گنجور

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۸۲

 

هر که او عاشق جمال بود
شاهدش خود گواه حال بود
گر بود پاکباز شاهد نیز
پاک و روشنتر از زلال بود
حال اگر برخلاف این باشد
دوستی هر دو را وبال بود
چشم خود را به آب شرم بشوی
تا که شایسته جمال بود
حیف باشد که دیده بی آب
تشنه مشرب وصال بود
هیمه زاتش چو سرخ شد آخر
همه خاکستر و زگال بود
زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶

 

ای گل از غنچه کی برون آیی
که شدم ز انتظار سودایی
بلبلان را نمی برد شب خواب
تا سحرگه نقاب بگشایی
با صبا گفته ای که می آیم
من و این مژده و شکیبایی
گرچه پیشم هزار تن بیشند
بی تو جان میدهم ز تنهایی
دیده در آرزوی دیدارت
وعده یی میدهد به بینایی
بر سر چشم من قدم نه تا
جویباری به گل بیارایی
تشنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱ - درستایش رب العالمین

 

ای وجودت به ذات خود قایم
ذات پاک تو قایم و دایم
اول و آخر و قدیم و عظیم
خالق و رازق و کریم و رحیم
ظاهر و باطن و غفور و ودود
قادر و کاینات را معبود
حی و قیوم و مبدع اشیا
ای ز فیض تو شبنمی دریا
واحد بی شریک و همتایی
عقل بخشی و دین و دانایی
می نماید به بندگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۲ - در نعت سیدالمرسلین (ص)

 

هر که ره با دلیل پیماید
گرچه زحمت کشد بیاساید
از آفت ره کسی خبر دارد
که قدم در پی نظر دارد
هرکه بی همرهی رود به سفر
یابد اندر سفر عذاب سقر
تا نباشد تو را رفیق شفیق
ره مرو ذاک فی الطریق
چون مسافر رسد به امن آباد
طریق رنج راه خودش نیاید
شرح راه زمین بیان کردم
یاد گرد معنی و راه آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۳ - در نعت خلیفه اول

 

پیشوا یار غار او صدیق
آن رسیده به عالم تحقیق
برگزیده رسول و یزدانش
ارجحی گفته بهر ایمانش
گفت از بهر قوت از غفار
ثانی اثنین اذهما فی الغار
پشت بر عالم فنا کرده
رو به سلطان انبیا کرده
مرده از حرص و از هوای بدن
زنده زایمان و عقل و خلق حسن
از سخن در معانی افزوده
محض ایمان و عقل و جان بوده
در ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۴ - در نعت خلیفه دوم

 

بعدازان چون خلیفه گشت عمر
شد جهان گیر دین پیغمبر
داد تأیید قادرش یاری
در جهان گیری و جهان داری
کرد اظهار دین مصطفوی
بود خورشید ملت نبوی
نفس را در فلک رسانیده
دیو را سایه اش رمانیده
چون دلش شد به نور حق بینا
شد زبانش به ذکر حق گویا
دید در طیبه بر سر منبر
در نهاوند حیلت لشکر
به حیل ره نمود ساریه را
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۵ - در نعت خلیفه سوم

 

چون عمر شد روان به دار سلام
گشت عثمان خلیفة الاسلام
ناصر ملت محمد بود
ناشر سنت مؤید بود
بهدی الله عینه قرت
من به عز نفسه أغبرت
مأمن خلق بود همچو حرم
ذاتش آراسته به خلق و کرم
شرم و حلمش چو علم و عقل تمام
داده دین را به خلق وعدل نظام
سخنش همچو خلق بودی نرم
کرمش بر زبان فکندی شرم
قامع الکفر دافع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۶ - در نعت خلیفه چهارم و فرزندان او و دو عم پیامبر و سایر مهاجرین و انصار

 

چون به جای نبی علی بنشست
اهل اسلام را قوی شد دست
اسد الله خلیفه فاضل
مرشد خلق عالم عامل
قدوة اهل دین علی ولی
قدر او همچو نام خویش علی
حیدر صف شکن سوار دلیر
برده شمشیر او مهابت شیر
ذوالفقارش چو اژدها خون ریز
هم نبردش نبرده جان به گریز
یافت جانش ز فضل حق نیرو
داد جان قوت دل و بازو
در خیبر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۷ - در وصف عشق

 

ذوق وجد وسماع وجان بازی
هست در قوم ملت تازی
زانکه ایشان ز دل خبر دارند
با نشاط از شراب اسرارند
عاشقان حبیب معبودند
مخلصان چون ایاز محمودند
ساقیا باده ده حریفان را
گرم کن مجلس ظریفان را
نه شرابی که آن شر انگیزد
فتنه یی ناگهان برانگیزد
آفت عقل و دین و دانایی
مستیش را نتیجه رسوایی
باده یی کان به کام جان نوشند
نخرندش به سیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۸ - در ستایش علمی که بدان مستفیذ می توان شد

 

علم باید که ره نمای بود
نه فضولی شره فزای بود
جهل در داست علم درمان است
علم آب درخت ایمان است
زاب گردد درخت تازه و تر
خلق را منتفع کند ز ثمر
میوه آن درخت طوبی وش
ورع وطاعت است و خلقی خوش
علما شمع مجلس افروزند
خلق را علم و حکمت آموزند
گرچه در صورت مساکینند
ملک اسلام را سلاطینند
هست انفاس عالم عامل
همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۹ - در مذمت از واعظانی که به فرموده خویش عمل نکنند

 

ای سخن پرور بلند آواز
که زبان تیز کرده ای و دراز
دست حرص و هوا دراز مکن
دهن ماره آز باز مکن
تا حدیث تو دل پذیر آید
در دل خلق جای گیر آید
واعظانی که منبر دیوند
مستفیدان دفتر دیوند
دیو با دیو مردم است قرین
این سخن گوید آن کند تحسین
جمله گر مند در محبت زر
کیسه ها می برند بر منبر
احمقان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۰ - در مدح واعظان متدین

 

واعظانی که اهل تحقیقند
به مواعظ کلید توفیقند
یافتند از خدای عز و جل
عقل و ایمان وذوق وعلم وعمل
روز و شب کار بندگی دارند
وز بیان آب زندگی بارند
از نفس چون مسیح جان بخشند
مایه علم از زبان بخشند
همه گویند آنچه باید گفت
روحشان با عروس معنی جفت
مایه دار حدیث و قرآنند
علم دانستنی نکو دانند
چون شروعی کنند در تفسیر
عقل حیران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۱ - فی التواضع

 

دل ربایی به دل نوازی کن
پایها بوس و سرفرازی کن
کز تواضع بلند قدر شوی
در نظرها چو ماه بدر شوی
مه چو در آسمان زیر نشست
بافت از مهر تربیت پیوست
مهرش از نور خلعتی بخشید
ظلمت جرم مه بپوشانید
بود چون روی هندوان بی نور
در جهان شد به نیکویی مشهور
مقبلی را که هست نقد خرد
کرم و مردمی به جان بخرد
فخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۲ - فی مذمه الدنیا

 

آرزوهاست در دلت پنهان
انها من سلاسل الشیطان
که به دوزخ بدان کشند تو را
ان تکن منکر فسوف تری
دل به دنیا چو مشتغل گردد
جوهرش تیره تر ز گل گردد
دل که می گردد از هوا خالی
از محبت می شود حالی
دل که می گردد اندرو گله یی
دل مخوانش که هست مزبله یی
کوه اندوه می نهی بر دل
تا کنی قطعه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۳ - فی مذمه الشهوه

 

گفتن از بهر کار در کار است
ورنه اینجا چه جای گفتار است
مهر مجنون و گرمی فرهاد
تا قیامت کنند مردم یاد
ذکر لیلی و قصه شیرین
بهر آن است چون شکر شیرین
که به شهوت نظر نیالودند
نیک نفسان پاک رو بودند
غرض از مهرشان نبد خامی
بهره هر دو شد نکونامی
مهر محمود با جمال ایاز
گشت مشهور روزگار دراز
دید بسیار دیدهٔ ایام
میل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۴ - فی الموعظه

 

همنفس شد سگ شبان با گرگ
گله باسگ خوردکنون یاگرگ
دزد و خازن چو یار غار شوند
آفت مال شهریار شوند
شیخ چون با مرید باده خورد
آب روی مربیان ببرد
چون که قواده گشت خواجه سرای
پرده بکسل در حرم بگشای
با معلم چو گشت همبازی
طفل بازی بود به هم بازی
گاو و خره کرده باغبان در باغ
بانگی دارد که برد جوزی زاغ
باغبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۵ - حکایت

 

زنگیی زشت را ظریفی دید
گفت باید به ریش او خندید
با مویز سیاه برد جعل
نزد آن زشت روی گنده بغل
گفت کاین نقل باده خواران است
لایق بزم شهریاران است
چون سیه دست سوی نقل کشید
جعلی چند از آن میان بدوید
گفت کاینها گریز پایاند
به مویز دگر نمی مانند
بخورم اول آن که خواهدجست
کان دگرها نمی رود از دست
خنفسا میدوید از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی