گنجور

 
خاقانی

عیسی‌لبیّ و مرده دلم در برابرت

چون تخم پیله زنده شوم باز در برت

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

زان لب که آتش است و عسل می‌دهد برت

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خونریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

خونین‌سَلَب شده است لب معجزآورت

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

کاینک نشان خون به لب شکرین‌دَرت

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

بفکن مرا ز پای چو تیزست خنجرت

چون دست من رسد بکنم پوست از سرت

مجد همگر

تا دورم از جمال و رخ روح پرورت

بیخواب و بیخورم ز غم روی چون خورت

زنهار تا گمان نبری کز تو خالیم

دل نزد تست گرچه به تن دورم از برت

مندیش کز غم تو دل آزار گشته ام

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای آفتاب تافته از روی انورت

وی کوفته نبات ز لعل چو شکرت

شکل صنوبر قد تو چون پدید شد

بشکفت سرو از قد همچون صنوبرت

خواهد که بوی تو بکشد باد صبح، اگر

[...]

وحشی بافقی

آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت

کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت

جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید

تاریک باد آینهٔ مهر انورت

مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه