گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۳

 

ای ولوله عشق تو بر هر سر کوییروی تو ببرد از دل ما هر غم رویی
آخر سر مویی به ترحم نگر آن راکآهی بودش تعبیه بر هر بن مویی
کم می‌نشود تشنگی دیده شوخمبا آن که روان کرده‌ام از هر مژه جویی
ای هر تنی از مهر تو افتاده به کنجیوی هر دلی از شوق تو آواره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۴

 

ای خسته دلم در خم چوگان تو گوییبی فایده‌ام پیش تو چون بیهده گویی
ای تیر غم عشق تو هر جا که رسیدهافتاده به زخمش چو کمان پشت دوتویی
هم طرفه ندارم اگرم بازنوازیزیرا که عجب نیست نکویی ز نکویی
سعدی غمش از دست مده گر ندهد دستکی دست دهد در همه آفاق چنویی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۷

 

ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابیشیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابی
از بوی تو در تاب شود آهوی مشکینگر باز کنند از شکن زلف تو تابی
بر دیده صاحب نظران خواب ببستیترسی که ببینند خیال تو به خوابی
از خنده شیرین نمکدان دهانتخون می‌رود از دل چو نمک خورده کبابی
تا عذر زلیخا بنهد منکر عشاقیوسف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۴

 

یارا قدحی پر کن از آن داروی مستیتا از سر صوفی برود علت هستی
عاقل متفکر بود و مصلحت اندیشدر مذهب عشق آی و از این جمله برستی
ای فتنه نوخاسته از عالم قدرتغایب مشو از دیده که در دل بنشستی
آرام دلم بستدی و دست شکیبمبرتافتی و پنجه صبرم بشکستی
احوال دو چشم من بر هم ننهادهبا تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۷

 

ای باد که بر خاک در دوست گذشتیپندارمت از روضه بستان بهشتی
دور از سببی نیست که شوریده سوداهر لحظه چو دیوانه دوان بر در و دشتی
باری مگرت بر رخ جانان نظر افتادسرگشته چو من در همه آفاق بگشتی
از کف ندهم دامن معشوقه زیباهل تا برود نام من ای یار به زشتی
جز یاد تو بر خاطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۰

 

هرگز نبود سرو به بالا که تو دارییا مه به صفای رخ زیبا که تو داری
گر شمع نباشد شب دلسوختگان راروشن کند این غره غرا که تو داری
حوران بهشتی که دل خلق ستانندهرگز نستانند دل ما که تو داری
بسیار بود سرو روان و گل خندانلیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری
پیداست که سرپنجه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۴

 

ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوریچون سنگدلان دل بنهادیم به دوری
بعد از تو که در چشم من آید که به چشممگویی همه عالم ظلمات است و تو نوری
خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشنما از تو گریزان و تو از خلق نفوری
جز خط دلاویز تو بر طرف بناگوشسبزه نشنیدم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۹

 

چون تنگ نباشد دل مسکین حمامیکه‌ش یار هم آواز بگیرند به دامی
دیشب همه شب دست در آغوش سلامتو امروز همه روز تمنای سلامی
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبلخوش بود دریغا که نکردند دوامی
از من مطلب صبر جدایی که ندارمسنگیست فراق و دل محنت زده جامی
در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبدخو کرده صحبت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۲۸

 

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سویتا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
صد نعره همی‌آیدم از هر بن موییخود در دل سنگین تو نگرفت سر موی
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جانتا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی
سرگشته چو چوگانم و در پای سمندتمی‌افتم و می‌گردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۱۷

 

چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیستمجموعتر از ملک رضا مملکتی نیست
گر منزلتی هست کسی را مگر آنستکاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانیتو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
پوشیده کسی بینی فردای قیامتکامروز برهنست و برو عاریتی نیست
آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟آنست که با هیچکسش معرفتی نیست
سنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۴۷

 

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیمدیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیمپهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشتهٔ نفسیم و بس آوخ که برآیداز ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشتما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتستنامرد که ماییم چرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۶۳ - این غزل در تذکرهٔ مرآت الخیال امیر علیخان سودی به نام شیخ سعدی است:

 

بربود دلم در چمنی سرو روانیزرین کمری ، سیمبری، موی میانی
خورشید وشی، ماه رخی، زهره جبینییاقوت لبی، سنگ دلی، تنگ دهانی
عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدیجم مرتبه‌ای، تاج وری، شاه نشانی
شنگی، شکرینی، چو شکر در دل خلقیشوخی، نمکینی، چو نمک شور جهانی
جادو فکنی، عشوه گری، فتنه پرستیآسیب دلی، رنج تنی، آفت جانی
بیداد گری، کج کلهی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - بازگردیدن پادشاه اسلام از سفر عراق

 

المنةلله که نمردیم و بدیدیمدیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم
در رفتن و بازآمدن رایت منصوربس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم
تا بار دگر دمدمهٔ کوس بشارتوآوای درای شتران باز شنیدیم
چون ماه شب چارده از شرق برآمدرویی که در آن ماه چو نو می‌طلبیدم
شکر شکر عافیت از کام حلاوتامروز بگفتیم که حنظل بچشیدیم
در سایهٔ ایوان سلامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶

 

در قطرهٔ باران بهاری چه توان گفت؟

در نافهٔ آهوی تتاری چه توان گفت؟

گر در همه چیزی صفت و نعت بگنجد

در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰

 

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتستاز نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۴

 

بسیار برفتند و به جایی نرسیدندارباب فنون با همه علمی که بخواندند
توفیق سعادت چو نباشد چه توان کرد؟ابلیس براندند و برو کفر براندند


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۱۸

 

ای طفل که دفع مگس از خود نتوانیهر چند که بالغ شدی آخر تو آنی
شکرانهٔ زور آوری روز جوانیآنست که قدر پدر پیر بدانی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مفردات » بیت ۲۳

 

در طالع من نیست که نزدیک تو باشممی‌گویمت از دور دعا گر برسانند


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مفردات » بیت ۷۵

 

از دست کسی بستده هر روز عطاییمعذور بدارندش یک روز جفایی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی