گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

آوازهٔ جمالت اندر جهان فتادشوری ز کبریای تو در آسمان فتاد
دل در سرای وصل تو یک گام درنهادبرداشت گام دیگر و بر آستان فتاد
بر شاه‌راه سینهٔ من سوز عشق تودزد دلاوری است که بر کاروان فتاد
بازارگانی از دل زارتر که دیدکز عشق سود جست به جان در زیان فتاد
کشتی صبر من سوی ساحل کجا رسدبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وارلب‌ها بنفشه رنگ ز تب‌های بیقرار
زان خط و لب که هر دو بنفشه به شکرندوقت بنفشه دارم سودای بی‌شمار
من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سرزانو بنفشه رنگ‌تر از لب هزار بار
همچون بنفشه کز تف آتش بریخت خویزان زلف چون بنفشه دل من بسوخت زار
سودا برد بنفشه و شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

پیش صبا نثار کنم جان شکوفه‌وارکو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار
ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انساین بس مرا که دیدهٔ من شد شکوفه‌بار
جانم شکوفه‌وار شکافان شد از هوسچون حجلهٔ شکوفه برانداخت نوبهار
هر شب که پر شکوفه شود روی آسماندر چشم من شکوفه‌وش آید خیال یار
شاخ شکوفه‌دار امیدم شکسته شدچون از شکوفه قبهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳

 

بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کستا اوست اندر او دل خرم نیافت کس
منسوخ کن حدیث جهان را که در جهانهرگز دو دوست یک‌دل و همدم نیافت کس
آن حال کز وفای سگی باز گفته‌انددیری است تا ز گوهر آدم نیافت کس
در ساحت زمین مطلب کیمیای انسکاندر خزانه‌ها فلک هم نیافت کس
چندین مگوی مرهم و مرهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

از دهر غدر پیشه وفائی نیافتموز بخت تیره رای صفایی نیافتم
بر رقعهٔ زمانه قماری نباختمکورا بهر دو نقش دغایی نیافتم
آن شما ندانم و دانم که تا منمکار زمانه را سر و پایی نیافتم
سایه است هم‌نشینم و ناله است هم‌دممبیرون ازین دو، لطف نمائی نیافتم
ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دلکاندر یگانگی چو شمایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

از گشت چرخ کار به سامان نیافتموز دور دهر عمر تن آسان نیافتم
زین روزگار بی‌بر و گردون کژ نهادیک رنج بازگوی که من آن نیافتم
نطقم از آن گسست که همدم ندیده‌امدردم از آن فزود که درمان نیافتم
از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهرتیری چنان گذشت که پیکان نیافتم
خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنیجز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

 

با بخت در عتابم و با روزگار هموز یار در حجابم و از غم‌گسار هم
بر دوستان نکالم و بر اهلبیت نیزبر آسمان وبالم و بر روزگار هم
اندر جهان منم که محیط غم مراپایان پدید نیست چه پایان کنار هم
حیرانم از سپهر چه حیران؟ که مست نیزمحرومم از زمانه، چه محروم؟ خوار هم
روزم به غم فروشد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

خون دلم مخور که غمان تو می‌خورمرحمی بکن که زخم سنان تو می‌خورم
هر می که دیده ریخت به پالونهٔ مژهیاد خیال انس رسان تو می‌خورم
گفتی چه می‌خوری که سفالین لبت پر استدرد فراق ناگذران تو می‌خورم
ای ساقی فراق گرانی همی برمنوشی بزن سبک که گران تو می‌خورم
طعنه زنی مرا که غم جان همی خوریجان آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

ما از عراق جان غم آلود می‌بریموز آتش جگر دل پردود می‌بریم
در گریهٔ وداع تذروان کبک لبطاووس‌وار پای گل‌آلود می‌بریم
شب‌ها ز بس که سوزش تب‌ها همی کشیملب‌ها کبود و آبله فرسود می‌بریم
داریم درد فرقت یاران گمان مبرکاندوه بود یا غم نابود می‌بریم
یاری ز دست رفته غم کار می‌خوریممایه زیان شده هوس سود می‌بریم
خونین دلی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

ای قوم الغیاث که کار اوفتاده‌ایمیاری دهید کز دل یار اوفتاده‌ایم
از ره روان حضرت او بازمانده‌ایماز کاروان گسسته و بار اوفتاده‌ایم
در صدر دیده‌ای که چه اقبال دیده‌ایمبر آستان نگر که چه زار اوفتاده‌ایم
از من دواسبه قافلهٔ صبر درگذشتما در میان راه و غبار اوفتاده‌ایم
اندر بلا همی کندم آزمون بلیدر آتش از برای عیار اوفتاده‌ایم
ای کاش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

گفتم به ری مراد دل آسان برآورمز آنجا سفر به خاک خراسان برآورم
در ره دمی به تربت بسطام برزنموز طوس و روضه آرزوی جان برآورم
ری دیده پس به خاک خراسان رسم چنانکحج کرده عمره بر اثر آن برآورم
از اوج آسمان به سر سدره بگذرموز سدره سر به گلشن رضوان برآورم
ایزد نخواست آنچه دلم خواست لاجرمهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایمکاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم
ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایمکز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم
گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ایاینک برای دادن جان ایستاده‌ایم
ما آستین ناز تو از دست کی دهیمچون دامن نیاز به دست تو داده‌ایم
تا هم‌قدم شدیم سگ پاسبانت رااز فرق فرقدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

از گلستان وصل نسیمی شنیده‌امدامن گرفته بر اثر آن دویده‌ام
بی‌بدرقه به کوی وصالش گذشته‌امبی‌واسطه به حضرت خاصش رسیده‌ام
اینجا گذاشته پر و بالی که داشتهآنجا که اوست هم به پر او پریده‌ام
این مرغ آشیان ازل را به تیغ عشقپیش سرای پردهٔ او سر بریده‌ام
وین مرکب سرای بقا را به رغم خصمجل درکشیده پیش در او کشیده‌ام
گاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳

 

از عشق دوست بین که چه آمد به روی منکز غم مرا بکشت و نیازرد موی من
از عشق یار روی ندارم که دم زنمکز عشق روی او چه غم آمد به روی من
باری کبوترا تو ز من نامه‌ای ببرنزدیک یار و پاسخش آور به سوی من
درد دلم ببین که دلم وصل جوی اوستآه ای کبوتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

ای باد بوی یوسف دلها به ما رسانیک نوبر از نهال دل ما به ما رسان
از زلف او چو بر سر زلفش گذر کنیپنهان بدزد موئی و پیدا به ما رسان
با خویشتن ببر دل ما کز سگان اوستامشب به داغ او کن و فردا به ما رسان
گر آفتاب زردی از آن سو گذشته‌ایپیغام آن ستارهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰

 

در عشق داستانم و بر تو به نیم جوبازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو
گه‌گه شده است صبرم و بر تو به نیم گهجوجو شداست جانم و بر تو به نیم جو
بر طارم وصالت نارفته دست هجربشکست نردبانم و بر تو به نیم جو
هر لحظه زیر پای سگ پاسبان توصد جان همی فشانم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷

 

از زلف هر کجا گرهی برگشاده‌ایبر هر دلی هزار گره برنهاده‌ای
در روی من ز غمزه کمان‌ها کشیده‌ایبر جان من ز طره کمین‌ها گشاده‌ای
بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئیالا بر وفا و مهر کز این دو پیاده‌ای
گفتی جفا نه کار من است ای سلیم دلتو خود ز مادر از پی این کار زاده‌ای
دیدی که دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹

 

زین تنگنای وحشت اگر باز رستمیخود را به آستان عدم باز بستمی
گر راه بر دمی سوی این خیمهٔ کبودآنگه نشستمی که طنابش گسستمی
ور دست من به چرخ رسیدی چنان که آهبند و طلسم او همه درهم شکستمی
گر ناوک سحرگه من کارگر شدیشک نیستی که گردهٔ گردون بخستمی
این کارهای من که گره در گره شده استبگشادمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶

 

ای سرو غنچه لب ز گلستان کیستیوی ماه روز وش ز شبستان کیستی
با لعل نیم ذرهٔ خندان چو آفتابسایه نشین دیدهٔ گریان کیستی
ای آیتی که سجده کنم چون رسم به توگویی کز ایزد آمده در شان کیستی
پشت من از زبان شکسته شکست خوردخردی هنوز طفل زبان دان کیستی
مهری نه بر زبانت و مهری نه بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷

 

ای ترک دلستان ز شبستان کیستیخوش دلبری، ندانم جانان کیستی
بس نادره نگاری، بس بوالعجب بتیما را بگو که لعبت خندان کیستی
ای آنکه در صحیفهٔ حسن آیتی شدیگوئی کز ایزد آمده در شان کیستی
ای تازه گلبنی که شکفتی به ماه دیبا این نسیم خوش ز گلستان کیستی
از کافری به سوی مسلمانی آمدیاینجا برای غارت ایمان کیستی
جهان‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶

 

باز از کرشمه زخمهٔ نو در فزوده‌ایدرد نوم به درد کهن برفزوده‌ای
کوتاه بود بر قدت ای جان قبای نازکامروز پارهٔ دگرش در فزوده‌ای
در ساز ناز بود تو را نغمه‌های خوشاین دم قیامت است که خوش‌تر فزوده‌ای
آخر چه موجب است که باز از حدیث وصلکم کرده‌ای و در سخن زر فزوده‌ای
باری اگر طویلهٔ عمرم گسسته‌ایچشم مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷

 

تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ایبس توبه‌های ما که بهم درشکسته‌ای
گاه از ستیزه گوش فلک برکشیده‌ایگاه از کرشمه دیدهٔ اختر شکسته‌ای
دانم که مه جبینی ای آسمان شکناما ندانم آنکه چه لشکر شکسته‌ای
آهسته‌تر، نه ملک خراسان گرفته‌ایو آسوده‌تر، نه رایت سنجر شکسته‌ای
در شاه‌راه عشق تو هر محملی که بودبر دل شکستگان قلندر شکسته‌ای
در گوشه‌ها هزار جگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵

 

خاک توام مرا چه خوری خون به دوستیجان منی مرا مکش اکنون به دوستی
ای تازه گل که چون ملی از تلخی و خوشیچند از درون به خصمی و بیرون به دوستی
مانی به ماه نو که بشیبم چو بینمتچون شیفته شوم کنی افسون به دوستی
خونم همی خوری که تو را دوستم بلیترک این‌چنین کند که خورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱

 

صید توام فکندی و در خون گذاشتیصیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی
وصلت چو دست سوخته می‌داشتی مرادر پای هجر سوخته دل چون گذاشتی
می‌داشتی چو مهرهٔ مارم به دوستیدندان مار بر جگرم چون گماشتی
چون طفل، جنگ چند کنی آشتی بکنکز جنگ طفل زود دمد بوی آشتی
نی نی به زرق مهرهٔ مارم دگر مبندبر بازوئی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵

 

هرگز بود به شوخی چشم تو عبهرییا راست‌تر ز قد تو باشد صنوبری
یا داشت خوبتر ز تو معشوق، عاشقییا زاد شوخ‌تر ز تو فرزند، مادری
گر بگذرم به کوی تو روزی هزار باربینم نشسته بر سر کویت مجاوری
یا دست بر دلی ز تو یا پای در گلییا باد در کفی ز تو یا خاک بر سری
کردی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی