گنجور

 
سنایی

جوانی کردم اندر کار جانان

که هست اندر دلم بازار جانان

چو شکّر می‌گدازم زآب دیده

ز شوق لعل شکّربار جانان

ز من برد اندک‌اندک زندگانی

خلاف وعدهٔ بسیار جانان

فغان ای مردمان! فریاد فریاد

ز شوق دیدن و گفتار جانان

از آن دو نرگس خون‌خوارِ جانان

ز چشم مست ناهشیارِ جانان

فغان زآن سنبلِ سیرابِ مشکین

دمیده بر رخ گلنارِ جانان

همه شب زار گریم تا سحرگاه

همی بوسم در و دیوارِ جانان

چو مجنونم دوان در عشقِ لیلی

همی جویم به جان آثارِ جانان

ستاره بر منِ مسکین بگرید

اگر گویی بِدو اسرارِ جانان

ازین شهرم ولیکن چون غریبان

بمانده در غم و تیمارِ جانان

ولیکن تا روان دارم، ندارم

من مسکین سرِ آزارِ جانان

 
 
 
مشکلات اینترنت