گنجور

 
اوحدی

ای طیرهٔ شب طرهٔ خورشید پناهت

آرایش عالم رخ رنگین چو ماهت

تاب دل ناهید ز باد خم زلفت

آ ب رخ خورشید ز خاک سر راهت

دیباچهٔ خوبی ورق روی منیرت

عنوان شگرفی رقم خط سیاهت

بر رشتهٔ پروین زده صد سوزن طعنه

تابیدن عکس گهر از بند کلاهت

از خاک فزون گشته سیاه تو، ولیکن

آتش زده سودای تو بر قلب سپاهت

فردا به قیامت گر ازین گونه برآیی

ایزد، نه همانا، که بپرسد ز گناهت

نزدیک شود با فلک از روی بلندی

روزی که کند اوحدی از دور نگاهت