌ای را که داشت به منقار سر گشاد
پیکی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

دل جام جام، زهر غمان هر زمان کشدناکام جان نگر که چه در کام جان کشد
این کوه زهره دل که نهنگی است بحرکشدر نوش خنده بین که چه زهر غمان کشد
بحر نهنگ‌دار غم از موج آتشیندود سیاه بر صدف آسمان کشد
مرغان روزگار نگر کاژدهای غمگنجشک وارشان ز هوا در دهان کشد
و آن کو به گوشه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی