گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

رخ ز زیر نقاب بنمایدهمه عالم خراب بنماید
گوشمالی که هیچکس ننمودبه مه و آفتاب بنماید
اختران را که ره دو اسبه روندهمچو خر در خلاب بنماید
کرهٔ گل ز راه برگیردنیل گردون سراب بنماید
صد هزاران هزار نقش عجببرتر از خاک و آب بنماید
هرکجا در دو کون بیداری استهمه را مست خواب بنماید
جملهٔ حلق‌های مردان راسر زلفش طناب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳

 

تا که گشت این خیال‌خانه پدیدهر زمان گشت صد بهانه پدید
ناپدید است عیسی مریمقصهٔ سوزن است و شانه پدید
صد جهان ناپدید شد که نشدذره‌ای کس درین دهانه پدید
گرچه تو صد هزار می‌بینیهیچکس نیست در میانه پدید
چون دو گیتی به جز خیالی نیستکیست غمگین و شادمانه پدید
زین همه نقش‌های گوناگوننیست جز نقش یک یگانه پدید
روشنی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰

 

عقل را در رهت قدم برسیدهر چه بودش ز بیش و کم برسید
قصهٔ تو همی نبشت دلمچون به سر می‌نشد قلم برسید
دلم از بس که خورن بخورد از اودر همه کاینات غم برسید
بی‌تو از بس که چشم من بگریستدر دو چشمم ز گریه نم برسید
جان همی خواند عهدنامهٔ توچون به نامت رسید دم برسید
دل چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

اشک ریز آمدم چو ابر بهارساقیا هین بیا و باده بیار
توبهٔ من درست نیست خموشوز من دلشکسته دست بدار
جام درده پیاپی ای ساقیتا کنم جان خویش بر تو نثار
تا که جامی تهی کنم در عشقپر برآرم ز خون دیده کنار
در ره عشق چون فلک هر روزکار گیرم ز سر زهی سر و کار
منم و دردیی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷

 

هر که زو داد یک نشانی بازماند محجوب جاودانی باز
چون کس از بی نشان نشان دهدتیا تو هم چون دهی نشانی باز
مرده دل گر ازو نشان طلبدگو ز سر گیر زندگانی باز
چون جمالی است بی نشان جاویدنتوان یافت جز نهانی باز
ارنی گر بسی خطاب کنیبانگ آید به لن‌ترانی باز
من گرفتم که این همه پردهشود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

هر که سر رشتهٔ تو یابد بازدرش از سوزنی کنند فراز
عاشق تو کسی بود که چو شمعنفسی می‌زند به سوز و گداز
باز خندد چو گل به شکرانهگر سر او جدا کنند به گاز
آنکه بر جان خویش می‌لرزدکی تواند چو شمع شد جان‌باز
تا که خوف و رجات می‌ماندهست نام تو در جریدهٔ ناز
چون نه خوفت بماند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

ذره‌ای دوستی آن دمسازبهتر از صد هزار ساله نماز
ذره‌ای دوستی بتافت از غیبآسمان را فکند در تک و تاز
باز خورشید را که سلطانی استذره‌ای عشق می‌دهد پرواز
عشق اگر نیستی سر مویینه حقیقت بیافتی نه مجاز
ذره‌ای عشق زیر پردهٔ دلبرگشاید هزار پردهٔ راز
زیر هر پرده نقد تو گرددهر زمان صد جهان پر از اعزاز
وی عجب زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲

 

منم اندر قلندری شده فاشدر میان جماعتی اوباش
همه افسوس خواره و همه رندهمه دردی کش و همه قلاش
ترک نیک و بد جهان گفتهکه جهان خواه باش و خواه مباش
دام دیوانگی بگستردهتا به دام اوفتاده عقل معاش
ساقیا چند خسبی آخر خیزکه سپهرت نمی‌دهد خشخاش
بنشان از دلم غبار به میکه تویی صحن سینه را فراش
گر تو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶

 

آخر ای صوفی مرقع پوشلاف تقوی مزن ورع مفروش
خرقهٔ مخرقه ز تن برکندلق ازرق مرائیانه مپوش
از کف ساقیان روحانیصبحدم بادهٔ صبوح بنوش
صورت خویش را مکن صافییک زمان در صفای معنی کوش
سعی کن در عمارت دل و جانکه نیاید به کارت این تن و توش
درگذر از مزابل حیوانبرگذر تا به منزلات سروش
سخن عقل بر عقیله مگویسبق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶

 

ای لب تو نگین خاتم عشقروی تو آفتاب عالم عشق
تو ز عشاق فارغ و شب و روزکار عشاق بی‌تو ماتم عشق
نتوان خورد بی‌تو آبی خوشکه حرام است بی‌تو جز غم عشق
تا ابد ختم کرد چهرهٔ توسلطنت در جهان خرم عشق
در صف دلبران به سرتیزیسر هر مژهٔ تو رستم عشق
جان من چون به عشق تو زنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳

 

خط مکش در وفا کزآن توامفتنهٔ خط دلستان توام
بی تو با چشم خون فشان همه شبدر غم لعل درفشان توام
از دهانت چو گوش را خبر استمن چرا چشم بر دهان توام
از تو تا برکنار ماند دلمبی تو چون موی از میان توام
نیم جان داشتم غم تو بسوختگر کنون زنده‌ام به جان توام
روی خود ز آستین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴

 

فتنهٔ زلف دلربای توامتشنهٔ جام جانفزای توام
نیست چون زلف تو سر خویشمگرچه چون زلف در قفای توام
جز هوای توام نمی‌سازدزانکه پروردهٔ هوای توام
گر غباری است از منت زآن استکه من خسته خاک پای توام
تا کنارم ز اشک دریا شدنیست کاری جز آشنای توام
چون به صد وجه تو بلای منیمن به صد درد مبتلای توام
از همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷

 

تو بلندی عظیم و من پستمچکنم تا به تو رسد دستم
تا که سر زیر پای تو ننهمنرسم بر چنان که خود هستم
تا چنین هستیی حجابم بودآن ز من بود رخت بربستم
چون ز هستی خویش نیست شدملاجرم یا نه نیست یا هستم
گرچه وصل تو نیست یک نفسماشتیاق تو هست پیوستم
خود تو دانی کز اشتیاق تو بوددر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

از می عشق تو چنان مستمکه ندانم که نیست یا هستم
آتش عشق چون درآمد تنگمن ز خود رستم و درو جستم
لاجرم هست نیستم، هیچملاجرم عاقلی نیم، مستم
چند گویم ز خود که در ره عشقجرعه‌ای خوردم و ز خود رستم
ننگ من از من است بی من منبر پریدم به دوست پیوستم
ساقیا درد درد در ده زودکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹

 

یک غمت را هزار جان گفتمشادی عمر جاودان گفتم
عاشق ذره‌ای غمت دیدمهر دلی را که شادمان گفتم
بر درت آفتاب را همه شبعاشقی سر بر آستان گفتم
باز چون سایه‌ای همه روزشدر بدر از پیت دوان گفتم
ذره‌ای عکس را که از رخ توستآفتاب همه جهان گفتم
تا که وصف دهان تو کردمقصه‌ای بس شکرفشان گفتم
چون بدو وصف را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸

 

عشق بالای کفر و دین دیدمبی نشان از شک و یقین دیدم
کفر و دین و شک و یقین گر هستهمه با عقل همنشین دیدم
چون گذشتم ز عقل صد عالمچون بگویم که کفر و دین دیدم
هرچه هستند سد راه خودندسد اسکندری من این دیدم
فانی محض گرد تا برهیراه نزدیکتر همین دیدم
چون من اندر صفات افتادمچشم صورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴

 

دل و جانم ببرد جان و دلمبی دل و جان بماند آب و گلم
متحیر شدم نمی‌دانمکین چه درد است در نهاد دلم
این قدر آگهم کز آتش عشقآتشین شد مزاج معتدلم
چون بود کشته از کشنده خجلکو مرا کشت و من ازو خجلم
بحلی خواستم چو خونم ریختو او ز غیرت نمی‌کند بحلم
سجلی ساختم به خونم لیکنیست یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰

 

درد دل را دوا نمی‌دانمگم شدم سر ز پا نمی‌دانم
از می نیستی چنان مستمکه صواب از خطا نمی‌دانم
چند از من کنی سؤال که مندرد را از دوا نمی‌دانم
حل این مشکلم که افتادستدر خلا و ملا نمی‌دانم
به چه داد و ستد کنم با خلقکه قبول از عطا نمی‌دانم
هرچه از ماه تا به ماهی هستهیچ از خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰

 

از در جان درآی تا جانمهمچو پروانه بر تو افشانم
چون نماند از وجود من اثریپس از آن حال خود نمی‌دانم
در حضور چنان وجود شگرفچون نمانم به جمله من مانم
کی بود کی که پیش شمع رختبدهم جان و داد بستانم
آب چندان بریزم از دیدهکاتش روز حشر بنشانم
منم و نیم جان و چندان عشقکه نیاید دو کون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲

 

آه گر من زعشق آه کنمهمه روی جهان سیاه کنم
آه من در جهان نمی‌گنجددر جهان پس چگونه آه کنم
هر دو عالم شود چو انگشتیگر من آهی ز جایگاه کنم
گر دمی آتشین زنم ز دلمبه دمی دفع صد سپاه کنم
بحر خون در دلم چو موج زندمن به خون در روم شناه کنم
موج آن خون چو بگذرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۳

 

بی رخت در جهان نظر چکنمبی لبت عالمی شکر چکنم
رویت ای ترک اگر نخواهم دیدزحمت هندوی بصر چکنم
چون دریغ آیدم رخت به نظررخت آلودهٔ نظر چکنم
دو جهان گرچه سخت با خطر استمن خطیری نیم خطر چکنم
چون سر موی تو به از دو جهاناز سر کوی تو گذر چکنم
گر عزیز است عمر مختصر استمن بدین عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴

 

چاره نیست از توام چه چاره کنمتا به تو از همه کناره کنم
چکنم تا همه یکی بینمبه یکی در همه نظاره کنم
آنچه زو هیچ ذره پنهان نیستهمچو خورشید آشکاره کنم
ذره‌آی چون هزار عالم هستپرده بر ذره ذره پاره کنم
تا که هر ذره را چو خورشیدیبر براق فلک سواره کنم
صد هزاران هزار عالم راپیش روی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۷

 

باده ناخورده مست آمده‌ایمعاشق و می پرست آمده‌ایم
ساقیا خیز و جام در ده زودکه نه بهر نشست آمده‌ایم
خیز تا از خودی برون آییمکه به خود پای بست آمده‌ایم
چون شکستی نبود جانان راما ز بهر شکست آمده‌ایم
در جهانی که مست هشیار استهوشیاران مست آمده‌ایم
ناقصان بلی خویشتنیمکاملان الست آمده‌ایم
هستی و نیستی ما بنماندما مگر نیست هست آمده‌ایم
ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶

 

ای جگرگوشهٔ جگرخوارانغم تو مرهم دل افکاران
درد دردت علاج مخموراندرد عشقت شفای بیماران
در بیابان آرزومندیتسر فدا کرده صاحب اسراران
غلغلی در فکنده تا به فلکبر سر کوی تو وفاداران
بر سر کوه نفس در غم تورهزن خویش گشته عیاران
همه شب جز تو را نمی‌بیننددیدهٔ نیم‌خواب بیداران
بر همه عاشقان جهان بفروشکه زبونند این خریداران
کشته‌ای تخم عشق در جانهاهین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۷

 

ای به روی تو عالمی نگراننیست عشق تو کار بی‌خبران
بی نظیری چو عقل و بی همتاناگزیری چو جان و ناگذران
گوهری را که کس نداند قدرکی بدانند قدر مختصران
مرد عشق تو هم تویی که توییدایما در جمال خود نگران
چون دویی راه نیست در ره توجز یکی نیست دیده دیده‌وران
پرده بردار و بیش ازین آخرپردهٔ عاشقان خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار