زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خونبها فرست
بردار پرده از رخ و از دیدههای ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست
گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست
خاقانی از تو دارد هردم هزار درد
آخر از آن هزار یکی را دوا فرست
باری گر اینهمه نکنی مردمی بکن
از جای بردهای دل او باز جا فرست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از محبوب خود درخواستهایی دارد. او از محبوب میخواهد تا با نسیمی، موی او را بیاورد و از لبهایش نوشی به او عطا کند. شاعر به محبوب میگوید که او را به عشقش کشته و شیفته است و خواهان لحظاتی از وصال است. او از محبوب میخواهد که زلفش را کمی باز کند و قندی از لبهایش برای او بفرستد. همچنین از محبوب میخواهد که پرده را از چهرهاش بردارد و نوری را که به او میدهد برایش ارسال کند. در نهایت، شاعر از محبوب تقاضا میکند که حداقل یک درد را درمان کند و اگر نمیتواند کمکی کند، دل او را به حال خود رها کند.
هوش مصنوعی: آن زلف مشکی را که مانند نسیم است، به ما بفرست. یک موی سر را به نشانه عشق، به دست صبا بفرست.
هوش مصنوعی: از آن لب که تا ابد زندگی ما به آن وابسته است، نوشیدنی به صورت موقت بده و بوسهای عطا کن.
هوش مصنوعی: در روزی که تو برای ما زندگی و خوشی میفرستی، ما نیز به یاد تو و شیفتگیات خواهیم بود و از عشق تو جان دادهایم.
هوش مصنوعی: بخشی از موهایت را بردار و زنجیری برای ما بساز. کمی از لبانت شیرینی بگیر و به ما به عنوان دیه ارسال کن.
هوش مصنوعی: پرده را از چهرهات بردار و نوری که از تو و از چشمان ما نشأت میگیرد و به خورشید وابسته است، به سوی ما بفرست.
هوش مصنوعی: گاهی خوابها پیامی از عشق و وصل به ما میآورند و گاهی نیز باد باعث میشود تا سلامی از وفا به گوشمان برسد.
هوش مصنوعی: خاقانی از تو همیشه هزار درد و مشکل دارد، اما تنها برای یکی از آن هزار درد، کمکی میخواهد.
هوش مصنوعی: اگر تو اینقدر هم انسانیتی نداری، دستکم از جایی که دلی را از کسی گرفتهای، آن دل را به او بازگردان.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاها عجم چو گشت مسخر به تیغ تو
رو لشکری به بارگه مصطفا فرست
پس کعبه را خراب کن و ناودان بسوز
خاک حرم چو ذرّه به سوی هوا فرست
تا کعبه جامه می چکند در خزانه نه
[...]
از لطف خویش درد دلم را دوا فرست
من بی نوای وصل ز وصلم نوا فرست
بیگانگی مکن تو از این بیش دلبرا
بویی ز زلف خویش سوی آشنا فرست
گر قاصد امین تو نیابی به سوی ما
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.