گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

سلام علیک، ای نسیم صبابه لطف از کجا می‌رسی؟ مرحبا
نشانی ز بلقیس، اگر کرده‌ایچو مرغ سلیمان گذر بر سبا
نسیمی بیاور ز پیراهنشکه شد پیرهن بر وجودم قبا
اگر یابم از بوی زلفش خبرنیابد وجودم گزند از وبا
به نزدیک آن دلربا گفتنیستکه ما را کدر کرد سیل از ربا
ز دردش ببین این سرشک چو لعلروانم برین روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

چو آشفته دیدی که شد کار مانگشتی دگر گرد بازار ما
میزار ما را، که کار خطاستدلیری نمودن به آزار ما
به فریاد ما گر چنین می‌رسیبه گردون رسد نالهٔ زار ما
دل ما ننالیدی از چشم تواگر جور کردی به مقدار ما
بجز ما نخواهد خریدن کسیمتاعی که بستی تو در بار ما
چه خسبی؟ که شبهای تاریک خوابنیامد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

بهار آمد و باغ پیرایه بستچمن سبز پوشید و در گل نشست
ز سرما زمین داغ بر چهره داشتچو سبزه برست از سیاهی برست
چو بلبل در آمد به دستان ز شوقبرآید گل اکنون به هفتاد دست
بر گل بنفشه ز بیم قفازبان در کشیدست و افتاده پست
به بزم چمن غنچه هشیار ماندنه چون نرگس و لاله مخمور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

نهان از نهان کیست؟ دلدار ماستبرون از جهان چیست؟ بازار ماست
به دستم ز باغ جهان گل مدهکه بی‌روی آن نازنین خار ماست
اگر مقبلی هست،در بند اوستوگر مشکلی هست، در کار ماست
بر ما به جز نام آن رخ مگویکه او قبلهٔ چشم بیدار ماست
ندیدی رخش را، ز ما هم مپرسبدیدی، چه حاجت به گفتار ماست؟
چو پندار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

مرا سر بلندی ز سودای اوستسری دوست دارم که در پای اوست
مزاج دلم گرم از آن می‌شودکه بر مهر روی دلارای اوست
مرا زیبد ار لاف شاهی زنمکه در سینه گنج تمنای اوست
نیابی در اجزای من دره‌ایکه آن ذره خالی ز سودای اوست
سرم جای شور و تنم جای شوقلبم جای ذکر و دلم جای اوست
که نزدیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

مگر پیر سجاده حالی نداشت؟کزین خلق و کثرت ملالی نداشت؟
ازین دام نام و ازین چاه جاهبه بالا نیامد، که بالی نداشت
به آخر بداند خداوند لافکه: در سر بغیر از خیالی نداشت
چه گویی که: صوفی نخوردست می؟که از بیم مردم مجالی نداشت
خوشا! وقت آزادهٔ فارغیکه با کس جواب و سؤالی نداشت
شکم بنده حال دهن بستگانچه داند؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

دلم جز تو آهنگ یاری نکردبه غیر از تو میل کناری نکرد
به طرف چمن در خزانی نرفتتماشای گل در بهاری نکرد
به راه تو بر هیچ خاکی ندیدکه از اشک بر وی نثاری نکرد
کسی را که با رویت افتاد مهرچو مه را بدید، اعتباری نکرد
در آنها که دل مدخلی می‌کنندبجز دوستیت اختیاری نکرد
لبت پیش ما هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷

 

صفات قلندر نشان برنگیردصفات تجرد بیان برنگیرد
عدم خانهٔ نیستی راست گنجیکه وصلش وجود جهان برنگیرد
گشاد از دل تنگ درویش یابدخدنگی که هیچش کمان برنگیرد
من آن خاکسارم، که گر برگذاریبیفتم، کسم رایگان برنگیرد
به بالای من بر کشیدند دلقیکه پهنای هفت آسمان برنگیرد
دل دین طلب تنگ تن برنتابدتن راهرو بار جان برنگیرد
مکن یاد دنیا، که اندیشهٔ ماهماییست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

اگر گوش بر دشمنانت نباشدلب من دمی بی‌دهانت نباشد
ترا حسن و مالست و خوبی، ولیکنچه سودست ازین‌ها؟ چو آنت نباشد
نشینی تو با هر کسی وز کسی منچو پرسم نشانی، نشانت نباشد
چه نخجیر کندر کمندت نیفتد؟چه ناچخ که اندر کمانت نباشد؟
نجویم طریقی، نپویم به راهیکه آمد شد کاروانت نباشد
سری را، که پیوسته بر دوش دارمنخواهم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶

 

نه آخر دل من خراب از تو شد؟نه آخر دو چشمم پرآب از تو شد؟
نه آخر تن ناز پرورد منگرفتار چندین عذاب از تو شد؟
مکن خواب و چشم مرا غم بخورکزین گونه بی‌خورد و خواب از تو شد
ز لب آب وصلی بدین سینه ریزکه برآتش غم کباب از تو شد
چو چنگم به گفتار خوش می‌نوازکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

اگر نوبهاری ببینیم بازکه بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی می‌بنوشیم خوشبه مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریمکه چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریمبهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریمپری چهره‌ای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ماقلم کش، که بی‌عقل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

گلت بنده گردید و شمشاد نیزغلام تو شد سرو آزاد نیز
که صد رحمت ایزدی بر رختهزار آفرین بر لبت باد نیز
ز مهر تو بگریست چشمم به خونز عشقت به نالم به فریاد نیز
چو دیدی که چشم تو آبم ببردکنون می‌دهی زلف را باد نیز
نباشد ترا بعد ازین برگ منکه بیخم بکندی و بنیاد نیز
به لطف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷

 

بباد صبا گفتم از شوق دوشکه: درکارم، ار میتوانی، بکوش
نشانی از آن نوشدارو بیارکه سودای او بردم از مغز هوش
نه زان گونه تلخست کام دلمکه شیرین توان کردن او را بنوش
رفیقا، مکن پر نصیحت، که منندارم دماغ نصیحت نیوش
مرا آتش عشق در اندرونز خامی بود گر نیایم به جوش
مکن دورم از باده خوردن، که بازمرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷

 

دلم خرقه‌ای دارد از پیر عشق

که گردن نپیچد ز زنجیر عشق

حلالست مالم به فتوای شوق

مباحست خونم به تقریر عشق

هزیمت همان روز شد شاه عقل

که در شهر تن خیمه زد میر عشق

اگر عاشقی ترک ایمان بگوی

که جز کافری نیست توفیر عشق

درین باغ اگر لاله چینی و گل

نخواهی شدن مرغ انجیر عشق

اگر نیستی چون کمان بر کژی

دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸

 

ز حسن تو پیدا شد آیین عشقخرد را لبت کرد تلقین عشق
برین رقعه ننهاد شاهی قدمکه ماتش نکردی به فرزین عشق
ازین بیشه شیری نیامد برونکه او را نکشتی به زوبین عشق
ز بهر شکاردل خستگانبر اسب بلا بسته‌ای زین عشق
کسی با خیالت نخسبد دمیکه بر وی نخوانند یاسین عشق
برین آستان دعوت هیچ کسنگررد روا جز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶

 

به ذکر تو من شادمانی کنمبه یاد لبت کامرانی کنم
منت عاشق و عاشقت را رقیبکه هم گرگم و هم شبانی کنم
به شمشیر عشقم سبک‌تر بکشکه گرد زنده مانم، گرانی کنم
کسی کت به سالی ببیند دمیبه عمر درازش ضمانی کنم
چو در خانه آیی، شوم خاک توچو بیرون روی، پاسبانی کنم
به امید بوسیدنت هر شبیتبم گیرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۵

 

ازین نرگس و گل غرورم مدهوزین عود و شکر بخورم مده
چو بیمار عشقم علاجم بکنچو غم‌خوار مهرم سرورم مده
بس این انتظارم به فردا و دیدگر وعدهٔ دیر و دورم مده
ز لطف تو گر در جهنم یمیستبنارم درانداز و نورم مده
اگر لایقم پرده‌ای بر فگنتمنا و تشویش حورم مده
ز غیر تو حاصل به جز رنج نیستجدایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۸

 

ثوابست پرسیدن خسته‌ایکه دور افتد از وصل پیوسته‌ای
سواران چابک سرد، گردمیبسازند با پای آهسته‌ای
نمی‌دانم از زورمندان درستجلادت نمودن بر اشکسته‌ای
به پایش فرو رفته خار جفاز دستش درافتاده گل دسته‌ای
چه داند که بر من چها می‌رود؟ز دام محبت برون جسته‌ای
کجا غصهٔ دل تواند نهفت؟چو من رخ به خون جگر شسته‌ای
بگو، ای صبا، قصهٔ اوحدیچو پرسندت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۷

 

نه بیگانه‌ای، ای بت خانگیمکن با من خسته بیگانگی
تو گر پایمردی نکردی به لطفچه سود این دلیری و مردانگی؟
پری‌زاده‌ای چون تو پیش نظرنباشد ز من طرفه دیوانگی
چراغیست روی تو، ای ماهرخکه شمعش نیرزد به پروانگی
بگیری بسی دل زلف چو دامگر آن خال مشکین کند دانگی
ز مهر سر زلفت، ای سنگدلهوس می‌کند سنگ را شانگی
به تمکین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۸

 

جفا بر کسی بیش ازین چون کنی؟که هر دم به نوعی دلش خون کنی
تو روزی ز دست غم خود مرابه صحرا دوانی و مجنون کنی
نگویم به کس حال بیداد توکه ترسم بگویند و افزون کنی
نمی‌دارم از دامنت دست بازگرم دامن دیده جیحون کنی
برآنی که بر من کنی رحمتیچه سودم دهد؟ گر نه اکنون کنی
نبود این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۴

 

دلا، زین بدایت چه دیدی؟ بگویز پایان و غایت چه دیدی؟ بگوی
ازین چار لشکر چه داری؟ بیارو زان هفت آیت چه دیدی؟ بگوی
به وقت حمیت درین رزمگاهز اهل حمایت چه دیدی؟ بگوی
از آن کس که میداردت در عنانشان عنایت چه دیدی؟ بگوی
درین کشور از والیان بزرگطریق ولایت چه دیدی؟ بگوی
ازین عدل نامان غولی طلببرون از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی