گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴

 

آن پرده برانداز، که ما نور پرستیممستور چرایی؟ چو نه مستورپرستیم
غیری اگر آن روی به دوری بپرستیدما صبر نداریم که از دور پرستیم
خلق از هوس حور طلب گار بهشتندوانگاه بهشتی تو، که ما حور پرستیم
ما را غرض از دیدن خوبان صفت تستگر بهر تجلی بود، ار طور پرستیم
روشن به چراغی شده هر خانه که بینیما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۶

 

ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیمپوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم
هم صورت او از همه نقشی بشنیدیمهم لهجهٔ او در همه آواز بدیدیم
آن قامت و بالا، که به جز ناز ندانستبی‌عشوه خرامان شد و بی‌ناز بدیدیم
پیش از زحل و زهره و برجیس بگفتیمما طلعت خورشید یک انداز بدیدیم
چون شمع به یک لمعه گران نور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸

 

مادر غم هجران تو، گر زانکه بمیریمبر وصل تو یکروز ببینی که: امیریم
ای سرو، که اسباب جوانی همه داریبا ما به جفا پنجه مینداز، که پیریم
گر تلخ شود کام دل ما چه تفاوت؟کز یاد لب لعل تو در شکر و شیریم
از بهر فرستان این قصه بر توپیوسته دوان در طلب پیک و دبیریم
در شهر طبیبیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰

 

دلها بربودند و برفتند سوارانما پای به گل در شده زین اشک چو باران
او رفت، که روزی دو سه را باز پس آیدما دیده به راه و همه شب روز شماران
بر کشتنم ار شاه سواری بفرستدبا شاه بگویید که: کشتند سواران
اندیشهٔ باران نکند غرقهٔ دریاای دیدهٔ خونریز، میندیش و بباران
این حال، که ما را بجزو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۱

 

ای رشک گل تازه رخ چون سمن توعرعر خجل از قد چو سرو چمن تو
پای نفس اندر جگر نافه شکستهبوی شکن طرهٔ‌عنبر شکن تو
آنها که به مویی بفروشند بهشتیمویی به جهانی بخرند از بدن تو
دل تنگ شود غنچه و لب خشک و جگر خوناز رشک شکر خندهٔ تنگ دهن تو
بر عقد گهر طعنه زند گاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۹

 

ای از عرب و از عجمت مثل نزادهحسن تو عرب را و عجم را بتو داده
در روی عجم چشم توصد تیر کشیدهوز چشم عرب لعل تو صد چشمه گشاده
خوبان عرب بر سر اسب تو دویدهشاهان عجم پیش رخت گشته پیاده
از چشم تو مجنون عرب یافته مستیوز لعل توشیرین عجم ساخته باده
گیرد عربی داغ غمت بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۰

 

می‌نالم ازین کار به سامان نرسیدهوین درد جگر سوز به درمان نرسیده
جانا، سخنست این همه سوراخ ببینیدبر سینهٔ این کشتهٔ پیکان نرسیده
افسوس! که موری نشکستیم درین خاکوین قصه به نزدیک سلیمان نرسیده
ای ترک پری‌چهره، چه بیداد و جفا ماند؟کز کافر چشمت به مسلمان نرسیده
از خوان تو برخاسته یغمای طفیلیزان گونه که یک لقمه به مهمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۱

 

ای بر فلک از رخ علم نور کشیدهزلف تو قلم در شب دیجور کشیده
حسن از اثر مستی و ناخفتن دوشتصد سرمه در آن نرگس،مخمور کشیده
خط تو بر آن روی چو خورشید هلالیستاز غالیه بر صفحهٔ کافور کشیده
گفتار تو زنبور زبان از شکرینیخط در ورق زادهٔ زنبور کشیده
ما از ره دور آمده نزدیک تو وانگاهخود را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹

 

سر در کف پایت نهم، ای یار یگانهروزی که درآیی ز درم مست شبانه
در صورت خوبان همه نوریست الهیاز شمع رخت می‌زند آن نور زبانه
با چشم تو یک رنگ چو گشتیم به مستیجز چشم تو ما را که برد مست به خانه؟
هر چند که جان را بر لعل تو بها نیستشرطیست که امروز نجوییم بهانه
آنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴

 

آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوهو آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه
و آن دیدهٔ دریا شده را درد و غم اوصد بار به دستان مصیبت صلبوه
و آن سینهٔ آتشکده را غمزهٔ چشمشناگاه به شمشیر جدایی ضربوه
اسباب دل و دین مرا لشکر عشقشترکانه به یک تاختن اندر نهبوه
من راز شب خود بچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶

 

ما را چو توانی که ز خود دور فرستیاین نیز توانی که بما نور فرستی
در وعدهٔ فردای تو این صبر که کردیمما را تو مبادا که بر حور فرستی
بی‌منت موسی سخنی چند ز دیداربنویس در آن لوح که از طور فرستی
هر نامه که از پیش تو آمد همه شد فاشزیرا که تو با آن دف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸

 

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتیرفتی و مرا در غم خود زار بهشتی
با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟با روی تو من صبر نمایم به چه پشتی؟
بر خاک سر کوی تو یک روز بگریمزان گونه که بیرون نتوان رفت به کشتی
دانم که: حسابی نبود روز قیامتاو را که بدین حال تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴

 

ای از تو مرا هر نفسی بادی و دردیدورم به فراق تو ز هر خوابی و خوردی
این سرخی من و زردی رخ تستورنه من مسکین کیم از سرخی و زردی؟
بدخواه که بر دوری ما رشک چنین بردگر با تو بدیدی که نشستیم چه کردی؟
گو: جمله جهان تیغ برآرید، که با کسما را سر پرخاش نماندست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۴

 

ای داده بر وی تو قمر داو تمامیپیش تو کمر بسته اسیران به غلامی
از شرم بنا گوش تو در گوشه نشیندگر ماه ببیند که تو در گوشهٔ بامی
هر لحظه بدان زلف چو دامم بفریبیای من به کمند تو، چه محتاج به دامی؟
گر عام شود قصهٔ ما در همه عالمچون خاص تو باشیم چه اندیشه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۷

 

از مردم این مرحله دلساز نبینیدر طارم این قبه هم آواز نبینی
تا کی زن و فرزند و برادر؟ که ازین قومجز خانه برو خانه برانداز نبینی
زان عالم و از لذت آن چاشنیی جویسهلست گر آن نعمت و آن ناز نبینی
فردا اگر از کلی احوال بپرسندآن روز کسی را تو سرافراز نبینی
رازیست درین جنبش و آرام،ولیکنترسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۹

 

رخ باز نهادم به سماوات الهیتا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی
رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجاچون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی
از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیابر مهر تو چون دل نهد این عاشق آهی؟
اینجا نتوان کرد مقام، ار چه دلم راروزی دو سه مهمان تو کرد این تن ساهی
جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱

 

ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهاییباز آی، که دل خسته شد از بار جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایماین نامه نبشتم که: بخوانی و بیایی
ما را همه کاری به فراق تو فرو بستباشد که ز ناگه در وصلی بگشایی
گفتی که: ز تقصیر تو بود این همه دوریتقصیر چه باشد؟ چو ندانم که: کجایی؟
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲

 

ای از گل سوری دهنت غنچه نماییوی بر سمن از سنبل تر غالیه سایی
میدان که: سر ما و نشان قدم تستدر کوی تو هر جا که سری بینی و پایی
دوش این دل من خانهٔ عشق تو همی کندو امروز دگر باره بنا کرد سرایی
بی‌واسطه روزی هوس دیدن ما کنکندر دل ما جز هوست نیست هوایی
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۱

 

ای نافهٔ چینی ز سر زلف تو بوییماه از هوست هر سرمه چون سر مویی
شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانیدنی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی
از بادهٔ وصل تو روا نیست که داردهر کس قدحی در کف و ما کشتهٔ بویی
من شیشهٔ خود بر سر کوی تو شکستمکز سنگ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی