گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

جمالت کرد جانا هست ما راجلالت کرد ماها پست ما را
دل آرا ما نگارا چون تو هستیهمه چیزی که باید هست ما را
شراب عشق روی خرمت کردبسان نرگس تو مست ما را
اگر روزی کف پایت ببوسمبود بر هر دو عالم دست ما را
تمنای لبت شوریده داردچو مشکین زلف تو پیوست ما را
چو صیاد خرد لعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹

 

هر آن روزی که باشم در خراباتهمی نالم چو موسی در مناجات
خوشا روزی که در مستی گذارممبارک باشدم ایام و ساعات
مرا بی خویشتن بهتر که باشمبه قرایی فروشم زهد و طاعات
چو از بند خرد آزاد گشتمنخواهم کرد پس گیتی عمارات
مرا گویی لباسات تو تا کیخراباتی چه داند جز لباسات
گهی اندر سجودم پیش ساقیگهی پیش مغنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

چه خواهی کرد قرایی و طاماتتماشا کرد خواهی در خرابات
زمانی با غریبان نرد بازمزمانی گرد سازم با لباسات
گهی شه رخ نهم بر نطع شطرنجگهی شه پیل خواهم گاه شهمات
گهی همچون لبک در نالش آیمگهی با ساتکینی در مناجات
گهی رخ را نهاده بر زمین پستگهی نعره کشیده در سماوات
چنان گشتم ز مستی و خرابیکه نشناسم عبارات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲

 

نخواهم من طریق و راه طاماتمرا می باید و مسکن خرابات
گهی با می گسارم انده خویشگهی با جام باشم در مناجات
گهی شطرنج بازم با حریفانگهی راوی شوم با شعر و ابیات
گهی شه رخ شوم با عیش و راحتگهی از رنج گردم باز شهمات
نخواهم جز می و میخانه و جامنه محنت باشد آنجا و نه آفات
همیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

دلم با عشق آن بت کار داردکه او با عاشقان پیکار دارد
به دست عشقبازی در فتادمکه او عاشق چو من بسیار دارد
دل من عاشق عشقست و شایدکه از من یار دل بیزار دارد
کرا معشوق جز عشقست از آنستکه او آیینهٔ زنگار دارد
یکی باغست این پر گل ولیکنهمه پیرامن او خار دارد
نبیند هرگز آنکس خواب را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

ترا باری چو من گر یار بایدازین به مر مرا تیمار باید
اگر بیمار باشد ور نباشدمر این دل را یکی دلدار باید
اگر ممکن نباشد وصل باریبسالی در یکی دیدار باید
بیازردی مرا وانگه تو گوییچه کردی کز منت آزار باید
مرا گویی که بیداری همه شبدو چشم عاشقان بیدار باید
چو من وصل جمال دوست جویممرا دیده پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

چه رسمست آن نهادن زلف بر دوشنمودن روز را در زیر شب پوش
گه از بادام کردن جعبهٔ نیشگه از یاقوت کردن چشمهٔ نوش
برآوردن برای فتنهٔ خلقهزاران صبحدم از یک بناگوش
تو خورشیدی از آن پیش تو آرندفلک را از مه نو حلقه در گوش
پری و سرو و خورشیدی ولیکنقدح گیر و کمربند و قباپوش
گل و مه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴

 

ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوشدلم پر نیش گشت و طبع پر نوش
دو جادوی کمین ساز کمان کشدو نقاش شکر پاش گهر نوش
که پیش این و آن جان را و دل راهزاران غاشیه ست امروز بر دوش
چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبرچو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش
بدین گویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

روا داری که بی روی تو باشمز غم باریک چون موی تو باشم
همه روز و همه شب معتکف‌وارنشسته بر سر کوی تو باشم
به جوی تو همه آبی روانستسزد گر من هواجوی تو باشم
اگر چشمم ز رویت باز ماندبه جان جویندهٔ روی تو باشم
اگر زلفین چوگان کرد خواهیمرا بپذیر تا گوی تو باشم
به باغ صحبتت دلشاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

چو دانستم که گردنده‌ست عالمنیاید مرد را بنیاد محکم
پس آن بهتر که ما در وی مقیمیمشبان و روز با هم مست و خرم
مرا زان چه که چونان گفت ابلیسمرا زان چه که چونین کرد آدم
تو گویی می مخور من می خورم میتو گویی کم مزن من می‌زنم کم
فتادی تو به کعبه من به خاورالا تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

مسلم کن دل از هستی مسلمدمادم کش قدح اینجا دمادم
نه زان می‌ها کز آن مستی فزایداز آن می‌ها که از جانم کم کند غم
حریفانت همه یکرنگ و دلشادچو بسطامی و ابراهیم ادهم
جنید و شبلی و معروف کرخیحبیب و آدم و عیسی مریم
می شوق ملک نوش از حقیقتکه تا گردد دل و جان تو خرم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳

 

جوانی کردم اندر کار جانانکه هست اندر دلم بازار جانان
چو شکر می‌گدازم ز آب دیدهز شوق لعل شکربار جانان
ز من برد اندک اندک زندگانیخلاف وعدهٔ بسیار جانان
فغان ای مردمان فریاد فریادز شوق دیدن و گفتار جانان
از آن دو نرگس خونخوار جانانز چشم مست ناهشیار جانان
فغان زان سنبل سیراب مشکیندمیده بر رخ گلنار جانان
همه شب زار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

ز دست مکر وز دستان جاناننمیدانم سر و سامان جانان
ز بس کاخ شوخ داند پای بازیشدم سرگشته و حیران جانان
گشاد از چشم من صد چشمهٔ خوندو بند زلف مشک افشان جانان
اگر چه خود ندارد با رهی دلهزاران جان فدای جان جانان
چو زلف او رخ من پر شکن باداگر من بشکنم پیمان جانان
نبیند روز عمر من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵

 

همه جانست سر تا پای جاناناز آن جز جان نشاید جای جانان
به آب روی و خون دل توان ریختبرای چون تو جان سودای جانان
خرد داند که وصف او نداندازیرا نیست هم بالای جانان
چه جای دعوی سروست در باغچه خواهد وصف سرتاپای جانان
نیاید کس به آب چشمهٔ خضرجز اندر نوش عیسی‌زای جانان
ندیدی دین کفرآمیز بنگرشکن در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

غلاما خیز و ساقی را خبر کنکه جیش شب گذشت و باده در کن
چو مستان خفته انداز بادهٔ شامصبوحی لعلشان صبح و سحر کن
به باغ صبح در هنگام نوروزصبایی کرد و بر گلبن نظر کن
جهان فردوس‌وش کن از نسیمیز بوی گل به باغ اندر اثر کن
ز بهر آبروی عاشقان راخرد را در جهان عشق خر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵

 

غریب و عاشقم بر من نظر کنبه نزد عاشقان یک شب گذر کن
ببین آن روی زرد و چشم گریانز بد عهدی دل خود را خبر کن
ترا رخصت که داد ای مهر پرورکه جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاریست کشتن عاشقان رابرو فرمان بر و کار دگر کن
سنایی رفت و با خود برد هجرانتو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱

 

دلا تا کی سر گفتار داریطریق دیدن و کردار داری
ظهور ظاهر احوال خود راظهور ظاهر اظهار داری
اگر مشتاق دلداری و دایمامید دیدن دلدار داری
ز دیدارت نپوشیدست دلدارببین دلدار اگر دیدار داری
مسلمان نیستی تا همچو گبرانز هستی بر میان زنار داری
دلا تا چون سنایی در ره دینطریق زهد و استغفار داری


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹

 

دلم بردی و جان بر کار داریتو خود جای دگر بازار داری
نباشد عاشقت هرگز چو من کساگر چه عاشق بسیار داری
ز رنج غیرتت بیمار باشمچو تو با دیگران دیدار داری
عزیزت خوانم ای جان جهانماز آنست کین چنینم خوار داری
کسی کو عاشق روی تو باشدسزد او را نزار و زار داری
دو چشمم هر شبی تا بامدادانز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱

 

یکی بهتر ببینید ایها الناسکه می دیگر شود عالم به هر پاس
دمی از گردش حالات عالمنمی‌یابم نجات از بند وسواس
چو دل در عقدهٔ وسواس باشدچه دانم دیدن از انواع و اجناس
کجا ماند جهان را روشناییچو خورشید افتد اندر عقدهٔ راس
چو سود از آرزو چون نیست روزیدهش ماند دهش جز یافه مشناس
یکی بین آرمیده در غنا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰

 

زهی پشت و پناه هر دو عالم

سر و سالار فرزندان آدم

دلیل راهت ابراهیم آزر

منادی ملتت عیسی مریم

شبستان مقامت قاب قوسین

در درگاه تو بطحا و زمزم

ملایک را نشان از چون تو مهتر

رسل را فخر از چون تو مقدم

نبودی گر برایت گفت ایزد

نه آدم آفریدی و نه عالم

کلاه و تخت کسرا از تو نابود

سپاه و ملک قیصر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - دریغاگویی از نااهلی روزگار

 

جهان پر درد می‌بینم دوا کودل خوبان عالم را وفا کو
ور از دوزخ همی ترسی شب و روزدلت پر درد و رخ چون کهربا کو
بهشت عدن را بتوان خریدنولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوای عقل باشدپس این واماندگان را پیشوا کو
ز بهر نام و جان تا بام یابیچو برگ توت گشتی توتیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸

 

دلی از خلق عالم بی‌غمی کوبرون از عالم دل عالمی کو
درین عالم دم و غم جفت بایدمرا غم هست باری همدمی کو
نگویی تا که درد عاشقی رابجز مرگ از دواها مرهمی کو
به عشق اندر ز بیم هجر بنمایکه از خلق عالم خرمی کو
اگر مردان عالم کمزنانندترا زان کمزدن آخر کمی کو
حکایت چند از ابلیس و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۳

 

به مادرم گفتم ای بد مهر مادرنبیره دوست من دشمن نه نیکوست
جوابم داد گفتا دشمن تستنباشد دشمن دشمن به جز دوست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰

 

سرشگی کز غم معشوق بارمهمه رنگ لب معشوق دارد
شنیدستی به عالم هیچ عاشقکه از دیده لب معشوق بارد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶

 

به گرمای تموز از سرد سوزشصد و پنجه مسافر خشک بفشرد
رهی رفت و غلام برده بردهزهی قسمت رهی و ژاله شاکرد
زه ای پستت بمانده ماه بهمنزهی زنگی زن کیسه کج افسرد
ای شده خاک در تواضع و حلمزیر پای که و مه و زن و مرد
آز ما گرسنه‌ست سیرش کنکار را خاک سیر داند کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی